Wednesday, September 28, 2005

قرار وبلاگی

(قبل التحریر : اگه خواستین یک ضرب قسمت "خلاصه" رو بخونین! ولی چون من زحمت! کشیدم ، قبلش رو هم بخونین!)

مکان : زیر زمین یک ساختمان متروکه با این هواکشها که از پشتش نور میاد و یک چراغ مخصوص بازجویی و یک میز درب داغون اون وسط به همراه مقدار زیادی مه و دود!
افراد دور میز : دو نفر مرد مرموز با عینک آفتابی و پالتو و دیگر عوامل مورد نیاز برای مرموز شدن.
مرد این سر میز: توی این تاریکی که چشم چشمو نمیبینه چرا حالا ما عینک آفتابی زدیم؟
مرد اون سر میز: چه عرض کنم؟
- پس عینک هامون رو برداریم!
- موافقم!
حالا صورت اون ها کاملا واضحه ، یکی شون دموکراسی صورت و دیکتاتور سیرت ( یعنی حامد!) هست و دیگری گووولی پسر ( بنده!)
حامد( با لحن خشک و رسمی) – شنیدم من نبودم خواستین اینجا قرار وبلاگی راه بندازین؟.
بنده ( با لحن خشک تر و رسمی تر !) – درست شنیدین
- پس چی شد؟
- نشد ،بین بعضی از اعضا ء موافقت صورت نگرفت ، کنسل شد.
- پس تو چرا نشستی دست رو دست گذاشتی؟ میفرستادیشون اداره پنجم ( ساواک ) بچه ها یه حالی بهشون بدن!!!
- نمیشد ! چون اگه دست من بود، فقط خانوم ها رو می فرستادم بعدا دوباره انقلاب می شد !
- هوم! راست میگی!! صد بار گفتم این جا نظر پظر تعطیله! ما اینجا دیکتاتوری داریم !! دیکتاتوری!!! نظر یعنی چی!! من میتونم بیام! من نمیتونم بیام یعنی چی!! من اینو میگم تو اینو میگی یعنی چی ؟!!! چه معنی داره کفش همو پا کنین؟!! بچه بازی در میارین اینجا واسه من؟!!
-بچه بازی کدومه ؟
- (نگاه چپ چپ)
- فهمیدم! حالا میگی چه کار کنیم دیکتاتور جون؟
-بیا تا بهت بگم!
--
خلاصه! بعد از مقادیری بحث با دیکتاتور جون ( چون فقط من میتونم بحث کنم باهاش غیر از من هر کی بحث کنه میفرستش اداره پنجم!) قرار شد من بیام اینجا و اعلام کنم که روز دو شنبه ای که در پیش است ( یازدهم مهر ) ساعت پنج بعد از ظهر من به اتفاق دیکتاتور جونم اونجا هستیم! کجا؟ کافی شاپ قبيله گپ واقع در خیابان وصال شیرازی . دیکتاتور جون گفت بگم که : بنا به اصل دیکتاتوری این قرار تغییر نا پذیره و به هیچ عنوان!!!! عوض بدل نخواهد شد!
عزیزانی که میتونن ، تشریف بیارند ! قدمشون سر چشم ما ، فقط دنگشون رو هم بیارن!! که ما یه لیوان آب مجانی هم دست کسی نیمیدم!!
--
اون داستان بالا هم کلهم تخیله! هر کسی فکر می کنه منظورم با اوست بداند که شوخی بیش نبود!
--
پس شد دوشنبه یازدهم مهر ، کافی شاپ قبيله گپ واقع در خیابان وصال شیرازی پایین تر از طالقانی.

روز و شب بر همه خانوما آقایون خخخخششش!


Tuesday, September 27, 2005

اعتراض

به قول ليموي عزيز به منم خيلي چسبيد وقتي با يه اعتراض وسيع و بمب گوگلي تونستيم نشنال جيوگرافيك رو ادم كنيم!

اين بار هم همت كنيم اينجا رو در اعتراض"به كشورهاي قدرتمند در محروم كردن ايران از انرژي هسته اي"امضا كنيم

Sunday, September 25, 2005

عدالت و ...

افت شدید سرمایه گذاری بلند مدت در ایران.
کاهش شدید شاخص بورس.
ارجاع غریب الوقوع پرونده هسته ای ایران به شورای عالی امنیت سازمان ملل.
اون سیب زمینی پخته رو یادتون میاد؟؟ که دست اون بچه بود؟

ولی جوانان ایران، نگران آینده خود نباشید، به زودی اوضاع سر و سامان پیدا خواهد کرد. یک نوع صادرات غیر نفتی جدید اخیرا در اقتصاد ایران مطرح شده. صادرات زورخانه.(این نوع صادرات غیر نفتی جدید تا به حال به تاجیکستان و فرانسه صادر شده.)

Friday, September 23, 2005

دختر نوه


تصویری که در بالا ملاحظه می کنید ، مربوط به آخرین نتیجه مرحوم حاج میرزا علی هست که در روز سه شنبه هفته گذشته ساعت یازده و پنجاه دقیقه متولد شده و تا لحظه فرستادن این مطلب هم اسم نداره و با اسامی از قبیل نی نی ، گوگولی ، نوزاد و .... مورد خطاب قرار می گیرند! دختر هم تشریف دارن!
نگارنده این مطلب هم دایی این مادمازل هست!
در ضمن لپش هم خودش چنگ زده !!
تو رو خدا ناز نیست این گوگولی !!!!! گوووووولی دختره!!! گوولی دختر!!

Tuesday, September 20, 2005

1171

از خيلي قبلنا برام سوال بود كه چرا روز جمعه بايد يكي از عيداي مهم باشه؟!چرا بايد يه روز ساده و خشك و خالي كه تنها تفاوتش با روزاي ديگه اينه كه تعطيله و ميشه توش يه خواب حسابي كرد عيد باشه! اونم از عيداي خيلي خيلي بزرگ كنار عيد قربان و غدير كه واسه خودشون اين همه ماجرا دارن
گذشت. يه روز كه اصلا به اين موضوع فكر هم نمي كردم نمي دونم چي شد ذهنم يهو يه جرقه اساسي زد و ...يافتم!
اووووه كه چقدر پرت بودم البته شايدم تفصير از من نبود بعضي چيزا از شدت وضوح اند كه ديده نميشن.
يادم افتاد كه تو جمعه قرار يه اتفاق بزرگ بيفته قرار اخرين حجت خدا روي زمين اون روز بياد.براي همينم خدا همه جمعه ها رو به بركت اخرين ذخيرش روي زمين عيد گرفته از ازل تا ابد.براي همينم هست كه روز و شب جمعه اين همه فضيلت داره و شب هاي جمعه خدا بنده هاش رو صدا مي كنه تا هركي هرچي مي خواد رو فورا بهشون بده.
آره همه اينا فقط و فقط به خاطر"مهدي"اش.

Sunday, September 11, 2005

وصف العیش، نصف العیش

به به! می بینم که در پست قبلی من جریانات جالبی اتفاق افتاده.
من متوجه نشدم کی اومده یه جای من کامنت گذاشته و همه برو بچه ها رو پیتزا مهمون کرده.من؟ مکدونالد؟ من؟ پیتزا؟ اصلا من با هرچی غرب زده گی مخالفم!(به سبک حسنی) ولی در کل اونی که جای من کامنت گذاشته کار خوبی کرده. همونطوری که در تایتل عرض کردم.........
به به! فرض کنید، ما ها همه توی یه پیتزا فروشی هستیم و یکیمون داره به همه پیتزا میده. تازه امیر هم بر و بچه ها رو پشت وانت سوار کرده. اصل خنده ....
با خودم فکر کردم و به دلیل تعطیل شدن جلسات از نظر خودم رسیدم. فکر کنم داستان کتاب خوندن و بعدش مشق نوشتن بود که خود منرو شل کرد. من مشقم رو ننوشتم و از ترس آقا معلم از کلسها غیبت کردم.(دقیقا مثل دانشگاه، وقتی استاد خیلی گیر باشه)
من میگم بیایین یه مجلس راه بندازیم، خونه کسی هم نباشه.بعد از اون طرف بریم یه بستنی باحال بزنیم. بلکه بفهمیم این جوالدوز کیه! اول مهر تولد منه همونطوری که احتمالا همه نوه ها میدونن. من حاضرم به هرکسی که بیاد توی جلسه یه بستنی بدم.(اینو دیگه خودم دارم مینویسم.در کمال صحت عقل و مغز)
البته چیزی هستش اینه که دختر ها نمیتونن بیان به احتمال زیاد. اگر کسی از خانم ها خواست بیاد باید از مامانش رضایت نامه بگیره. امضا هم داشته باشه.
هنوزم تو شبهات اگه ماه رو داری / من اون ماه رو دادم به تو یادگاری
اینم از اون آهنگهایی که تجدید خاطره اش خیلی حال میده.
در ضمن منتظر کادوهای نفیس و دوستداشتنی همتون هستم.
امری نیست؟ پس ما رفتیم....

Wednesday, September 7, 2005

-

داشتم با خودم فکر میکردم که ما نوه ها زمانی با هم جلسه داشتیم و همدیگر رو میدیدیم. بعد وقتی که تابستان شد، که کارهامون سبکتر شد ، جلسه رو تعطیل کردیم!!!
اصلا چی شد که تعطیل شد؟ من که متوجه نشدم!
من میگم بیایین تا تابستون تموم نشده یه جلسه بگذاریم.

Monday, September 5, 2005

آقای طرفه

این دفعه دومه که تو 24 ساعت گذشته خبر به هم خوردن دو تا پیوند نصفه نیمه(نامزدی!) رو می شنوم.تازه خبر بهم خوردن 2_3 تای دیگه رو هم تازگی ها شنیدم.نمی دونم خیلی عجیب شده و شوک اور .مامان میگه خوب اخر ازدواج های خیابونی همینه دیگه! ولی خداییش هیچ کدوم خیابونی نبودن!
این اخری دیگه خیلی حالمو گرفته. بابا اینا دیگه با هم همکلاسی بودن.همدیگه رو خوب می شناختن میشه گفت چند سالیه بگی نگی دوستند! گرچه خیلیا اعتقاد داشتن دختر اشتباه کرده ولی بالاخره حتما اشکالات پسره رو قبول کرده بوده که جواب مثبت داده دیگه
چی به سر جوونای این دوره زمونه اومده اخه؟؟!
من که نمیفهمم

*
این بیمارستان طرفه رو دیدن تا حالا؟ همیشه واسم سوال بود که این طرفه یعنی چی اخه.هیچ معنی خاصی نمیده.
من و دوستم تابستونی کاراموزیمون رو اونجا می گذرونیم دیروز موقع رفتن یهو دوستم گفت: اِ آقای طرفه!!


یه عکس بزرگ از یه اقای درشت هیکل که وسط سرش دیگه مویی نداشت به دیوار بود(البته یه جایی زدن که تقریبا کسی نمی تونه ببینتش!) زیرشم نوشته بود دکتر سید مهدی طرفه بانی و موسس بیمارستان

روحش شاد(!)

Friday, September 2, 2005

آرزوهای رحمت

"رحمت" اسم گدایی بود که توی یکی از محله های فقیرنشین شهر زندگی می کرد. رحمت ، خیلی هم به اسمش می نازید ، برای همین هم وقتی بچه تخسای محل دورش می کردن و صداش می کردن" رمتی گدا" از کوره در می رفت و میوفتاد دنبالشون و یه لگد حواله اونی که از همه عقب تر بود می کرد.
شبهای جمعه هم کارش این بود که بره سر چهار راهی ، صحن امام زاده ای ،جلو مسجدی بلکه بیشتر پول در بیاره اما اشکال کار اینجا بود که چون چهار ستون بدنش سالم بود ، مردم که بهش می رسیدن شروع می کردن به موعظه! " ماشاالله تو که دو برابر من هیکل داری پاشو برو کار کن!!" یا مثلا " خاک بر سر تن لشت!! مرتیکه ....!"
به اینجا که می رسید ، رحمت می نالید که:" ای خدا نمیشد ما هم دست فلجی ، پای چلاقی ، چشم کوری نیمدونم یه درد و مرضی داشتیم که این ملت هیکل ما رو بهونه نمیکردن؟!؟!" خب البته از ته ته دلش هم که نمیگفت می خواست یه جوری حرصش رو خالی کنه.
تا اینکه یه روز سر یه چهار راه که مشغول کاسبی ! بود تا چراغ سبز شد یه ماشین با سرعت از رو پاش رد شد و رفت( شاید هم در رفت!!) رحمت موند و یه پای آش و لاش.
خب بالاخره یه جوری به آرزوش رسیده بود! آرزویی که از ته ته دل نبود ولی خب آرزو که بود!
شب جمعه ها دیگه کسی موعظش نمیکرد. در آمدش هم بهتر شده بود اما وقتی بر می گشت محلش و بچه تخسا صداش می کردن " رمتی چلاقه!!" و اونم به خاطر پای علیلش نمی تونست مثل سابق بیوفته دنبالشون ، واقعا از ته ته دلش می نالید که :" ای خدا! نمیشه اینا منو رحمت صدا کنن؟ رحمتِ خالی؟".

Thursday, September 1, 2005

بر و بچ عصر حجر!

اول: عید مبعث رو تبریک میگم. راستش من یه جورایی خودم رو عضوی از این عید میدونم. به خاطر اسمم.
دوم :جناب آقای محمد حسین که در اولین پست خودتون بعد از کنکور، از من و حامد شکایت کردید، چرا خودتون پست نمیدید اینجا؟
دیدی؟ کنار گود وایسادی گفتی لنگش کن؟...

سوم: این عکس ماشین یکی از بر و بچه های عصر حجر است. البته این رو خودش روی ماشینش نوشته بود.ببخشید اگه یکمی تار شده، آخه شیشه ماشین بالا بود که این عکس رو گرفتم .(آخه من یه خورده حواسم جمعه!)
گوش کردن آهنگهایی که قدیما خیلی باهاشون حال میکردم خیلی برام دوست داشتنیه.

Wednesday, August 31, 2005

After All

دیشب خواب عجیبی دیدم! نمی تونم بگم خواب بدی بود یا مثلاً خوب بود، ولی یادش که میوفتم مور مورم میشه!!


خواب دیدم دارم واسه خودم قبر می خرم.
خیلی واضح بود و با تمام جزئیات. مردِ داشت قبرای خالیشون رو نشونم میداد، آخر سر، یکیش که کنار یه امامزاده بود رو انتخاب کردم. تو خواب داشتم با خودم فکر می کردم چون کنار امامزادس شاید کمتر بهم گیر بدن!! ولی می ترسیدم توی قبر رو نگاه کنم، بعد چند تا صلوات فرستادم و رفتم جلو، نصفه کنده شده بود. صدای آب هم میومد.حتی سر قیمت هم به توافق رسیدیم!

الان که دارم مینویسم مثل یه فیلم زنده جلوی چشمامِ! تمام صحنه هاش!! موهای تنم دوباره سیخ شده.

گاهی به مرگ فکر می کنم. تا چند وقت پیش اصلاً نمی ترسیدم. نمی دونم بچه بودم حالیم نبود یا خیالم از اعمالم راحت بود ولی چند وقته به مرگ که فکر می کنم می ترسم. اصلاً دیگه به خودم اطمینان ندارم. این خیلی بده. تو مکه هم که بودیم از مرگ نمی ترسیدم! شاید به خاطر اینه که میگن گناهای آدم بخشیده میشه. به هر حال اینجا با این هم مشغولیت هایی که آدم واسه خودش درست میکنه دیگه فرصت نمی کنه حتی به خدا اونقدر فکر کنه دیگه چه برسه به مرگ!! مگه یه همچین چیزایی آدم رو یه تکون بده و یاد خودش و کاراش بندازه.

صبح که از خواب پا شدم صدقه دادم. نه که حالا خیلی جون دوست باشم ولی مامانم همیشه میگه هر وقت خوابای این مدلی میبینی صدقه بده. تازه مامانم میگه یعنی عمرُ زیاد می کنه. بیخیال بابا! با اینکه از مرگ میترسم ولی از عمر زیاد کردن بعد مردن بیشتر میترسم!!!

به نظرتون چه جوری میشه تعبیرش کرد؟! یعنی رفتنیم؟!!!


بعد التحریر: الان که داشتم یه دور از روش میخوندم که غلط خاصی نداشته باشه دختر خالم زنگ زد گفت خواب دیده مامانم رفته امام رضا! مردم چه خوابایی میبینن من چه خوابایی میبینم!! از خواب دیدنم شانس نیاوردیم!!!!

Thursday, August 18, 2005

دو کلمه حرف حساب

خوب، بالاخره من وقت کردم بیام دو کلوم! بنویسم. ماشالا این روزا انقدر مهمون داریم که من رسماً شرعاً عرفاً کم آوردم. راستی رسیدنمون بخیر. خیلی عالی بود، جای شما همگی خالی، من برای تک تکتون یا حداقل اونایی که اسماشون رو می دونستم دعا کردم. حالا برید دعا کنید که دعاهای من مستجاب بشه ;)
آهان من یه تشکر هم به شما عزیزان بدهکارم که به آخرین وصیتم! قبل از سفر گوش کردین و نگذاشتین که چراغ این وبلاگ خاموش بمونه!! آقا کامنت که هیچی، همون فحشَ رو حداقل می دادین دلمون خوش شه D:

اونجا که بودیم یه بار عینکم گم شد افتاده بود زیر صندلی اتوبوس. مونا خیلی اتفاقی پیداش کرده بود وقتی بهم گفت مواظب این باش آخرش گم میشه ها گفتم نه بابا این کفتر جلدِ هر جا هم که بیفته خودش بر می گرده، آخه خیلی سابقه دار شده طفلک بارها گم شده و دوباره پیدا شده. هیچی یکی دو روزی گذشت و می خواستیم بریم مکه، این ور اون ور هر جا رو گشتم نبود که نبود!! آخر به این نتیجه رسیدیم که تو مسجد النبی یه جا از کیف افتاده بیرون. مونا برگشت بهم گفت تو که گفتی کفتر جلدِ، چی شد؟ ;( خلاصش که ما با چشم گریون از مدینه رفتیم!! ( نه به خاطر عینکاااا!!! ) یه هفته دیگه هم گذشت و برگشتیم تهرون. یه دو سه شبی من هر شب خواب میدیدم عینکم پیدا شده! آخر سر هم خواب بنده تحقق پیدا کرد و عینک بیچاره ته یکی از چمدون ها پیدا شد. به خواهر جان عرض کردم عرض نکرده بودم کفتر جلدِ!!!

وای بیچاره پیامبر از دست این عربستانیا چی کشیده!! تو این دو هفته انقدر ما رو اذیت کردن که آخراش دیگه فقط دلم میخواست برگردم. هر کاری می کردی یه گیری میدادن مخصوصاً به خانوما. خدا از سر تقصیراتشون نگذره! خانومای خودشون هم که مثل اشباح بودن. آدم میترسید بره طرفشون. یه ماشینِ استیشن از کنار ما رد شد یه مرد جلو جای راننده نشسته بود یه زن کنارش، سه تا زن هم عقب! بعد فرض کن حدود 10-15 تا بچه تو رنج سنی 3 تا 6 سال بقیه فضاهای خالی رو پر کرده بودن. کلاً حداکثر استفاده رو کرده بودن خدای نکرده فضای خالی ی باقی نمونه. اولش خندم گرفت ولی بعدش حالم داشت به هم میخورد. آدم انگار تا به چشم نبینه باورش نمیشه یعنی اینا به جز تولید مثل هنر دیگه ای ندارن؟!

اونجا چند تا چیز به نظرم جالب اومد یکی اینکه خیابوناشون جوب آب نداشت! بابا می گفت به سبک آمریکاییها ساختن، منتهاش اونا فاضلاب های زیرزمینی به جاش دارن که اینا اون رو هم بیخیال شدن! بعدش دیگه اینکه پل هوایی هم ندیدم. موتور هم شاید 2 تا دیده باشم، عابر پیاده هم که اصلاً حرفش رو نزن. خیابوناشون هم خیلی خلوت بود آیا یه ماشین رد میشد آیا نمیشد، تازه با این خلوتیش سرعتشون خیلی کم بود تازه ترش هم اینکه اکثر ماشینا زدگی داشت یعنی با این وضعیت بازم نمی تونن درست برونن!؟! حالا یه عده میگن دیدی چقدر اینا مقررات رو رعایت می کنن؟ اصلاً یه تصادف تا حالا دیدی؟؟ یکی نیست بهشون بگه آخه تو اصلاً دو تا ماشین با هم تو خیابون دیدی که بخوای تصادفش رو ببینی؟! خلاصش که شهرشون عین شهر مرده هاست!! مگه اینکه نزدیک حرم باشه تا یه کم شلوغ بشه!

قبل از اینکه بخوام برم کتاب حج شریعتی رو خریدم که مثلاً با آگاهی بیشتری برم، خداییش هم تاثیر داشت. بابا عجب قلمی داره این بشر. قسمت های واقعاً جالب زیاد داره و انتخاب کردن یه قسمت خاص به عنوان نمونه سخته ولی این قسمتی که میخوام بنویسم شاید یه جمع بندی هم باشه خلاصه که این دو کلوم ما یه کم طولانی شد ولی با اینکه پستم طولانی شده دلم نمیاد ننویسم. امیدوارم شما هم حالا قد من نه ولی یه کم کمتر از من ازش لذت ببرین! ( اینکه میگم کمتر از خودم برا اینه که من این قسمت رو اونجا خوندم و واقعاً حسش کردم !! حالا دیگه خود دانید! ) :

از احرام بیرون آی، لباس زندگی بپوش، عطر بزن، آرایش کن، همسزت را در آغوش گیر،آزادی، انسانی، بر منی چیره ای، فاتح ابلیسی،
چه می گویم؟
ابراهیمی!
اکنون، تا آنجا رسیده ای که می توانی در راه او اسماعیلت را قربانی کنی!

*
قربانی:
پس از رمی آخرین بت، بی درنگ قربانی کن! که این سه بت مجسمه تثلیث اند، مظهر سه مرحله ابلیسی، فراموش مکن، نیت یعنی این! همواره در نیت باش، خود آگاه.
بدان که چه می کنی و چرا؟ ظاهر این اعمال تو را در خود گم نکند، از معنی ها غافل نمانی، این همه اشاره است. یک لحظه، که چشمت را از آنجا که بدان اشاره می کنند، بر نگیری، فرمالیسم، تو را در پیچ و خم های جاده تکنیک گم نکند،
حج معانی کن، نه حج مناسک، این جا همه چیز به نیت** وابسته است. که حج، همه نیت است.
دیگر اعمال، بی نیت، خود بالذات، چیزی است.
در روزه، اگر نیت نداشتی، به هر حال آثاری از آن را می یابی.
در جهاد، اگر نیت نداشتی، به هر حال، یک سربازی،
اما در حج، اگر نیت نباشد، هیچ است، هیچی. مجموعه حرکاتی که هیچ سودی ندارد.
چه، این مناسک همه اشاره است، نشانه است، رمز است. کسی که نداند سجود چیست، فقط پیشانیش را خاکی کرده است.
کسی که نفهمد در این مناسک چه می کند؟ از مکه فقط سوغات آورده است.
چمدانش پر است و خودش خالی!
در حج، تو توحید را، عمل می کنی، با طواف؛
آوارگی و تلاش هاجر را بیان می کنی، با سعی؛
از کعبه تا عرفات، هبوط آدم را؛
و از عرفات تا منی، تاریخ را، فلسفه خلقت انسان را؛
و سیر اندیشه از علم تا عشق را، و معراج روح، از خاک تا خدا را؛
و در منی، آخرین مرحله کمال را و ایده آل را، آزادی مطلق را بندگی مطلق را؛
ابراهیم را؛
و اکنون در منی یی، ابراهیمی، و اسماعیلت را به قربانگاه آورده ای؛
اسماعیل تو کیست؟
چیست؟
مقامت؟ آبرویت؟ موقعیتت، شغلت؟ پولت؟ خانه ات؟ باغت؟ اتومبیلت؟ معشوقت؟ خانواده ات؟ علمت؟ درجه ات؟ هنرت؟ روحانیتت؟ لباست؟ نامت؟ نشانت؟ جانت؟ جوانیت؟ زیبایی ات ...؟
من چه می دانم؟ این را تو خود میدانی، تو خود آن را، او را – هرچه هست و هر که هست- باید به منی آوری و برای قربانی انتخاب کنی؛
...

** نیت را هم از معنی انداخته اند و یک تکنیک کرده اند، تلفظ یک عبارت قراردادی! یکی از متخصصین فنون حج به حاجی های مربوطه اش می گفت: بیایید قرائت نیتتان را درست کنم! جل الخالق! ببین چی را چی کرده اند!



راستی! ملت از مکه میان یا تولدشون میشه، چشم روشنی میگیرن، کادو میگیرن، اینجا چه جوریاس؟ برعکسِ؟ جل الخالق! ببین چی را چی کرده اند! !
D:

Wednesday, August 3, 2005

با عرض سلام


دوستان با عرض معزرت از غیبت خودم در پست دادن.(البته بازم تاکید میکنم که من حضور خودم رو در کامنتها حفظ کرده بودم(.
چندتا حرف دارم که بزنم:
اول اینکه، خواهش میکنم نه به من، نه به کس دیگه سر پست ندادن گیر ندین. من برای خودم دلیل موجه دارم که چرا پست نمیدم و چرا کامنت میدم. دوما بعضی ها هستن که ذاتا حرف زدنشون نمیاد. یکی باید هلشون بده تا راه بیفتن. باز اینجا بین امت دو دستگی ایجاد میشه. بعضی ها هستن که زودی خاموش میشن. بعضی ها هستن که به این سادگی ها خاموش نمیشن و مثل بنده توی کامنت ها چرت و پرت و پرت و پلا مینویسن و دوستان(نمیگم مخصوصا آقا امیر) رو شاکی میکنن.
پس من تا جایی که حرف زدنم بیاد پست میدم. شما موضوع رو درست کنید، من در خدمت همتون هستم. تا جایی که بلد باشم دوستان رو عصبانی میکنم.


دوما اگه از امروز صدای شیون شنیدید تعجب نکنید. جوانی در منزل خود عذادار آینده شده!! عذادار آینده به باد رفته...
خدا لعنت کنه اونایی روکه به جریان کنکور دامن میزنن. خدا لعنت کنه اونایی رو که جوانهای این مملکت رو اینجور عذاب میدن. خدا لعنت کنه اون بی پ....ی رو که سوال غلط میده به بچه مردم که سر جلسه حل کنه. یکی نیست بگه بی انصاف، یه بار خودت نگاه میکردی ببینی چی طرح کردی! اونم نه یه سوال! 4 تا سوال غلط توی 45 تا تست فیزیک. به نظر من با این تیپ کارها فقط یه پول گزاف به حساب کانو...فر....زش ریخته میشه و آمار سکته بالا میره!


به خدا واسه یه آدم (نمیگم بچه) 17یا 18 ساله خیلی سنگینه که بتونه آینده زندگیش رو با یه آزمون 4 ساعته رقم بزنه. به خدا برای یه آدم 18 ساله این ضربه خیلی مهلک و زجر آوره که ببینه داره همه آینده و آرزوهاش رو از دست میده. نگید که کنکور پایان زندگی نیست چون توی این دوره زمونه اگه از یه بچه کوچولو کلاس اولی بپرسی که میخواهی چی کاره بشی و دوست داری وقتی بزرگ شدی چی کار کنی، میگه برم دانشگاه و مهندس بشم! یا دکتر بشم! حالا شما این بچه رو در نظر بگیرید که با این فکر و آرزو کنکور قبول نمیشه!!! حالا باید بابا و مامان بنشینن و الکی بهش بگن: چیزی نشده، کنکور که آخر زندگی نیست! حالا باید بهش بفهمونی که راه های دیگری هم هست! اون فکر که 18 سال با خودش یدک میکشیده رو پاک کنی و به جاش چیزی بنویسی که خودت هم بهش اعتقاد نداری!(من که اعتقاد ندارم)

پدر و مادر گرامی باید قید 2 تا 4 میلیون تومان که خرج کردن رو بزنن! حالا فرض کنید که(فقط) در یک سال برگزاری کنکور چقدر پول به جناب فاضلاب پمپاژ میشه!

به نظر من(شاید خیلی ها مخالف باشن) اگه از یه بچه 7 ساله بپرسی دوست داری چیکاره بشی، به جای پلیس و خلبان میگه دکتر و مهندس! باور کنید که بهم ثابت شده.

ببخشید اگه زیاد نوشتم. قول میدم تا یه مدت طولانی هیچی ننویسم که توازن رعایت بشه!
فقط یه خواهش: اگه کسی با حرفهای ما مخالفه، یه کمی یواش صحبت کنه. چون من سر این قضیه کنکور بد جوری آتیشی میشم

Sunday, July 31, 2005

فردا

ظاهرا خیلی وقته اینجا چیزی ننوشتم.اخه خورد به فورجه بعدشم امتحانا که تا 29 تیر طول کشید.بعدشم که کاراموزی و چونه زدن برا اینکه لطفا این دو هفته که ما می خوایم بریم سفرلطفا ندید بگیرید از اون ور جبران می کنیم.
اره دیگه خلاصه به قول حدیثی که روحانی کاروان خوند "نه به ثروت ونه به قسمت بلکه به دعوت "داریم میریم با دانشگاه حج.عمره مفرده.
من قبلا 20 روز طلایی تو زندگیم داشتم 20 روزی که هیچ وقت فکر نمی کردم دوباره تکرار بشه ولی الان 14 روز و دارم که اگه خدا بخواد راحت می تونه بزنه رو دست اون 20 روز
فقط ترسم از اینه که همینی که هستم برم و همونی که بودم بر گردم.هنوز واسه سفر به این مهمی اماده نیستم.دلم واسه خود سفر که خیلی شور میزنه .از اون طرف دلم واسه همین کاراموزیه و یه چیزای دیگه شور میزنه (مردم از بس تو این مدت هی فکر کردم و از خدا خواستم همه چی رو به راه بشه)گاهی همچین یواشکی اون ته دلم میگم اگه یه موقع دیگه جور میشد میرفتم بهنر نبود؟!!
خوب البته بی لیاقتی هم حد و اندازه نمیشناسه!

بگذریم.ما که تو این مدت 2 بار حلالیت خواستیم ولی از اونجا که تا 3 نشه بازی نشه این دفعه هم اگه به خاطر مطلب یا کامنت بیخودی که دادم همچین آمپرتون رفت بالا برای بار سوم حلال بفرمایید

اهان راستی دفعه های پیش که قسمت نشد با اتوبوس بریم ته دره یا با بمب بریم هوا دعا کنید انفعه هم کوهی چیزی جلمون سبز نشه این دعا از همش مهمتره حالا حلال هم نکردید،نکردید!

Friday, July 29, 2005

Farewell

خوب، این پست رو دارم در آخرین ساعتهایی که ایران هستیم مینویسم. هنوز نرفته یه حس خیلی خوبی دارم، حتی همین خداحافظی هاشم یه جوری با بقیه خدافظی ها فرق داره بعضی ها خندون بعضی ها هم گریون. خلاصه خدا نصیب همتون بکنه چون من خیلی بلد نیستم احساسم رو توضیح بدم. فکر می کنم چیزهایی که لازم بود رو خواهرجان به سمع و یا همون بهتره بگم نظرتون رسوند فقط یک نکته مغفول! موند که بنده عرض میکنم:
آقا! جون شما و جون این وبلاگ. ما که داریم میریم، اکسیژن بانو هم که تا 2-3 روز دیگه به ما ملحق میشه، یعنی یه جورایی بانوان این وبلاگ پر! جای لیموترش که پر شدنی نیست اما حالا جای ماها رو پر کنید بقیه اش پیش کش!
خوانندگان عزیز و محترم و احیاناً کامنت گذار، روی سخنم با شما هم هست! رفرش بفرمایید که در نسخ قدیم روزی 3 بار بسیار توصیه شده است و روزی 5 بار خیلی تا خوب تر است باشد که روزی حداقل! 100 ویزیت را داشته باشیم. باری تعالی 1 در دنیا 100 در عقبی شما را اجر دهاد! آقا شما که دارین میاین، کامنت هم بگذارین!!! مثلاً یهو 100 تا کامنت. :D
راستی! دیگه سفارش نکنم ها، چند وقت یک بار هم پینگ کنید کار نداشته باشین که آپ شده یا نه، پای من. بعد مثل اون یارو بود که هی الکی می گفت اینجا حلوا میدن، ملت میدوییدن برن حلوا بگیرن کم کم خودشم باورش شد راه افتاد اونوری می گفت نکنه واقعاً حلوا میدن! شما هم همونطور، هی پینگ کنید بعد فکر کنید جدی جدی آپ شده! (;

Wednesday, July 27, 2005

از یک تا شش بشمری تمومه

اول : سلام

دوم:
پست قبلی رو با عرض شرمندگی از تمام دوستانی که لطف کرده بودند و کامنت داده بودند پاک کردم به این علت که نه تیترشو دوست داشتم ، نه حرف به درد بخوری توش زده بودم ، نه از سوء تفاهم هایی که داشت تو کامنت دونی پیش میومد خوشم اومد.

سوم:
یک سوالی برای بنده پیش اومده و اونم اینه که در این روزهای گرم ، با این هوا که آدم تا دو دقیقه میاد بیرون احساس مغز پخت شدن به آدم دست میده ، ترافیک وحشتناک سر ظهر خیابونهای تهران چه معنی میده؟

چهارم :
اعصابم به کل داغونه این چند روزه ! نپرس از چیه فقط بدون که داغونم! ظاهرم چیزی رو نشون نمیده ولی از باطن خودم میدونم و بس!

پنجم:
تازگی فهمیدم که وقتی عصبانی میشم عجب چیز خوفی میشم! باید یه خورده فیتیله رو بکشم پایین ظاهرا

ششم: آدیوس!!!

Friday, July 22, 2005

Distort

بابا! من خسته شدم انقدر از دین مبین اسلام دفاع کردم!! یعنی خسته نشدماااا اما ... بگذارید از اول تعریف کنم:

بالاخره بعد از یه 6-7 ماهی که از نرفتن به کلاس زبان میگذره دوباره این ترم عزمَ رو جزم کردم و با یکی از بروبچ رفتیم که دوباره بریم. منتهاش ادامه اون کلاس هایی که میرفتم رو نرفتم به جاش یک کلاس Free Discussion دارم میرم، برای افزایش مهارت مکالمه که فقط هم یک ترمِ و با مصاحبه میشه توش ثبت نام کرد. هیچی دیگه آقا ما این اسمَ رو نوشتیم و رفتیم سر کلاس. سه شنبه که اولین جلسه بود، ای! تقریباً ختم به خیر شد و بحث خیلی بالا نگرفت. اما این جلسه پنج شنبه ای: موضوع این بود که همون دینی که پدر مادر ما دارن برای ما کافیه یا نه، خودمون هم باید بریم تحقیق کنیم و از این حرفا! خوب هر کسی هم که باشه و هیچ مطالعه ای هم نداشته باشه پای بحث و این حرفا که بشه میگه نه من خودم باید با عقل و درک خودم به نتیجه برسم و چشم بسته چیزی رو قبول نکنم و خلاصه ازین جور روشنفکر بازیا که معمولاً تو بحثا گل میکنه و نمی دونم چرا سه سوت بعدش به بوته فراموشی سپرده میشه!
آما! بحث ما یه کم طبق معمول انحراف پیدا کرد و به اینجا رسید که آره تو اسلام حقوق خانوما خیلی جاها پایمال شده. منم همه اطلاعاتی رو که داشتم و نداشتم رو به کمک طلبیدم و بسم ا... . خودم که متوجه نمیشم اما انگار وقتی بحث می کنم گُر می گیرم ، هی این رفیق ما به ما می گفت آروم تر بابا. هیچی دیگه من داشتم سعی می کردم چیزی رو خدای نکرده بی جواب نذارم که یهو دختر نامرد دست گذاشت رو نقطه حساس یا به قول استادمون Strike Chord ، که چرا مردا حق دارن 4 تا زن بگیرن؟! خوب وقتی من خودم با این موضوع مشکل دارم و برام حل نشده است چطوری میتونم دلیل بیارم و یکی دیگه رو قانع کنم؟ از این دلایل مزخرف زیاده ولی چیزی که بتونه واقعاً قانع کننده باشه ... البته کم نیاوردما، بحث رو یه جوری چرخوندم ولی خوب واقعیت اینه که همینیه که هست! چه من دلیل قانع کننده براش داشته باشم چه نداشته باشم...
این یکی دیگه ولی خیلی تابلو بود دختره برگشته میگه چرا زنا نمی تونن در آن واحد چند تا همسر داشته باشن!؟ دیگه اینو هر کی چه بیسواد چه با سواد میفهمه!! اما این خانوم خودش رو زده بود به اون راه و از من انتظار جواب داشت. حالا کلاس مختلط، استاد هم یه مرد 45 الی 50 ساله، منم که پررو. گفتم دیگه اون چیزی که نباید می گفتم رو. حالا جالبیش این که یه پسرِ، اونم از گروه مخالف من، داشت از من طرفداری میکرد. بساطی بود خلاصه.
آهان یکی دیگه هم از این عناصر ذکور که یه چیزی تو مایه های صلیب انداخته بود گردنش و کلاً از این تریپ یه کم خفنا بود برگشت وسط کلاس سر یه موضوعی گفت پدر مادر من مسلمون نیستن، نه که فرضاً مسیحی باشنا ولی کلاً هیچ التزامی به اسلام ندارن ( به قول استادمون None Practical Muslim ) ولی من خودم رفتم تحقیق کردم با دیگران مشورت کردم و نمی دونم دوم راهنمایی دوم دبیرستان بلکم دوم دبستان ( خلاصه یه دویی توش داشت) اسلام رو انتخاب کردم. منو میگی فکم صاف شد، به خدا من دیگه از رو قیافه قضاوت نمی کنم.

خلاصه این که، خداجون، الهی من فدات بشم من تا اونجایی که اطلاعاتم برسه پایتم به خدا، اما جایی که نرسه بازم پایتمااا ولی دیگه کم میارم دیگه.

Tuesday, July 19, 2005

سلام

منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت. هر نفسی که فرو می رود ممد حیات و است و چون بر می آید مفرح ذات. پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمت شکری واجب.
از دست و زبان که برآید ..... کز عهده شکرش به در آید
اعلموا آل داوود شکرا و قلیلا من عبادی الشکور
*
و خدا را شکر که به من عمر داد تا بار دیگر در این بلاغستان بنگارم. باید خدا رو صد هزار مرتبه شکر کرد تا ما رو هم در این عده قلیل جا بده. در اکثر جاها (نمیگم همه جا چون تحقیق دقیقی نکردم) خدا در قرآن عده قلیل رو تحویل گرفته مثلا:
کم من فئه قلیله غلبت فئه کثیره باذن الله والله مع الصابرین (بهتره به سوره بقره آیه 249 مراجعه کنبد)
به هر حال من دوست دارم جزو این طور قلیل ها باشم
*
بگذریم. نمی دونم از کجا شروع کنم. بذارید با چند تا لعنت شروع کنم. ای بر کنکور لعنت! بر طراحان کنکور لعنت! بر طراح فیزیک امسال لعنت! بر توکلی......
این توکلی هی میاد میشینه و تلویزیون و امثالهم میگه که همه سؤالات کنکور عینا از کتابها میاد!!؟؟ آخه پدر س.... صلواتی چند تا از تستهای فیزیک امسال توی کتاب بود؟؟ رابطه نیوتن توی کتاب بود؟؟ رابطه ای که نیوتن مغز متفکر فیزیک در کتابخانه ها و مراکز علمی پس از تحقیق و بررسی بهش رسید رو ما چجوری باید ظزف یک دقیقه و 15 ثانیه پیدا میکردیم؟؟؟؟؟(این فقط یک نمونه بود)
همیشه می گفتند اگه فیزیکت رو بالای 80 بزنی خیلی خوبه. اما امسال می گویند که اگر بالای 50 بزنی شاهکار کردی. حالا سؤالات هندسه کجای کتاب بود؟؟ بابا از این کتاب تست المپیاد هم طرح میشه ولی آخه اینجا که المپیاد نیست! برای درس ریاضی شما رو به این مقاله که دبیر دیفرانسیل ما در همشهری نوشته ارجاع میدم.
حالا رتبه ها هم که بیاد همین توکلی میاد و میگه که بر اساس سلیقه انتخاب رشته کنید! هر چی که دوست داری همون رو بزن!!
*
اما جاتون خالی آزاد رو هم که دادیم فرداش با بروبچ مدرسه (البته به مدرسه ربطی نداشت) رفتیم مشهد. شب شهادت حضرت زهرا اونجا بودیم. چه قدر شلوغ بود. وقت نماز تمام صحن ها حتی صحن جامع رضوی هم تماما فرش میشد و پر از جمعیت. نمی تونستی تکون بخری. من همیشه با خلوتی حرم حال میکردم اما این بار فهمیدم که شلوغ و خلوت نداره.اگه امام رضا بخواد حال میده نخواد هم نمیده. خلاصه کلی از حال و هوای کنکور خارج شدیم.خدا رو شکر.
*
اما ایندفعه اینها حالم رو گرفتن. میگن نمیشه کامپیوتر رو ببری تو اناق خودت. مثلا اینا هم میخوان کار کنند! حالا چیکار دارند الله اعلم! آخه الان که من با این کار میکنم . وسط حال من چیکار می تونم بکنم. تا بخوام صدای این رو زیاد کنم همه صداشون در میاد. هرکی هم که از اینجا میگذره باید هی توضیح بدیم که داریم چیکار میکنیم. الان رفتم cd خانه ای روی آب رو گرفتم که خیر سرم ببینم گفتم حالا که کامپیوتر نزدیک tv است لااقل توی tv ببنم.یک هو این اکسژن خانم گفت که نمیشه چون من می خوام اشک سرما ببینم. با این همه صدا هم که نمیشه توی pc فیلم دید. شما میگید من چه کنم؟
(اینجا رو یادم رفت بنویسم:) آخه سال پیش همین موقع ها بود که کامپیوتر رو گذاشتم توی "هال". کاملا داوطلبانه. اما حالا دیگه نمیشه بر گردونمش. به قول ناصر خسرو فبادیانی:
گفتا ز که نالیم که از ماست که برماست

*
الان هم که با یک کم تأخیر در خدمت شماییم. راستی آقا این cd های من کجاست؟ هیچی اینجا نیست. نه fifa به max payne نه sp2 و..... . دست هر کس که هست خودش با زبان خوش بیاد یده وگرنه ... وگرنه... وگرنه من میاد میگیرم!
به هر حال من خواستم که بازگشت خودم رو بعد از یکسال اعلام کنم و از اونهایی که پست دادن در اینجا رو ترک کردن( مثل حامد، مصطفی و ...) گله کنم و از اونهایی که اینجا گرم نگه داشتن (مثل اکسیژن،لیموترش وسارا و طه ) هم تشکر کنم. عذر من رو هم بپذیرید. حالا جبران میکنم.
***
ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم .... وز هرچه گفته اند و شنیدیم و خوانده ایم
مجلس تمام گشت و به پایان رسید عمر .... ما همچنان در اول وصف تو مانده ایم
-----------------
(یکی ping کنه لطفا، من یادم نیست کجا بود. شرمنده)

Sunday, July 17, 2005

توجیه جهت رستگاری

راستش من این چند وقته سه –چهارتا مطلب نوشتم ، ولی بعد یا پستشون نکردم یا اینکه بعد از فرستادن پاکشون کردم . اینم چون دیدم ملت دارن تند میرن گذاشتم بلکه پیاده شن با هم بریم

--
فیلم "رستگاری در هشت و بیست دقیقه رو هم ببینید که گوولی پسر بودن طه ثابت بشه!

بغل + بوس + بای

Monday, July 4, 2005

...

من همیشه استاد این بودم که فکر کردن به چیزی که ناراحتم می کنه رو به تعویق بندازم. مثل اسکارلت که می گفت I'll think of it tomorrow because tomorrow is another day .
یعنی هیچ وقت نمی گذاشتم یه موضوع برای یه مدت طولانی ناراحتم کنه. وقتی بهش فکر می کردم که دیگه مثل قبل ناراحت کننده نباشه تا بتونم تصمیم درستی راجع بهش بگیرم . اما این روزها حس می کنم که من واقعاً ضعیف تر از اونی هستم که بتونم چشممُ رو حقایق ببندم و باز هم به مشکلاتم بخندم!

Saturday, July 2, 2005

وولک! تیپو حال کن

این صحنه رو تصور کنید:

یک پلیس تپلی کمین کرده در خط ویژه ، اونقدر تیل که این شبرنگهای که جدیدا میزنن پلیسها داره میترکه! یک عدد عینک دودی از نوع ویژه به همراه یک عدد هدفون که متصل به یک MP3 Player هست .
اینا رو تصور کردین؟
حالا کله آقای پلیس رو تصور کنید که با نوای آهنگ، حرکت موزون به سبک ترنس! دارد. بعد چند تا موتوری بخت برگشته از راه میرسن و همگی میوفتن توی تله آقا پلیسه. حالا موتوری ها دارن جلز و ولز می کنن و زن و بچه رو میارن جلوی چشم پلیس . اما آقا پلیس داستان ما همچنان مشغول حرکت کله می باشد! تعداد موتوری های در دام به ده-دوازده عدد می رسد که آقای پلیس عفو عمومی صادر می کند و همه موتوری ها بلادرنگ ....وووووووییییژژژژژ! در درو!
این ماجرا هر چند دقیقه یکبار تکرار می شود
به جان خودم اینا که شما تصور کردین من دیدم !!

Sunday, June 19, 2005

@%&#*$

میگن خدا خرشو میشناسه که بهش شاخ نداده...

فکر کنم دیگه منم خیلی آدم بی جنبه ای باشم. اما خدا آخه تو دیگه چرا؟!

Monday, June 13, 2005

سیاسی_مذهبی

یه چند روزی هست که به سلامتی برگشتیم !جاتون خالی خوش گذشت.
خدا رو شکر قسمت نشد با اتوبوس بریم ته دره! ولی شاید با بمبی چیزی این روزا رفتیم هوا.خلاصه باز هم حلال بفرمایید!

ظاهرا این انتخابات از بقیه انتخاباتا خیلی مهمتره که رو اوردن به بمب!

تا حالا این همه سر رای دادن فکر نکرده بودم ولی هنوزم نتونستم به 1 گزینه قطعی برسم.واقعا چقدر ایندفعه انتخاب کردن سخته.فقط امیدوارم معین رای نیاره.
ولی من نمی دونم چرا این نامزدان محترم دو قشر بانوان و جوانان محترم رو اینقدر مطرح میکنند.دیگه ادم بدش میاد از خودش اگه یکی از اینا باشه.بابا خوب هر بلایی که به سر بقیه جامعه بیاد سر اینام میاد دیگه.اینجوری من واقعا فکر میکنم یه معضل درست و حسابی شدم واسه جامعه.من که اگه جای بقیه جامعه (که با این حساب تعدادشون به اندازه انگشتان دست هم نمیرسه !)بودم تا حالا صدام در اومده بود !
*
حالا یه سوال:به نظر شما طلبیده شدن یعنی چی؟اصلا اگه من(نوعی!) اراده کنم و برم یه جای زیارتی یعنی طلبیده شدم یا فقط اراده خودم بوده؟یا اینکه کسی که به خاطر مشکلات مالی یا شخصی نتونه بره یعنی طلبیده نشده؟ اصلا طلبیده شدن وجود داره!! البته در این مورد قبلا خیلی فکر کردم و با دوستام هم خیلی بحث کردم و جوابم رو هم تقریبا گرفتم.لطفا شما هم اگه چیزی می دونید برای یقین بیشتر اینجانب بگید
(خدایی میترسم با این حرفا دیگه هیچ جا طلبیده نشم!)

Thursday, June 9, 2005

چند مکالمه کوتاه

توجه : این مکالمات کاملا واقعی هستند. فکر نکنید که زاده ذهن من هستند!

یک :
-گواهینامه و کارت موتورتو ببنیم!
- بفرما
- چرا خودت شیرازی هستی ولی کارت موتورت ماله نوشهره؟ ( با لحن گیر الکی!)
- اِ؟ پس چرا تو تهرانم!
( مکالمه بین افسر پلیس با لجهه شهرستانی و یک موتور سوار که خط آخر رو با لهجه خود سرکار گفت!)

دوم:
- مامان ! از این زانو بندای اسکیت برام میخری ؟
- چنده؟
- N تومان! ( یه مقداری که به نظر مامان گرون اومد)
- نه مامان جون ! تو که اسکیت سواریت خوبه! لازمش نداری ! اون برای مبتدیا هست!
( مکلمه بین پسر پنج –شش ساله و مادر معتقد به رعایت ایمنی!)
سوم :
- شما ترمی چقدر شهریه میدین؟
- دویست – دویست پنجاه
- ( با فک آویزان!) اه چقدر زیاد! ما یه ترمی شهریمون رو کردن هشتاد تومن کلی شورش کردیم و.... شما چقدر بی بخارین ..... چرا میذارین ؟.....( چند لحظه سکوت بعد از نطق طولانی) الاف کردین خودتونو تو "این" دانشگاه!
( مکالمه بینن استاد مزخرف فعلی و دانشجوی سابق "همین" دانشگاه!)
چهارم :
- استاد شما به کی رای میدین؟
- ول کنید بابا!! اینا همش بازیه! اونی که باید رای بیاره رای میاره شماها نگران نباشید! ( تلاش ما برای راه اندازی بحث سیاسی در کلاس و ماله کشیدن به درس در نطفه خفه شد!)
( مکالمه بین یک استاد مزخرف دیگر و دانشجویانش!)

پنجم :
این یکی مکالمه نیست ولی دیگه از زیر دستم در رفت!
موبایل 7610 نوکیا ( متمایل به سمت آخر گوشی!) را از جیب می کشد بیرون ! ازجیب دیگرهم یک دفتر چه تلفن می کشد بیرون! بعد به سیاق تلفن ثابت چند رقم را می خواند و در گوشی میزند و الی آخر بعد هم مکالمه را انجام میدهد غافل از اینکه در گوشی های تلفن همراه امکانی تعبیه شده به اسم phone book ( این کار یه چند دفعه ای انجام شده کار یه بار دو بارش نیست!) ( حرکت سر زده از استاد ازمایشگاه شبکه ! که مثلا در بطن تکنولوژی قرار داره!)

Saturday, June 4, 2005

جدی نگیرید

معتقدم چایِ بعد از خواب میچسبه، مثل سیگار بعد از غذا...

Thursday, June 2, 2005

...

آقا دارم میرم مشهد!حلال بفرمایید.
پریروز خبر شدم دیشب رفتنم قطعی شد انشالا حدود 2 ساعت دیگه هم عازم هستم.
دعا کنید حال و هوای درست عبادت کردن بیاد سراغم فعلا که ظاهر خبری نیست

خلاصه هم حلال کنید هم دعا کنید به سلامتی برم و برگردم چون قرار با اتوبوس بریم
(منم که جون دوووست!!)

Sunday, May 22, 2005

تراوشات

یه شعری هست که میگه "نه طاقت خاموشی نه میل سخن داریم" الان وضعیت من شده دقیقا مثل همین شعر!
کلی حرف دارم که باید بزنم اما نمیتونم یا نمیخوام بگم! کلی درگیری های مختلف دارم با خودم که فکر میکنم جای گفتنش توی وبلاگ نیست . اصلا بی خیال ! حرف زدن از چیزی که شماها نه اولش رو می دونید نه آخرش نه وسطش نه دردی از من دوا میکنه نه شما!
جدیدا صدای آواز یه پرنده رو میشنوم که نمیدونم توی خونه هست یا این درختای اطراف خونه لونه کرده . البته اونقدر این قشنگ آواز می خونه که فکر کنم حتما یکی خریدش.
از طرف دیگه یه خونه دیگه هم داره تعمیرات انجام میده که محله رو کرده پر از سر و صدا های مربوط به بنایی ( فرز و دلنگ دولونگ و اینها) .
نکته جالب کنتراست این دو جور صداست، یه جور جالبیه تا نشنوین نمیفهمین! کلی امید بخش صدای اون پرنده وسط این همه صدا . مثل مثلا روزنه نور در تاریکی! خلاصه کلی حال کردم باهاش ( هر چی سعی کردم این صداها رو ضبط کنم دیدم صدای پرنده اصلا واضح نیست و الا یه حالی هم به اهالی بلاغ اسپوتیه میدادم!)

Tuesday, May 17, 2005

روزی در گوشه ای از مملکت انقلاب کرده...

خیلی دوست دارم بدونم چرا خبر نگار روزنامه شرق باید با لباسی به کنگره فیزیوتراپی بیاید که رئیس انجمن به من بگه که مواظب باشم این خانم توی عکسها نیفته!!! زشته!
(من توی کنگره عکاس بودم)

از قصد اسم روزنامه رو بردم تا همه بدونن!

این مملت چند تا شهید داده سرکار خانم خبرنگار که داری کار فرهنگی میکنی؟

Sunday, May 15, 2005

شرح حال

امروز یه کلاس داشتم که چهار طبقه رو از پله های ناناز باید بکشی بالا که بهش برسی! بنده هم که چون اول و وسط و آخر آمادگی جسمانی فقط فقط خودمم به طبقه چهارم که رسیدم قلبه تالاب تالابو نفسم که هن هنو اینها! در این حین یکی از برو بچز ما رو دید....
اوشون- سلام چطوری؟
بنده- سسس ...ه ه ه ه ه ه ....لام ....ه ه ه ه ه !!!
- چرا اینجور له شدی!؟!
- چه عرض کنم؟
- نکنه سیگار می کشی؟
- نه بابا سیگارم کجا بوده !
- عرق اینا چی ؟
- چی چی میگی تو بابا!
- جدی نمی خوری؟!
- ای بابا! نه !
- وایی یعنی تو این چند وقته که دانشگاه میای طرف هیچی نرفتی؟! ای ول بابا!!
- ( هنگ مطلق!!!)
- جدی پایه هستی بیا با چند تا از دوستام بیا بریم عرق خوری کلی حال میده!
- ( هنگ فرا مطلق!) ولم کن بابا دیوانه!! همین یه کارم مونده ! گمشو بینیم بابا!
- نه جدی خوشم اومد معلومه که اهل هیچی نیستی......
قسمتهای بعدی مکالمه مربوط میشه به پیچش صورت گرفته از سمت این جانب برای فرار از دست گیر دهندگان! فقط خواستم به اونایی که سرشون عین کبک تو برفه و فکر می کنن همه جونها مشتی گووولی دختر و گووولی پسر هستند بفهمانم که وضعیت از چه قرار است. فکر هم نکنید تعداد این جوننها کمه!! حتی بعضی هاشون برای کسب نمره این امکانات و فراتر از اون رو در اختیار اساتید قرار می دهند!!!

اینم از شرح احوال دانشگاه آزاد "اسلامی"!

Friday, May 13, 2005

?Who Cares

آهای! خانم عزیز، آقای محترم:
این پست رو نمی نویسم که بحث سیاسی راه بندازم که آی من به فلانی رای میدم تو به کی میدی، اون یکی هم بگه من تو تحریمم! می نویسم که نوشته باشم:

چند روز پیش با بروبچز رفته بودیم که اینجانب مانتو بخرم، اگر افتخار اتوبوس سواری رو داشته باشی حتماً اون میله وسط اتوبوس رو دیدی که آقایون و خانوم های محترم رو از هم سوا میکنه ولی معمولاً چون جا نیست آقایون و خانوم های محترم یه جورایی قاطی پاطی میشن و این میله یه نقشی تو مایه های چغندر رو ایفا میکنه و... چی میخواستم بگم؟ آهان، همه اینا رو گفتم که قشنگ بدونید کدوم میله رو عرض می کنم! بر حسب اتفاق اون روز اتوبوس خلوت بود، البته نه که فکر کنید مثلاً خدای نکرده جا برای نشستن بودا، نه! ولی خوب میشد مثل انسان های متمدن میله را گرفت و ایستاد. ( این میله که عرض کردم عمودی است با آن یکی اشتباه نشود!) ولی من و یکی از رفقا زیادی خسته بودیم و هوس کردیم روی میله مذکور ( همون افقیه) بشینیم!! آقا! سیم ثانیه از نشستن ما نگذشته بود که صدای غرغر یکی از آقایون محترم بلند شد:

اون آقاهه: ایشالا این خاتمی به همین زودیا میره ما راحت میشم!

من: ( البته با خودم) چه ربطی داشت؟

اون آقاهه: اگه خاتمی انقدر به اینا رو نداده بود الان رو این میله نمیشستن، وقتی رفسنجانی جونم بیاد من رو این میله میشینم.

من: !!!

Sunday, May 8, 2005

فراموشی

طبق همیشه یه سری به وبلاگمون زدم ، دیدم کسی از باعث و بانی این وبلاگ ( مرحوم میرزا علی ) انهم در سالروز فوت ان مرحوم صحبتی به میان نیاورده فکر کردم با یاد اوری این مطلب از خوانندگان گرامی بخواهم که برای ایشان فاتحه ای خوانده و ...
البته جالبه که ماها همگی فراموش کرده بوذیم .؟؟؟

Thursday, May 5, 2005

Crazy?

بالاخره این امتحانات میان ترم ما هم تمام شد. این میان ترم هم برای خودش بساطی است ها! نه مثل پایان ترم است که آنقدر جدی باشد که آدم بی خیال زن و زندگی شود و یه یک ماهی ترک دیار و اینترنت و دوست و آشنا و خلاصه علایق مربوطه کند و یکی تو سر خودش دو تا هم تو سر این کتاب ها بکوبد بلکه این خزعبلات را یک جورهایی در کله اش فرو کند، نه مثل این امتحان های در پیتی است که استاد با همسرشان یا حالا یکی در همین حول و حوش که انشاالله همان حالت اول درست است دعوایش شده و هوس می کند جلسه دیگر امتحان بگیرد که آن هم با توجه به رفیق های جلویی و پشتی که بر حسب اتفاق سر جلسه آدم پیدایشان می کند و رفیق گرمابه و گلستان و بالاخص امتحانشان میشود، بشود یک جور هایی سر و ته قضیه را هم آورد! خلاصه یک چیز لنگ... یا همان به قول اهل ادب پا در هوایی است که نه تکلیفش را با خودش روشن کرده نه با ما!
هفته پیش هم سر یکی از همین ها مجبور شدم یک فروند مهمانی فرد اعلا را دو در کنم! البته نه این که فکر کنید از آن درس خوانها هستم که به خاطر امتحان دیگر خدا را بنده نیستند و برای یک میان ترم زپرتکی ترک دنیا کنم ها! نه، اصلاً هم از این صحبت ها نیست. ولی این یکی یک جورهایی زیادی مهم بود و خلاصه پای مسائل جدی تری در میان بود. بگذریم!
اما خوب تصدیق می فرمایید که 2 الی 3 روز درس خواندن شبانه روزی در عوض چند ماه آنقدر ها هم کارگر نمی افتد و آدم را مجبور می کند ( واقعاً مجبور می کند وگرنه ما که زبانم لال از آن هایش نیستیم!) بله، مجبور می کند یک نگاهی چیزی به کتابش بیاندازد و باز هم لابد تصدیق می فرمایید که اگر سر کلاسی امتحان بدهید که استادش به علت زحماتی که در طول روز کشیده و شب دیر خوابی هایی که داشته و کلاً مشکلات زندگی که وجودش بر احدی پوشیده نیست و حالا از سکوت لذت بخش کلاس استفاده می کند تا چرتکی بزند، خوب شما هم مثل ما پا را فراتر می گذارید و به جای نگاه مشغول کندو کاو در کتاب میشوید! ولی وای به حال وقتی که به علت تسلط زیاد بر مطالب کتاب هر چه می گردید اثبات قضیه خواسته شده را کمتر میابید!!

حالا یک سوال: اگر دو نفر کنار هم نشسته باشند و این را هم استاد در ذهنش داشته باشد که این دو نفر سر امتحان کنار هم نشسته بودند و بر حسب اتفاق یکی از جواب هایشان کاملاً شبیه به هم باشد و باز هم کاملاً بر حسب اتفاق هر دو یک اشتباه خیلی کوچک در حد یک مثبت منفی کرده باشند و بر حسب شانس این استاد همان استاد خوابالود مذکور نباشد، یک جورهایی خیلی هم هواس جمع باشد، به یک چیزهایی پی نمیبرد؟!

خدا آخرعاقبت همه ما را ختم به خیر کند...


آمین!

Saturday, April 30, 2005

عشق و هوس

می گویند محک اینکه به چیزی نگاه عاشقانه داریم یا هوس آلود آن است که ببینیم قادر به پذیرش معشوق به هیمن صورت کنونی آن داریم یا خیر ، که هوس خواهان تبدیل است و عشق خواهان تثبیت. هوس هر چیز را که در مسیرش گام برندارد را بر نمیتابد و خواهان تبدیل آن است در حالیکه عشق نه نگاهی تبدیل گر ، که نگاهی تایید گر دارد حتی اگر آنچه از معشوق بیند مورد تایید عشق یا همان عاشق نباشد.
عاشق به کل وجود معشوق عشق می ورزد . اصلا عاشق عیبی در وود معشوق نمیبیند که آنرا تبدیل کند یا نه که اگر عیبی هم دید آنکه سرزنش کند وجود خودش است چرا که عیبی در معشوق دیده است.
هوس اما آنچه را می پسندد که در تیر رس هوسش بگنجد . هوس فقط و فقط آنچه را که بپسندد تایید میکند و در صدد است سایر چیزهایی که مورد تاییدش نیست سریعا تغییر دهد . چه این تغییر معشوق کاذب را خوش آید یا آن را برنتابد .
هوس گذری است و عشق دائم . عشق بعد از آمدن مهمانی همیشگی است و هوس بعد آمدن ، چندی بماند و از سفره بهره برد و بدون منفعتی همانگونه که ناخوانده آمده ، میرود.
این نوشته را چند وقتی بود نوشته بودم اما چیزی که باعث شد به نشان دادن آن مصمم بشوم دیدن دوباره فیلم "هوش مصنوعی بود" . آنچه با دیدن دوباره این فیلم به ذهنم خطور کرد این بود که دیود ( همان پسر روبات) به معنای واقعی یک عاشق بود و آن زن و شوهر دو هوس باز. زن و شوهر پس از اینکه از تغییر دیوید به طرز دلخواه نا امید شدند طردش کردند.( البته از آنجا که مادر اندک علاقه ای به او پیدا کرده بود راضی به نابودی او نشد) اما دیوید حتی بعد از طرد توسط کسی که به عنوان مادر می شناخت به سبب اینکه برای عاشق بودن برنامه ریزی شده بود ( که میدانیم کامپیوتر ها معمولا وظایف خود را به کاملترین صورت ممکن انجام می دهند) نه تنها از مادر دلخور نشد که به دنبال تغییر خود رفت.
قطعا منظور کارگردان از ساخت فیلم همانگونه که میدانیم موضوعات دیگری بوده اما می شود به عنوان مثالی از تفاوت عشق و هوس از آن یاد کرد.
با عرض پوزش از طولانی شدن مطلب و به امید دیدار و به امید آنکه هوس خود را عشق ننامیم.

Friday, April 29, 2005

اردکان

نه انگار تو سربازی هم می شه وبلاگ نوشت.
برای جبران خسارت این همه مدت ننوشتن فرستادن یک مطلب از اردکان یزد می تونه خوب باشه.
امروز به بهانه نماز جمعه ما رو از صبح آورده اند شهر. این شهر هم هیچ چیز جالبی نداره. کلی گشتیم تا این کافی شاب باز رو بیدا کردیم که کیبوردش هم از این کیبورد جینگول هاست و من نمی دینم »ب« کجاست!!

فعلا بدترین چیز سربازی بعد کم خوابی است. روزی 6 ساعت خواب برای من که ژن قوی خواب رو از خانواده انتظاری به ارث بردم شکنجه بزرگی است. حالا باید عادت کنیم دیگه.
خوب فعلا کافی است.
از کاغذ دریغ نکنید.
قربان همگی.

حامد از سربازی

Monday, April 25, 2005

سرباز

این شعر را بهر آن که اکنون در میانه راه پر پیچ و خمیست که طی آن دو سال از عمرش را صرف خواهد کرد کامل تر کردم:
آخ که دلم تنگ براش / یه وقتی پاهاش نبینه خراش / خدا به همراش / خدا به همراش
یه دستش میدن تفنگ و کُلاش / بدست دیگش یه کاسه ی آش / خدا به همراش / خدا به همراش!
سرگرمیش میشه جوراب پاهاش / شام و ناهارش عدسی و ماش / خدا به همراش / خدا به همراش!
مونسش میشه پوتین پاهاش / بدبختیش میشه لباس کوتاش / خدا به همراش / خدا به همراش!
اونجا که میره چه گرمه هواش/ چقده سخته به جون داداش/ خدا به همراش / خدا به همراش!

Sunday, April 24, 2005

ریش و دیکتاتور و حافظ

دیروز داشتم ریشم رو میزدم که در طی یک اتفاق نادر یکی از ریشام پرید تو چشمم! به حق چیزهای ندیده!

**
روزگار رو میبینی!! اینقدر این حامد خان دیکتاتور بازی در آورد که اومدن بنده خدا رو خفت کردن که چی؟ پاشو بیا سربازی!! ما اونجا یادت میدیم که دیکتاتور کیه!!
حسابی دلم تنگ میشه براش/ پاهاش یه وقت نبینه خراش/ خدا بهمراش/ خدا بهمراش!
ههههههههههههههههیییییییییییییییی!!! ( این عبارت باید تیریپ مداحی خونده بشه!)

**
اختتامیه : گفتی اسرار در میان آور / کو میان اندر این میان که منم

Tuesday, April 19, 2005

در باب دروس پا در هوا

آنان که در جندی جاسبی به تحصیل علوم مختلفه می پردازند ، نیک می دانند که باید درسی را بگذرانند وصیت امام نام! که اندک درسی است و جاسبی ( یا به قول اقوام رومی :JA$BI) بابت آن دیناری نستاند از تلامیذ.
حال تو را با خبر کنم از نحوه برپاییش : چونان آبکی است که پنجاه آسیاب توانست با قوت تمام اداره کرد و در باب فورمالیتگی آن همین بس که به قاعده نیمی از دروس دیگر برپا شود که زان نیم نیز میرزای درس نیم دگر کم کند و آنچه ماند دقیقا چهار جلسه بود! که جلسات هم ربع ساعت دیر شروع میشود و نیم ساعت زود تعطیل !
حال فلسفه برپایی آن جز حواله ساختن دشنام تلامیذ به سوی جد و پدر جد جاسبی و دور ساختن بیش ز پیش آنان از آرمانهای انقلابی جاسبی ( به حق که در زمینه فسرده کردن جوانان بسی انقلابی کار بکرد!) چیست؟ این بنده از درک آن عاجزم!
خداوند عاقبت تلامیذ الوصیه و اساتید الوصیه و کاسب الروئسا ( که این لقب انتهایی را امشب به جاسبی اهدا کردم!) را ختم به خیر کناد.

Friday, April 15, 2005

گربه

یک شب بارونی ، یه گربه با دو تا بچه هاش که قبلا سه تا بودن ، یکی از بچه هاش ها معلومه خیلی درد داره ، صدای میوش شبیه جیغ شده و هی به خودش می پیچه ، فکر نکنم امشب رو به صبح برسونه . اون یکی هم تلو تلو می خوره معلوم نیست اونم چند روز دیگه به همین وضع نیفته.
این منظره رو دیدم کلی حالم گرفته شد.

Wednesday, April 6, 2005

کی؟ من؟

آقا یادتان هست ما یک رفیق شفیقی داشتیم که هر کاری کردیم و به هر حیله ای که متوسل شدیم نتوانستیم از سر کلاس رفتن منصرفش کنیم؟ و من همانجا عرض کردم که اگر دوست های فاب خودم بودند مسلماً مشکل خیلی ساده تر از این ها حل میشد؟ حالا بشنوید از این یکی رفیق شفیقمان:
قضیه از این قرار است که خانه ما و این یکی رفیق شفیقمان نزدیک به هم است و خلاصه صبح ها به اتفاق و با مشایعت یکدیگر رهسپار دانشگاه یا همان یونیورسیتیمان میشویم! یعنی اکثر مواقع شب زنگکی به هم میزنیم و برنامه فردا را ردیف می کنیم که مثلاً فلان ساعت ایستگاه سر کوچه ما! بعد فردای آن روز هم من کَمَکی زودتر می روم تا بالاخره اتوبوس حامل دوستمان برسد و ما هم سوار شویم و اگر احیاناً من کمی دیر کرده باشم ایشان زحمت کشیده پیاده می شوند تا رفیق شفیقشان - که من باشم – از راه برسد و دوباره به همانجایی که ذکرش رفت برویم!
بله، عرض می کردم: این اواخر یکی دو باری از قضا اتوبوس ایستگاه ما نگه نداشت واین رفیق شفیق ما مجبور شد از ایستگاه بعدی – که لابد اتوبوس آنجا نگه داشته بوده- به تاخت برگردد، که خیلی هم من به محیط سبز اطراف ایستگاه خودمان کمک نکنم!
...
بله؟
بله! عرض می کردم: چند شب پیش که او – همان رفیق شفیقمان را عرض می کنم- زنگ نزد گفتم شاید سختش باشد، این شد که من هم زنگ نزدم و فردایش به تنهایی راهی همانجایی که ذکرش رفت شدم! سر کلاس خبری از این دوست ما – همان رفیق شفیقمان را عرض می کنم- نبود، البته تعجبی هم نداشت که اگر زود امده بود باید تعجب می کردم! گذشت و استاد آمد و ما هم به آمدن رفیقمان – همان رفیق ... بله؟ .. می دانید کدام رفیق؟... بله! همان رفیق شفیقمان، می گفتم!- دلخوش کرده بودیم و در انتظاری عمیق دست و پا می زدیم. ثانیه ها و دقیقه ها به کندی می گذشت و خبری از همان رفیق شفیقمان - که لابد می دانید کدام رفیق شفیقمان را می گویم- نشد. بالاخره کلاس تمام شد و دوست ما – همان که .... هیچی هیچی- نیامد که نیامد!!

بعداً توسط یک دستگاه تلفن از نوع کارتی مستحضر شدیم که ایشان پیش خود فکر کرده که چون من زنگ نزده ام پس حتماً قصد رفتن به کلاس را نداشته ام و پیش خودش نمی دانم چطوری نتیجه گیری کرده بوده که در انتها کلاسش را پیچانده!

عرض نکردم؟

اندر احوالات نکاح دگران وبلیه نازله

کتیبه ای که اکسیژن بانو در این بلاغ نهاد و وقایعی که در ازمنه اخیر و بعد نکاح صبیتین ابوی بنده بر من رفته مرا بر آن داشت که به سیاق گذشته کتیبه ای در اینجا حک کنم و اذهان را روشن.
هان ای فرزند! بدان که گر در این خیالی که خواهران و برادران خود زودتر به بیت البخت فرستی و در بیت ابا و اجدادی طاق مانی و برای خود سروری کنی ، در جهل مرکب به سر بری و در ره گمرهی به هروله میروی که گر چون منی مزایا و معایب این امر در میزان گذاری و به عواقب وخیمش واقف شوی ، هر آینه خواهر و برادر خود رها نکنی و خواستگاران خواهر از در برانی و پای برادر در بند کنی و تا خود مرخص نشوی مانع شوی نکاح آنان را !
که از جمله آن بلیه چندی به اختصار باز گویم که اولین و مهیب ترین این بلیه " الفلوس" است که تا صباحی بعد از برگزاری آن جشن عظیم یا حمل جهاز به بیت نو ، خزانه ملوکانه ابوی خالیست! و دیناری برای عیش و نوش آن جناب ( یعنی بده حقیر و امثال) موجود نیست که به قول دوستی :" الفلوس للعروسیة کلها"
و دیم آن "اعمال البیت " است که گر تا کنون نیمی از آن بر گرده ات بود زین پس نیم دگر هم بر گرده ات نهند و خود ملامت کنی از سر انجام و راهی بر تو نسیت جز انجام!
و سیم آن " صله رحم نوروزی" است که چون تک افتادی دگر نتوانی غور کنی در زیر آب ! وچون خواهی به زیر آب روی عتاب آید :" تنها می خواهی تو خونه چه غلطی بکنی؟ هان؟"
و آخر آن " العقده مع ثلاث پیچات" است که چون والدین را فرزندی نماند، عقود " کی میای؟ کی میری ؟ از کجا میای؟ چرا میری؟" همگی زان توست!
حال که بلیه گفتم دگر مجالی نیست از نعم گویم که خود کتیبه ای جداگانه طالب است که به دیده منت ! مرقوم کنم ان شا الله!

Tuesday, April 5, 2005

~~ADVERTISING~~

مگه


اجازه میده من پست ندم؟

من کی تبلیغ کردم؟؟

www.mosijoon.iranseek.com


www.payafarin.com

http://payamnovin.netfirms.com

یک سال پیش در چنین روزی

ظاهرا دیروزاولین سالگرد تولد"خانواده ما"بوده 15/1/83.
گرچه حوصله این تولد بازی های وبلاگا رو ندارم ولی خوب سال اولی اشکال نداره!مبــــــــــــارک باشه

برای اینکه از حالت یه تبریک خشک و خالی و به قول خودم تولد بازی در بیاد فکر کردم بهتره از هر نویسنده ای یه چیزی بنویسم .البته از نظر من نویسندهای وبلاگمون 3 دسته هستن.اول نویسنده های اصلی که از ابتدا پست دادن و کامنت گذاشتن.دوم نیمه اصلی ها که تعریفشون در ادامه میاد و سوم نویسنده های فرعی که هم پست خیلی کم دادن و هم کامنت.و چون مطلب زیادی ازشون نخوندم چیز زیادی هم نداشتم که در موردشون بنویسم.

خوب دیگه حرف بسه بریم سراغ اصلی ها:
لیموترش:متخصص پست های دو خطی و لج درار!! البته تازگی ها تعداد خطوط بالا رفته و از میزان در اوردن لج کاسته شده!

سارا:به دلیل خواهر بودن با لیمو اوایل پست ها کمی تا قسمتی شبیه لیمو بود.ولی بعد شد شبیه شبیه خودش.همون سارایی که همه می شناسیم.دبشِ دبش.متخصص پست با تایتل جینگلیسی!

گوولی پسر:متخصص سلسله تست های تست مدرن.(البته شخصا پست مدرن رو ترجیح میدم) اینطور که میگن یک دوره هم شاگرد مخصوص اوالفضل بیهقی بوده و ظاهرا بعضی از قسمت های تاریخ بیهقی رو با هم نوشتن !!(راست و دروغش بمونه پای اونایی که میگن) قبلا ها با یه شیپیش خیلی رفیق بود.اما ظاهرا بعد یه مدت از دستش خسته شده و با انواع وسایل شیپیش خفه کن رفیق قدیمیش رو فرستاده اون دنیا...هی روزگار!

اکسیژن:متخصص نوشتن چرت و پرت.یکی مثل همینی که دارم مینویسم!( البته اگه نظر بفیه رو در مورد نوشته های ما خواسته باشید دو دسته نظر وجود داره یک عده می گن"ایولا بابا تو دیگه کی هستی "یه عده هم می گن"واه واه جقدر بیمزه و دل نچسب مینویسی دختر" حالا دیگه خودت قضاوت کن)

نوسنده های نیمه اصلی اونایی هستن که تعداد پست هاشون رویهم رفته از تعداد کامنتایی که یه پست میگیره کمتره ولی جای شکرش باقیه که هنوز هم گاهی کامنت میدن.البته محمد حسین هم چون دلیلش برا ننوشتن خیلی موجه هستش و به دلیل رافت خواهرانه نیمه اصلی حسابش می کنم و از همین جا شروع میشن:

محمد حسین:اوایل متخصص اموزش دادن نوشته هایی بود که ملت رو به روز سیاه می نشونه ؛هک.ولی بعدا رو اورد به نوشته های فلسفی مثل جهانی سازی ,یاد مرگ !,حب و عشق و از این حرفا.(آخه یچه ترو چه به این حرفا!!)

حامد:- حامد هم البته باید میرفت جزء فرعیا ولی بالاخره مبصری گفتن منم که نمی خوام حق عضویتم تو وبلاگ فقط به خاطر یه ندونم کاری ضایع بشه و حذف بشم چوب کاری می فرمایم و همین جا حسابش می کنم!-متخصص نوشتن در مورد رنگ و لعاب وبلاگ و اینکه هی بگه آی ملت ترو خدا بنویسین ترو خدا پینگ کنید ترو خدا تو یه روز بیشتر از یه پست ننویسین و... .کلا مدیریت فنی وبلاگ رو به عهده داشت

مستر موصی: متخصص معرفی لوگو های خودش!!

خوبه از دوتا خواننده قدیمی وبلاگ هم یاد کنیم یکی امیر آقا که به عنوان یک عامل روحیه ساز عمل می کردن و مرتب کامنت میدادن(جوهر پست خشک نشده ایشون کامنتشون رو داده بودن.البته تازگیا براشون رقیب پیدا شده!) و یکی هم جوالدوز که اصلا نفهمیدیم از کجا پیداش شد.متخصص در زدن ضد حال.در ضمن ایشون معلم دیکته کلاس هم هستن
که در پایان لازم میدونم تشکرات خودم رو از این دو خواننده همیشه در صحنه اعلام کنم

موفق باشید

Monday, April 4, 2005

سالگرد

امروز یه جورایی وبلاگمون یک ساله شد.
خیلی زود گذشت. انگار همین چند روز پیش بود که با بچه ها سر اسم و متن معرفی وبلاگ سر و کله می زدم. سر اینکه هر کی در روز یک مطلب بیشتر ننویسه و در هفته حداقل یک متن رو بنویسه. این که چی بنویسیم تو وبلاگ و چی ننویسیم. کی بنویسه و کی ننویسه. ولی خوب گذشت زمان این مسائل رو حل کرد. الان دیگه کار وبلاگ افتاده رو غلتک و یه جورایی شده دلمشغولی همه مون و حتی کسان دیگه خارج از این گروه. همین شیرینه و حتی شاید همین کافی باشه.
چند وقت پیش مونا بهم می گفت چرا بازدید کننده های وبلاگ ما کمه. جوابی نداشتم بهش بدم. یعنی اصلا بهش فکر نکرده بودم، برام مهم نبود. همین که خودامون هستیم و می نویسیم و نمی نویسیم، نظر می دیم و می خونیم به نظر من کافی است، حالا اگه بقیه هم تشریف بیارن قدم شون روی چشم، خییل هم خوشحال می شیم.

سالگرد تاسیس وبلاگ مون مبارک.

راستی، من بالاخره طلسم رو شسکتم و نوشتم.

Sunday, April 3, 2005

Call Of Duty

اول - فکر کنم سه –چهار هفته ای از آخرین مطلبی که اینجا نوشتم گذشته . این غیبت نسبتا طولانی ( البته از دید من ) رو باید ببخشید . همونطور که می دونید صندوق حرف آدم بعضی وقتها خالی میشه ....
دوم – کمتر پیش میاد که از بازیهای کامپوتری چیز خاصی یادم بمونه ولی نکته ای توی بازی Call Of Duty بود که هنوزم بعد یکسال هر وقت صحبت از جنگ پیش میاد ، به یادش می افتم . توی این بازی معمولا قبل از شروع شدن مرحله یک جمله از ژنرالها یا سیاستمدارهای جنگ جهانی دوم نوشته می شد. از اون همه جمله ، جملهای که مربوط به یک ژنرال آمریکایی بود توی ذهنم کاملا موندگار شده :
The war is not to die for your great country but let the other baster in front of you die for his.
تر جمه اش هم میشه چیزی شبیه به این:"جنگ این نیست که برای کشور عزیزتون بمیرید بلکه بگذارید اون کثافتی که جلوی شما ایستاده این کارو بکنه!"

تا بعد.



**
پی نویس:
یه خورده بیشتر فکر کردم و چند تا دیالوگ یا صداهایی که در بازیهای مختلف یادم مونده براتون می نویسم (محض تجدید خاطره!)
- یه جایی وسط GTA Vice city دوست سیاهپوست قهرمان بازی یه رئیس مافیا رو می کشت و شما باید نجاتش می دادید بعد که ازش می پرسیدی چرا این کارو کردی می گفت:
He killed my brother ! what did you expect me to do ? Mow his lawns?
- گریه بچه توی MAX PAYNE که باید از طریق اون راهتو پیدا می کردی ( انصافا اعصاب می خواست!)
- دموی Creature Shock ( البته اون جایی که اسم بازی رو می نوشت)
-دموی DIABLO II

خب! بی خیال تجدید خاطره چون تمومی نداره!

Friday, April 1, 2005

درهم

بعد این همه مدت کارت خریدم گفتم با اون قبلی دوباره 1 امتحانی بکنم.مطمئن بودم که بلاگر رو باز نمی کنه چون تا همین چند وقت پیش باز نمی کرد.ولی در مقابل چشمان مبهوت ما باز شد):
*
والا خودم هم موندم.اخه دو روز از این خواب عزیز صبح گذشتم رفتم کلاس فوق برنامه. آدم اکسیژن باشه! تعطیل هم باشه خوابشم بیاد شدید ولی بازم ول کنه بره کلاس خیلیه خوب این رو داشته باشید
چند وقت بود این رمان "من او"ی رضا امیر خانی روخونده بودم.رمان جالبیه و یکمی عجیب ! و خیلی هم سوال بر انگیز.می خواستم سوالام رو بفرستم برای لوح بلکه جواب بده.از شانس ما روز اول کلاس گفتن که یکی از مهمونای روز دوم همین جناب امیر خانی هستن.
هیچی دیگه روز دوم هم شاد و خوشحال از این شانس باد اورده رفتم ویکی دوتا از سوالام و پرسیدم.چند تاشم بقیه بچه هایی که کتاب رو خونده بودن پرسیدن و همونچوری شنگول هم برگشتم خونه!البته هنوزم جای سوال داره ولی فکر کنم دیگه بیخیالش بشم!
*
امسال خیلی خوب از مهمونا پذیرایی کردم! دو بار قند یادم رفت بیارم، دوبا هم چاقو. مهمونا هم خودشون یه جوری از پس مشکلات بر میومدند.!خوب بالاخره دست تنها بودم تا پارسال محمدم بود خداییش خیلی کمک کرد(نمی دونم چی میشه وقتی مهمون میاد احساس مسئولیتش یهو عود می کنه خوب ما هم استفاده می کردیم دیگه!!).
انشالا سال دیگه دوباره محمد هست منم دوباره استفاده می کنم:دی
*
یه پیشنهاد.هرچند که الان یه خورده دیر شده ولی بیاید شنبه دسته جمعی دست در دست بزرگترا بزنیم به کوه و دشت و بیابون!مکانش رو هم شما پیشنهاد بدید(البته فکر نکنم مامان اینا راضی بشن خوب بالاخره خونه دایی اینا نزدیکتره!!!)
از خواننده های محترم خانواده ما هم دعوت می شه تشریف بیارن وهمه نوه ها رو خوشحال کنند.
هرکی میاد یه کامنت بذاره.
تا بعد

Wednesday, March 16, 2005

مخلوقات

از قدیم گفتند که گربه با خونه انس میگیره و سگ با آدم.
آدمها هم که هم با "قدیم" هم با" گفتن" هم با "گربه" هم با "خونه" هم با "سگ " و هم با "آدم" انس میگیرن!
چه می کنه این آدم!

Thursday, March 10, 2005

تهران 20

داشت می گفت"شهر مال ما است با ...و...و...می تونیم خوب زندگی کنیم"
ولی حالا این خوب زندگی کردن به چیه؟به خوب خوردن؟ خوب گردش کردن؟خوب پوشیدن؟به چی؟؟
کلی حرف فلسفی داشتم که بزنم اما الان نصفه شبه بد جور یخوابم میاد فقط همین قدر که به قول دوستم با هر ملاکی هم که خوب زندگی کنیم اگر از هویتمون دور شیم نمی شه بهش گفت خوب زندگی کردن.
*
هفته پیش تو حذف و اضافه تربیت بدنی گرفتم .در نتیجه 2 جلسه تشکیل شده بود و من نرفته بودم.نمی دونم چی شد موقع ثبت نام خانومه از در دوستی با ما دراومد و جلسه هفته قبلش رو واسم حاضر زد.امروز که می شد جلسه اول بنده وقتی رفتم هیشکی نیومده بود .جناب مربی فرمودن که مگه جلسه پیش نبودی، بچه ها که گفتن نمیان!!
نمی دونستم بگم بودم یا نبوم! خلاصه یه من و منی کردم آخرشم خودش گفت باشه پس من اون جلسه ای که نبودی برات حاضر می زنم!منم در حالیکه قند تو دلم آب می شد یه قیافه حق به جانب گرفتم و خداحافظی وحلاص!
دو جلسه نرفتم.دو جلسه حاضر خوردم.دو جلسه دیگه هم می تونم غیبت کنم D:
*
لازمه برای نوشنن این پست از یکی از دوستام خیلی تشکر کنم.یکی از بهترین دوستام.ایول به این مرام واقعا.ایول!
برم واسش آف بذارم چون اینجا رو نمی خونه چاپلوسیام هدر میره!!

تا بعد

Sunday, March 6, 2005

سیب

پرده اول:
مکان: حیاط دانشگاه - بازیگران : دانشجوی سیب بدست( اسم فرضی : احمد ) ، دوست دانشجوی سیب بدست( اسم فرضی : محمود )
(محمود به احمد که سخت مشغول نگریستن در سیب است نزدیک می شود.)
محمود – چیه؟ چرا زل زدی به این سیب؟
احمد – به! تو مگه نمیدونی ؟ دارم به دریای عشق نگاه می کنم ! دارم در بحر عمیق عشق غور می کنم! این سیب نشان چه چیزها که نیست! بسی در شگفتم که این میوه چه ها نتواند کرد!!!.......
( محمود در حالی که در بک گراند صدای احمد در مدح سیب میاید او را به حال خود رها می کند!)
پرده دوم :
مکان : راهروی یکی از ساختمانهای دانشگاه –بازیگران: احمد و محمود
احمد بدون سیب نزدیک به محمود میشود!
محمود- پس سیبه کو!؟!؟
احمد – کدوم سیب؟ آهان بابا! تو که رفتی دیدم شکمم افتاده به سر و صدا این شد که خوردمش!
محمود - پس اون همه چیزا که در فضیلتش می گفتی چی شد؟( صدای محمود در بک گراند صدایی شبیه به "آآآآآآآآررررررررگگگگغغغغغ " که از گلوی احمد خارج می شود ، گم می شود !)
احمد – چی؟
محمود :هیچی!
پرده سوم :
مکان – حیاط دانشگاه –بازیگران احمد – زوجه گرامی احمد( اسم فرضی : سمیرا)
سمیرا – پس سیبه کو دستت دادم؟ گفتم منو نمیبینی جاش اینو ببین ؟( تیریپ لاو ترکوندنی!)
احمد- عرض شود که دادمش به یکی که از قیافش معلوم بود خیلی گرسنه است!
( دل سمیرا از داشتن چنین زوج مهربانی قنجوک می زند!).

Saturday, March 5, 2005

412

1. هفته پیش رفتم تو یک مغازه، بدجور نقره داغم کرد، آخه بعد از اینکه بین 100 تا یکیشو انتخاب کردی هر چقدر هم که با شنیدن قیمت برق از چشمات بپره یه جورایی سخته بگی نمی خوام!!
2. یه همسایه داریم تا چند سال پیش از انارها و خرمالوهای درختاشون بی نصیب نبودیم. بچه تر هم که بودیم همیشه توپ بدمینتون یا توپ ماهوتی یا توپ پلاستیکیمون که میافتاد تو حیاطشون من از تو حیاط خودمون از میله های تراس بالا می رفتم بعد میشستم رو دیوارشون و یه کم با احتیاط داد می زدم: ببخشید کسی خونه نیست؟ همیشه از تصور اینکه موقع نشستن رو دیوار پرت شم پایین موهای تنم سیخ میشد، ولی نمیشد کاریش کرد یه جورایی کل بود دیگه، مثلاً ادعام این بود که نمی ترسم! خوب از مرحله پرت نشیم: وقتی کسی نمیومد انگار تازه شیر میشدم، با تمام قوا از ته حنجره داد می زدم: یکی بیاد توپ مارو بده! یادش بخیر حیاطشون از اون بالا چه منظره خوشگلی داشت، با یه درخت انار که شاخه هاش تو خونه ما هم میومد. امروز دیدم همش رو از ریشه کندن و سوزوندن! می خوان خراب کنن دوباره بسازن ( بسازن؟) ...
3. راستی بالاخره ما هم پِت دار شدیم! فقط من نمی فهمم این موجود دو پلک خواب آلو که مونا حتی می ترسه بهش دست بزنه رو، چه به پت بودن! بابا پت هم پت های قدیم!! حالا صاحبش اگه وقت کنه چیزی بنویسه فکر کنم پست بعدیش راجع به پتش باشه.

پ.ن: من چرا نمی تونم کامنت پرشین بلاگی ها رو باز کنم؟ همش یک صفحه ارور باز میشه عوض کامنت! حالا اشکال از فرستنده است یا گیرنده؟

Saturday, February 26, 2005

تکلیف

آقایون و خانمهای محترم !
لطفا هر کسی میتونه یه راه حل به من نشون بده که من بالاخره تکلیف خودم رو مشخص کنم که خدا رو می خوام یا خرما ! یا یه طوری این مسئله رو برای خودش حل کرده به من کمک کنه! چون دیگه کم کم اعصابم داره میریزه بهم و چند صباح دیگه خدای نکرده هم خدا رو بی خیال میشیم و هم خرما رو!
هر کسی هم که لازم دید با من تماس بگیره این کار رو بکنه ! چون تصمیم گرفتم برای همیشه این مسئله رو برای خودم حل کنم!

Monday, February 21, 2005

عاشورا و حواشی

روز عاشورا غیر از اون شور و حال خاصی که داره و همه ما به نوعی اون رو حس کردیم چند نکته جالب دیگه هم به نظر من داره اول اینکه بر خلاف راهپیمایی های مختلف که کلی تبلیغ راجع بهشون میشه و امکاناتی مثل اتوبوس و متروی مجانی و غیره برای اونها در نظر گرفته میشه، هیچ تبلیغ خاصی ( مثل 22 بهمن) برای روز عاشورا انجام نمیشه . انگار مردم خودشون همه چیز رو می دونن. انگار عزاداری برای ابا عبدالله یک قانون نانوشته است.همه کارها و مراسمها به طور اتوماتیک انجام میشه! قسمت جالبش هم اینه که همه جور آدمی از هر طیفی که به فکر انسان برسه توی این حرکت خودجوش مردم هست.
نکته بعدی هم که به نظر من جالب ( و البته کمی تا قسمتی تاسف انگیز!) است همین انواع و اقسام آدمهای مختلف هست. بگذریم از اون عده که فقط برای خوردن یک وعده غذا بیرون میان ( که خوب اونها هم به نوعی دعوتنامه امام حسین رو دارند و ما خیلی نمیتونیم غر بزنیم که تو چرا اینجایی؟ امام حسین خودش اگه کسی رو نطلبه صد سال سر سفرش راهش نمیده !) روی حرف من با اون زنها و مردهایی هست که برای عزاداری اومدن اما یه قول معروف سر و تیپشون اصلا به اون اوضاع و احوال نمیاد!
خانمی که وایستادی کنار خیابون و دسته ها رو تماشا می کنی و همینجور اشک میریزی! این اشکی داری میریزی برای کسی هست که سرش رو برای آزادگی داد، حالا شما نمیتونی همین یک روز رو به خاطر همون آدم اسیر آرایش و این جور چیزها نباشی؟
آقایی که کنار خیابون برای خودت سینه میزنی وحال خوشی داری ! حالی که خیلیها باید حسرت داشتنش رو بخورن ! نمیشه همین امروز رو رعایت کنی و یک روز از مد عقب بیافتی؟
نمیدونم ! باز هم دم همشون گرم که برای عزاداری اومدن نه برای سیگنال فرستادن و تلفن ردو بدل کردن و این جور چیزها!
خلاصه که عشق به امام حسین تو رگ و خون این مردم همیشه بوده و خواهد بود.

Saturday, February 12, 2005

دیگران را بگذار!

سلام!
خیلی وقته که خیلی چیزا می خوام بگم اما عدل همین دو روزی که ما تعطیل شدیم زدو این بلاگر لامصب! فیلتر شد! ولی حالا که بر فیلترینگ غلبه کردم ( الان خونه سارا اینام!!) اصلاً می خوام یه چیز دیگه ای بگم. ( یکی نیست بگه بابا حالا حرفتو بزن!)

این نوشته آخر کلانتر رو که خوندم البته کامنتاش منظورمه! خیلی متعجب شدم. واقعاً دوست دارم بدونم چه جوری یه عده خیلی راحت مردم رو به یه مشت گوسفند تشبیه می کنند که چشم هاشون رو می بندن، مغزشون رو هم تعطیل می کنن و هر کاری بهشون بگن همون کارو انجام می دن. چرا فکر می کنن یه پیرزنی که نمی تونه کلمات انگلیسی رو خوب تلفظ کنه یعنی عقلش رو در بست تعطیل کرده؟ چرا به خودشون اجازه میدن تا چهارتا کلاس درس خوندن خودشون رو عقل کل بدونن و مردمی که خلاف اونا عمل می کنن رو یه مشت آدم با ذهن بسته؟ خیلی دوست دارم بهشون می گفتم: معرفت با تحصیلات آکادمیک فرق میکنه. اگر در پی رسیدن به حقیقت هستیم معرفت می تونه با چهار برابر سرعت صوت ما رو به مقصد برسونه و تحصیلات فقط محکم کننده راهِ!
خیلی دوست دارم بگم اونایی که بچه های کوچیکشون رو میارن، برای اینه که از همین کوچیکی بچه هاشون رو با آرمانهایی که براش ارزش قائلن آشنا کنن تا اون ها بتونن راهی رو که به زعم خودشون درست تر میاد رو سریعتر انتخاب کنن.
من و شما سن زیادی نداریم و نتونستیم ارعاب و ترس زمان شاه رو درک کنیم، ولی همون پیرمرد پیرزن هایی که انگلیسی نمی دونن یا اصلاً همین پدر مادرهای خودمون ترس رو با پوست و استخونشون به معنی تمام کلمه درک کردن و موقعیتی رو که بدست آوردن به آسونی از دست نمی دن! هرچند که هنوز هم مشکل داشته باشن.
خیلی دوست دارم بدونم اونایی که میگن جمعیت کم بود یا از آرشیو بود پاشون رو گذاشته بودن تو خیابون یا نه؟ چطوری میشه اون سیل جمعیت رو که من خودم به چشم دیدم انکار کرد؟ می خوام بدونم چطوریه که تو فراخوان هایی که علیه نظام گذاشته میشه و تعداد افرادی که شرکت می کنند همان دهها نفر بیشتر نیست اکثریت مردم حساب میشن اما این جمعیت میلیونی اقلیت؟!!!
به نظر من درسته که مردم ایران مشکلات زیادی دارند ولی هر وقت که احساس تهدید کردن با هر عقیده ای که بودن با هم متحد شدن و جلوی خطر خارجی رو گرفتن. مردم فهمشون بالاتر از این حرفهاست که مشکلات داخلی کشور رو با ایدئولوژی نظام قاطی کنن و همین اتحادهاست که کشورمون رو تا حالا حفظ کرده.

دیگران را بگذار!
دل به آفتاب بسپار
نگاه کن چگونه هر بامداد
صبور و سربلند
از شانه های خاکستری صبح بالا می آید
و ستارگان چگونه از روشناییش شرمنده می شوند
خاموش می شوند
دیگران را بگذار!

Friday, February 11, 2005

سلام خورشید خانوم

وقتی بعد از سه چهار روز برف و بارون به اندازه نصف روز هوا آفتابی بشه اون وقته که قدر خورشید رو می فهمید!

Tuesday, February 8, 2005

دیروز به روایت من

1. دیروز عجب مفت خوریی بود!
2. تو خیابون از این گشتیا بود از دور به ما اشاره کرد، رنگ جفتمون پرید، شیشه رو کشیدم پایین، 4 تا شکلات بهمون داد توشون هم نوشته بود " دهه فجر مبارک باد"
3. آقاهه از تو ماشینش هی بر می گشت ما رو نگاه می کرد! منم به خودمون گرفتم برگشتم دیدم " حسین چنگی" ه ! نگو داشته همه رو نگاه می کرده آشنا ببیننش.
4. آقاهه از تو ماشینش هی برمی گشت ما رو نگاه می کرد! این دفعه دیگه با خودمون بود، بالاخره بعد از کلی بال بال زدن موفق شد بهمون بگه " خیلی بد رانندگی می کنید" !
5. ماشین تو بد ستمی گیریپاژ کرده بود، پیاده شدم یه چند متری هلش دادم!!! به حق کارای نکرده !
6. ولی عجب برفی بودا، به روایتی از 13 رجب سال 72 همچین برفی نیومده بوده، چاخان و دروغش پای راوی :D

پ. ن: این شعارِ خدایی منو کشته: " در راه دین و قرآن، میمیرم، ای خواهر عزیزم" ...

Monday, February 7, 2005

راه من

یک مرد ممکنه مورد لعن و نفرین خیلی از ایرانی باشه. ممکنه معتاد باشه ( یا حداقل "فعلا" ترک کرده باشه!) . ممکنه کلی صفات بد و نا پسند و .... داشته باشه.
اما همین مرد وقتی می خونه " گریه نمیکنم ، نرو / آه نمیکشم، بشین / حرف نمیزنم، بمان / بغض نمیکنم ، ببین"
من یکی که کلی حال می کنم ! بقیه رو نمیدنم!

Wednesday, February 2, 2005

Tip Of The Day

همیشه یادتون باشه که اگه در روز 2 عدد HYPE مصرف کنید اونوقته که تا چهار صبح خوابتون میاد اما خوابتون نمی بره!

Sunday, January 30, 2005

مروارید و یاقوت

وقتی مرواریدها روی آئینه ها میافتند رشته گردنبند یاقوت چه زود پاره میشود.

Wednesday, January 26, 2005

tHe KiNg HaS rEtUrNeD

بعد از اینکه امتحانات و کارهای دیگه ! تمام شود و وقت پادشاهی فرا برسد اولین کار اینکه بری یک کارت اینترنت نامحدود بخری و بیفتی به جون اینترنت و تلافی چند وقت کم کاری در اینترنت و وب لاگ جات رو سریعا در بیاری!

Thursday, January 20, 2005

Warning

یادتونه یک بار موتور بهم زد؟ خوب حالا از این به بعد قرار که من به موتور بزنم! حدس که می زنید جریان چیه؟ قبل از اینکه مجبور به استفاده از پست جغدی بشم، تهدیدم اثر کرد و مثل بچه آدم گواهینامه ام رو برداشتن آوردن!
البته آقایون محترم من جداً شرمنده ام که نا امیدتون کردم و تصدیقم اومد ولی فقط گفتم که مطلع باشید از امروز به بعد هنگام رانندگی بیشتر دقت کنید خدایی نکرده بلایی سرتون نیاد. راستی موتور هم اصلاً سوار نشید چون من کلاً با موتوریا خصومت شخصی دارم، دلیلش هم هیچ ربطی به اون تصادف مذکور نداره!!

*

این عبارت "دوست من" بدجوری رو اعصابم قدم می زنه...

Sunday, January 16, 2005

فرجه

از وقتی که تعطیل شدیم مدام به بعد از امتحانا فکر می کنم و بیشتر روزا برنامه هایی که واسه خودم ریختم رو مرور می کنم:
روز اول؛همونجا!!.دفعه پیش که با دوستان رفتیم شب قبلش کلی بارون اومده بود.برگا ریخته بودن زمین و تو هوا پر از صفا بود.خدا کنه اندفه هم همون طوری باشه
روز دوم؛جلسه با دوستان
روز سوم،سینما با دوستان
روز چهارم،رفتن به بیمارستانی که دوست داره توش طرحش رو می گذرونه.البته شیفت شبش میرم که وقتش بیشتر باشه خیلی هم کسی مزاحممون نباشه و تا خود صبح حرف بزنیم!
روز پنجم؛دکتر
روزششم؛خواب به مدت 24 ساعت.

فعلا کم و بیش خداحافظ!


راستی کسی این شعر براش اشنا نیست؟

دلیل بوسه آدم به سیب یادت نیست؟
و آن گناه به ظاهر عجیب یادت نیست؟
شبی که از در و دیوار میرسید به گوش
صدای آیه امن یجیب یادت نیست؟...

بقیه شعر رو می تونید از این جا بخونید.



الله اکبر!

به نظر شما اگه آدم یه یک هفته ای رو ول گشته باشه و البته مثلاً رو پروژه اش کار می کرده باشه، بعد حدودهای مثلاً ساعت 10 متنبه بشه وتصمیم بگیره که فردا یعنی آخرین روز باقی مونده رو به کوب درس بخونه؛ می تونه کتاب رو تموم کنه و یه نمره ای تو مایه های 16، 17 بیاره؟

بعداً می گم!

Sunday, January 9, 2005

...

چند وقت پیش داشتیم می رفتیم جایی، طبق عادت معمول داشتم ماشین های دیگه رو دید می زدم! یهو دیدم راننده ماشین بغلی مزدک میرزایی، همون که گزارشگر فوتبالِ!!
داد زدم: اِ مامان مزدک!
بابام یه نگاه به ماشین بغلی انداخت و گفت: نه بابا، مزدا چیه، پرایدِ !!
.این هم از عواقب زود پسر خاله شدن

Tuesday, January 4, 2005

خرچال

فکر کنم خونه ما از نقشه پستی تهران حذف شده!
اون از تصدیق من که قرار بود سه ماه پیش بیاد و هنوز اثری از آثارش نیست، اینم از کارنامه خواهر گرام که کَان لَم یَکُن شَیئاً مَذکورا !
فکر کنم به همین منوال اگه ادامه پیدا کنه باید به فکر یه جغد باشیم تا بتونیم از پست جغدی استفاده کنیم.

آخر تمدن!

Sunday, January 2, 2005

Idle for some time

تا اطلاع ثانوی از شر بنده در وبلاگ راحت هستید همین!

Saturday, January 1, 2005

ویژه ایام امتحانات

زمان وسط روز:
از راه رسیده میگه: مامان گشنمه! -اِ خوب برو خودت یه چیزی بخور دیگه. – چی بخورم.- چه می دونم، نون باگت روی میز هست. با خنده میگه: گدا نون خالی خورِ مدرن!!

زمان نیمه شب:
طبق معمول من دارم درس می خونم (!) اون داره هفتمین پادشاه رو هم خواب می بینه. یهو سرش رو از رو بالش بلند می کنه و یک کلمه نامفهوم میگه. می گم چی؟ دوباره همون رو میگه. باز می پرسم بلند تر بگو؟ یهو داد می زنه؛ هریت بیچر استو. دوباره خواب. ( آخه بچه ام امروز یک ساعت درس خونده! )

زمان دوباره وسط روز:
من و مونا همچنان داریم درس می خونیم و همه جا ساکته. مامان خیلی آروم می پرسه: داره درس می خونه؟ با اشاره سرو دست بهش می فهمونم که اونطرف نشسته و کتاب جلوش. مامان باحرکت صورت تعجب خودش رو نشون می ده. با صدای خیلی آروم بهش می گم: دیده ما داریم درس می خونیم، هوس کرده. یهو مونا با صدای بلند می گه: مثل اینکه براش بد آموزی داشتیم! (انگار نه انگار ما اینهمه مراعات کردیم!!)

Tuesday, December 28, 2004

واقعا که!

خیلی دوست دارم بدونم وقتی عصار داره با تمام حس و با تمام وجود میخونه:

دستها را باز در شبهای سرد
ها کنید ای کودکان دوره گرد

و مردم دارن اون پایین حرکات موزون انجام میدن چه حسی داره!

حیرت

حدود 1 هفته ای است که بد جور مانده ام در این حکمت الهی.
عجب خدایی داشتیم و خودمان خبر نداشتیم! اگر بخواد یه چیزی رو درست کنه هیچی نمی تونه جلوش رو بگیره وحتما همون می شه!
خیلی دوست دارم برم به اون دختره که قسمتی از این حکمت الهی محسوب می شه همه چیز رو بگم بعد هم با غرور سرم و کج کنم و راهم رو بکشم و برم.

حیف که منم مثل سارا نجیبم!

*
شده بخواید یه مطلبی رو سر کلاس بگید؛تو تلفظ یکی از کلمات دچار مشکل بشید؟!
دیروز باید یه نیمچه کنفرانسی می دادم به جای اینکه بگم "در این زمینه می تونید مقالاتی رو در فلان جا پیدا کنید "می کفتم"در این زمینه میتونید مقاله هاتی رو...".اصلا به روم نیاوردم.دوباره تصحیح کردم که:بله !می تونید مقاله هاتی رو... .بازم نشد یه بار دیگه خودم رو کنترل کردم و برا بار سوم هم گفتم:خلاصه فلان جا می تونید مقاله هاتی... .
هیچی!اینبار دیگه هم خودم هم کلاس رفتیم رو هوا!هیلی ضایع شد.خدا نصیب نکنه

Sunday, December 26, 2004

who's this guy


راهنمایی : ایشون هنر پیشه یکی از فیلمهای معروف سینما هستند.
به کسانی که بتوانند جواب صحیح را بدهند عضویت مادام العمر در سایت www.maha khorefilmhastim.com اعطا میشود!

Thursday, December 23, 2004

پر رو تر از من

جای شما خالی دوستی دارم درجه اغفال پذیریش زیر صفر است. می پرسید چطور؟ عرض می کنم. باور بفرمایید نیم ساعت تمام داشتم مخ این دختر را می زدم که جون من بیا این ساعت رو دودر کنیم، مگر حرف به خرجش می رفت.همچون سنگ محکمی بود که بخواهی میخی آهنی در آن فرو کنی.
اول از این در وارد شدم که صبح امتحان داشتیم و خیلی خسته ایم و اگر سر کلاس هم برویم سودی ندارد و دیگر این وسط کلاس رفتنمان چیست؟ که به اصطلاح خر، و سپس بی خیال شود. دیدم خیر کارگر نیفتاد. بعد گفتم من سر درد دارم، کلی سر امتحان فسفر سوزانده ام (!!) خواستم رو در بایستی گیر کند، زهی خیال باطل، گیر نکرد.گفتم حضور غیاب ساعت قبل کرده دیگر نمی کند، باز بهانه آورد.
دیدم نخیر ایشان شده جان به عزرائیل می دهد از کلاسش نمی زند. خوب برای من هم افت دارد که در درسی کلاًً غیبت نداشته باشم. این هفته به ترفند دیگری متوصل شدم و از صبح نرفتم! و کلاً از ماست که بر ماست، تا من باشم که دیگر کلاسی را با ایشان به تنهایی نگیرم.

باشد که اغفال شوید!

Monday, December 20, 2004

یلدا

اول - یک آقای اصفهانی در وصف امشب گفتن : " دیرازی شب یلدا و کوچیه جلفا / اَگِر غلِط نکونم نصف زلف یار منِس! "
دوم – همون آقای اصفهانی در جای دیگری گفتن " آ قربون باچای حاج میز علی آ نوه هاش بِشِم کی دیرازی شب یلدا و کوچیه جلفاها ، نیمیتونِد اینا را دوری هم جمع کونِد!"
سوم – به نظر شما چرا پوستر "آل پاچینو " ی که خریدم با مخالفت عمومی! جهت نصب مواجه شده؟ ( راهنمایی : در این پوستر ایشون با انگشت اشاره و شست یک عدد سیگار را بدست گرفته و مشغول زدن آخرین پک به این سیگار هستند، همین!)
البته! عزیزان من! مادر بداند! خواهر بداند! سایرین بدانند! که من پوستر را نصب می کنم!( پدر ندیده و الا بعید نیست که ایشون هم مخالفت کند!)

Sunday, December 19, 2004

در خلوت نگاه

اتوبوس دیر اومده .خیلی.اصلا جا نیست .به سختی یه جا کنار پنجره گیر میارم.تنها حالتی که می تونم تعادلم رو حفظ کنم اینِ که کامل برگردم رو به خیابون و پنجره رو با دست بگیرم. اتوبوس می خواد راه بیفته.یه زنه می خواد سوار بشه که یهو صدای جیغ و داد میره هوا:
ذلیل شین الهی!خدا خیرتون نده!چرا تکون نمی خورین مگه مرد بینتونه...!!
نگو می خواسته به زور سوار بشه که مونده بین در.خدا نصیب نکنه...جمعیت می خندن.سعی می کنم خودم از جمعیت جدا کنم.سرم تکیه دادم روی دستم .فقط بیرون نگاه می کنم .البته چاره ای هم ندارم.
انواع مغازه ها سانویچی فوتوکپی پیتزا فروشی!...یه بانک صادرات بسته و درست در کنارش یه بانک ملی؛باز و خلوت...ساندویچی بانک تجارت...یه ماشین عروس بد شانس که گیر کرده تو ترافیک.بازم مغازه...خدایا چرا نمی رسم!یه دختره داره از تو تاکسی نگام می کنه احساس می کنم خیلی تابلوام .اهمیت نمیدم.امروز هیچ چیز برام مهم نیست.هیچ چیز...نایب که اواخر ظهر یه روز وسط هفته نسبتا شلوغه.چند تا پسر بچه دبیرستانی از این پر روها.دارن اینور نگاه می کنن.منم اونا رو نگاه می کنم ببینم کی از رو میره!...فطار مغازه و فروشگاه ها...بیمارستان دی...باز یه ماشین عروس دیگه که خوشگل تزیین نشده_تلوزیون می گفت نیمه اول امسال تعداد ازدواج ها خیلی رفت بالا.فکر کنم درست گفته علاوه بر کلی از هم دانشگاهی ها و دوستام که امسال شیرینی اوردن اینا هم دوتا شاهد دیگه هستن _...اواسط راهه رسیدیم به یه ایستگاه ...آخییییش یه جای خالی اینقدر فس می زنم که پر می شه.آخ جون یکی دیگه.می شینم .ااااآخ کمرم.خشک شده!هنوز درست و حسابی نشستم که یه پیرزنه سوار می شه.یه کمی صبر می کنم.هیچکس بلند نمیشه!
-خانوم بفرمایید اینجا بشینید
+خیلی ممنون دخترم
لبخند می زنم و مهربون نگاش می کنم
-خواهش می کنم
+ایشالا همیشه موفق باشی
بازم لبخند!
_خیلی ممنون
با اینکه صورتش خیلی چروک خورده و پیر به نظر می رسه ولی با کلاس حرف می زنه.شاید قبلا معلم بوده...چرا نمی رسم؟!
ونک یه ایستگاه اتوبوس شلوغ ،بانک_خدایا چقدر بانک تو این شهر زیاده!_،یه نیمچه پارک،پله حسرو شیرینو عکس های روش که یه مرد رو نشون می ده با ابرو های بهم پیوسته و صورت غمگین و یه زنه لپ گلی با ابرو های بازهم بهم پیوسته ولی شاد...پله هفت پیکر.
اون دختره _کنار اون پیرزنه که جام دادم بهش_ بلند می شه و بهم میگه:شما بفرمایید من ایستگاه بعدی پیاده می شم.آخ جون تشکر می کنم و می شینم.دانشکده عمران خواجه نصیر...یه ترمز شدید،یهو یه کیف میاد تو صورتم..
-خانوم کیفتون بدین به من!
راه خیلی شلوغه...چرا نمی رسم...نیایش،شیر خوارگاه آمنه؛مرکز مدیریت صنعتی یا همچین چیزی،پارک ملت،باشگاه خبرنگاران جوان و بالاخره مفصد.

بیش تر از 1 ساعته که تاخبر داشتم!

ضمیمه:
احتمالا بعضی مکان ها جابجا شده اند.به دل نگیرید
مطلب خیلی بیشتر از این حرفا بود.به خاطر شما زدمش!!

Wednesday, December 15, 2004

رابطه فیلم فارسی با اینترنت

آخیش! یه سه هفته ای بود نتونسته بودم بشینم و یه چند ساعتی وبلاگ بخونم. کامپیوتر ویروسی و هک و اینجور بساطا شدن هم بد دردیه.
ولی خوب قبلاً ترها فکر می کردم اگه یه روز نیام نت به قول موج بدن درد می گیرم ولی در کمال تعجب هیچ اتفاقی برام نیفتاد، اتفاقاً به کلی کارهای عقب افتادم هم رسیدم! فکر نکنید منظورم درس و اینجور چیزاست ها! هیچم، یعنی چطور بگو، عمراً!!
در عوض تو این مدت کلی از فیلم های بهروز وثوقی رو که کیمیایی ساخته بود یا حالا یکی دیگه ساخته بود رو یه مرور کلی کردم. تا قبل از این فیلم فارسی ندیده بودم، شما هم اگر ندیدید از این به بعد هم نبینید!! ضرر نمیکنید. از ما گفتن. آخه فیلم هم انقدر بی مزه. ( حیف که خیلی نجیبم، وگرنه تو یه خط خلاصه همه فیلم ها رو می نوشتم!!!)
فقط جالبیش این بود که هنر پیشه هایی که الان تو تلوزیون و سینما می بینیم اونجا هم بودن و چقدر جوون بودن و البته چقدر متفاوت(!) از بین همه اون هام جالب تر از همه زمانه خانوم تو سریال من یک مستاجرم (کتایون امیر ابراهیمی) بود.اوه اوه عجب چیزی بوده، حالا چطوری دوباره تو تلوزیون راه پیدا کرده من نمیدونم ! !

و در آخر هم اینکه Welcome back!

Sunday, December 12, 2004

جاده : قسمت آخر

جاده: قسمت دوم
همین طور که به اطرافش نگاه میکرد و دونه دونه آدمهایی رو میدید که هر کدوم به سمت یکی از اون صداها می رفتن و بعد هم اسیر همون صدا میشدند به خدا هم فکر می کرد… چرا خدا بهشون کمک نمیکرد؟ چرا رهاشون کرده بود که از بین برن؟
خب ! جواب ساده بود ! چون هیچ کدوم ازش نخواسته بودن! یا حداقل وقتی خواستن این کار رو انجام بدن که دیگه دیر شده بود و صدا اونها رو بلعبده بود! غرق این افکار بود که از ته دل فریاد زد " خدا!!!!!!!" و همینطور به فریاد زدنش ادامه داد بدون اینکه متوجه اثر فریادش باشه.
بعد از اینکه شروع به فریاد زدن کرد چیزی شبیه نور از دهانش بیرون اومد و به سرعت به طرف جلو رفت یعنی درست به سمت صدا ودرست از وسط صدا رد شد. صدا دهنش رو باز کرد و با تمام قوا خواست اون نور رو هم ببلعه اما نشد در عوض این نور بود که داشت ذره ذره وجود صدا رو از هم جدا می کرد نور داشت صدا رو از بین می برد و تنها کاری که از صدا بر میومد این بود که فریاد گوش خراشی بزنه . فریادی که مثل صدای غرش یک حیوان درنده و راننده ما هم که انگار فهمیده بود نور داره کمکش می کنه به فریادش ادامه داد . اونقدر ادامه داد که که ناگهان صدا قطع شد! دیگه نه اثری از صدا و جمله های وسوسه انگیزش بود و نه از فریادش . دیگه جای اون هیچی نبود فقط یک روشنایی مثل شمع بود. بعضی از آدمها که این صحته رو دیده بودند همین کار رو با صداهای اطرافشون کردند و بعد از یه مدت همه صداها در حال نابود شدن بودند. وقتی همه صدا ها نابود شدند نور شمعها اونقدر شده بود که همه بتونند ماشینشون رو و همینطور تابلویی که راه اصلی رو نشون می داد ببینند.

پایان

**
پی نویس:
بالاخره این داستان هم تموم شد ( گرچه محبور شدم کمی تا قمستی ار حواشی داستان کم کنم تا از حوصله وب لاگ و خوانندگانش بیرون نزنه!) . خب! چطور بود؟ پسندید؟ چیزی سر درآوریدن؟

Tuesday, December 7, 2004

دانشگاه مظهر سقوط

از بابا شنیدم که تو سخنرانی خاتمی به مناسبت روز دانشچو درگیری شده.کنجکاو شدم رفتم تو بازتاب.وای !خیلی بدتر از اون چیزی بود که فکرمی کردم.الان که اینجا رو می خوندم بازم بدتر از چیزی بود که تو بازتاب نوشته بود.
من نمی فمم چه جوری بعضیا تا این حد خودشون رو ملعبه دست دیگران قرار می دن؟چه جوری تا این حد نزول می کنن؟مگه شما ها نبودید که ...
بابا ما ها هم که از اول خاتمی رو قبول نداشتیم حتی چنین چیزی از ذهنمون نمی گدشت.بیچاره خاتمی عجب طرفدارایی داشت یکی از یکی...
.چرا دانشچوها تبدیل شدن به افرادی که هرکس دلش خواست بیاد و از این جماعت هر جوری دلش خواست سواری بگیره؟!
دانشگاه شده مظهر سقوط.مظهر سقوط فرهنگ و رشد ابتذال ار همه طرف
اگه همه دانشگاه اینه که بعد از 4 سال یه عده بهتر و بیشتر فحش بدن،بیشتر عریان باشن و اون رو هر روز بیشتر تمرین کنن و فقط خیلی کم درس بخوونن و مفید باشن....پس خاک بر سر دانشگاه!

Friday, December 3, 2004

جاده : قسمت دوم

یکی از نظرهایی که برای مطلب قبلی بنده داده شد باعث شد نظرم عوض بشه و بقیه داستانم رو بنویسم امیدوارم لذت ببرید و اما ادامه داستان
جاده قسمت اول
اتومبیل که کاملاایستادو ساکت شد تازه متوجه صداهای عجیب و غریبی شد که از اطراف میشنوید . اولش صداها خیلی نا مفهوم بودند ولی هر چه می گذشت واضح و واضح تر میشدند. تا اینکه صداها کاملا واضح شدند و از هر طرف یه صدایی می شنید که می گفت :" بیا پیش من!" صداها طوری بود که انگار مال اشخاص مختلف هست ولی افرادی با صداهای شبیه به هم. اولش خواست بره به سمت یکی از همین صداها ولی ته دلش شور میزد لحن صدا خیلی دوستانه نبود یعنی طوری بود که انگار کسی که با آدم دشمنی داره بخواد با ملایمت با آدم حرف بزنه برای همین هم زیاد مطمئن نبود که داره کار درستی می کنه.توی اون تاریکی مطلق یه جوری در ماشین رو باز کرد و پیاده شد تا بره به سمت صدا . هر چی جلوتر می رفت بیش تر مطمئن میشد که داره کار غلطی می کنه تا اینکه ایستاد. ناگهان صاحب یکی از صداها چشمهاشو باز کرد. توی اون تاریکی چشمهاش بد جوری می درخشید! چشمهاش شبیه چشمهای یه آدم بود ولی کاملا قرمز! حالا همه صداها داشتند یکی یکی چشمهاشون رو باز می کردند. هر کدوم یه رنگ ، آبی ، سبز ، زرد و .. اصلا احساس خوبی نداشت . یادش افتاد کلی ماشین دیگه هم توی جاده بودند پس سر اونا چه بلای اومده؟ صدا زد ، جوابی نشنید اما فهمید که یه نفر داره از بغلش به سمت یکی از صداها میره ! هر چی صداش زد فایده نداشت تا اینکه اون فرد رو زیر نور چشمهای قرمز یه صدا دید.در یه لحظه صدا دهنش رو باز کرد دهنی که به اندازه دو برابر قد یه آدم عادی بود!! توی دهن یه گردباد بود که داشت اون فرد رو میکشید به سمت خودش . طرف فریاد میزد و کمک می خواست اما لحظه به لحظه بیشتر در دهن صدا فرو میرفت در آخرین لحظه که داشت فرو میرفت با تمام قدرت فریاد زد " ننننننننههه!! خددددددددد!!!!" که فرصت نکرد کامل بگه خدایا و برای همیشه رفت .
دیگه از فریادهای اون آدم خبری نبود تنها صدایی که شنیده میشد "بیا پیش من! " بود. راننده ما تازه به فکر افتاده بود .. تازه به فکر خدا افتاده بود......ادامه دارد.

Monday, November 29, 2004

خود سانسور شدم ای خدا

-- قسمت دوم داستان جاده به علت عدم درک متقابل! دوستان و عدم استقبال و عدم درک داستان منتشر نخواهد شد!
--بعضی از آهنگهاست که آدم از اونها خیلی خوشش میاد و بعد از چند وقت که دوباره میری سراغشون خیلی حال میده! مخصوصا که تا حدود زیادی با وضعیت هماهنگ باشه یکی از اون آهنگها "پنجره " هست . ( روی سکوی کنار پنجره/ همه شب جای منه / چند ورق کاغذ و یک دونه قلم / همیشه یاره منه .... یادتون اومد؟)

Wednesday, November 24, 2004

جاده : قسمت اول

پشت فرمون ماشینش نشسته بود و داشت توی یه جاده ای که به نظر بی انتها میرسید رانندگی می کرد. جاده اونقدر صاف و پهن بود که دیگه نیازی به اینکه بخواهی با چشم به دنبالش بگردی نبود. عقربه ها و نشانگر های ماشین هم نشون می دادند که اوضاع مرتب و منظم هست. رانده هم با نشانگرهای اضافی که خودش نصب کرده بود همه چیز رو تحت کنترل داشت . تنها ایرادی که میشد از اون وضعیت گرفت سر و صداهای اضافی بود که از توی ماشین میومد و حواس راننده رو گه گداری پرت میکرد. همین سرو صداها هم باعث شد در حالی که یکی از عقربه ها که برای نشون دادن مسیر تنظیم شده بود ، درست عمل می کرد راننده حواسش پرت بشه و اشتباهی وارد یکی از خروجی های جاده بشه. راننده تا فهمید که راه رو عوضی اومده تصمیم گرفت که برگرده اما برگشتن از اون خروجی با وجود ماشینهای دیگری که هر لحظه وارد خروجی می شدند کار آسونی نبود . بنابراین تصمیم گرفت خروجی رو ادامه بده اما هر چی که جلوتر میرفت هم سرو صداهای اضافی ماشین بیشتر میشد هم عقربه ها چیزهای نامفهومی رو نشون میدادند . یواش یواش داشت کنترل اوضاع از دستش خارج میشد. همینطور که مشغول سر و کله زدن با این اوضاع بود یک مرتبه صدایی شبیه رعد و برق شنید. اما اون هوای صاف و رعد و برق؟ جواب سوالش رو وقتی یه رعد سیاه از آسمون اومد و دورو برش رو پر از سیاهی کرد گرفت. صدای رعدها اول میومد و بعدش هم سیاهیشون به زمین می خورد. کم کم همه جا داشت تیره و تار میشد و به سختی می شد جاده رو دید. تا اینکه با آخرین رعدی که به زمین خورد دیگه هیج جا رو نمیشد دید. ماشین هم که کاملا از کنترل خارج شده بود آروم آروم سرعتش کم شد تا ایستاد........

اينجا عرب اونجا عرب همه جا عرب

از وبلاگ خورشيد خانوم:

و اما پيشنهادی که لگو فيش داده اينه که بمباران گوگلی کنيم که هر کس تو گوگل جستجو کرد “خليج عربی” اولين صفحه ای که ببينه اين صفحه باشه که توش نوشته "خليج عربی وجود نداره و خليج فارس رو جستجو کنين"! اگه زياد لينک بديم اونوقت درجه اين لينک بالا می ره تو گوگل و ممکنه اون بالاهای جستجو بياد.

تنها کاری که بايد بکنين اينه که تو وبلاگاتون بنويسين Arabian Gulf و اونوفت لينکش کنين به اون صفحه، يعنی اينجوری:

Arabian Gulf

در اين مورد اينجا بيشتر می تونين بخونين.



Tuesday, November 23, 2004

Relief

و اما بشنوید از جریانات دیروز:

ساعت 6.30 صبح دیروز که داشتم می رفتم دانشگاه به مامان گفتم تا 6 نمیام. مامانمم که حساس! گفت این وسطا یه زنگی بزن دلمون شور نیفته. گفتم چشم و زدم بیرون. پیش به سوی همون امتحان کذایی.
از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون، شماره کلاس رو نمی دونستیم!! کلی با دوستم راهرو ها رو اینور اونور کردیم یهو دیدیم اِ این دختره هم کتاب ما رو داره می خونه:
- ببخشید امتحان فلان درس کجا برگزار میشه؟
- ساعت 11.30 تو کلاس 110.
- 11.30؟؟؟
- جلسه پیش گفت، نبودید؟!
- هان؟ آهان!!
بعد هم مثل دخترای خوب سرمون انداختیم پایین و از کلاس اومدیم بیرون. ولی حسابی سوختیم! نه به خاطر اینکه اگه خونه بودیم الان چقدر درس که نخونده بودیم، به خاطراین که تختخواب نازنین تک و تنها تو اتاق خاک می خورد!!
به هر بدبختی بود ساعت شد 11.30 بعد هم در چشم بر هم زدنی شد 1 !! جاتون خالی هیچ کدوم از سوالها شبیه اون چیزی که فکر می کردیم هم نبود
همینطوری گیجی ویجی رفتیم سلف ولی با شنیدن بوی جوجه کباب دامنمان از دست برفت و امتحان رو بی خیال شدیم.
هنوز آخرین قلپ نوشابه از گلوی مبارک پایین نرفته بود که دیدم دوتا از دوستام تو سر زنون دارن میان. یکیشون گفت سارا گند زدم!! رفتم خونتون زنگ زدم گفتم سارا امروز نمیاد دانشگاه؟!؟؟!!!!!! (محض توضیح عرض کنم ایشون هنوز اونروز منو ندیده بودن!) با خودم گفتم از سابقه دلشوره مامانم خبر نداری که زنگ زدی وگرنه اگه دوستای فاب خودم بودن، دو هفته هم که من نمیرفتم دانشگاه فوق فوقش زنگ می زدن خونمون می گفتن ما خودمون نرفتیم می خواستیم ببینیم امروز سارا رفته یا نه؟!!!
با اطلاع از اینکه الان خونه در حال ویران شدنِ کارت تلفن دوستم رو از دستش قاپیدم و دویدم تو حیاط. حالا مگه دختره ول می کرد؟ بعد هم یه مرد با پررویی تمام بعد از اینکه ازش پرسیدم شما حرفتون زیاد طول می کشه آخه کار ما خیلی ضروریه، گفت آره خیلی طول می کشه! و نذر 5 تا صلوات که اشغال باشه هم کارگر نیفتاد و ایشون شروع به صحبت کردن. من که دیدم الانه که تو خونه تلفات جانی و مالی بدیم رفتم سکه گیر بیارم با تلفن سکه ای بزنگم. ( هر چی به این مامان می گم یک موبایل برا من بخر که همیشه available باشم گوش نمیده که! البته موبایل که فقط باعث دردسره!!!) حالا تلفن سکه ای داغون، مگه خط رو آزاد می کرد؟! دیدم نخیر فایده نداره. برگشتم ببینم اونور آزاد شده یا نه. دیدم خدا رو شکر آره! دوستم هم که تو صف تلفن وایساده بود زنگ زده بود خونمون گفته بود دخترتون صحیح و سالم و صد البته زنده است. ولی مگه حرف به خرجشون میرفته، می گفتن باید صدای خودش رو بشنویم ( علاقه است دیگه!)
آقا گوشی رو ما گرفتیم...
چشمتون روز بد نبینه، گوشی رو گرفتن همان همون جا سر جا میخکوب شدن همان! صداهای نا هنجاری بود مخلوطی از گریه و داد و یه کوچولو هم فحش!! بعد از اینکه یک چند دقیقه ای گوش دادم به نتیجه نرسیدم بالاخره کی پشت خطه! اگه مونا ست که چرا انقدر داد و بیداد می کنه اگه مامانه که چرا صداش شبیه موناست؟ وقتی طرف یه کم خالی شد اومدم بگم شما؟ دیدم تابلوء
گفتم مونایی یا مامان؟
بله! مونا خانوم بودن که به علت ترس از دست دادن خواهر عزیزش دیگه رندگی براش مفهومی نداشته ولی بعد از شنیدن صدای من روح تازه ای در کالبدش دمیده شده بود و به صورت جیغ فوران کرده بود.
بعد هم با مامان صحبت کردم که دیگه 4 میخه بشه که من خودمم. نه دزدیده شدم، نه کشته شدم، نه اعضای بدنم به خارج از کشور صادر شده ، نه تصادف کردم نه...
و البته در کمال تعجب دیدم که با آرامش دشت با من حال و احوال می کرد. فکر کنم دلش خیلی برام سوخته بود! مامان جان در طی اعترافات بعدیشون توی خونه اذعان داشتن که دیگه به تصادف کردن من هم راضی شده بودن فقط من زنده باشم!!

و این مشکل چیزیه که من در طی این بیست و اندی سال که از عمرم می گذره باهاش در حال دست و پنجه نرم کردنم که قضیه با بزرگتر شدن من بهتر نشده که بدترهم شده!

Monday, November 22, 2004

امان از این دنیا...

ای ای ای!!! پیرمرد خجالت نمی کشه!! نشسته پشت پرشیا، مات و مبهوت دختر عابر، همین جوری داره میاد طرف من، نمی دونم فقط چطور ردش کردم، خدا رحم کرد فقط.

Saturday, November 20, 2004

حق و ناحق

یه معمایی بود راحع به یک آدم که همیشه راست می گفت و یک آدم که همیشه دروغ می گفت و این دو نفر بر سر یک دوراهی ایستاده بودند که یک راه درست بود و راه دیگری غلط و سوال این بود که چه سوالی باید بپرسیم که هر دو نفر جواب صحیح رو بگن.
من جواب معما رو نمیدونم ولی این رو میدونم که بیشتر آدمهای دنیا در این دو دسته قرار نمیگیرند. در واقع غیر از چهارده معصوم فکر نمیکنم کس دیگری وجود داشته باشه که همیشه حرف "حق" رو بزنه. در واقع میشه از دهن آدمهای "ناحق" هم گاهی اوقات حرف "حق" شنید و از آدمهای به ظاهر "حق" حرف "ناحق" ( گفتم به ظاهر چون افرادی که واقعا حق هستند در رفتارشون یه چیز برجسته ای هست که نمیشه منکر حقانیت اونها شد).اینها رو گفتم که این سه موضوع رو مطرح کنم :
-چه موقع بفهمیم کدوم آدم داره حرف حق رو میگه ( جواب اون معما میتونه به نوعی جواب این سوال باشه!)
-اصلا آیا ما آدمها می تونیم تعیین کنیم کدوم آدم "حق" است و کدوم آدم "ناحق"؟ شاید بگید خوب! از آدم حق می پرسیم! که به نوعی بر میگردیم به سوال اول . یا شاید بگید که از اون آدمی که واقعا "حق " هست بپرسیم ! که اینجا سوال سومی مطرح میشه که این آدم رو از کجا پیدا کنیم؟
- فکر می کنم تنها حق مطلقی که الان در دسترس باشه قرآن هست ( بگذریم که در جایی شنیدم در کشورهایی که حافظ قران ندارند ، مثل بعضی از کشورهای افریقایی ، تمام آیات مربوط به بنی اسرائیل از قران حذف شده!) . قرآن هم که همه میدونیم نیاز به تفسیر دقیق داره والا خوارج هم برای خودشون قرآن رو تفسیر می کردن. سوال اینه که از قرآن چگونه برای تشخیص حق و ناحق استفاده کنیم؟
(خواستم این مطلب رو یه جوری ربط بدم به موسیقی ولی گفتم در این مقال نگنجد و ان شاالله یه پست دیگه میذارم و مقصل بحث(و نه جدل!)کنیم. )

یک پیشنهاد

به نظر من علاوه بر مطالبی که تو وبلاگ نوشته می شه ، خبر های جدید علمی ، ورزشی و غیره بنویسیم تا هم مطالبمتن را بنویسیم و هم چیز های جدیدی یاد بگیریم
لطفا پیشنهاد های خودتون را بدهیذ و بیاییم به ان عمل کنیم

Friday, November 19, 2004

شلم شوربا

این غر ها رو دیروز زدم:

امروز اصلاً روز خوبی نبود. همش هم من دلم می خواد غر بزنم. آدم مامانش رو یک ساعت زیر بارون علاف کنه آخرش هم کلید نداشته باشه خیلیه.
اصلاً چرا امروز بارون میومد؟ اصلاً من چمیدونستم مامان کلید بر نداشته؟ این همه ترافیک دم خونه ما چیکار می کنه؟ مثلاً قرار بود امروز زود تر از روز های دیگه پاشم یه کمی درس بخونم، دیر تر پاشدم که زود تر نه. اووووه اینهمه راه رو تو ترافیک بری و بر گردی به خاطر دو تادونه کلید که لنگه همونا تو چند قدمیته ولی پشت در!
اه! چقدر من از روزایی که اینقدر نزدیک امتحانه بدم میاد. اصلاً چرا علی امروز یه ساعت زودتر تعطیل شد؟ بگذار به آدم بگن غرغرو، گاهی وقتی آدم هر چقدر دلش دلش می خواد غر می زنه و کلی هم کیف می کنه. وای اگه بدونید من امروز چقدر غر زدم!! آخه این مونا نباید یادش بمونه کلید رو بر داره، اونم وقتی که بارون میاد؟ حالا خوبه یادش مونده بود زیر گاز رو خاموش کنه. اما نه، اونم خودم بهش گفتم. مگه مونا چیزی هم یادش می مونه؟
اینم شد زندگی؟ من هیچی درس نخوندم. ولی کو تا یکشنبه!! هرچند چشم به هم بزنی گذشته.
وااای! مامان خونه نبوده که ناهار درست کنه. نه! تخم مرغ داریم! حالا کی جرات داره غر بزنه!!

معمولیت!

...آهان دیگه اینکه ادما خیلی معمولی اند!!اینم واسم تعجب اور شده. یعنی نماز می خونن،روزه می گیرن،قران می خونن به موازاتش فیلم و موسیقی مجاز و غیز مجاز!! رو گوش می دن،بعضیا وبلاگ می نویسن ،یه کمی غر میزنن به جون اوضاع،کار می کنن ...بعد دوباره نماز می خونن،غر می زنن،وبلاگ می نویسن،کار میکنن....
چه جوری ما ها اینقدر معمولی هستیم یا چه جوری انقدر دچار معمولیت شدیم؟!چه جوری این همه کارهای معمولی رو با هم انجام می دیم؟!
خسته شدم.خسته شدم از این همه معمولیت.خسته شدم از این که هی یه سری کار ها رو با هم انجام می دم!
چرا این جوری شدم؟!
چرا این جوری شدیم؟!
....
این متن رو سه شنبه اواخر شب نوشته بودم.اون روز انگار تمام معمولی بودن ها معمولیت ها و روز مرگی های خودم و همه آدمها خراب شده بود تو سرم وبد جوری فشار می اورد.اذیت می کرد!ولی الان که چند روز کذشته باز همه چیز معمولی شده.
معمولیِِ معمولی.

Thursday, November 18, 2004

زنبیل رو بردار و بیار

طراحی وب سایت با فلش

طراحی پوستر

کارهای گرافیکی




مخلوط

چه کیفی داره آدم خیسی، سردی ، داغی، سیالی و مهر و محبت رو با هم حس کنه!

Wednesday, November 17, 2004

lol

در حال خواندن یک متن بودم که به این جمله رسیدم و به جهت تشابه عناصر موجود در جمله و وبلاگ عین جمله را نقل می کنم ( یعنی اینکه فکر نکیند جمله از من هست!)
" وقتی لیمو ترشی (سختی و مشکل) به دستتان رسید سعی کنید از آن لیموناد گوارائی بسازید ( استفاده بهینه از تجربه)."

Tuesday, November 16, 2004

مبارک باشه!

سه پله صعود براي قدرت اقتصادي ايران در جهان


صندوق بين‌المللي پول اعلام كرد: جمهوري اسلامي ايران در سال جاري ميلادي با سه پله صعود به سي و دومين قدرت اقتصادي جهان تبديل خواهد شد.
به گزارش خبرگزاري فارس، صندوق بين المللي پول در گزارش چشم انداز اقتصادي جهان نوشت: ‌در حالي كه ايران در سال 2003 ميلادي با توليد ناخالص داخلي به ارزش 138 ميليارد دلار پس از 34 كشور جهان در رتبه سي و پنجم قرار گرفته بود، ارزش توليد ناخالص داخلي ايران در سال جاري به 165 ميليارد و 973 ميليون دلار افزايش خواهد يافت و ‌ايران از اين نظر در سال جاري از كشورهاي هنگ كنگ، پرتغال و تايلند پيشي خواهد گرفت و به رتبه سي و دوم صعود خواهد كرد.
بنابراين گزارش، در حالي كه سه كشور هنگ كنگ، پرتغال و تايلند در سال گذشته توليد ناخالص داخلي به ارزش 156 ميليارد دلار، 147 ميليارد دلار و 143 ميليارد دلار داشته اند و جلوتر از ايران بودند، ارزش توليد ناخالص داخلي اين سه كشور در سال جاري ميلادي به ترتيب 164 ميليارد دلار، 163 ميليارد دلار و 7/165 ميليارد دلار پيش بيني شده است كه كمتر از توليد ناخالص داخلي ايران است.
گزارش صندوق بين المللي پول حاكي است: در حالي كه ايران در سال گذشته دهمين قدرت برتر اقتصادي در آسيا بود، در سال جاري به هشتمين قدرت اقتصادي آسيا تبديل مي شود.
براساس اين گزارش، آمريكا با توليد ناخالص داخلي 11750 ميليارد دلار در سال جاري همچنان قدرت اول اقتصادي جهان خواهد بود.
ژاپن نيز پس از آمريكا با توليد ناخالص داخلي 4621 ميليارد دلار در رتبه دوم جهان قرار خواهد گرفت.
كشورهاي آلمان، انگليس و فرانسه نيز هر كدام به ترتيب با توليد ناخالص داخلي 2672 ميليارد دلار، 2128 ميليارد دلار و 1986 ميليارد دلار در رتبه هاي سوم تا پنجم قدرت اقتصادي جهان قرار خواهند گرفت.
اين گزارش حاكي است: ارزش توليد ناخالص داخلي كشورهاي ايتاليا و چين نيز در سال جاري به ترتيب 1649 ميليارد دلار و 1600 ميليارد دلارخواهد بود واين دو كشور رتبه هاي ششم و هفتم را اخذ خواهند كرد.
براساس گزارش صندوق بين المللي پول، ارزش توليد ناخالص داخلي كشورهاي استراليا 602 ميليارد دلار، اتريش 282، بلژيك 338، برزيل 558، كانادا 970، دانمارك 236، فنلاند 179، يونان 199، هند 654، اندونزي 222، ايرلند 176، كره جنوبي 667، مكزيك 663، هلند 568، نروژ 242، لهستان 229، روسيه 571، عربستان سعودي 251، آفريقاي جنوبي 174، اسپانيا 964، سوئد 336، سوئيس 351، تايوان 307 و تركيه 312 ميليارد دلار خواهد بود كه بيشتر از ايران است.

Monday, November 15, 2004

مردمان آنرا گیر سه پیچه خوانند!

بدینوسیله خدمت دموکراسی صورت پیشنهاد می کنم که تغییراتی در ظاهر وبلاگ بدهید به این صورت که در ذیل اسم آقا مجید مرقوم بفرمایید " فامیل دور و رفیق دور!" ( آقا مجید جون هر چند آف لاین گذاشتی ولی چون این دور و برها پیدات نمیشه دیگه شرمنده!) .
در ضمن یک ستون جدید به سمت راست اضافه کنید با عنوان " نویسندگان از نوع فامیل نزدیک و در عین حال دور!" و اسامی آن عده را که به خواب جد خودشان نیز محلی ننهادند در آن ستون مرقوم فرمایید.
در آخر از شما خواهشمندم که در صورت عدم برخواستن بخار از این عناصر نام آنها را فاش کنید! ( تهدید از نوع روزنامه فخیمه کیهان!)

با تشکر : گووولی پسر

Friday, November 12, 2004

این نیز گذشت

این طور که بوش میاد، فردا آخرین سحر و افطار ماه رمضان امسال ه، که چقدر زود گذشت. شاید برای من امسال یکی از لوس ترین ماه رمضان های عمرم بود. صبح از خواب پا می شدیم می رفتیم سر کار، شب هم 7-8 بر می گشتیم خونه. افطاری که تو شرکت صرف شده بود، خونه شام رو می خوردیم، یه خورده دست و پا مون رو دراز می کردیم و بعدش هم خواب!!! اگه جمعه ها نبود که واقعا دیگه هیچ فرقی با ماه های دیگه نمی کرد و همون 3-4 جزء قرآن رو هم نمی خوندیم. خدا زیاد کنه این پنج شنبه جمعه ها رو.
راستی دقت کردین نیمه دوم ماه رمضون چقدر شلوغ پلوغه. هر جمعه که یه بساطی هست، 3 شب هم که احیاء و آخرش هم که نماز عید! حال می ده ها، آدم مجبوره یه خورده خونه و زندگی رو ول کنه پاشه بره بیرون.

خیلی وقت بود تو بلاگر لاگین نکرده بودم!!! شرمنده، شما از من یاد نگیرید.

Wednesday, November 10, 2004

مشت محکمی بر دهان آنان که اول می اندیشند بعد خواب میبینند

بابا این استاد ما خیلی باحالِ! دست پیش می گیره که یک وقت پس نیوفته:
جلسه پیش اومده می گه وقتی دارین پروژتون رو انجام میدین خطای آزمایش رو 0.05 در نظر بگیرین. حالا ما اومدیم کلی حساب کتاب کردیم ، عددمون یه چیز مزخرف دراومده. چطوری؟ حجم نمونه ای که از جامعه گرفتیم با حجم خود جامعه یکی شده!! خوب حالا این هیچی، اومدیم سرکلاس استاد داره از بچه ها می پرسه نتیجه این قسمت چی شد؟ وقتی جواب رو می شنوه برق از کلش میپره بعد هم میگه خوب لابد چون دقت آزمایش با توجه به حجم نمونه کم بوده اینطوری شده. حالا بچه ها هی دارن میگن بابا! استاد! یه جای کار داره می لنگه ها!! آخر سر یکی از دخترا (بازم ای ول به خودمون) رفت کنار میز استاد و در طی یک ربع سر و کله زدن انگار دوزاری استاد جان افتاد!
خوب حالا باید چی کار کرد که سوتی نره؟
آهان!
میگه: ببینم، شما چطوری دارین پروژتون رو انجام میدین که سوال براتون پیش نمیاد؟؟! (چیز دیگه نبود بهش گیر بدی؟) بعد هم در ادامه میفرمایند: وقتی سوال ندارین یعنی خیلیا انجام نمی دن اونایی هم که انجام میدن با دقت انجام نمیدن! چرا دفعه پیش وقتی من گفتم خطا رو 0.05 بگیرین هیچ کی نگفت چرا؟ خطا رو حالا 10000 بگیرین!
ما رو میگی، این بار برق از کله ما پرید!! آخه آدم عاقل 0.05 کجا 10000 کجا؟ چطوری تونستی اینا رو با هم قاطی بگیری؟!!!!!
هیچی دیگه آخر سر بدهکار هم شدیم:(

Tuesday, November 9, 2004

من هنوز خواب میبینم

دوش در عالم رویا دیدم که در باغی سکنی گزیده ام بس نکو و در باغ مشغول تفریح و تفرج ام و گه گداری بیل زدن! در حین گشت و گذار در آن باغ مصفا از دور شیخی دیدم خوش صورت و سپید موی و عرق چین سفید بر سر. چون به نزدیک آن شیخ رسیدم عرض کردم " السلام یا شیخ!". شیخ را خندان یافتم چونان که فرمود " سلام بر پسر فرزند ارشدم! چه می کنی در باغ ما؟" متعجب شدم و عرض کردم " یا شیخ! چون مرا خواندی نوه ات؟" گفت "مر مرا نشناختی ؟ من همانم که منزلگه خود در بلاغ اسپوتیه بر نام من زدید" بسی مشعوف شدم و بر سر در باغ نظری فکندم و دیدم بر آن نام " خانواده ما " نگاردند! پس از شیخ پرسیدمش عقاید پیرامون منزلگه فرمود: " بسیار نکو حال شدم آن هنگام که مطلع شدم بعد از بیست و اندی سال که از فوتم رفته نوه هایم گرد هم آمدی و حال خویش در این منزلگه عرضه داشتی برهم . از تو و آن نوه ام که نام لیمو بر خود نهاده بسیار راضی ام که هر دم بلاغ را "اوپ دایت " می کنید و احوال خود در آن عرضه دارید و بسیار ناراضی از دست آنان که پیمان خود در شرف شکستن دارند و مدت مدیدی است که بلاغ به خط خود مزین نکردند . از آنانی هم که گه گداری به این محل سری می زنند چون اکسیژن و ... نه راضی ام و نه شاکی ! سلام من به آنها برسان و بگو با ما به از این باشید!" و از خواب پریدم پس بر خود واجب دانستم که سخن جدتان حاج میرزا علی ، بر شما گذارم و اندرز دهم که نزدیک است که پیمان خود فرو گذارید و خطتان حتی در آرشیو بلاغ نیز یافت نشود و مغضوب جد بزرگوار گردید!
پاینده باشید!

Monday, November 8, 2004

خدا نکنه ادم یه روز بد بیاره کلهم پشت هم تا اخر میاد.
از صبح دلم واسه چیزای مختلف شور می زد.ولی این اخری دیگه خیلی فجیع بود! دوستم یه چند روز بود که حالش خوب نبود نمیومد دانشگاه.حالا امروز زنگ زدم خونشون می گن بردیمش بیمارستان!!
از اون وقت تا حالا خیلی حالم گرفتس.اصلا قبلی ها رو فراموش کردم.دعا کنید چیز خاصی نباشه.
ولی مگه برا یه چیز غیر خاصم ادم و می برن بیمارستان؟!

نماز عشق

عاقبت دیدی که خون سجاده شد
بعد از این دیگر معما ساده شد
این همان رمز است در خاک جنون
یک موذن یک اذان در دشت خون
او دلیل پاکی راز و نیاز
او دلیل هر اذان و هر نماز
در نماز عشق بود و بنده شد
ضربتی خورد و رکوعش سجده شد
سجده در خون شد مقام آن شهید
سجده را یزدان از آنجا آفرید
او نماز عشق را تفسیر کرد
نانجیبان را غل و زنجیر کرد
این نماز مهر و ماه و کیش بود
یکهزار و چهارصد سال پیش بود
ما کجا و این نماز خون کجا؟
ما کجا و این تن گلگون کجا؟
ما حریم لاله را دزدیده ایم
ما اذان عشق را نشنیده ایم
...

Saturday, November 6, 2004

از عاشقترین معشوق:

من طلبنی وجدنی
و من وجدنی عرفنی
ومن عرفنی احبنی
و من احبنی عشقنی
و من عشقنی عشقته
و من عشقته قتلته
و من قتلته فعلی دیته
و من علی دیته

فانا دیته
-----
*امشب طلب کنیم اون نقطه انتها رو ازاون بی انتهای مطلق.
التماس دعا

Friday, November 5, 2004

NOV 2004


شب قدری که باقی مونده بر و بچه های وبلاگ رو فراموش نکنید....