Saturday, April 30, 2005

عشق و هوس

می گویند محک اینکه به چیزی نگاه عاشقانه داریم یا هوس آلود آن است که ببینیم قادر به پذیرش معشوق به هیمن صورت کنونی آن داریم یا خیر ، که هوس خواهان تبدیل است و عشق خواهان تثبیت. هوس هر چیز را که در مسیرش گام برندارد را بر نمیتابد و خواهان تبدیل آن است در حالیکه عشق نه نگاهی تبدیل گر ، که نگاهی تایید گر دارد حتی اگر آنچه از معشوق بیند مورد تایید عشق یا همان عاشق نباشد.
عاشق به کل وجود معشوق عشق می ورزد . اصلا عاشق عیبی در وود معشوق نمیبیند که آنرا تبدیل کند یا نه که اگر عیبی هم دید آنکه سرزنش کند وجود خودش است چرا که عیبی در معشوق دیده است.
هوس اما آنچه را می پسندد که در تیر رس هوسش بگنجد . هوس فقط و فقط آنچه را که بپسندد تایید میکند و در صدد است سایر چیزهایی که مورد تاییدش نیست سریعا تغییر دهد . چه این تغییر معشوق کاذب را خوش آید یا آن را برنتابد .
هوس گذری است و عشق دائم . عشق بعد از آمدن مهمانی همیشگی است و هوس بعد آمدن ، چندی بماند و از سفره بهره برد و بدون منفعتی همانگونه که ناخوانده آمده ، میرود.
این نوشته را چند وقتی بود نوشته بودم اما چیزی که باعث شد به نشان دادن آن مصمم بشوم دیدن دوباره فیلم "هوش مصنوعی بود" . آنچه با دیدن دوباره این فیلم به ذهنم خطور کرد این بود که دیود ( همان پسر روبات) به معنای واقعی یک عاشق بود و آن زن و شوهر دو هوس باز. زن و شوهر پس از اینکه از تغییر دیوید به طرز دلخواه نا امید شدند طردش کردند.( البته از آنجا که مادر اندک علاقه ای به او پیدا کرده بود راضی به نابودی او نشد) اما دیوید حتی بعد از طرد توسط کسی که به عنوان مادر می شناخت به سبب اینکه برای عاشق بودن برنامه ریزی شده بود ( که میدانیم کامپیوتر ها معمولا وظایف خود را به کاملترین صورت ممکن انجام می دهند) نه تنها از مادر دلخور نشد که به دنبال تغییر خود رفت.
قطعا منظور کارگردان از ساخت فیلم همانگونه که میدانیم موضوعات دیگری بوده اما می شود به عنوان مثالی از تفاوت عشق و هوس از آن یاد کرد.
با عرض پوزش از طولانی شدن مطلب و به امید دیدار و به امید آنکه هوس خود را عشق ننامیم.

Friday, April 29, 2005

اردکان

نه انگار تو سربازی هم می شه وبلاگ نوشت.
برای جبران خسارت این همه مدت ننوشتن فرستادن یک مطلب از اردکان یزد می تونه خوب باشه.
امروز به بهانه نماز جمعه ما رو از صبح آورده اند شهر. این شهر هم هیچ چیز جالبی نداره. کلی گشتیم تا این کافی شاب باز رو بیدا کردیم که کیبوردش هم از این کیبورد جینگول هاست و من نمی دینم »ب« کجاست!!

فعلا بدترین چیز سربازی بعد کم خوابی است. روزی 6 ساعت خواب برای من که ژن قوی خواب رو از خانواده انتظاری به ارث بردم شکنجه بزرگی است. حالا باید عادت کنیم دیگه.
خوب فعلا کافی است.
از کاغذ دریغ نکنید.
قربان همگی.

حامد از سربازی

Monday, April 25, 2005

سرباز

این شعر را بهر آن که اکنون در میانه راه پر پیچ و خمیست که طی آن دو سال از عمرش را صرف خواهد کرد کامل تر کردم:
آخ که دلم تنگ براش / یه وقتی پاهاش نبینه خراش / خدا به همراش / خدا به همراش
یه دستش میدن تفنگ و کُلاش / بدست دیگش یه کاسه ی آش / خدا به همراش / خدا به همراش!
سرگرمیش میشه جوراب پاهاش / شام و ناهارش عدسی و ماش / خدا به همراش / خدا به همراش!
مونسش میشه پوتین پاهاش / بدبختیش میشه لباس کوتاش / خدا به همراش / خدا به همراش!
اونجا که میره چه گرمه هواش/ چقده سخته به جون داداش/ خدا به همراش / خدا به همراش!

Sunday, April 24, 2005

ریش و دیکتاتور و حافظ

دیروز داشتم ریشم رو میزدم که در طی یک اتفاق نادر یکی از ریشام پرید تو چشمم! به حق چیزهای ندیده!

**
روزگار رو میبینی!! اینقدر این حامد خان دیکتاتور بازی در آورد که اومدن بنده خدا رو خفت کردن که چی؟ پاشو بیا سربازی!! ما اونجا یادت میدیم که دیکتاتور کیه!!
حسابی دلم تنگ میشه براش/ پاهاش یه وقت نبینه خراش/ خدا بهمراش/ خدا بهمراش!
ههههههههههههههههیییییییییییییییی!!! ( این عبارت باید تیریپ مداحی خونده بشه!)

**
اختتامیه : گفتی اسرار در میان آور / کو میان اندر این میان که منم

Tuesday, April 19, 2005

در باب دروس پا در هوا

آنان که در جندی جاسبی به تحصیل علوم مختلفه می پردازند ، نیک می دانند که باید درسی را بگذرانند وصیت امام نام! که اندک درسی است و جاسبی ( یا به قول اقوام رومی :JA$BI) بابت آن دیناری نستاند از تلامیذ.
حال تو را با خبر کنم از نحوه برپاییش : چونان آبکی است که پنجاه آسیاب توانست با قوت تمام اداره کرد و در باب فورمالیتگی آن همین بس که به قاعده نیمی از دروس دیگر برپا شود که زان نیم نیز میرزای درس نیم دگر کم کند و آنچه ماند دقیقا چهار جلسه بود! که جلسات هم ربع ساعت دیر شروع میشود و نیم ساعت زود تعطیل !
حال فلسفه برپایی آن جز حواله ساختن دشنام تلامیذ به سوی جد و پدر جد جاسبی و دور ساختن بیش ز پیش آنان از آرمانهای انقلابی جاسبی ( به حق که در زمینه فسرده کردن جوانان بسی انقلابی کار بکرد!) چیست؟ این بنده از درک آن عاجزم!
خداوند عاقبت تلامیذ الوصیه و اساتید الوصیه و کاسب الروئسا ( که این لقب انتهایی را امشب به جاسبی اهدا کردم!) را ختم به خیر کناد.

Friday, April 15, 2005

گربه

یک شب بارونی ، یه گربه با دو تا بچه هاش که قبلا سه تا بودن ، یکی از بچه هاش ها معلومه خیلی درد داره ، صدای میوش شبیه جیغ شده و هی به خودش می پیچه ، فکر نکنم امشب رو به صبح برسونه . اون یکی هم تلو تلو می خوره معلوم نیست اونم چند روز دیگه به همین وضع نیفته.
این منظره رو دیدم کلی حالم گرفته شد.

Wednesday, April 6, 2005

کی؟ من؟

آقا یادتان هست ما یک رفیق شفیقی داشتیم که هر کاری کردیم و به هر حیله ای که متوسل شدیم نتوانستیم از سر کلاس رفتن منصرفش کنیم؟ و من همانجا عرض کردم که اگر دوست های فاب خودم بودند مسلماً مشکل خیلی ساده تر از این ها حل میشد؟ حالا بشنوید از این یکی رفیق شفیقمان:
قضیه از این قرار است که خانه ما و این یکی رفیق شفیقمان نزدیک به هم است و خلاصه صبح ها به اتفاق و با مشایعت یکدیگر رهسپار دانشگاه یا همان یونیورسیتیمان میشویم! یعنی اکثر مواقع شب زنگکی به هم میزنیم و برنامه فردا را ردیف می کنیم که مثلاً فلان ساعت ایستگاه سر کوچه ما! بعد فردای آن روز هم من کَمَکی زودتر می روم تا بالاخره اتوبوس حامل دوستمان برسد و ما هم سوار شویم و اگر احیاناً من کمی دیر کرده باشم ایشان زحمت کشیده پیاده می شوند تا رفیق شفیقشان - که من باشم – از راه برسد و دوباره به همانجایی که ذکرش رفت برویم!
بله، عرض می کردم: این اواخر یکی دو باری از قضا اتوبوس ایستگاه ما نگه نداشت واین رفیق شفیق ما مجبور شد از ایستگاه بعدی – که لابد اتوبوس آنجا نگه داشته بوده- به تاخت برگردد، که خیلی هم من به محیط سبز اطراف ایستگاه خودمان کمک نکنم!
...
بله؟
بله! عرض می کردم: چند شب پیش که او – همان رفیق شفیقمان را عرض می کنم- زنگ نزد گفتم شاید سختش باشد، این شد که من هم زنگ نزدم و فردایش به تنهایی راهی همانجایی که ذکرش رفت شدم! سر کلاس خبری از این دوست ما – همان رفیق شفیقمان را عرض می کنم- نبود، البته تعجبی هم نداشت که اگر زود امده بود باید تعجب می کردم! گذشت و استاد آمد و ما هم به آمدن رفیقمان – همان رفیق ... بله؟ .. می دانید کدام رفیق؟... بله! همان رفیق شفیقمان، می گفتم!- دلخوش کرده بودیم و در انتظاری عمیق دست و پا می زدیم. ثانیه ها و دقیقه ها به کندی می گذشت و خبری از همان رفیق شفیقمان - که لابد می دانید کدام رفیق شفیقمان را می گویم- نشد. بالاخره کلاس تمام شد و دوست ما – همان که .... هیچی هیچی- نیامد که نیامد!!

بعداً توسط یک دستگاه تلفن از نوع کارتی مستحضر شدیم که ایشان پیش خود فکر کرده که چون من زنگ نزده ام پس حتماً قصد رفتن به کلاس را نداشته ام و پیش خودش نمی دانم چطوری نتیجه گیری کرده بوده که در انتها کلاسش را پیچانده!

عرض نکردم؟

اندر احوالات نکاح دگران وبلیه نازله

کتیبه ای که اکسیژن بانو در این بلاغ نهاد و وقایعی که در ازمنه اخیر و بعد نکاح صبیتین ابوی بنده بر من رفته مرا بر آن داشت که به سیاق گذشته کتیبه ای در اینجا حک کنم و اذهان را روشن.
هان ای فرزند! بدان که گر در این خیالی که خواهران و برادران خود زودتر به بیت البخت فرستی و در بیت ابا و اجدادی طاق مانی و برای خود سروری کنی ، در جهل مرکب به سر بری و در ره گمرهی به هروله میروی که گر چون منی مزایا و معایب این امر در میزان گذاری و به عواقب وخیمش واقف شوی ، هر آینه خواهر و برادر خود رها نکنی و خواستگاران خواهر از در برانی و پای برادر در بند کنی و تا خود مرخص نشوی مانع شوی نکاح آنان را !
که از جمله آن بلیه چندی به اختصار باز گویم که اولین و مهیب ترین این بلیه " الفلوس" است که تا صباحی بعد از برگزاری آن جشن عظیم یا حمل جهاز به بیت نو ، خزانه ملوکانه ابوی خالیست! و دیناری برای عیش و نوش آن جناب ( یعنی بده حقیر و امثال) موجود نیست که به قول دوستی :" الفلوس للعروسیة کلها"
و دیم آن "اعمال البیت " است که گر تا کنون نیمی از آن بر گرده ات بود زین پس نیم دگر هم بر گرده ات نهند و خود ملامت کنی از سر انجام و راهی بر تو نسیت جز انجام!
و سیم آن " صله رحم نوروزی" است که چون تک افتادی دگر نتوانی غور کنی در زیر آب ! وچون خواهی به زیر آب روی عتاب آید :" تنها می خواهی تو خونه چه غلطی بکنی؟ هان؟"
و آخر آن " العقده مع ثلاث پیچات" است که چون والدین را فرزندی نماند، عقود " کی میای؟ کی میری ؟ از کجا میای؟ چرا میری؟" همگی زان توست!
حال که بلیه گفتم دگر مجالی نیست از نعم گویم که خود کتیبه ای جداگانه طالب است که به دیده منت ! مرقوم کنم ان شا الله!

Tuesday, April 5, 2005

~~ADVERTISING~~

مگه


اجازه میده من پست ندم؟

من کی تبلیغ کردم؟؟

www.mosijoon.iranseek.com


www.payafarin.com

http://payamnovin.netfirms.com

یک سال پیش در چنین روزی

ظاهرا دیروزاولین سالگرد تولد"خانواده ما"بوده 15/1/83.
گرچه حوصله این تولد بازی های وبلاگا رو ندارم ولی خوب سال اولی اشکال نداره!مبــــــــــــارک باشه

برای اینکه از حالت یه تبریک خشک و خالی و به قول خودم تولد بازی در بیاد فکر کردم بهتره از هر نویسنده ای یه چیزی بنویسم .البته از نظر من نویسندهای وبلاگمون 3 دسته هستن.اول نویسنده های اصلی که از ابتدا پست دادن و کامنت گذاشتن.دوم نیمه اصلی ها که تعریفشون در ادامه میاد و سوم نویسنده های فرعی که هم پست خیلی کم دادن و هم کامنت.و چون مطلب زیادی ازشون نخوندم چیز زیادی هم نداشتم که در موردشون بنویسم.

خوب دیگه حرف بسه بریم سراغ اصلی ها:
لیموترش:متخصص پست های دو خطی و لج درار!! البته تازگی ها تعداد خطوط بالا رفته و از میزان در اوردن لج کاسته شده!

سارا:به دلیل خواهر بودن با لیمو اوایل پست ها کمی تا قسمتی شبیه لیمو بود.ولی بعد شد شبیه شبیه خودش.همون سارایی که همه می شناسیم.دبشِ دبش.متخصص پست با تایتل جینگلیسی!

گوولی پسر:متخصص سلسله تست های تست مدرن.(البته شخصا پست مدرن رو ترجیح میدم) اینطور که میگن یک دوره هم شاگرد مخصوص اوالفضل بیهقی بوده و ظاهرا بعضی از قسمت های تاریخ بیهقی رو با هم نوشتن !!(راست و دروغش بمونه پای اونایی که میگن) قبلا ها با یه شیپیش خیلی رفیق بود.اما ظاهرا بعد یه مدت از دستش خسته شده و با انواع وسایل شیپیش خفه کن رفیق قدیمیش رو فرستاده اون دنیا...هی روزگار!

اکسیژن:متخصص نوشتن چرت و پرت.یکی مثل همینی که دارم مینویسم!( البته اگه نظر بفیه رو در مورد نوشته های ما خواسته باشید دو دسته نظر وجود داره یک عده می گن"ایولا بابا تو دیگه کی هستی "یه عده هم می گن"واه واه جقدر بیمزه و دل نچسب مینویسی دختر" حالا دیگه خودت قضاوت کن)

نوسنده های نیمه اصلی اونایی هستن که تعداد پست هاشون رویهم رفته از تعداد کامنتایی که یه پست میگیره کمتره ولی جای شکرش باقیه که هنوز هم گاهی کامنت میدن.البته محمد حسین هم چون دلیلش برا ننوشتن خیلی موجه هستش و به دلیل رافت خواهرانه نیمه اصلی حسابش می کنم و از همین جا شروع میشن:

محمد حسین:اوایل متخصص اموزش دادن نوشته هایی بود که ملت رو به روز سیاه می نشونه ؛هک.ولی بعدا رو اورد به نوشته های فلسفی مثل جهانی سازی ,یاد مرگ !,حب و عشق و از این حرفا.(آخه یچه ترو چه به این حرفا!!)

حامد:- حامد هم البته باید میرفت جزء فرعیا ولی بالاخره مبصری گفتن منم که نمی خوام حق عضویتم تو وبلاگ فقط به خاطر یه ندونم کاری ضایع بشه و حذف بشم چوب کاری می فرمایم و همین جا حسابش می کنم!-متخصص نوشتن در مورد رنگ و لعاب وبلاگ و اینکه هی بگه آی ملت ترو خدا بنویسین ترو خدا پینگ کنید ترو خدا تو یه روز بیشتر از یه پست ننویسین و... .کلا مدیریت فنی وبلاگ رو به عهده داشت

مستر موصی: متخصص معرفی لوگو های خودش!!

خوبه از دوتا خواننده قدیمی وبلاگ هم یاد کنیم یکی امیر آقا که به عنوان یک عامل روحیه ساز عمل می کردن و مرتب کامنت میدادن(جوهر پست خشک نشده ایشون کامنتشون رو داده بودن.البته تازگیا براشون رقیب پیدا شده!) و یکی هم جوالدوز که اصلا نفهمیدیم از کجا پیداش شد.متخصص در زدن ضد حال.در ضمن ایشون معلم دیکته کلاس هم هستن
که در پایان لازم میدونم تشکرات خودم رو از این دو خواننده همیشه در صحنه اعلام کنم

موفق باشید

Monday, April 4, 2005

سالگرد

امروز یه جورایی وبلاگمون یک ساله شد.
خیلی زود گذشت. انگار همین چند روز پیش بود که با بچه ها سر اسم و متن معرفی وبلاگ سر و کله می زدم. سر اینکه هر کی در روز یک مطلب بیشتر ننویسه و در هفته حداقل یک متن رو بنویسه. این که چی بنویسیم تو وبلاگ و چی ننویسیم. کی بنویسه و کی ننویسه. ولی خوب گذشت زمان این مسائل رو حل کرد. الان دیگه کار وبلاگ افتاده رو غلتک و یه جورایی شده دلمشغولی همه مون و حتی کسان دیگه خارج از این گروه. همین شیرینه و حتی شاید همین کافی باشه.
چند وقت پیش مونا بهم می گفت چرا بازدید کننده های وبلاگ ما کمه. جوابی نداشتم بهش بدم. یعنی اصلا بهش فکر نکرده بودم، برام مهم نبود. همین که خودامون هستیم و می نویسیم و نمی نویسیم، نظر می دیم و می خونیم به نظر من کافی است، حالا اگه بقیه هم تشریف بیارن قدم شون روی چشم، خییل هم خوشحال می شیم.

سالگرد تاسیس وبلاگ مون مبارک.

راستی، من بالاخره طلسم رو شسکتم و نوشتم.

Sunday, April 3, 2005

Call Of Duty

اول - فکر کنم سه –چهار هفته ای از آخرین مطلبی که اینجا نوشتم گذشته . این غیبت نسبتا طولانی ( البته از دید من ) رو باید ببخشید . همونطور که می دونید صندوق حرف آدم بعضی وقتها خالی میشه ....
دوم – کمتر پیش میاد که از بازیهای کامپوتری چیز خاصی یادم بمونه ولی نکته ای توی بازی Call Of Duty بود که هنوزم بعد یکسال هر وقت صحبت از جنگ پیش میاد ، به یادش می افتم . توی این بازی معمولا قبل از شروع شدن مرحله یک جمله از ژنرالها یا سیاستمدارهای جنگ جهانی دوم نوشته می شد. از اون همه جمله ، جملهای که مربوط به یک ژنرال آمریکایی بود توی ذهنم کاملا موندگار شده :
The war is not to die for your great country but let the other baster in front of you die for his.
تر جمه اش هم میشه چیزی شبیه به این:"جنگ این نیست که برای کشور عزیزتون بمیرید بلکه بگذارید اون کثافتی که جلوی شما ایستاده این کارو بکنه!"

تا بعد.



**
پی نویس:
یه خورده بیشتر فکر کردم و چند تا دیالوگ یا صداهایی که در بازیهای مختلف یادم مونده براتون می نویسم (محض تجدید خاطره!)
- یه جایی وسط GTA Vice city دوست سیاهپوست قهرمان بازی یه رئیس مافیا رو می کشت و شما باید نجاتش می دادید بعد که ازش می پرسیدی چرا این کارو کردی می گفت:
He killed my brother ! what did you expect me to do ? Mow his lawns?
- گریه بچه توی MAX PAYNE که باید از طریق اون راهتو پیدا می کردی ( انصافا اعصاب می خواست!)
- دموی Creature Shock ( البته اون جایی که اسم بازی رو می نوشت)
-دموی DIABLO II

خب! بی خیال تجدید خاطره چون تمومی نداره!

Friday, April 1, 2005

درهم

بعد این همه مدت کارت خریدم گفتم با اون قبلی دوباره 1 امتحانی بکنم.مطمئن بودم که بلاگر رو باز نمی کنه چون تا همین چند وقت پیش باز نمی کرد.ولی در مقابل چشمان مبهوت ما باز شد):
*
والا خودم هم موندم.اخه دو روز از این خواب عزیز صبح گذشتم رفتم کلاس فوق برنامه. آدم اکسیژن باشه! تعطیل هم باشه خوابشم بیاد شدید ولی بازم ول کنه بره کلاس خیلیه خوب این رو داشته باشید
چند وقت بود این رمان "من او"ی رضا امیر خانی روخونده بودم.رمان جالبیه و یکمی عجیب ! و خیلی هم سوال بر انگیز.می خواستم سوالام رو بفرستم برای لوح بلکه جواب بده.از شانس ما روز اول کلاس گفتن که یکی از مهمونای روز دوم همین جناب امیر خانی هستن.
هیچی دیگه روز دوم هم شاد و خوشحال از این شانس باد اورده رفتم ویکی دوتا از سوالام و پرسیدم.چند تاشم بقیه بچه هایی که کتاب رو خونده بودن پرسیدن و همونچوری شنگول هم برگشتم خونه!البته هنوزم جای سوال داره ولی فکر کنم دیگه بیخیالش بشم!
*
امسال خیلی خوب از مهمونا پذیرایی کردم! دو بار قند یادم رفت بیارم، دوبا هم چاقو. مهمونا هم خودشون یه جوری از پس مشکلات بر میومدند.!خوب بالاخره دست تنها بودم تا پارسال محمدم بود خداییش خیلی کمک کرد(نمی دونم چی میشه وقتی مهمون میاد احساس مسئولیتش یهو عود می کنه خوب ما هم استفاده می کردیم دیگه!!).
انشالا سال دیگه دوباره محمد هست منم دوباره استفاده می کنم:دی
*
یه پیشنهاد.هرچند که الان یه خورده دیر شده ولی بیاید شنبه دسته جمعی دست در دست بزرگترا بزنیم به کوه و دشت و بیابون!مکانش رو هم شما پیشنهاد بدید(البته فکر نکنم مامان اینا راضی بشن خوب بالاخره خونه دایی اینا نزدیکتره!!!)
از خواننده های محترم خانواده ما هم دعوت می شه تشریف بیارن وهمه نوه ها رو خوشحال کنند.
هرکی میاد یه کامنت بذاره.
تا بعد

Wednesday, March 16, 2005

مخلوقات

از قدیم گفتند که گربه با خونه انس میگیره و سگ با آدم.
آدمها هم که هم با "قدیم" هم با" گفتن" هم با "گربه" هم با "خونه" هم با "سگ " و هم با "آدم" انس میگیرن!
چه می کنه این آدم!

Thursday, March 10, 2005

تهران 20

داشت می گفت"شهر مال ما است با ...و...و...می تونیم خوب زندگی کنیم"
ولی حالا این خوب زندگی کردن به چیه؟به خوب خوردن؟ خوب گردش کردن؟خوب پوشیدن؟به چی؟؟
کلی حرف فلسفی داشتم که بزنم اما الان نصفه شبه بد جور یخوابم میاد فقط همین قدر که به قول دوستم با هر ملاکی هم که خوب زندگی کنیم اگر از هویتمون دور شیم نمی شه بهش گفت خوب زندگی کردن.
*
هفته پیش تو حذف و اضافه تربیت بدنی گرفتم .در نتیجه 2 جلسه تشکیل شده بود و من نرفته بودم.نمی دونم چی شد موقع ثبت نام خانومه از در دوستی با ما دراومد و جلسه هفته قبلش رو واسم حاضر زد.امروز که می شد جلسه اول بنده وقتی رفتم هیشکی نیومده بود .جناب مربی فرمودن که مگه جلسه پیش نبودی، بچه ها که گفتن نمیان!!
نمی دونستم بگم بودم یا نبوم! خلاصه یه من و منی کردم آخرشم خودش گفت باشه پس من اون جلسه ای که نبودی برات حاضر می زنم!منم در حالیکه قند تو دلم آب می شد یه قیافه حق به جانب گرفتم و خداحافظی وحلاص!
دو جلسه نرفتم.دو جلسه حاضر خوردم.دو جلسه دیگه هم می تونم غیبت کنم D:
*
لازمه برای نوشنن این پست از یکی از دوستام خیلی تشکر کنم.یکی از بهترین دوستام.ایول به این مرام واقعا.ایول!
برم واسش آف بذارم چون اینجا رو نمی خونه چاپلوسیام هدر میره!!

تا بعد

Sunday, March 6, 2005

سیب

پرده اول:
مکان: حیاط دانشگاه - بازیگران : دانشجوی سیب بدست( اسم فرضی : احمد ) ، دوست دانشجوی سیب بدست( اسم فرضی : محمود )
(محمود به احمد که سخت مشغول نگریستن در سیب است نزدیک می شود.)
محمود – چیه؟ چرا زل زدی به این سیب؟
احمد – به! تو مگه نمیدونی ؟ دارم به دریای عشق نگاه می کنم ! دارم در بحر عمیق عشق غور می کنم! این سیب نشان چه چیزها که نیست! بسی در شگفتم که این میوه چه ها نتواند کرد!!!.......
( محمود در حالی که در بک گراند صدای احمد در مدح سیب میاید او را به حال خود رها می کند!)
پرده دوم :
مکان : راهروی یکی از ساختمانهای دانشگاه –بازیگران: احمد و محمود
احمد بدون سیب نزدیک به محمود میشود!
محمود- پس سیبه کو!؟!؟
احمد – کدوم سیب؟ آهان بابا! تو که رفتی دیدم شکمم افتاده به سر و صدا این شد که خوردمش!
محمود - پس اون همه چیزا که در فضیلتش می گفتی چی شد؟( صدای محمود در بک گراند صدایی شبیه به "آآآآآآآآررررررررگگگگغغغغغ " که از گلوی احمد خارج می شود ، گم می شود !)
احمد – چی؟
محمود :هیچی!
پرده سوم :
مکان – حیاط دانشگاه –بازیگران احمد – زوجه گرامی احمد( اسم فرضی : سمیرا)
سمیرا – پس سیبه کو دستت دادم؟ گفتم منو نمیبینی جاش اینو ببین ؟( تیریپ لاو ترکوندنی!)
احمد- عرض شود که دادمش به یکی که از قیافش معلوم بود خیلی گرسنه است!
( دل سمیرا از داشتن چنین زوج مهربانی قنجوک می زند!).

Saturday, March 5, 2005

412

1. هفته پیش رفتم تو یک مغازه، بدجور نقره داغم کرد، آخه بعد از اینکه بین 100 تا یکیشو انتخاب کردی هر چقدر هم که با شنیدن قیمت برق از چشمات بپره یه جورایی سخته بگی نمی خوام!!
2. یه همسایه داریم تا چند سال پیش از انارها و خرمالوهای درختاشون بی نصیب نبودیم. بچه تر هم که بودیم همیشه توپ بدمینتون یا توپ ماهوتی یا توپ پلاستیکیمون که میافتاد تو حیاطشون من از تو حیاط خودمون از میله های تراس بالا می رفتم بعد میشستم رو دیوارشون و یه کم با احتیاط داد می زدم: ببخشید کسی خونه نیست؟ همیشه از تصور اینکه موقع نشستن رو دیوار پرت شم پایین موهای تنم سیخ میشد، ولی نمیشد کاریش کرد یه جورایی کل بود دیگه، مثلاً ادعام این بود که نمی ترسم! خوب از مرحله پرت نشیم: وقتی کسی نمیومد انگار تازه شیر میشدم، با تمام قوا از ته حنجره داد می زدم: یکی بیاد توپ مارو بده! یادش بخیر حیاطشون از اون بالا چه منظره خوشگلی داشت، با یه درخت انار که شاخه هاش تو خونه ما هم میومد. امروز دیدم همش رو از ریشه کندن و سوزوندن! می خوان خراب کنن دوباره بسازن ( بسازن؟) ...
3. راستی بالاخره ما هم پِت دار شدیم! فقط من نمی فهمم این موجود دو پلک خواب آلو که مونا حتی می ترسه بهش دست بزنه رو، چه به پت بودن! بابا پت هم پت های قدیم!! حالا صاحبش اگه وقت کنه چیزی بنویسه فکر کنم پست بعدیش راجع به پتش باشه.

پ.ن: من چرا نمی تونم کامنت پرشین بلاگی ها رو باز کنم؟ همش یک صفحه ارور باز میشه عوض کامنت! حالا اشکال از فرستنده است یا گیرنده؟

Saturday, February 26, 2005

تکلیف

آقایون و خانمهای محترم !
لطفا هر کسی میتونه یه راه حل به من نشون بده که من بالاخره تکلیف خودم رو مشخص کنم که خدا رو می خوام یا خرما ! یا یه طوری این مسئله رو برای خودش حل کرده به من کمک کنه! چون دیگه کم کم اعصابم داره میریزه بهم و چند صباح دیگه خدای نکرده هم خدا رو بی خیال میشیم و هم خرما رو!
هر کسی هم که لازم دید با من تماس بگیره این کار رو بکنه ! چون تصمیم گرفتم برای همیشه این مسئله رو برای خودم حل کنم!

Monday, February 21, 2005

عاشورا و حواشی

روز عاشورا غیر از اون شور و حال خاصی که داره و همه ما به نوعی اون رو حس کردیم چند نکته جالب دیگه هم به نظر من داره اول اینکه بر خلاف راهپیمایی های مختلف که کلی تبلیغ راجع بهشون میشه و امکاناتی مثل اتوبوس و متروی مجانی و غیره برای اونها در نظر گرفته میشه، هیچ تبلیغ خاصی ( مثل 22 بهمن) برای روز عاشورا انجام نمیشه . انگار مردم خودشون همه چیز رو می دونن. انگار عزاداری برای ابا عبدالله یک قانون نانوشته است.همه کارها و مراسمها به طور اتوماتیک انجام میشه! قسمت جالبش هم اینه که همه جور آدمی از هر طیفی که به فکر انسان برسه توی این حرکت خودجوش مردم هست.
نکته بعدی هم که به نظر من جالب ( و البته کمی تا قسمتی تاسف انگیز!) است همین انواع و اقسام آدمهای مختلف هست. بگذریم از اون عده که فقط برای خوردن یک وعده غذا بیرون میان ( که خوب اونها هم به نوعی دعوتنامه امام حسین رو دارند و ما خیلی نمیتونیم غر بزنیم که تو چرا اینجایی؟ امام حسین خودش اگه کسی رو نطلبه صد سال سر سفرش راهش نمیده !) روی حرف من با اون زنها و مردهایی هست که برای عزاداری اومدن اما یه قول معروف سر و تیپشون اصلا به اون اوضاع و احوال نمیاد!
خانمی که وایستادی کنار خیابون و دسته ها رو تماشا می کنی و همینجور اشک میریزی! این اشکی داری میریزی برای کسی هست که سرش رو برای آزادگی داد، حالا شما نمیتونی همین یک روز رو به خاطر همون آدم اسیر آرایش و این جور چیزها نباشی؟
آقایی که کنار خیابون برای خودت سینه میزنی وحال خوشی داری ! حالی که خیلیها باید حسرت داشتنش رو بخورن ! نمیشه همین امروز رو رعایت کنی و یک روز از مد عقب بیافتی؟
نمیدونم ! باز هم دم همشون گرم که برای عزاداری اومدن نه برای سیگنال فرستادن و تلفن ردو بدل کردن و این جور چیزها!
خلاصه که عشق به امام حسین تو رگ و خون این مردم همیشه بوده و خواهد بود.

Saturday, February 12, 2005

دیگران را بگذار!

سلام!
خیلی وقته که خیلی چیزا می خوام بگم اما عدل همین دو روزی که ما تعطیل شدیم زدو این بلاگر لامصب! فیلتر شد! ولی حالا که بر فیلترینگ غلبه کردم ( الان خونه سارا اینام!!) اصلاً می خوام یه چیز دیگه ای بگم. ( یکی نیست بگه بابا حالا حرفتو بزن!)

این نوشته آخر کلانتر رو که خوندم البته کامنتاش منظورمه! خیلی متعجب شدم. واقعاً دوست دارم بدونم چه جوری یه عده خیلی راحت مردم رو به یه مشت گوسفند تشبیه می کنند که چشم هاشون رو می بندن، مغزشون رو هم تعطیل می کنن و هر کاری بهشون بگن همون کارو انجام می دن. چرا فکر می کنن یه پیرزنی که نمی تونه کلمات انگلیسی رو خوب تلفظ کنه یعنی عقلش رو در بست تعطیل کرده؟ چرا به خودشون اجازه میدن تا چهارتا کلاس درس خوندن خودشون رو عقل کل بدونن و مردمی که خلاف اونا عمل می کنن رو یه مشت آدم با ذهن بسته؟ خیلی دوست دارم بهشون می گفتم: معرفت با تحصیلات آکادمیک فرق میکنه. اگر در پی رسیدن به حقیقت هستیم معرفت می تونه با چهار برابر سرعت صوت ما رو به مقصد برسونه و تحصیلات فقط محکم کننده راهِ!
خیلی دوست دارم بگم اونایی که بچه های کوچیکشون رو میارن، برای اینه که از همین کوچیکی بچه هاشون رو با آرمانهایی که براش ارزش قائلن آشنا کنن تا اون ها بتونن راهی رو که به زعم خودشون درست تر میاد رو سریعتر انتخاب کنن.
من و شما سن زیادی نداریم و نتونستیم ارعاب و ترس زمان شاه رو درک کنیم، ولی همون پیرمرد پیرزن هایی که انگلیسی نمی دونن یا اصلاً همین پدر مادرهای خودمون ترس رو با پوست و استخونشون به معنی تمام کلمه درک کردن و موقعیتی رو که بدست آوردن به آسونی از دست نمی دن! هرچند که هنوز هم مشکل داشته باشن.
خیلی دوست دارم بدونم اونایی که میگن جمعیت کم بود یا از آرشیو بود پاشون رو گذاشته بودن تو خیابون یا نه؟ چطوری میشه اون سیل جمعیت رو که من خودم به چشم دیدم انکار کرد؟ می خوام بدونم چطوریه که تو فراخوان هایی که علیه نظام گذاشته میشه و تعداد افرادی که شرکت می کنند همان دهها نفر بیشتر نیست اکثریت مردم حساب میشن اما این جمعیت میلیونی اقلیت؟!!!
به نظر من درسته که مردم ایران مشکلات زیادی دارند ولی هر وقت که احساس تهدید کردن با هر عقیده ای که بودن با هم متحد شدن و جلوی خطر خارجی رو گرفتن. مردم فهمشون بالاتر از این حرفهاست که مشکلات داخلی کشور رو با ایدئولوژی نظام قاطی کنن و همین اتحادهاست که کشورمون رو تا حالا حفظ کرده.

دیگران را بگذار!
دل به آفتاب بسپار
نگاه کن چگونه هر بامداد
صبور و سربلند
از شانه های خاکستری صبح بالا می آید
و ستارگان چگونه از روشناییش شرمنده می شوند
خاموش می شوند
دیگران را بگذار!