@%&#*$
میگن خدا خرشو میشناسه که بهش شاخ نداده...
فکر کنم دیگه منم خیلی آدم بی جنبه ای باشم. اما خدا آخه تو دیگه چرا؟!
نوه های حاج میزعلی
میگن خدا خرشو میشناسه که بهش شاخ نداده...
فکر کنم دیگه منم خیلی آدم بی جنبه ای باشم. اما خدا آخه تو دیگه چرا؟!
یه چند روزی هست که به سلامتی برگشتیم !جاتون خالی خوش گذشت.
خدا رو شکر قسمت نشد با اتوبوس بریم ته دره! ولی شاید با بمبی چیزی این روزا رفتیم هوا.خلاصه باز هم حلال بفرمایید!
ظاهرا این انتخابات از بقیه انتخاباتا خیلی مهمتره که رو اوردن به بمب!
تا حالا این همه سر رای دادن فکر نکرده بودم ولی هنوزم نتونستم به 1 گزینه قطعی برسم.واقعا چقدر ایندفعه انتخاب کردن سخته.فقط امیدوارم معین رای نیاره.
ولی من نمی دونم چرا این نامزدان محترم دو قشر بانوان و جوانان محترم رو اینقدر مطرح میکنند.دیگه ادم بدش میاد از خودش اگه یکی از اینا باشه.بابا خوب هر بلایی که به سر بقیه جامعه بیاد سر اینام میاد دیگه.اینجوری من واقعا فکر میکنم یه معضل درست و حسابی شدم واسه جامعه.من که اگه جای بقیه جامعه (که با این حساب تعدادشون به اندازه انگشتان دست هم نمیرسه !)بودم تا حالا صدام در اومده بود !
*
حالا یه سوال:به نظر شما طلبیده شدن یعنی چی؟اصلا اگه من(نوعی!) اراده کنم و برم یه جای زیارتی یعنی طلبیده شدم یا فقط اراده خودم بوده؟یا اینکه کسی که به خاطر مشکلات مالی یا شخصی نتونه بره یعنی طلبیده نشده؟ اصلا طلبیده شدن وجود داره!! البته در این مورد قبلا خیلی فکر کردم و با دوستام هم خیلی بحث کردم و جوابم رو هم تقریبا گرفتم.لطفا شما هم اگه چیزی می دونید برای یقین بیشتر اینجانب بگید
(خدایی میترسم با این حرفا دیگه هیچ جا طلبیده نشم!)
توجه : این مکالمات کاملا واقعی هستند. فکر نکنید که زاده ذهن من هستند!
یک :
-گواهینامه و کارت موتورتو ببنیم!
- بفرما
- چرا خودت شیرازی هستی ولی کارت موتورت ماله نوشهره؟ ( با لحن گیر الکی!)
- اِ؟ پس چرا تو تهرانم!
( مکالمه بین افسر پلیس با لجهه شهرستانی و یک موتور سوار که خط آخر رو با لهجه خود سرکار گفت!)
دوم:
- مامان ! از این زانو بندای اسکیت برام میخری ؟
- چنده؟
- N تومان! ( یه مقداری که به نظر مامان گرون اومد)
- نه مامان جون ! تو که اسکیت سواریت خوبه! لازمش نداری ! اون برای مبتدیا هست!
( مکلمه بین پسر پنج –شش ساله و مادر معتقد به رعایت ایمنی!)
سوم :
- شما ترمی چقدر شهریه میدین؟
- دویست – دویست پنجاه
- ( با فک آویزان!) اه چقدر زیاد! ما یه ترمی شهریمون رو کردن هشتاد تومن کلی شورش کردیم و.... شما چقدر بی بخارین ..... چرا میذارین ؟.....( چند لحظه سکوت بعد از نطق طولانی) الاف کردین خودتونو تو "این" دانشگاه!
( مکالمه بینن استاد مزخرف فعلی و دانشجوی سابق "همین" دانشگاه!)
چهارم :
- استاد شما به کی رای میدین؟
- ول کنید بابا!! اینا همش بازیه! اونی که باید رای بیاره رای میاره شماها نگران نباشید! ( تلاش ما برای راه اندازی بحث سیاسی در کلاس و ماله کشیدن به درس در نطفه خفه شد!)
( مکالمه بین یک استاد مزخرف دیگر و دانشجویانش!)
پنجم :
این یکی مکالمه نیست ولی دیگه از زیر دستم در رفت!
موبایل 7610 نوکیا ( متمایل به سمت آخر گوشی!) را از جیب می کشد بیرون ! ازجیب دیگرهم یک دفتر چه تلفن می کشد بیرون! بعد به سیاق تلفن ثابت چند رقم را می خواند و در گوشی میزند و الی آخر بعد هم مکالمه را انجام میدهد غافل از اینکه در گوشی های تلفن همراه امکانی تعبیه شده به اسم phone book ( این کار یه چند دفعه ای انجام شده کار یه بار دو بارش نیست!) ( حرکت سر زده از استاد ازمایشگاه شبکه ! که مثلا در بطن تکنولوژی قرار داره!)
آقا دارم میرم مشهد!حلال بفرمایید.
پریروز خبر شدم دیشب رفتنم قطعی شد انشالا حدود 2 ساعت دیگه هم عازم هستم.
دعا کنید حال و هوای درست عبادت کردن بیاد سراغم فعلا که ظاهر خبری نیست
خلاصه هم حلال کنید هم دعا کنید به سلامتی برم و برگردم چون قرار با اتوبوس بریم
(منم که جون دوووست!!)
قصه این بلاگ از آنجا آغاز گشت که، در بلاد طهران قومی بودند منتسب به حاج میرزا علی، که جوانان این قوم پاتوقی داشتند مسنجریه نام، که نیمی از عمر خود در آنجا گذراندی و پول خود را صرف گفتمان با غربا کردندی و چراغ خود همیشه روشن نگاه داشتندی. بعض دگر از این جوانان شیدا بودی و سر در دانشگاه داشتی و قصد بیرون شدن از آن ندارندی! و بعض دگر در کار هک بودی و E-mail دگران ترکاندی و مورد لعن و نفرین قربانیانش بودی و قس علی هذه... در میان این جوانان، جوانی بود دموکراسی صورت و دیکتاتور سیرت! حامد ابن مسعود نام، که چراغ خود در مسنجریه خاموش نگاه داشتی و ساعتها وب گردی کردی و سرچ کردی و پول تلیفون را به ثریا رساندی. ابن مسعود روزی در وب گردیهایش به بلاد "بلاغ اسپوتیه" رسید و انگشت به دهان ماند از عجایب این بلاگ و در فکر افتاد که جوانان قوم را که سالی به دوازده ماه از هم خبر نداشتندی و دور از هم بودندی را در "بلاغ اسپوتیه" جمع کردی و آنان را استاد نمایندی. پس جوانان قوم دعوت کردی به ساخت منزلگهی بس نکو در بلاغ اسپوتیه، باشد که از قـِـبل آن یک دگر را بیشتر بینندی و منزلگه را به دستخط خود مزین کنندی و روح مرحوم جد خود را بدین طریق شاد نمایندی . و تو، ایزد دانا و توانا را چگونه دیدی، شاید از قـِـبل این بلاگ به شهرت رسیدندی و چیزی شدندی .