Tuesday, August 15, 2006

جهاد

و از خطبه‏هاى آن حضرت است
امّا بعد، جهاد، درى است از درهاى بهشت
كه خدا به روى گزيده دوستان خود گشوده است،
و جامه تقوى است، كه بر تن آنان پوشيده است.
زره استوار الهى است كه آسيب نبيند،
و سپر محكم اوست- كه تير در آن ننشيند.
- هر كه جهاد را واگذارد و ناخوشايند داند،
خدا جامه خوارى بر تن او پوشاند،
و فوج بلا بر سرش كشاند
و در زبونى و فرومايگى بماند.
دل او در پرده‏هاى راهى نهان،
و حقّ از او روى گردان.
به خوارى محكوم و از عدالت محروم.
من شبان و روزان، آشكارا و نهان، شما را به رزم اين مردم- تيره روان- خواندم
و گفتم: با آنان بستيزيد، پيش از آنكه بر شما حمله برند،- و بگريزيد.-
به خدا سوگند با مردمى در آستانه خانه‏شان نكوشيدند، جز كه جامه خوارى بر آنان پوشيدند.
امّا هيچ يك از شما خود را براى جهاد آماده نساخت و از خوارمايگى، هر كس كار را به گردن ديگرى انداخت، تا آنكه از هر سو بر شما تاخت آوردند و شهرها را يكى پس از ديگرى از دستتان برون كردند.
اكنون سربازان اين مرد غامدى به انبار در آمده
و حسّان پسر حسّان بكرى را كشته و مرزبانان را از جايگاههاى خويش رانده‏اند.
شنيده‏ام مهاجم به خانه‏هاى مسلمانان، و كسانى كه در پناه اسلامند در آمده،
گردنبند و دستبند و گوشواره و خلخال از گردن و دست و پاى زنان به در مى‏كرده است،
**
حالى كه آن ستمديدگان برابر آن متجاوزان، جز زارى و رحمت خواستن سلاحى‏ نداشته‏اند.
سپس غارتگران، پشتواره‏ها از مال مسلمانان بسته،
نه كشته‏اى بر جاى نهاده و نه خسته، به شهر خود بازگشته‏اند.
اگر از اين پس مرد مسلمانى از غم چنين حادثه بميرد، چه جاى ملامت است،
كه در ديده من شايسته چنين كرامت است.


فَيَا عَجَباً عَجَباً وَ اللَّهِ يُمِيتُ الْقَلْبَ وَ يَجْلِبُ الْهَمَّ من اجْتِمَاعُ هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ عَلَى بَاطِلِهِمْ وَ تَفَرُّقُكُمْ عَنْ حَقِّكُمْ
شگفتا به خدا كه هماهنگى اين مردم در باطل خويش، و پراكندگى شما در حقّ خود، دل را مى‏ميراند، و اندوه را تازه مى‏گرداند.


زشت باديد و از اندوه برون نياييد
كه آماج تير بلاييد،
بر شما غارت مى‏برند و ننگى نداريد.
با شما پيكار مى‏كنند و به جنگى دست نمى‏گشاييد.
خدا را نافرمانى مى‏كنند و خشنودى مى‏نماييد.
اگر در تابستان شما را بخوانم،
گوييد هوا سخت گرم است، مهلتى ده تا گرما كمتر شود.
اگر در زمستان فرمان دهم، گوييد سخت سرد است،
فرصتى ده تا سرما از بلاد ما به در شود.
شما كه از گرما و سرما چنين مى‏گريزيد،
با شمشير آخته كجا مى‏ستيزيد
اى نه مردان صورت مرد،
اى كم خردان ناز پرورد
كاش شما را نديده بودم و نمى‏شناختم
كه به خدا، پايان اين آشنايى ندامت بود و دستاورد آن اندوه و حسرت.
خدايتان بميراناد كه دلم از دست شما پر خون است
و سينه‏ام مالامال خشم شما مردم دون،
كه پياپى جرعه اندوه به كامم مى‏ريزيد،
و با نافرمانى و فروگذارى جانبم، كار را بهم درمى‏آميزيد،
تا آنجا كه قريش مى‏گويد پسر ابو طالب دلير است
امّا علم جنگ نمى‏داند.
خدا پدرانشان را مزد دهاد
كدام يك از آنان پيشتر از من در ميدان جنگ بوده و بيشتر از من نبرد يران را آزموده
هنوز بيست سال نداشتم كه پا در معركه گذاشتم،
و اكنون ساليان عمرم از شصت فزون است.

وَ لَكِنْ لَا رَأْيَ لِمَنْ لَا يُطَاعُ
امّا، آن را كه فرمان نبرند سررشته كار از برون است.


---------------------------------
*اين خطبه 27 نهج البلاغه است كه قصد داشتم به مناسبت پيروزي حزب الله لبنان بذارم كه كمي تاخير داشت.
*خدا اين سيد جعفر شهيدي رو نگه داره. انصافا خيلي قشنگ ترجمه كرده.
*متن كامل عربي رو هم ميتونيد از اينجا ببينيد.
*آدم وقتي اين خطبه رو مي خونه واقعا حس ميكنه كه حضرت علي بين اون نامردم ها چه مي كشيده. البته ما نمي تونيم حس اون حضرت رو داشته باشيم ولي كمي برامون مفهوم ميشه.
**اين قسمت رو بايد به اين اعراب بي غيرت گفت.

Monday, August 14, 2006

23th

این روزا که خبر اول و دوم و سوم اخبار درباره‌ی جنگ لبنان و اسرائیلِ و ما هممون خواه ناخواه خبرا رو دنبال می‌کنیم و یه‌جورایی باهاش درگیریم،‌ همش یاد اون مسافرت یک روزه‌امون به لبنان می‌افتم. وقتی میگه دره‌ی بقاع بمباران شد یاد اون رستوران کوچیک و قشنگ و درعین حال مدرنِ کنار دره می‌افتم که همه‌ی تخم‌مرغ‌هاش دوزرده بود، قد تخم شترمرغ! چه صبحونه‌ی خوشمزه‌ای خوردیم اونجا ما! چقدر عکس گرفتیم از روی تراسی که به دره باز می‌شد. چه کشور زیبایی بود!‌ انگار در خلقتش خدا هیچی کم نگذاشته بود.
وقتی خرابه‌های یه روستا رو نشون میده یاد کلیسای "بازیلیک" بالای کوه می‌افتم. یه راه پیچ در پیچ دور کوه و بعد اون کلیسای با عظمت! با اون سقف پنج تیکه‌اش نماد پنج شهر لبنان که از بیرون مثل بادبان کشتی بود (به یاد کشتی‌های فینیقی که از راه دریای مدیترانه به اونجا میومدن) و از داخل مثل این بود که وسط کاجِ روی پرچمشون ایستادی و داری از توی کاج به بالاش نگاه می‌کنی!
نمی‌دونم اون مجسمه‌ی مریم مقدس که بیرون کلیسا بود سالم مونده یا نه!* یه مجسمه‌ی خیلی بلند، سفید مثل مرمر و فوق‌العاده زیبا. کشیشی که مال کلیسا بود می‌گفت: "مسیحیا میان اینجا شمع روشن می‌کنن و حاجت می‌گیرن! شما هم دعا کنید." یه حس عجیبی بود برام که از مریم مقدس حاجت بطلبم، عجیب و دوست داشتنی.
از بالای کوه تلکابین سوار شدیم و از بین جنگل تا دریای مدیترانه اومدیم پایین. دریای مدیترانه چقدر آروم و زیبا بود، رنگش یه جور خاصی بود انگار یه رنگای دیگه هم قاطی آبی داشت!
وقتی می‌خواستیم از اونجا به یه رستوران بریم یه ماشین قرمز کروکی با سرعت از کنارمون رد شد. یه دختر بلوند با آستین رکابی که باد موهاش رو به هوا برده بود راننده‌اش بود.
خوشمزه‌ترین KFC عمرم رو اونجا خوردم. بعد از اون هرچی رستوران‌های تهران رو گشتم مثلش رو پیدا نکردم!
همه‌ی این‌ها به کنار، چه خونه‌های قشنگی داشت. بیخود نبود که بهش می‌گفتن پاریس کوچولو! عروس خاورمیانه واقعاً اسم با مسمایی بود براش.
از اون مسافرت به بعد احساسم به لبنان زمین تا آسمون فرق کرده. نمی‌تونم درست توصیفش کنم شاید یه حس نزدیکی یا صمیمیت. به هرحال امروز که اخبار اعلام کرد جنگ حداقل فعلاً تموم شده و مردم لبنان جشن گرفتن احساسی بیشتر از خوشحالی بهم دست داد. فارغ از تمام مصیبت‌هایی که بهشون وارد شده از خوشحالیشون خوشحال شدم. مبارکشون باشه!

* فکر می‌کنم سالم باشه چون به هرحال اونجا مسیحی نشین بود.

www.mastermosi.com

با عرض سلام. دیدم چند وقته اینجا خبری نیست، گفتم یه دستی به سر و روی اینجا بکشم. فکر میکنم اسم چندتا از دوستان به عنوان نویسنده، این بغل زیادی باشه. البته باید ببخشن ولی من حرفم رو صاف و پوسکنده زدم!
به هر حال، مزاحم شدم بگم که من واسه خودم یه نمایشگاه اینترنتی راه انداختم که خوشحال میشم نظر شما رو هم در باره کارهای خودم بدونم.
آدرس سایت شخصی خودم
آدرس بخش فوتبال سایت خودم
با اینکه امشب خط اینترنتم خیلی شلوغ بود و با صد مکافات وصل شدم، متاسفانه دیگه حرفی ندارم.

Saturday, August 5, 2006

بازیگر محبوب نسل جوان!

به سبک قره قورت:
بینندگان عزیز، در خدمت بازیگر سریال نرگس هستیم، مهدی سلوکی. ببخشید، مهدیه سلوکی!!!

Thursday, August 3, 2006

:-O

همین الان رتبه برادر دوستم رو چک کردم. رشته ریاضی فیزیک، شده 2!

Sunday, July 30, 2006

آخرین مواضع سیاسی اجتماعی من...

1) این اسرائیل بی پدر و مادر دیگه داره گندش رو بالا میاره. نظرم راجع به کاندولیزا رایس هم اینه که هر وقت میبینمش دلم میخواد خفش کنم!
2) اخیرا از دو تا موضوع خیلی شاکی میشم.
اول اینهایی که چادر سرشون میکنن و همه موهاشون بیرونه. نه اینکه بگم باید همه موهای خانم ها تو باشه و این حرفها. اصلا بحثم این نیست، ولی یکی نیست بگه آخه عزیز دل، اگه تو واسه خودت اعتقاد داری جلو مامان و بابات یا صاحب کار و... در بیا و اونجوری که دوست داری لباس بپوش و آزاد باش. نه اینکه یه چیزی بندازی سرت یه جوری که نتونی راه بری. چادرت هم بشه مثل شنل زٌرو! اگه اعتقاد به چادر سر کردن داری و چادر سرت میکنی که مثلا نا محرم نبینه، چرا همه موهات رو میگذاری بیرون؟
دوم این پسر و دخترهایی که تو مکانهای عمومی آویزون هم میشن و دوتا دوتا راه میرن. یا تو پارکها (مثل جمشیدیه) با یه وضع ناجوری کنار هم میشینن که آدم خجالت میکشه نگاهشون کنه. انگار نه انگار چهار نفر دیگه دارن تو پارک قدم میزنن و میبیننشون!

Wednesday, July 26, 2006

World War III

George w.Bush and Tony Blair are at the white house dinner.one of the guests walks over to theme and ask what they're discussing.
"We are making up the plans for Word War III", says bush.
"wow", says the guest."and what are plans?"
"We're gonna kill one million Muslims and one dentist", answers bush.
the guest looks to be a bit cinfused."one ... dentist?",he says."why will you kill one dentist?"
Blair pats Bush one the shoulder and says,"What did i tell you? Nobody is gonna ask about the Muslims."

Sunday, July 23, 2006

بازی

دوست ندارم با حرف های نیش دارت رولت روسی بازی کنی.
دوست دارم حرف آخرت را وسط مغزم شلیک کنی.

Monday, July 17, 2006

خالی

دیشب، من بودم و ماه، اما تو نبودی. در فراغت ستاره خیالم را نورانی کردم تا جای خالیت در کنار ماه به چشم نیاید. اما ستاره هر چه پرنور شد جایت بیشتر پیدا بود. گفتم به کهکشانهای دور و نزدیک خاطره سفر کنم تا دیگر ماه را نبینم. غرق شدم در کهکشانی دور. به خیالم دیگر مشکلی نبود. اما بود تا از کهکشان سرک می کشیدم، از آن دور ماه را میدیدم و جای خالیت را .
آنقدر در خاطره ها پرسه زدم تا صبح زمین برسد و ماه محو خورشید شود. خورشید آمد و ماه رفت و دیگر معلوم نبود جای خالیت کجای این آسمان است.

Tuesday, July 11, 2006

يك سفر باحال

الان كه اينجا نشستم و دارم اين متن رو مي نويسم اگر سرم رو كمي به چپ برگردونم از ورودي "باب الجواد" مي تونم حرم امام رضا رو ببينم. بله همين الان هم چراغ هاي صحن ها و گنبد رو چون ديگه داره شب ميشه روشن كردند. انصافا هيچ جا قشنگ تر از حرم امام رضا نيست. به خصوص وقتي كه توي مسجد گوهرشاد نشستي و داره از مناره هاي حرم اذان مرحوم موذن زاده پخش ميشه. يا وقتي كه قبل از اذان صبحه و باز همون جا نشستي و داره مناجات صبح پخش ميشه. (راستي اذان صبح اينجا حدود 2.5 است و نيمه شب ديگه معنايي نداره!)
خلاصه اينم از اون چيزهايي كه به قول امير نميشه ازش خيلي نوشت.
گشتم همه جا بر در و ديوار حريمت
ديدم كه جايي ننوشته است گنهكار نيايد
خيلي چيزها هي به ذهنم ميرسه اما بهتره كه بگذريم.

*
عجيبه! ديروز جام جهاني تموم شد و هنوز اينجا خبري ازش نيست. من گفتم الان بايد از اينكه بالاي يك پست جديد پست ميدم از يكي عذر خواهي كنم. اما به هر حال.
ديشب ما اينجا بساطي داشتيم. حسينيه شده بود عين استاديوم. ايتاليا يك طرف و فرانسه هم يك طرف و اگر جزء يكي از اين دو گروه نبودي راهيت ميكردند به حرم! خلاصه منم كه با هيچ كدوم نبودم. از ايتاليا كه خوشم نميومد، فرانسه هم كه از گروهش به زور بالا اومده بود. اما از اونجا كه فرانسه در مراحل بعد خوب بازي كرد رفتم با فرانسه اي ها. سر اون پنالتيه اينجا رو هوا بود. اولش كه نفهميديم گل شد يا نشد. بعد كه فهميديم يك پتو برداشتيم و هر كي ايتاليايي بود يك جشن پتو براش گرفتيم! سر گل ايتاليا اوضاع برعكس شد. منم خوردم! بعد از گذشت مدتي اوضاع يك كم بهتر شد و اجازه نشستن رو زمين صادر شد! گذشت تا اخراج زيدان. انصافا باحال گذاشت تو سينه ماتراتزي. از مركز ثقلش چرخيد به جاي اينكه از كف پا بچرخه!
ولي نه داور فهميده بود نه كمك هاش. فقط برد ورزشگاه بود و دوربين ها كه فهميدند چه خبره. براي همين اخراجش هم نامردي بود. به خصوص براي آخرين بازي بهترين فرد جام(از قول فيفا).
دوباره پتوها بود كه به حركت در اومد. اما تعداد فرانسه اي ها بيشتر بود.
تا اينكه كار رسيد به پنالتي و ايتاليا برد. انصافا با پنالتي جام رو بردن اصلا فايده نداره. بازي هم اصلا در حد فينال نبود. هنوزم به نظرم فرانسه بهتر بود چون ميتونست از دفاع ايتاليا كه خوب بود بگذره اما ايتاليا خيلي كم ميشد حمله كنه.
راستي سر اون گله كه آفسايد شد،ما هم داشتيم چيپس مي خورديم كه يك هو گل شد و همه پريدن بالا. ياد اون تبليغه افتادم كه ميپريدن بالا بعدش دوربين به سبك ماتريكس مي چرخه اما اون پسره ميگه بياييد پايين بابا آفسايد بود.
خلاصه حال داد. تا حالا اينجوري فوتبال نديده بودم. كاش بازيش هم از اون خفن ها ميشد.

صداي اذان مغرب از حرم داره مياد. ديگه ميرم كه به نمازش برسم.

از در خويش خدا را به بهشتم مفرست
كه سر كوي تو از كون و مكان ما را بس
يار با ماست چه حاجت كه زيادت طلبيم
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

-------
ببخشيد،الان پست رو اديتش كردم آخه دفعه قبل تند نوشتم يكم غلط داشت درستش كردم.

Thursday, June 29, 2006

روزگاري من و دل ساكن كويي بوديم

پنجشنبه پيش كنكور داشتم.
پاسخنامه رو همونطوري كه بهم داده بودن بهشون تحويل دادم! باور كن بعضي سوال ها رو فقط زدم كه برگه منم يه ذره سياه بشه و خيلي تو ذوق نخوره! فقط شانسي كه آوردم اينه كه همه مدارك و گواهي موقتم و از دانشگاه گرفتم و گرنه به اين سادگي ها نمي ذاشتن فارغ التحصيل شم! به محض تصحيح ورقه مي گفتن شما لطف كنيد يه بار ديگه درساي كارشناسي رو از اول بخونيد ارشد شدن پيشكش!
يكي دو روز قبل كنكور دلم حسابي هواي دانشگاه رو كرده بود هي فكر مي كردم كاش يه رشته اي قبول شده بودم كه خيلي بيشتر از 4 سال ميشد رفت دانشگاه! ولي نميدونم چرا دو سه ساعت قبل امتحان يك دلشوره اي گرفتم كه بيا وببين! پاهام داشت مي لرزيد!! هي مي گفتم مگه تو ديوونه اي دختر تو كه چيزي نخوندي حالا گيرم قبول هم نشي، چي ميشه مثلا؟! –مخصوصا اينكه مداركتم از دانشگاه گرفتي!!- به خرجم نميرفت كه نميرفت. همونجا خدا رو شكر كردم كه اين دانشگاه رفتن ما بيش از اندازه طول نكشيد!

*
چند وقت پيش كه از سركار بر مي گشتم يه تيكه كاغذ ديدم رو شيشه جلوي ماشين نوشته بود:

اون روز اصلا جا پارك نبود ديگه منم مجبور شدم ماشين و بذارم جلوي يه دفتر خونه. هيچ وقت درش باز نميشد منم اصلا فكر نمي كردم كسي توش باشه!( خوب البته يه ذره هم احتمال ميدادم كه كسي باشه ولي گفتم بالاخره يه جوري رد ميشن ديگه!!)
خلاصه اولش كه كاغذ و ديدم درجا كلي از خجالت آب شدم خدايي دفعه اول بود مي ديدم اينقدر مودبانه كامنت گذاشتن ! و به جاي اينكه هفت جد طرف رو لعنت كنن و تهديد يه اينكه در صورت تكرار 4 تا چرخ و به همراه زاپاس پنچر ميكنيم! خيلي مودبانه حرفشو زده (البته ناگفته نماند از يه سر دفتر كمتر از اين هم انتظار نميرفت!)
فقط نميدونم از كجا فهميده بود بنده برادر عزيز هستم! يعني 1 لحظه هم فكر نكرده بود كه شايد خواهر عزيزش باشم؟! شايدم مثل عربي و انگليسي كه وقتي مرجع ضمير مشخص نباشه از ضمائر مذكر استفاده ميكنن اين بنده خدا هم همين كار رو تو فارسي انجام داده بود!
خلاصه به خاطر اينكه مودبانه صحبت كرده بود از خونش گذشتم ولي عمرا دفعه بعد از كسي بگذرم!

*
چقدر تصميم گيري سخته نميدونم چيكار بايد بكنم.دو تا موقعيت كاري كاملا مختلف دارم يكي راه دور، حقوق كم، تجربه خوب ؛ يكي راه نزديك،‌پول خوب تجربه كم!
هر دوتاش و دوست دارم!

*
نميدونم تو نوشته هاي آويني چي هست كه اينقدر قشنگشون مي كنه. ديشب دفتر شعرم و ورق مي زدم:

جاذبه خاك به ماندن مي خواند و آن عهد باطني به رفتن
عقل به ماندن مي خواند و عشق به رفتن
و اين هر دو را خداوند آفريده است؛
تا وجود انسان در آوارگي ميان عقل و عشق معنا شود.

Sunday, June 25, 2006

D.R.J.B

تقدیم به طرفداران انگلیس بعد از گل سلطان ضربات ایستگاهی به اکوادر....



Saturday, June 24, 2006

یک هشتم

باز من طرفدار چهار تا تیم شدم، همشون خوردن به پست هم!! حالا هی باید یکی رو فدای اون یکی کنم!!
آخه فرانسه جونم مرگ شده!! میمردی اول میشدی به اسپانیا نمیخوردی!! حالا من تیری آآآآنری رو بچسبم؟ یا آق فابرگاس رو!!
اونم از هلند و انگلیس که ایشالله به امید خدا اگه اکوادور و پرتغال رو بزنن باز میخورن به هم!! البته اینجا کمی کفه به سمت انگلیس سنیگنه مشکلی حادی نیست!
ولی کلا در این دو رقم بازی من یه چشمم میگرید و دیگری میخندند!!
آلمان هم هلو بازی اومد بالا!! با توام فردریک!! غیرت داشته باش این آلمان کفتار مفتخور رو حذف کن!
تیم ایتالیا هم طبق معمول از تنی چند از سوسولان مملکت ایتالیا تشکیل شده ( البته به غیر از گتوزوی غیرت دار!!!!!) به سلامتی همینطور الکی به لطف سوئیس بالا خواهد آمد….ان شالله در نیمه نهایی به دام یکی از عزیزان من بخوره و حقش کف دستش قرار داده بشه!!
بعد از بازی‌های یک هشتم اگر دل و دماغی مونده بود باز هم از تیم÷های محبوبوم میگم!!
فعلا چشم امیدم به اشلی کول،جرارد، تیری، پویول، ون پرسی، فابرگاس و ریس، رونالدو و ایناس! ( عزیزان اگه به تیم باشگاهی برو بچ یه نگاهی بندازن سرچشمه طرفداری های بنده دستشون میاد)
رونی هم اگه منچستری بودنش رو در نظر نگیرم و ننر بازیهای وقت تعویضش رو ، توی قلبم جا داره با این بازیش!!
در آخر اضافه کنم که: انگلیس !! اگه از اکوادور هم ببازی بازم تو قلب منی!! اسپانیا!! تو اِل آمور منی!! هلند!! دوست دارم ولی امیدی بهت نیست! فرانسه !! تیری‌تو دوست دارم ولی به تو هم امیدی نیست!!

Wednesday, June 21, 2006

آنگولا دوست دارم

از صمیم قلب آرزو میکنم ایران از آنگولا ببازه تا هم شاید مردم آنگولا صعود تیمشون به مرحله بعد رو جشن بگیرن هم تیم ملیون از خواب خرگوشی در بیان

عقلت به چشت باشه دیگه

-آقا بخشید! این ماشین شما تراکتوره؟
-نخیر!! مگه کوری!!؟!؟! این پرایده!!

Wednesday, June 14, 2006

واسطه

آورده‌اند که در ازمنه قدیم شیخی بود نیکو خصال. قصد واسطه گری در امر خیر کرد پس دختری برگزید از برای اخوی زاده خود.
چون چندی از نکاح بگذشت، جوان را عروس خوش نیامد. زین سبب هر روز و هر شب به حجره عمویش می شد و فغان و ناله از بخت و بد و عروس بدبخت سر میگرفت که این چه عروسی بود که بر من پسندیدی؟ چشمانش فلان است و اخلاقش بهمان و نه این داند و نه آن تواند و غیره و غیره....
شیخ چندی تحمل کرد و چون شکایات اخوی زاده‌اش را پایانی ندید، روزی که باز او را بر در حجره دید که زبان به گله گشوده کاسه صبر را لبریز دید و برای اخوی زاده این آواز سر داد که:
" من کردم، آره خوب کردم! انداختمو رد کردم!" ( به سلوک طرب بخوانید) حالا چی میگی؟"
جوان سخت نادم گشت و زندگی در پیش گرفت و دیگر شکوه سر نکرد...

Friday, June 9, 2006

***

1. چند روز پیش داشتم نود میدیدم، یه صحنه‌هایی از همون بازی معروف ایران استرالیا داشت میداد بعد اونجایی که مهدوی‌کیا گل زد چنان دو تا دستم رو کوبیدم به هم که تا یه ربع قرمز بود! دلم برا یه همچین هیجان‌هایی لک زده.

2. دلم میخواد هلند و ایتالیا به هم بخورن. دیدن بازی این دو تا تو خونه ما دیدن داره واقعاً. من با هلندم مونا با ایتالیا. یکی من میگم دوتا اون میگه خلاصه که تا آخر بازی خودمون رو خفه میکنیم. خداییشم همیشه بازیاشون معرکه بوده.

3. دلم میخواد ببینم امسال کی جرئت داره به هلند چپ نگا کنه!!

4. یه حرف جوادی هم میخواستم راجع به بازیکنای هلندی بزنم که خوب نمیزنم!!!

5. البته پر واضح است که ایشالا تیم ملی ...

Monday, June 5, 2006

IRIB

این دو روز تلویزیون چه بلایی به سر همه آورد! واقعا نمایش مسخره ای از گرامی داشت روز 15 خرداد و شهدای این روز رو دیدیم. هر چیزی یه حدی داره! بعد میگن چرا مردم میرن کرور کرور ماهواره میخرن.

Saturday, May 27, 2006

داشتن و نداشتن

لذتی که در دیدن همفری بوگارد با کیفیت عالی روی صفحه بزرگ تلوزیون (و نه کامپیوتر) هست، در انتقام نیست! حتی اگه چیزی بیش از ته مانده‌ی چپاول شده‌ای از فیلم نمومنده باشه...

پ.ن1: همچنان به شدت معتقدم که قد بلند در خوش تیپ بودن آدما تاثیر به‌سزایی داره ولی خوب من هیچوقت هم منکر استثنائات نبودم!

پ.ن2: انتقام کار فوق‌العاده لذت‌بخشی است.

Sunday, May 21, 2006

معما

وقتی بچه بودیم یه معمایی بود که:" زرافه رو چطوری با سه حرکت توی یخچال جا میدن؟" جوابشم تابلو دیگه:" در یخچال رو باز میکنی، زرافه رو میذاری تو یخچال، در یخچال رو میبندی!"
حالا حکایت این ماشینه که امروز دیدم:"یخچال رو چه جوری با رنو جا به جا میکنن؟"
اینجوری:

Monday, May 8, 2006

رفیق شیخ و اتوبوس:حضرت عزراییل

چندی پیش که در محضر شیخ بزرگ بودیم حکایتی نقل شد که مایه تعجب گشت و اسباب تعقل. حکایت، حکایت دوستی از دوستان قدیم شیخ بود که در این محفل کنون نقل کنم:
در ازمنه قدیم ( منظور ما قبل انقلاب) که اسباب سفر بین بلاد مختلفه اتوبوس بود و گاری و هنوز به مدد علوم جدیده اسباب اختراعی برادران رایت برای سفر بین بلاد استفاده نمیشد ، رفیق شیخ قصد عزیمت از بلادی به بلاد دگر نمود ، لاجرم قصد سفر با اتوبوس کرد و سوار اتوبوسی شد.
شب بود و باران و جاده به نهایت زُخرُف! در این میان شوفر نواری در میان ضبط چپاند که آهنگهایی داشت به نهایت ابتذال ( زان قسم که جلوی خواهر و مادر به هیچ روی نتوان شنید) . پس رفیق شیخ را قوه قهریه فزونی گرفت و ندا داد:" ای شوفر ! چون از ما شرم نمیکنی؟ خود خواهر و مادر نداری؟ این نوار از ظبط به در آور !"
شوفر چون رویش بسی زیاده بود و سبیلش کلفت صدا زد:"هر آنچه عشقم کشدچون کنم! گر ناراحتی تفضل!"
رفیق شیخ گفت:" من به خاطر جمعیت اناث فی المرکب گفتم و الا خود دانی" سخن که بدینجا رسید شوفر دستی را بکشید و مرکب متوقف کرد و الحاد کرد بر پیاده کردن رفیق شیخ ، از رفیق شیخ " مر من چه گفتم" از شوفر " بریز پایین بینیم باااا!" مردمان و زنان و دختران در اتوبوس نیز هیچ گونه میانه داری نکردند و صلواتی ختم نکردند و این رفیق نگون بخت شیخ یاری ندادند و عاقبت او پیاده شد!
حال در آن شب بارانی وسط صحرای بی نام و نشان ، رفیق شیخ چندی ایستاد و قریب ساعتی بعد در حالی که چونان موش آبکشیده گشته بود اتوبوسی دگر او را سوار بکرد.
چون سوار شد و نیم ساعتی در جاده رفتند اتوبوس ایستاد و شوفر ندا داد:" پل عبور بر اثر سیلاب ویران شده ، اتوبوسی که در آن هنگام بر رویش بوده حادثه دیده و جملگی هلاک شدند!"
رفیق شیخ چون اتوبوس بدید همانا متعجب شد که اتوبوس همان بود که ساعتی پیش او سوارش بود!!
--
انسان در کار خداوند میماند! چرا او جدا بشد از آن اتوبوس؟ بدان جهت که اعتراض کرد به آهنگ مبتذل اجلش تعویق افتاد؟ مسافران چون کمکش نکردند و در آن بیابان تنها بگذاشتندش اجل مهلتشان نداد؟ حضرت عزراییل این قوم دستچین بکرده بود به جهت تعجیل در نوبتهای عقب افتاده و این رفیق شیخ اشتباهی سوار شده بود؟
خدا داند و بس!

Wednesday, May 3, 2006

Bingo

و اینک انتظارها به پایان رسید! (نه خواهش میکنم، اصلاً قابل شما رو نداره این حرفا چیه؟) و اما اون روز:

تلفن خونه زنگ زد:
- مونااااااااااا گوشی رو بردار. لابد با تو کار دارن.
- من دیرم شده خودت بردار. با من کسی کار نداره. دوستای خودتن.
- نه‌بابا دوستای من به این گوشی زنگ نمیزنن اولاً، دوماً که دوستای من مثل دوستای تو وقت‌نشناس نیستن سر‌ظهر زنگ بزنن. ( این جمله آخر رو که میگم میرم طرف تلفن در حالیکه مطمئنم با اون کار دارن)
- بیا اولش 8 داره هیچ کدوم از دوستای من شمارشون با 8 شروع نمیشه. ماشالا دوستای تو، تو اقصا نقاط تهران خونه دارن. شمارش اینه 88.....
- بابا منم 8 ندارم
تسلیم میشم و گوشی رو بر میدارم. بله؟ الو؟ این که قطع کرد! همش سه چهارتا زنگ زد که!!
- خوب زنگ بزن ببین کی بود
- خودت بزن
- من نمیزنم
- نزن. منم نمیزنم. هر کی کار داشته باشه خودش زنگ میزنه!
میرم تو اطاقم. اَه باز میسد کال دارم. باز من یه دقیقه حواسم پرت شد. بازم که شمارش نا‌آشنا است!! چقدر آشناست ولی. اااَ چقدر شبیه اون شماره هست که الان زنگ زده بود. با اون چک میکنم ولی اون نیست. معلومه جفتش از یه جاست، زیادی شبیه‌ان! شماره‌ای که رو موبایل افتاده رو میگیرم. نامبر بیزی. دوباره میگیرم . نامبر بیزی. شماره‌ای که به خونه زده بود رو میگرم.
- موسسه "بیب" بفرمایید
- ( چقدر آشنا بود. کجا شنیده بودمش؟) ببخشید شما الان با خونه ما تماس گرفتین؟
- من؟ نه؟ اسمتون؟ شماره‌تون؟
- (آهااااان یادم اومد. همون موسسهِ که قبلاً امتحان داده بودم!! آخ جوووون) بیب بیب
- گوشی چند لحظه به مدیریت وصل میکنم شاید از اونجا تماس گرفتن
دی دی دیدی دی ( از این آهنگای انتظار دیگه) قلبم تو سینه جا نمیشه. یعنی میشه؟
- مدیریت اشغال من شماره‌اتون رو میدم اگه لازم بود باهاتون تماس میگیرن!
- مرسی. (اَه به خشکی شانس!)
موبایلم دیگه همش تو جیبم بود نکنه زنگ بزنه من نشنوم. نزدیک بود تو دستشوییم ببرم دیگه!! آقا دو ساعتی گذشت و خبری نشد تا اینکه:
دی دید دی دید دید دیری دید دید ( میدونم یکمی شبیه قبلیه ولی اشتباه نکنید این زنگ موبایلم بود!)
یه کم صبر کردم که با این ندید بدید بازیایی که درآوردم حالا فکر نکنن طرف خیلی دیگه هولِ. یه آقاهه‌ای بود بعد از سلام احوالپرسی گفت شما تو اون آزمون قبلی حد نصاب رو آوردید اما برای یه مصاحبه کوچیک پنج‌شنبه راس ساعت 12.15 منتظرتون هستیم. منم به بهانه این که موبایلِ و صدا درست نیومد ازش خواستم که دوباره بگه چه روزی و چه ساعتی تا من فرصت داشته باشم فکر کنم ببینم سوالی ازش ندارم تا قطع کردم نگم ااااَ کاشکی اینو ازش پرسیده بودم. ولی هیچی به ذهنم نرسید! برا همین قطع کردم بعدش مامانم بهم گفت پرسیدی چه نمره‌ای اونجا آوردی؟ - ااااَ دیدی یادم رفت!


پنج شنبه: راس ساعت 12.30 ( معمولاً آدم قرار داره باید یک ربع دیر بره تجربه بهم میگه اثر بدی نمیگذاره اگه اثر خوبی نگذاره :D )
بعد از اینکه چند دقیقه‌ای نشستم یه آقای تپلی اومد و به یه اطاق راهنماییم کرد بعد هم از اینکه معطلم کرده عذر خواهی کرد بعد هم گفت اوکی. ( یعنی دیگه بزنیم اون کانال!)

(قبل از اینکه وارد اطاق بشم با خودم گفتم هی شاخ‌بازی در‌نیاری هرچی طرف گفت جوابش رو بدیا، این تو بمیری از اون تو بمیریا نیستاا، هرچی گفت میگی اوه یس یو آر رایت! اما انگار که یاسین تو گوش خر بخونی!!)

خلاصه که دردسرتون ندم. این آقا یه دو تا سوال از ما کرد که مثلاً بک گراندتون رو در زمینه تیچینگ و کلاً‌ زبان شیرین انگلیسی بگین منم همون اول آب پاکی رو ریختم رو دستش که در زمینه تیچینگ که بک گراند مک گراند یُخدی! بعدش هم در یک حرکت چست و چابک جامون عوض شد و هی من از ایشون سوال میکردم به جای اینکه اوشون از من سوال کنه. در انتها هم فرمودن که چون شما تا حالا تیچینگ نبودی باید یه دوره یه ماه و نیمه TTC: Teaching Technique Course رو بگذرونی و بعد از اول تابستون شروع به کار کنی. بعد هم به صورت نه چندان غیرمستقیم گفت اگه بخوای شاخ‌بازی سر کلاس در بیاری نمی‌تونی دوره رو تموم کنی! ( چه حرفا!! البته مثلاً به من نبود کلاً عرض میکرد) منم مظلومانه گفتم: اوه! وای شود آی؟ بعد که چند تا سوال درباره این دوره ازش پرسیدم حس کردم که یه دونه سوال دیگه کافیه تا بیاد خرخره‌ام رو بجوئه!!! برا همین فقط گفتم: دتز ایت؟ اونم کلش رو تکون داد بعد هم گفت: هوپ تو سی یو اِگین هیر. منم به جای اینکه بگم می تو، یه سری براش تکون دادم! بعد هم در رفتم!!!

اَند دتز ایت!

پ.ن: راستش دیدم این پست خیلی طولانی شد خواستم دو قسمتش کنم بعد از اونجاییکه همیشه حق با مشتریه و از اونجاییکه میدونستم دوستان دیگه طاقت انتظار ندارن همش رو یکجا گذاشتم! حالش رو ببرید!!!!

پ.ن2: یه بار یکی راجع به نارسیسیم یه چیزی گفته بود. چی بود؟ من هر چی فکر می‌کنم یادم نمیاد!!!!

Sunday, April 30, 2006

سفر

راسيتش اومده بودم كه 1 پست ديگه بذارم.يهو يه pm رسيد: هستي؟
بودم.هر دو اينويز!
يه وبلاگ واسم فرستاد،‌.كنارش نوشته بود:" هركس تو زندگي يه نفطه عطفي داره .نقطه عطف زندگي منم يه سفر يك ماهه بود به مكه"
امشب اصلا حالش يه طور ديگه بود هرچي ما ميزديم به لودگي ميرفت سراغ تقطه عطف! شروع مي كرد از خاطرات سفر مكه مي گفت. اون شبي رو گفت كه بهش گفته بودم كه امشب خيلي آرومم (اهل فن ميدونن!) دوست دارم فقط بشينم و نگاه كنم ولي من نمي دونم چرا يادم نيومد كدوم شب رو ميگه! خودم ياد اون شبي افتادم كه با يه دختره به اسم سميرا دوست شدم.كرد بود. نشسته بوديم روبروي ناودون طلا كلي حرفاي قشنگ زد، كلي با هم كعبه رو نگاه كرديم... شب عالي بود.

خلاصه بعد عمري دوباره شروع كرديم بحث كردن.يادش بخير قبلنا خيلي باهم بحث مي كرديم.
مي گفت..... .
بگدريم.مي خواستم خلاصه بحث و بنويسم ببينم ميشه نتيجه گيري خاصي كرد؟ چون من و ايشون هيچ وقت به نتيجه نميرسيم تو بحث! ديدم نميتونم الان منظور دقبق حرفامون رو بنويسم .مي خواستم اصلا بيخيال پست بشم ولي گفتم تا اينجا رو كه نوشتم بذرا بعد قرني پستي بنگارم! پس با يه سوال ديگه ادامه ميدم (قبلش بگم از اين جور سوال ها خيلي خوشم نمياد، طبيعتا انتظار جواب شنيدن هم ندارم ولي خوب ظاهرا ايندفعه فرق داره از همون اولش كه پست اصلي اي رو كه مي خواستم بذارم اصلا يه چيز ديگه بود تا خود حالا كه هي از يه جا به يه جاي ديگه ميرم!)

ببينم به نقطه عطف زندگيت رسيدي؟!

*
آقا بلاخره ما زورمون به اين دخترخاله هاي سيبيل كلفتمون نرسيد!! هرچي هي از اين هفته انداختيم اون هفته بلكه يادشون بره انگار نه انگار مرتب زنگ ميزدن ياداوري مي كردن! خلاصه اين شد كه ديروز بلاخره تسليم شديم و شيريني كار و فارغ التحصيلي رو با هم پياده شديم.
ولي جاتون خالي خيلي خوش گذشت (محصوصا قسمت سينماش!)

Sunday, April 23, 2006

At The Zooooo

این مطلب رو اوایل زمستون پارسال بود که نوشتم اما نشده بود بگذارمش آن‌لاین . بیچاره داشت تو وُرد خاک میخورد تا امروز ظهر که یه اتفاقی افتاد! حالا مطلب رو داشته باشین:

ها ها! رفته بودم آزمون تیچینگ بدم!
آره دیگه از این سر دنیا پا شدیم رفتیم اون سر دنیا. در حالیکه اینجا خورشید زیبا انوار طلائیش رو همه جا پراکنده بود و به همه لبخند میزد و ما با لباسهای حلقه‌ای روزگار میگذروندیم، چشمتون روز بد نبینه اونجا چنان برف و بورانی بود که بادش فیل رو از جا میکند! ما که دیگه مشغول کایت سواری بودیم ( من اصولاً از بچگی عاشق اغراق کردن بودم، دست خودم نیست!) .
قیافه اونجایی هم که رفته بودیم خیلی شبیه اینایی بود که دخترای معصوم رو گول میزنن می‌دزدن بعد من هر چی به اینا میگفتم گوش نمیدادن که میگفتن ببین اینجا تابلو داره!! پس رسمیه! خوب بابا جان اون تابلوها رو منم میتونم درست کنم آخه! ولی خوب خدا نخواست و ما رو ندزدیدن.
حالا ما فکر می کردیم الان 4 نفر دیگه مثل خودمون اومدن و یه نفر هم حداکثر یه ربع با هرکی مصاحبه میکنه و بعدش هم با یه لبخند بهمون میگه که شما دیگه الان میتونی تیچینگ باشی! زهی خیال باطل! آزمون کتبی بود...
اونایی که اومده بودن چند تاشون که الان هم درس میدادن یه دختره هم بود که با چنان عشوه ای به ما گفت من IELTS دارم انگار حالا چی داره!! ( این قسمتش حسودی بود). خلاصه اینکه ما میخواستیم از همون راهی که اومدیم سرمون رو بندازیم پایین و برگردیم ولی خوب باز خدا نخواست و برنگشتیم!
بعد یه آقای بسیار شیکانی اومد ما رو به یک اطاق دیگه دعوت کرد که محل آزمون بود. ما هم همچین نوک مدادهامون رو تیز کرده بودیم که ورق رو سوراخ میکرد اما چشمتون روز بد نبینه توی اون اطاق با تعداد متنابهی کامپیوتر روبه رو شدیم!( همه مانیتور ها هم ال سی دی!!) بله یک آزمون آنلاین بود که باید ساین‌این میکردیم ، ما هم یواشکی یه جوری که کسی نبینه مدادهامون رو چپوندیم تو جیبمون!
حالا خوبیش این بود که دستم تو تایپ کردن تنده و با اینکه باید دو تا رایتینگ هر کدوم بالغ بر 250 کلمه مینوشتیم به مشکل کمبود زمان بر نخوردم!(اینجاش یعنی اینکه آره ما خیلی اینکاره‌ایم!) ولی تو قسمت وُکَب.... آقا یه دونه از این کلمه ها آشنا نبود!! اما جالب‌تر از اون قسمت اسپیکینگ بود، یه صفحه باز میشد یه آقایی شروع به صحبت میکرد بعد یهو خشکش میزد- احتمالاً اونجا حرفش تموم شده بوده- بعد تو باید سه دقیقه در جوابش حرف میزدی. من هر چی اینور اونور میکردم بیشتر از 1 دقیقه حرفی نداشتم به اون مرتیکه نره خر بزنم! تازه همینشم از سرش زیاد بود، کلی بهش لطف کردم، بره حالش رو ببره!!

آزمون چیزی حدود 4 ساعت به طول انجامید. بعد هم ما به منزل ( همونجایی که خورشید عالم تاب می تابید!) رجعت کردیم. نشون به اون نشون که هنوز زنگ نزدن بگن بیاین تیچینگ.
اصلاً میدونی چیه؟ اینا همش پارتی بازی میکنن، این آزمون‌ها رو هم الکی برگذار میکنن! وگرنه کیه که نخواد من برم موسسه‌اش درس بدم؟ ها؟!


تا اینجاشو دیدین؟ از اینجا به بعدش رو توی پست بعدی ببینین...

Monday, April 17, 2006

اينم از عيد ما

شانسي رفتم بيرون ببينم كار به كجا رسيده. ديدم بله! كيك زرد 114 كيليويي رو پهن كردن. منم رفتم داخل جمعيت و با چند تا از بچه ها عظم رو جزم كرديم كه بريم از اين كيك تناول كنيم. اون ور خانوم ها توي يك صف وايساده بودند و تك تك مي رفتن ميگرفتن و مي رفتن. اما اين ور! اين آقايون ريخته بودن روي سر و كله هم. آخر از اين 114 كيلو يه 10 گرم هم به ما رسيد! يك كم اونور تر هم شربت ميدادن. باز هم همين وضع بود.
بعدش مراسم بود توي آمفي تئاتر مركزي. اولش كريم منصوري قرآن خوند. قشنگ بود. ازش خوشم اومد. خيلي متواضعانه هم سرش رو انداخت و رفت. بعدش هم صالح علا اومد و يك كم شعر خوند. اما اصلش كنسرت چنگيز حبيبيان بود. من تا حالا كنسرت زنده نديده بودم. خيلي با اينكه آدم صداش رو از تلويزيون بشنوه فرق داره. حتي همين خوننده شوتي ها! با حال بود. بد نبود. چقدر مسخره بازي در آورديم. از اول مراسم هي شعار ميداديم : چنگيز برو يالا.قببل از برنامه اون هم هي مي گفتيم: چنگيز بيا بيرون. يكي از شعر هاش كه تركي هم بود رو خواست برامون ترجمه كنه. اصلش ميگفت يه چيزي تو مايه هاي " گل گلوم گلو گل" (كلي توش گ داشت. الان درست يادم نيست) كه معنيش ميشد " اي گل من بيا". اين رو كه گفت يهو يكي داد زد : نه من نميام، خودت بيا. يكي اون وسط دويد و از سن پريد بالا و چند تا شاخه گل بهش داد. چنگيز بهش گفت : شما تركي؟ گفت نه. چنگيز گفت آخه اين كارت تركي بود!
خلاصه جشن تموم شده بود و ما با چند تا از بچه هامون نشسته بوديم و مي گفتيم و مي خنديديم كه يهو يه sms به من و بچه هاي دبيرستانمون رسيد. همون يك هم خشكمون زد. نوشته بود: "پدر تينا فوت شد" . حميدرضا تيناي تهراني يكي از رفقامونه كه ما "تينا" صداش ميكنيم. چند روزي بود كه پدرش به خاطر سكته مغزي توي بيمارستان بستري بود. بيمارستان نزديك بود. راه افتاديم رفتيم اونجا. ديدم چند تا ديگه از بچه ها هم اونجان. رو هم 10-12 نفري بوديم. حميد هم اونجا بود. همين طوري كاري نميكرد. توي خودش بود. اما وقتي به يكي ميرسيد كلي بغلش ميكرد و ميزد زير گريه. اونجا كه ايستاده بوديم يك خونواده اي بچشون رو كه تازه به دنيا اومده بود گرفته بودن دستشون و ميرفتن.
حدود ساعت 4 بود. قرار شد بريم خونشون. خيلي كسي نبود. براي همين ما دست به كار شديم. خونه رو حاضر كرديم . سياهي زديم. يكي رفتن دنبال پارچه نويس. يكي اعلاميه رو حاضر ميكرد.يكي چايي دم ميكرد. يكي رفت يك عكس رو بزرگ كنه. يكي هم رفت كه شناسنامه رو باطل كنه و ... . شب شد. گفتن يك زيارت عاشورا بخونيم. بعضي از فاميل هاشون شروع كردن حسابي گريه كردن. بعد از زيارت هم همون طور گريه ميكردن. به خصوص عموي حميد. كه آخر خود حميد رفت تا آرومش كنه. ما هم كم كم رفتيم.
تشيع حدود ساعت 8:30 صبح يكشنبه بود. من دير رسيدم. تموم شده بود. از همون جا رفتيم بهشت زهرا. اين شايد 3 يا 4 امين باري بود كه من براي تدفين كسي ميرفتم. منتظر بوديم تا غسلش بدن.ميگفتن اگه بري توي غسال خونه تا يك هفته قاطي. تعدادمون هي زياد ميشد. خيلي شلوغ بود. بعضي ها حتي اينجا هم دست از قرتي بازي هاشون بر نميداشتن. لباس سياه پوشيدنشون هم يك جوري بود كه انگار براي دوست پسرش لباس سياه پوشده. دنبال بعضي جنازه ها هيچ كس تكبير نميگفت. 4 نفر از همين قرتي ها دنبالش بودن و تموم. آخر آوردنش. بيچاره حميد. خيلي حالش بد شد. يكي دو تا از بچه ها كه همش مراقبش بودن زير بغلش رو گفتن. تا يك مدت اونا راه ميبردنش. نماز رو خونديم و رفتيم كنار قبر.
قبر رو حاضر كردند و اون بنده خدا رو گذاشتن توي قبر. همه گريه ميكردن. اما فكر كنم بيشتر براي خودشون. فكر كنم همه بيشتر از اون كه ياد اين ميت بيچاره باشند ياد خودشون بودند كه اگه جاي اون بودن الان چه ميكردند. تلقين خون رفت تلقين بخونه :(عربيه)

افهم، اسمع، يا فلان بن فلان، هل انت علي العهد الذي فارقتنا عليه من .... يا فلان بن فلان، اذا اتاك الملكان المقربان، رسولين من عند الله و سئلاك عن ربك و عن نبيك و عن دينك و عن كتابك و عن قبلتك و عن ائمتك، فلا تخف( اين رو كه گفت حس كردم همه ترسيدن) و قل في جوابهما الله جل و جلاله ربي و محمد (ص) نبيي، والاسلام ديني و والقرآن كتابي والكعبه قبلتي .... ان الموت حق و سوال منكر و نكير في القبر حق، والبعث حق والنشور حق، والصراط حق، والميزان حق و تطائرالكتب حق والجنه حق والنار حق .....

به جال فلان بن فلان مي تونه اسم هر كدوم از ماها باشه.خلاصه خاك ريختن روي بنده خدا و گفتن همه بفرماييد رستوران جوان!

به خاك حافظ اگر يار بگذرد چون باد
ز شوق در دل آن تنگنا كفن بدرم

نتيجه اخلاقي هم اينكه:
درياب كنون كه نعمتت هست به دست
كاين دولت و ملك مي رود دست به دست

-----------
من به جاي مستر موصي هم نوشتم.

Saturday, April 15, 2006

هیچی

واسه تنوع

Sunday, April 9, 2006

French

تا همین چند دقیقه پیش داشتم Kill Bill رو برای بار دوم میدیدم! اوایل عید بود که قسمت اولش رو از پسر خالم گرفتم. البته یه کم دیر بود ولی خوب... اولین بار وقتی هوس کردم ببینم که صدای سوت Elle رو، که به جای زنگ موبایلش گذاشته بود شنیدم. خیلی حال کردم. عید که رفتیم خونشون ازش گرفتم. وقتی تموم شد تازه فهمیدم قسمت دوم فیلم ادامه اشه.اینجوری نبوده که قسمت اول رو ساخته بعد فیلم گل کرده هوس کرده دو‌‌ش رو هم بسازه. جمله آخر فیلم رو از همش بیشتر دوست دارم ) البته شاید نشه گفت بیشتر دوست دارم ولی با اون آهنگی که روش گذاشته بود وقتی شنیدم موهای تنم سیخ شد!) :
One more thing sofi, is she aware her doughter is still alive?
در نتیجه باید 2ش رو هم هر جور بود پیدا میکردم!
کار سختی نبود همین آقای گوولی پسر خودمون داشت. وقتی رفتیم خونشون به جز اون یه فیلمی که پارسال(!)‌ بهش داده بودم - و هر کاری میکردم پسش نمیداد- دو تا فیلم دیگه هم گرفتم! یکیش Kill Bill 2 بود!! که البته هنوز اینجاست...
به جز اون سوتِ آهنگ های فیلم رو هم خیلی دوست دارم ولی سوتَ رو بیشتر!

اممم دیگه همین دیگه فقط اینکه دیدن فیلم رو به افرادی که با فیلمای بزن بزن [و البته تا حدودی تخیلی (...!)] حال میکنن توصیه میکنم! شخصاً خوشم اومد ;)

Tuesday, April 4, 2006

کچلی مجله زرد

سلام علیکم خانوما و آقایون گل!
امروز این انرژی زده بود بالا کودک درون هم حسابی بیدار شده بود و خلاصه بدجوری احساس شنگولی بهم دست داده بود طوریکه بعد از انژکسیون صبحانه به رگ بدو رفتیم پیش آقا سلمونیه که الا و للا ما رو کچل کن با نمره هشت!
آقای سلمونی هشدار داد که " هشت سفید میشه ها!" و در این مرحله دو زاری ما تلق افتاد پایین که انگاری تصمیم بسی رادیکال بوده لذا گفتیم : یه جوری کوتاهش کن که شونه نخواد!" الان هم جای شما خالی بسی ردیف شده! یه دست میکشی روی کله و همه موها صاف و برو به امان خدا!
--
مادر گرامی صبح امر کرد که برو یه مجله ای بخر که بخونیم! ما هم دم دکه هر چی نگاه کردیم چیزی بدرد بخوری پیدا نکردیم بنابر این یک مجله زرد! خریدیم آوردیم خدمت مادر گرامی. اینقدر سرگرم کننده هست این مجله!! از بالیوود و آمیتا "بچن" داره تا هالیوود و آنجلینا جونی و براد پیت! تا عرفان و شیخ عبدالله انصاری! فال ازدواج و مهناز افشار و عکسهای کودکی کیه و …
هر چی تو بگی این داره!!
نکته قشنگش هم اینه قیمت رو جلد رو زده چهار صد تومن بعد این بغلش زده " قیمت در امارت متحده عربی پنج درهم!" من نمیدونستم اینقدر زرد خون توی دبی و حوالی پلاس هست! جدی اینا رو کسی می خونه؟ مثلا روزنامه فروشی در دبی باشه و نیوز ویک و تایمز و اینا بعد تو بری بگی" واحد مجله الاصفر!" ( اصفر زرد بود دیگه؟!) خدایی ضایع نیست؟

Tuesday, March 28, 2006

...

خيلي وقت بود كه بازي نكرده بودم! يعني دقيقا خيييييييييلي وقت!حتي از نوع كامپيتري اش!
حتي اون روزي هم كه با دوستم رفته بوديم پارك همچين كه بعد از كلي استخاره رفتيم يكم تاب بخوريم نگهبان پارك صداش در اومد و گفت تاب مال بچه هاي زير 10 سالِ و خلاصه نذاشت!
تا اينكه ديشب رفته بوديم خونه عمو كوچيكه. اين عموي ما دو تا پسر فينگيلي خوشگل تا دلت بخواد شيطون داره نميدونم چي شد كه يهو هوس كردم بدوم دنبالشون و بازي كنم. اونم من كه هيچ وقت حال و حوصله سرو كله زدن با هيچ بچه ايي رو ندارم.خلاصه كلي با هم قايم موشك و گرگم به هوا و اون آخري ها هم يه نمه كلاغ پر بازي كرديم. عموم هم هي يه چند وقت يه بار يه تذكري به پسر هاش _و در واقع بنده!_مي دادن و منم براي يه مدت مي رفتم تو اتاق پذيرايي و مي نشستم ولي آقا مگه اين دو تا بچه مي ذاشتن! اصلا كيه كه وقتي "فواد" خان ازش يه خواهشي مي كنه و هي بهش ميگه ترو خدا پاشو بيا بتونه بهش بگه نه!نمي دوني وقتي دفعه اول بهش گفتم نه چشماش چه جوري شد!
خلاصه نتيجه اخلاقي اينكه سارا جون ديشب خيلي جات خالي بود!
ضميمه:
طبق تحقيقات به عمل اومده ظاهرا مي تونم يه جوري خودم به اين كلينيك نزديك خونمون قالب كنم!حالا بعد عيد بايد برم سراغش!

Tuesday, March 21, 2006

احسن الحال

يا مقلب القلوب والابصار
يا مدبر الليل و النهار
يا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الي احسن الحال

اين دعايي هست كه هر سال موقع تحويل سال مي خونيم. معمولا وقتي يك دعايي رو اول كاري مي خونيم،‌مي خواهيم كه تا انتهاي اون كار، اون دعا همراهمون باشه.
تا حالا فكر كرديد كه ما در اين دعا چه چيزي رو از خدا براي يكسالمون مي خواهيم؟
"حول حالنا الي احسن الحال". از خدا مي خواهيم كه حال ما رو به بهترين حال تغيير بده. اما حالا اين سوال مطرح ميشه كه "احسن الحال" چيست؟
من خودم جوابش رو ميدونم. اما دوست دارم بدونم كه شما چي فكر ميكنيد.اگه خواستيد بعدا بيشتر ميتونيم راجع بهش صحبت كنيم.

به هر حال بهار طبيعت و اربعين ماوراء طبيعت رو تبريك و تسليت ميگم.

*

اين چند روزه خيلي ها رو ديدم كه دارن ميرن كربلا. اما من 5شنبه صبح عازم حج فقرا هستم. خلاصه حلال كنيد

Sunday, March 19, 2006

This & That

خوب دیگه کم‌کم وقتش شده که تقویم کاغذی روی دیوار رو بکنم و به فکر یه دونه جدیدش باشم! روش دیگه پُر از نوشته و شعر و علامت شده و خلاصه اش که شانس آوردم که باید تعویض شه، نوشته هاش دور ریخته شه، علامت هاش فراموش شه و نو بشه. دیگه باید این سال رو هم کم‌کم با تمام خاطره‌های خوب و بدش گذاشت کنار و به فکر سال نو بود.
راستش سال گذشته چندان سال خوبی برام نبود حتی می تونم بگم عید پارسال بدترین عیدی بود که تا حالا داشتم اما دیگه اینا مهم نیست پارسال دیگه گذشته و من فقط خاطرات خوبش رو یادم میمونه که انصافاً کم هم نیست. یه قسمتیش خیلی شخصیه و کلاً جاش اینجا نیست برا همین میره گوشه ذهنم و برای همیشه هم همونجا میمونه و فقط ممکنه گاهی شیرینیش بیاد زیر زبونم. اما باید بگم این دو سه هفته آخر سال خیلی خوش گذشت،‌ یه بار با بروبچ جمع شدیم شش نفره رفتیم دربند. دو نفرمون البته تا وسطای راه بیشتر نیومدن و همونجا موندن تا ما فتح کنیم (!) و برگردیم. جای شما هم خالی یه تعدادی هم کپسول و ترقه ترکوندیم ( آخه دیروز چهارشنبه سوری بود!) هر کی هم ما رو میدید هی میگفت چرا تنها؟ والا ما که چهارتا بودیم تازه دو نفر هم در راه مونده داشتیم نمیدونم تنهاش دیگه چی بود! ولی خداییش اونجا سر گردنه است یه چایی ....ن ، هفت تومن ما رو پیاده کرد!! هیچی دیگه گفتیم ناهار هم بخوایم بمونیم باید وایسیم اونجا ظرف بشوریم!! رویهم رفته ولی عالی بود مخصوصاً یاد ایامی‌ش.
دیگه اینکه به لطف دانشگاه خواهر گرامی هم چند باری این آخر سالی رفتم اسکی! این بار آخری که حسابی راه افتاده بودم اما بدیش این بود که نه که حساسسسم!!! پوستم بدجور میسوزه، دقیقاً کباب میشم!! بعدش هم پوست صورتم کنده میشه!!!! هیچ کی اینطوری که من میسوزم نمیسوزه. تمام کرم ضد آفتاب رو خالی کردم رو صورتم اما اگه شما پشت گوشتون رو دیدین من هم تاثیر این کرم رو دیدم. هر کی هم یه تزی راجع به صورتم میده مامانم چون خیلی لطف داره میگه شکل داهاتی ها شدی،‌دوستم اومده خونمون میگه سارا خواستی عروسی کنی دو روز قبلش برو اسکی خیلی بهت میاد قشنگ سوختی! اون یکی دوستم میگه باز که تو خودت رو این شکلی کردی. خلاصه که بین علما اختلاف افتاده اما ایناش مهم نیست مهم اون لذتیه که وقتی از اون بالا با سرعت میام پایین ولی آخرش زمین نمیخورم و یه ترمز قشنگ میکنم، بهم دست میده.

اِنی وی! امسال که تموم شد. میخوام سال دیگه سال بهتری داشته باشم. همین جا به خودم قول میدم که این اتفاق بیفته. برای همه تون هم سر تحویل سال آرزوهای خوب خوب میکنم. هپی نیو یر...

Thursday, March 16, 2006

به کجا چنین شتابان؟؟

سیاستهای داخلی:

روش آقای احمدی نژاد برای ایجاد انگیزه در مدیران دولتی در نوع خودش واقعا بی نظیره:

خطاب به مردم: اگر مدیری کارش رو درست انجام نداد، و به انتقادات شما جواب درست نداد، به خودم بگید، فلان و فلانش میکنم..... !

شما رو به خدا اون مدیر دیگه جرات داره دست به ریسک بزنه؟ اون مدیر میتونه جلوی کارمنداش و مراجعه کنندگان اقتدار داشته باشه؟ خوبه با به روی کار آمدن آقای احمدی نژاد، درصد زیادی از مدیران دولتی از کار برکنار شدن!

**سیاستهای خارجی:

آقای آصفی برمیگرده به جک استراو، یکی از مهمترین افرادی که خط مشی سیاسی دنیا رو مشخص میکنه میگه: مخش هنگ کرده، چرت و پرت میگه!

Tuesday, March 14, 2006

فضل پدر

الیوم که طبق عادت معمول و سرنوشت محتوم، مشغول محاسبه دیون و بدهی ها بودیم و بین دخل و خرج وساطت می کردیم بل به ملاقات جمال بی مثال یکدگر نائل شوند و دیون سه برج بعد را به عایدی پنج برج بعد و هشت را به نه حواله میدادیم و از این قسم امور زَخرَف... به ناگاه یاد آوردیم حکایتی را که ابوی گرامی روزگاری حکایت کرد از جد بزرگوار این حقیر ، مرحوم حاج میرزا علی، که آن مرحوم مغفور در سنه ای اندر سنوات دهه بیست خورشیدی قصد زیارت عتبات عالیات و تشرف به حج کرد. چون بهر این قصد خرج گزاف بود و اشرفی به قدر کفایت موجود نبود عزم کرد بر فروش اموالی از اموال غیر منقول، در این میان قرعه بر قطعه زمینی اوفتاد در بلادی بس دور و خارج از شهر و جزو شمیرانات "دیباجی" نام! پس قریب به دو هزار متر زمین فروخته شد به قرار بیست هزار تومان که در این میان چهار هزار تومان خرج سفر و مابقی صرف خرید ملکی بغایت نیکو در بلاد مترقیه و شمال شهر طهران حول و حوش "دروازه شمیران"!

این حکایت یادآور شد و در پس آن موارد زیر به ذهن حقیر وارد :
- این که نقل شود "از فضل پدر تو را چه حاصل " جمله ایست در غایت درستی! که فرزندان ( و به طبع آن نوادگان) نه از فضیلت حج آن مرحوم بهره ای دارند و نه مالی از بهر زمینی در دیباجی ( گر ملک هم اکنون نیز بود! بسی برج علم کرده بودند و خود و فرزندان را کس نبود یارای تکانیدن حتی به توپ! تا هفت پشت)
- بسی فیض بردیم از بهر تورم! که مالی در نیم قرن پیش کفایت ابتیاع دو هزار متر زمین بوده و اکنون یک من و نیم گوشت! و مالی که باعث واجب شدن حج میگردیده اکنون بهای خرید ملاعبیست "تدی بیر " نام!
- حاج میرزا علی مال نیاندوخت بهر امور دنیوی! مال را نهاد در راه سفر آخرت! تو نیز بیهوده به خلف خود فیض مرسان! مال را صرف زندگانی خود کن ( هر گونه که صلاح دانی) و از حال دست داده فیض ببر!
کفایت کتابت، در پناه حق

Sunday, March 12, 2006

!!

مامانم اومد تو اتاق منم خودم رو به خواب زدم! آخه چند روز بود هی میگفت اطاقت رو جمع کن منم هی محول میکردم به یه ساعت دیگه و این یه ساعت دیگه ها کشیده بود تا امروز. منم خودم رو به خواب زدم که باز مامانم نگه اینجا چرا این ریختیه؟ سگ با صاحابش گم میشه!!
مامان جان هم که انگار دیده بودن حریف من نمیشن خودشون دست به کار شدن و مشغول تا کردن کوهی از لباسام از روی صندلی کامپیوتر بودن!
بعد یهو مامان گفت: اااَ! یه لباس مشکی هم که اینجاست؟
من هر چی با خودم دو دو تا چهار تا کردم دیدم لباس مشکی اونجا ندارم. کلاً دو تا لباس مشکی دارم یکیش رو مطمئنم تو کمده اون یکیش هم تمیز نبود، گذاشته بودم شسته شه، این دیگه چی بود؟
یواشکی از زیر پتو یه نگاهی به لباسی که تو دست مامان بود انداختم و :
مااامااااااااان! اون مانتومه!!!!!!!!!!

Friday, March 10, 2006

آب و نفت

يك استاد داريم كه نميدونم چجوري همه چيز رو به هم وصل ميكنه. در كل آدم جالبيه. مثلا معلوم نيست چجوري از چهار تا سيم و 2 تا مقاومت وسطش ميرسه به آيات و قرآن و تفاسريش.
امروز هم به همين صورت رسيديم به بحث نفت. ميگفت الان آب از فرانسه توي مغازه ها هستش كه قيمت يك ليتريش هست حدوده يك دلار. حالا 220 تا (اگه درست يادم باشه) از اين ها رو بايد بريزي تا بشه يك بشكه آب. يعني ميشه بشكه اي 220 دلار، نه 200 دلار، نه 100 دلار. اما ما نفت رو خيلي خوب ازمون بخرن بشكه 50-60 بفروشيم. تازه سر هر سنتش هم كلي دعواست. يعني قيمت آب از نفت ما بيشتره! بعد اگه ما بخواهيم كه قيمتش رو افزايش بديم همه (خارجي ها رو ميگفت، به خصوص انگليس) ميريزن سرمون كه قيمت رو نبريد بالا، براي چي زيادش ميكنيد و فلان و بهمان...

خودش حرفش اين بود كه ما بريم بعدا يك كاره اي بشيم و حقمون رو از اين خارجي ها بگيريم. مثلا بگيم ما هر بشكه نفت رو ميديم 500 دلار، نه اصلا 1000 دلار. مي خواي بخوا، نمي خواي برو. به درك!

خود ايشون در زمان مهندس موسوي، وزير كشور بوده (تا اطلاع ثانوي). من يادم رفت ازش بپرسم كه چرا خودشون اين كار رو نكردن. من توي ذهنم يك عددي مثل 4 دلاره در اون زمان. البته خيلي بچه تر از اين حرفا بودم كه بفهمم نفت چي هست.
البته اگه تحريم بشيم اين اتفاق خواه، ناخواه برامون اتفاق ميوفته. اما راجع به تحريم بايد جداگانه صحبت كنيم.

Thursday, March 9, 2006

ضد تبلیغ!

اگه شب عیدی دلتون جنس ارزون و به صرفه می خواد، و تا به حال اقداماتتون اثری نکرده حتما یه سر به این مجتمع تجاری نارون بزنید....

Sunday, March 5, 2006

قربانی

- یه استادی داشتیم توی دانشگاه که می‌گفت " زندگی مثل فوتباله، از این جهت که توی هر دو عدالت به معنای ایده‌آلش اجرا نمیشه مثلا یه تیمی خیلی بهتر بازی میکنه ولی گل میخوره یا عدالت حکم میکنه اون که بهتر بازی میکنه بازی رو ببره ولی همیشه اینطوری نیست"
-  فرض کن یه پسر خوش تیپ و بگی نگی دختر کش هستی، فرض کن کارت پیاده کردن مخ جمعیت نسوان به صورت شبانه روزی هست، کارت اینه که چنان مخ طرف رو بزنی که بیچاره فکر کنه یک دل نه صد دل عاشقشی،   فرض کن طرف هر دختری که میری انگار که صاعقه خورده باشه جذبت بشه، فرض کن با این دخترها یه سه چهار ماهی رو خوش بگذرونی و بعد که دیدی قضیه داره جدی میشه بزنی زیر همه چی.
حالا فرض کن توی این دخترها یه شقایقی پیدا شده که وقعا ازش خوشت میاد، میبینی قضیه داره مثل قبلا جدی میشه ولی دیگه نمیخواهی بزنی زیر همه چی.....
حالا که خودتو جای این پسر گذاشتی فرض کن طه که رفیقته یه روز زنگ بزنه بهت و تو با بغضی که لبِ لب مرز شسکتنه بگی :" طه شقایقم مرد!"
اِ!؟!چی شده؟! شقایق توی اتوبان قم تصادف کرده و کسی توی ماشین چیزیش نشده الا این بنده خدا که پرت شده وسط اتوبان و .....
خب! گهی پشت به زین و گهی زین به پشت! ولی عدالت.....؟

Thursday, March 2, 2006

دندون

يه قسمتي از گذشتم هست كه مي خوام پاكش كنم؛

" پس از امروز مهار رفتار را به دست گير،آنچه دل مي خواهد به عقل ده تا ازصافي آن عبور كند اگر رخصت و اجازت داد كه به فعلش برسان و گرنه آن را رها كن كه بدي از تو جدا شود"

و مهار رفتار را به دست گيرم!

فكر كن آدم دل و بده دست عقل! نمي دونم چي از آب در مياد... ولي هرچي از آب در بياد ديگه برام خيلي فرقي نمي كنه! يعني مجبورم كه برام فرقي نكنه. بلاخره دارم عاقل مي شم!
نشون به اون نشون كه 4 تا دندون عقلم هم،‌ همه با هم در اومدن!

*
اولين حاصل دسترنج زندگيم رو هفته پيش دريافت كردم.البته هنوز نقدش نكردم!
مثل اينكه خيلي زودتر از چيزي كه فكر مي كردم افتادم تو سراشيبي، يا به قولي سر بالايي هايي زندگاني.


پ.ن: نوشته شده حدود يكي دو هفته قبل

Sunday, February 26, 2006

بچه استاد!

چه قدر یه استاد دانشگاه میتونه ضعیف باشه بخواد با دانشجو آخر ترم سر نمره تسویه حساب بکنه! (استاد حسابرسی خودم رو عرض میکنم.)
توی طول ترم هم دقیقا مثل یه بچه 5 ساله با دانشجوها (یکیش من) لج بازی میکنه! وسط کنفرانس من هی عین بچه میپرید وسط حرف و سوال میکرد. منم که مثل یه استاد کارکشته و با سابقه به درس مسلط نبودم، (حق رو نا حق نمیکنم و الکی از خودم تعریف کنم) رشته کار از دستم در میرفت و مجبور بودم به نوشته ام نگاه کنم که ببینم کجا بودم. (البته سوالات مسخرش فقط سر کنفرانس 2/3 نفر بود.) آخر ترم هم برگشته به من 10 میده. من این ترم همه نمره هام بالای 15 بود (جز حسابرسی).
وسط ترم بود که کاری برام پیش اومد و مجبور شدم زودتر برم خونه، گفتم استاد اجازه میدید من نیم ساعت آخر کلاس رو زود تر برم؟ فرمودند بله. جلسه بعد دیدم که غیبت زده!
خداوکیلی 2 تا چیز خیلی توی دانشگاه بده! اول استاد بی سواد دوم استاد بچه!

Friday, February 24, 2006

فارسی را پاس بداریم

منظور از حرمین شریفین امامین عسکریین، که اینقدر توی رادیو وتلوزیون میگه، حرم امامان شریف عسکری هست؟
فارسی را پاس بداریم فقط مال انگلیسی ست؟
چه لزومی داره که سعی کنیم همه جا خودمون رو عرب جا بزنیم؟؟؟؟
**نمیدونم چی شد خودش یهو درست شد.

Wednesday, February 22, 2006

Jack

اَه! میگن نکرده کار رو نبرین به کار! یه چیزی میدونستن دیگه!! انگشت حلقه دست راستم رو با در حلب روغن بریدم. خونش هم بند نمیاد، به هر کی هم نشون میدم میگه اوه اوه این روی بند انگشتت بریده شده هی انگشتت رو باز و بسته میکنی خوب نمیشه!!! حالا من فردا خونه دوستم دعوتم باید برم حموم اما این خونش بند نمیاد. حالا من چی کار کنم؟!

اصلاً من کلاً هر جاییم زخم میشه به یادگار (!) برام باقی میمونه، جاش خوب نمیشه. الان روی ساق پام و روی مچ پام و روی اون یکی ساق پام و روی انگشت اشاره و انگشت کوچیکه دست چپم جای زخم دارم. یکی ندونه فکر میکنه زخم شمشیر بوده که اینطور جاش مونده.

حال میکنم اصلاً دلیل مهمونی فردا منم! زنگ زده میگه اگه تو میای که زنگ بزنم فلانی و فلانیم بیان، اگر هم نه که هیچ کنسل! فردا به جاش میرم آموزش پرورش بعد هم نظام وظیفه بعد هم آرایشگاه بعد هم ... ( نه، جون من حال کردین؟ یه چیزی تو مایه های نماز ستون دین است!!!)

پ.ن: دیگه دوستتون ندارم! چرا برام کامنت نمیگذارین؟

Saturday, February 18, 2006

Echoes

بدون حرف اضافه عرض کنم که من با این    آهنگ خیلی حال می‌کنم خواستم شما هم اگه حالشو دارین گوش بدین ( مخصوصا از دقیقه دوم به بعد )
یا حق
--
بعد التحریر الاول : طرز دانلود برای عزیزان نابلد : اول یه صفحه جلو شما باز می‌شه که میپرسه با Free حال می‌کنی یا با Premium شما هم از خودمونی !! پس میزنی Free بعد میفرستت به صفحه بعد یه بیست سی ثانیه صبر می‌کنی و تبلیغات می‌بینی ( این بنده خدا ها آخه وب سایت صلواتی که راه ننداختن دخل و خرج باید جور شه) بعد هم دانلود و التماس دعا!

بعد التحریر الثانی: اونایی که به گیتار برقی حساس هستن واینا... تا شنیدن نگن پیف پیف و فرت قطع کنن، حوصله کن برادر! صبر داشته باش خواهر!

Panzon

در بحر علم و دانش و درس خوندن و اینا فرو رفته بودم آقا چه فرو رفتنی! حواسم به همه جا بود الا کتاب مذکور. نه که صدای تلوزیون طبق عادت معمول از حد طبیعی یه مقدار زیادی فراتر بود ( این موضوع اصلاً استثنا نداره حتی اگه هیچکی هم پاش نباشه!) صدای ناناز مجری تلوزیون ناگهان گوشم را نوازش داد. خلاصهء حرفش این بود که اگه انگشتاتون رو دور مچ حلقه کنید اگر انگشت میانی وشست روی هم قرار بگیرند جثه اتون ریزه، اگه به هم مماس شن متوسطه اگه از هم فاصله داشته باشن بزرگه. حالا من به خیال اینکه الان یه دو سه سانتی بین انگشتام فاصله میوفته این عمل رو انجام دادم و در کمال حیرت و ناباوری دیدم که نه تنها فاصله نداره بلکه چیزی حدود یه بند انگشت هم روی هم قرار میگیرن! فکر کردم لابد انگشت رو عوضی گرفتم، هی از اینور دستم شمردم از اونور شمردم دیدم نخیر وسطِ وسطِ!! جل الخالق! دوباره به هوای خطاهای انسانی من جمله خطای دید و لرزش دست عملیات رو تکرار کردم، فاصله بیشتر که نشد هیچ کمتر هم شد. بعد رفتم جلو آینه خودم و برانداز کردم بعد دوباره مچ گرفتم افاقه نکرد. به مامان گفتم در جواب فرمودند: خوب مامان جان تو ریز نقشی!
بعله! اینطوریا بود که ما هم جزو ریز نقش ها بر خوردیم!!

پ.ن1: حالا من اینو نوشتم فکر نکنید الان با چه غول بی شاخ و دمی طرفید. خودم به این نتیجه رسیدم که انقدر منو با مونا مقایسه کردن و گفتن تو تپل تری به خودم هم تلقین شده که آره خیلی تپلم وگرنه 54 کیلو که دیگه این حرفا رو نداره!

پ.ن2: جان من! هرکی تونست بگه تایتل این پست به چه معنی ه، قول میدم یه چیز الکی و بی ربط نباشه، هر کی بتونه اممم... خوب حالا هر کی بتونه اممم.... چمیدونم بگه بقیه هم یاد بگیرن! در ضمن به من هم دماغ سوخته داده شدید چونکه ... حالا چونکه اش بماند!

Tuesday, February 14, 2006

ولنتاین؟زرشک!!

امروز هر سوراخی می‌چپیم! ( سوراخ = وبلاگ) هی صحبت از ولنتاین و روز عشاق و .... این حرفاس!من نمیدونم تخم این ولنتاین کوفتی رو کی تو دهن این مردم شکوند! ولنتیان کدومه؟ جمش کن این سوسول بازیا رو بینیم با!!گل بگیرن قلب اون عاشقی رو که یه سال معطل روز ولنتاین باشه تا شکلاتی، گلی، کارت پستالی چیزی بفرسته واسه دلبر که یعنی آره ! ما هم هستیم! زیر پاتو نگاه کن!
اصلا  عشق کدومه تو این دوره زمونه! گذشت اون زمونه‌ای که ملت تب میکردن واسه هم دیگه! گذشت اون زمونه‌ای که مثنوی هفتاد من میشد شرح عاشقی  گذشت اون زمونه‌ای که عاشق بدبخت می‌سوخت تو آتیش عشق! عشق کدومه بابا خدا پدرتو بیامرزه!مردم این دوره زمونه  ده  تا کارت تبریک و ده  تا جعبه شکلات رو در بیست جهت مخالف برای معشوق‌های مختلف می‌فرستن! میپرسی چرا ؟ میگه آخه عاشق هر شصتاشونم!


اطلاعیه

به استحضار می‌رساند اخیرا در قسمت نظرات این محفل، نظرات شخصی به اسم سوسن کوهی مشاهده می‌گردد که هنگام مراجعه به محفل ایشان، پرشین بلاگ ما را به کمیسیون 404 ارجاع می‌دهد.
از آنجا که در قاموس گردانندگان این محفل  سر نزدن به محفل دیگرانی که به این محفل قدم رنجه‌کرده‌اند بس ناشگون و خلاف ادب گماشته شده در مرام این جمع نگنجیده و نخواهد گنجید! لذا از نامبرده استدعا داریم سریعا نسب به این موضوع رفع ابهام نمایند
با تشکر
(اینا همه یعنی ای سوسن کوهی!! بس که زدیم رو این لینکت و گفت Page Not Found اشکمون دراومد! جون هر کی دوست داری این لینکتو درست کن!)

Wednesday, February 8, 2006

يا اباالفضل

فاش مي‌گويم و از گفته خود دلشادم
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

طاير گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
که در اين دامگه حادثه چون افتادم

من ملک بودم و فردوس برين جايم بود
آدم آورد در اين دير خراب آبادم

سايه طوبي و دلجويي حور و لب حوض
به هواي سر کوي تو برفت از يادم

نيست بر لوح دلم جز الف قامت دوست
چه کنم حرف دگر ياد نداد استادم

کوکب بخت مرا هيچ منجم نشناخت
يا رب از مادر گيتي به چه طالع زادم

تا شدم حلقه به گوش در ميخانه عشق
هر دم آيد غمي از نو به مبارک بادم

پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک
ور نه اين سيل دمادم ببرد بنيادم

---------------------------

*اين رو هم خواستيد گوش كنيد.(مربوط به حضرت علي اكبر)

*اين رو هم بگم كه گرچه اين شعر رو حافظ گفته ولي به غير از يكي دوبيتش به نظرم از بهترين زبان حال هاي حضرت عباس ميتونه باشه.

*اين رو هم بگم كه اين كه چند وقته خبري از من نيست براي اينه كه خيلي از وبلاگ زده شدم. نه از وبلاگ خودمون، كلا از وبلاگ.شايد اين پست يك شروع دوباره باشه.

*بالا خره آپلود شد. 2 تا روضه كوتاه هست از مهدي سماواتي:
اين كه مربوط به حضرت علي اكبر هست. اين كه مربوط به حضرت عباس هست.

Monday, February 6, 2006

رویا خودِ بیداریه

می‌گویند یکی از صاحبان کرامت در عصر حاضر، که دیده بصیرت هم داشته به زیارت امام رضا می‌رود. بعد از زیارت از او می‌پرسند چه دیدی؟ جواب می‌شنوند " مشتی کلاغ و لاشخور که بر مرداری نشسته و با هم بر سر مردار دعوا می‌کنند".
فکر نمی‌کنم این قضیه در هنگام عزاداری برای امام حسین فرق چندانی داشته باشد. شکی نیست که عزاداری در سوگ سالار شهیدان اگر نگوییم واجب، حداقل احترام به کسی است که چهار ده قرن پیش "آزادیخواه" بوده. اما این همه تحریف؟ این همه خرافه؟ این همه سنت ناپسند؟
تیغ وعلم که دیگر همه می‌دانند نشاندهنده صلیب است. سه تیغه ( یا کلا تعداد فرد تیغه) بودنش هم که شخصا من را به یاد " پدر، پسر و روح‌القدس"می‌اندازد. همه می‌دانند ولی گنده لات محل اگر زیر علم بیست و هفت تیغه کمتر برود کسر شان است! گنده لات شرمنده نوچه شود؟ اصلا! ابدا!
قمه زدن ( که خوشبختانه تا حدود زیادی منسوخ شده) که هیچ ربطی به فلسفه قیام امام حسین ندارد. ( هیچ وقت منظره آن وانت سفید که یک مشت آدم از حال رفته به کناره‌هایش تکیه داده بودند و خون شره شره از بدنه وانت می‌ریخت از ذهنم پاک نمی‌شود شاید "العلم فی الصغر کان النقش فی الحجر") ولی هستند آدمهایی که از قول خودشان شنیدم:"من اگه روز عاشورا قمه نزنم اصلا این فرق سرم خارش می‌گیره!"
شام امام حسین هم که داستانی به تمام معنا تاسف انگیز! قبول! شام تبرک، شام بیمه امام حسین، اما این طور؟ درون اماکن عزاداری( مسجد، تکیه، ...) از اذان تا چند ساعت بعد که سخنرانی و مداحی دارد، عزادار هست اما ازدحام واقعی وقتی است که بحث شام شروع می‌شود! بیرون محل غلغله!!! طوری که عزادار بی‌نوا زیر دست و پا له می‌شود!! خب پدر نامرد!!! نمک می‌خوری نمکدان می‌شکنی؟
فقط شام؟ به خاطر تبرک؟ پیش قاضی معلق بازی؟ تبرک؟ یا مفتی؟ اگر تبرک چرا دو تا ظرف هم میزنی زیر بغل؟ ( البته همه مهمون امام حسین هستن، هر کسی رو بخواد دعوت می‌کنه به من و تو هم ربطی نداره)
خلاصه!! داستان بوسیدن گلوی برادر... دروغ! داستان سر بریده جلوی فرزند داغ دیده... دروغ! داستان عروسی حضرت قاسم.... دروغ! پیرزن در آب فرات... دروغ!! این همه حاشیه؟ خرافه؟ برای چیزی که نفس حقیقتش به اندازه کافی در وجود همه فریاد می‌زند!
همین :" اگر دین ندارید لا اقل آزاده باشید" کافیست تا یک دنیا را زیر ورو کند! اونوقت چسیبیدیم به حواشی. بریم سراغ "چرایی" عاشورا! امام حسین از اینکه ما به اسمش شام ندیم غمی ندارد. از یاد رفتن اون چیزهایی که به خاطرش قیام کرد فکرمی‌کنم خیلی بیشتر ناراحتشون کنه.
**
پی نویس: می‌دونم، این حرفا که زدم خیلی به گروه خونیم نمی‌خوره اما رو دلم مونده بود،درست یا غلطش رو نمیدونم اما باید می‌گفتم! من هم خیلی "چرایی" عاشورا رو نمیدونم ولی خیلی دوست دارم برم دنبالش. از "حماسه حسینی " مطهری هم باید شروع کنم ( اگه اینرسی بذاره!)

Saturday, February 4, 2006

Pyjamas Party

من خسته و سر خورده از این دنیای دون قصد داشتم برم موهام رو کوتاه کنم و کنج عزلت برگزینم! اتفاقاً دوستان هم لطف کرده بودن چند تا آدرس بهم داده بودن .... اما! اینکه خدا چه چیزی رو برای آدم مقدر کرده بسی فراتر از این جنگولک بازیهاست!

و اما بشنوید از بقیه داستان:

دیروز دخترخاله نازنینم بواسطه بین التعطیلین* و اینکه ما همه دانشجو هستیم و همه دانشگاه میریم و اوصولاً آدمهای باکلاسی هستیم و تازه تعطیلیه بین دو ترم هم داریم اومده بود خونه ما ( راستی ما خونه هم داریم!) که خلاصه "اینجوی دِ تایم" و اینا( آخه ما استیودنت هم هستیم!) بعد شب شد و خوابیدیم و بعدشم صبح شد و بیدار شدیم. بعد یه میدون نزدیکیای خونه ما هست اونجا کار داشتیم، شال و کلاه کردیم و زدیم بیرون. بعد از اینکه اون کاره انجام شد، نه که نم نم بارون میزد و هوا به شدت دو نفره بود قصد کردیم که تا خونه پیاده گز کنیم.
همینجور که داشتیم تو راه میومدیم به یک عدد کیوسک از نوع روزنامه فروشیش رسیدیم بعد من یهو حس محبتم گل کرد برای آقا داداشم یه مجله فیلم از اون مشدیاش ( از اونا که چون ویژه نامه است 200 تومن گرونتره!!) خریدم. بعد اومدیم جلوتر به یه مغازه از نوع کتاب فروشی رسیدیم بعد من هی میگفتم ااااَ این کتابه رو هم داره، خلاصه یه نیگا به کیف پولم انداختم دیدم پول یه دونش هم نمیشه نتیجه ای که گرفتم این بود که یه ماه و نیم دیگه هم صبر کنم بعد یکیش رو برای تولد مونا بخرم بقیش رو هم کم کم بخرم دیگه. از جمله: راز داوینچی، کوری( اینو خوندم ولی از اون کتاباس که آدم باید خودش داشته باشه!)، غرور و تعصب، قاتل نابینا و اینا! بعد یه کم دیگه اومدیم جلوتر رسیدیم به یه مغازه از نوع خرت و پرت فروشی. بعد من دوباره محبتم گل کرد یادم افتاد مونا صد ساله میخواد از این جالباسیا که میزنن پشت در بخره ولی به همون دلیلی که من تا اون موقع کش سر نخریده بودم و این دلیل ژنتیکی تو خون ما هست پس حرجی به ما نیست، اون هم جالباسی نخریده بود و من براش یه دونه از اونا خریدم! بعد اومدیم جلوتر به یه مغازه از نوع داروخانه رسیدیم بعد من یادم افتاد که پروفن ام تموم شده یه بسته هم از اونا خریدم. بعد اومدیم جلوتر رسیدیم به یه دونه از این مغازه ها که تو ویترینش پر عینکه! عینکم رو دادم به اون آقاهه که شیشه اش رو عوض کنه چون که خیلی دیگه خش داشت و دیگه کم کم داشتم همه جا رو خاش خاشی میدیدم! شانس آوردم آقاهه بیعانه نخواست!! بعد هم برای حسن ختام از یه سوپر میخواستیم کرانچی بخریم ولی نداشت پس مجبور شدیم پفک لینا بخریم خدای نکرده دست خالی نریم خونه! ( شانس آوردم مغازه دیگه ای وسط راه نبود مثلاً فرض کنید آژانس مسکن!!!)
بعد که رسیدیم خونه یادم افتاد: اااااَ من کش سر نخریدم!

ولی ماجرا به اینجا هم ختم نشد....
.
.
.
.
.
.
.
.
.
( اینا پیام بازرگانیه وسطش بود)

آخرش اینجوری شد که عصری که مونا اومد خونه یه دونه برام خریده بود بعد من پیش خودم فکر کردم که ما چقدر ژنتیکی محبت هامون یهو قلمبه میشه! برای اطمینان خاطر ازش پرسیدم چی شد برام کش خریدی در جواب گفت برا خودش میخواسته یه چیز دیگه بخره چشمش افتاده و برای اینکه من دیگه کشش رو بر ندارم یکی برام خریده!!!


* اینجا مراد از بین التعطیلین همون تعطیلیه بین دو ترمِ ولی اینجوری خوشگل تره برا همین من هم همینجوری مینویسم!

Wednesday, February 1, 2006

Valentine

ببینید، خودم هم بهتر از شما میدونم که تا تولدم یه 6، 7 ماهی مونده اینم خوب میدونم که تا عید یه 2 ماهی داریم اما حالا نمیشه یکی به خاطر رضای خدا هم که شده برای منِ طفلکی یه کِشِ سر بخره؟!

آخه تقصیر من چیه که تو راهم از خونه تا دانشگاه و از دانشگاه تا خونه و از خونه تا کلاس زبان و از کلاس زبان تا خونه و از دانشگاه تا کلاس زبان و ( اممم نه! خوب این یکی برگشت نداره!) هیچ کش سر فروشی ی وجود نداره؟ خب آخه تقصیر من چیه که تنبلیم میاد راهم رو دور کنم برم کش سر فروشی پیدا کنم؟ به خدا خسته شدم انقدر از این کش قدیمیا که مثل نخ شده و دقیقه ای سه بار هم باز میشه زدم به کلم یا کش مونا رو ور داشتم و به هزار حیلت (!) یه جوری بستم به موهام که نفهمه ولی نصف روز که گذشته پس گرفته یا مثل درویشا موهام رو ریختم دورم بعد الکتریسیته شده بعد یه دونه از این کش قدیمیا که مثل نخ...

خلاصه که اگه این روند همینطور ادامه پیدا کنه میرم موهام رو یه طوری میزنم که حالا حالاها نیاز به هیچ گونه کش سر و گل سر و منجوق و ملیله (!) نداشته باشه!

آهان! تا یادم نرفته بگم که این اصلاً یک تهدید پوچ و توخالی نبود.

Monday, January 30, 2006

خود سانسوری خفیف

قصد کرده بودم اینجا یه چیزی بنویسم:
اول گفتم یه سری سوالات خنده دار طرح کنم، بعد به نظرم کار لوسی اومد.
بعدگفتم یه آهنگی رو که باهاش حال میکنم یه جایی آپلود کنم که بقیه هم بشنون. حتی حجمش رو کم هم کردم که برای دانلود مشکلی پیش نیاد ولی همینکه خواستم آپلودش کنم به ذهنم رسید دلیلی نداره بقیه هم خوششون بیاد درنتیجه منصرف شدم.
بعد از اینا گفتم یه خورده غر بزنم، از ترافیک و این چیزا بگم یا غر بزنم به روابط کم رنگ آشنا و فامیل، بعد دیدم خودم هم حس شنیدن غر غر ندارم چه برسه به بقیه، منصرف شدم!
--
پی نویس :
اول- " من همش از خودم حرف میزنم توهم همش از خودت، در صورتی که من باید از تو بگم و تو از من!"
دوم- " اگه از دریا خوشت نمیاد...اگه با کوهستان حال نمیکنی... اگه از شهرهای بزرگ هم خوشت نمیاد...خب... پس برو بمیر!!"
( هر دوتاشو از یه جایی کش رفتم فکر نکیند این جملات قصار از خودمه!)

Tuesday, January 24, 2006

enough is enough

جدیداً، اصلاح می کنم، یعنی از وقتی که فیلم Revenge رو دیدم تمام نظریاتم رو راجع به براد پیت و جانی دپ پس میگیرم. آخه من چمیدونستم کوین کاسنر انقدر هلوء!!! ( البته نا گفته نماند آنتونیو باندراس همچنان جایگاه خودش رو حفظ کرده)

Friday, January 20, 2006

ياد

هر كاري مي كنم برم سر اين پايان نامهِ و اين كاراي آخرشم تموم كنم نميشه.يه بند وقت هدر ميدم الانم كه دارم اينا رو سر هم مي كنم.
ديگه چيزي نمونده به طرفت العيني رسيديم ترم 8.
اين ادميزاد هم موجود عجيبي ِ وقتي ترم 1 بودم هي حسرت مي خوردم به ترم 8 اي ها حالا كه رسيديم ترم 8 يه بند حسرت مي خورم به حال ترم يكي ها!
اصلا دوست ندارم تموم بشه.حس مي كنم حيلي چيزا رو از دست ميدم...
يادش به خير.اكثر دوستام فارغ التحصيل شدن.سعيده فاطمه فضيلت زهرا.الان من موندم و ساره كه اين ترم ميريم ،فاطمه و زهرا هم ترم ديگه
خدا رو شكر مي كنم از بين اون همه آدم تودانشكده اين ها رو به من نشون داد و با من دوستشون كرد.
يادش به خير روزايي كه جمعه ها صبح جمع مي شديم دانشگاه تهران.مثلا جلسه داشتيم.فرارمونم اين بود كه اين جلسه در هيچ شرايطي ترك نشه و تا هميشه ادامه داشته باشه!ولي خوب نشد ديگه مثل خيلي ديگه از كارهايي كه مي خواستيم بكنيم و نشد!
ياد تشكيلات بسجمن و سر دستش زهرا! آقا چه آبرويي كه نبرد از ما اين زهرا خانوم .نبودي ببيني چه جوري مخ ما رو زد!
ياد همه فعاليت هاي بيخود و با خود فرهنگي .ياد جمع هاي دانشجويي كه همه از انتهايي ترين نفاط حلق و ريه فرياد ميزدن! و شعار ميدادن !ياد 16 آذر 2سال پيش .به چه بدبختي كه نرفتيم تونگهبانه هيچكسي رو نميذاشت بره تو.آخرشم گير داد به يه پسره كه تو مسئول اينايي!!اونم قبول كرد و ما مثلا به اعتبار اون رفتيم تواگه بعدا خطايي كرديم برن بيچاره رو بگيرن!
ياد اردو جنوب هايي كه رفتم مخصوصا اون اولي كه همه با هم بوديم وبرا همين خيلي خوش گذشت.شب اولي ما ها جا نداشتيم هيشكي هم حاضر نبود بهمون جا بده آقا چقدر كه اون شب نخنديديم يادمون به خير!
ياد اردوي شمال.عجب اردويي شد از فرط بي امكاناتي!
ياد اردوهاي فم جمكران.هر كدوم يه جور خوش گذشت. اون اولي به خاطر اينكه بازم همه با هم بوديم.ولي اون دومي... واسه شب قدر مي خواستيم بريم مسجد جمكران و حدود ساعت 3 هم بايد بر مي گشتيم تا به سحري برسيم.ولي اين حاج آقاي مسجد رفته بود بالاي منبر و پايين هم نميومد(فكر كنم برادر پناهيان بود)اين دل منم مثل سير و سركه مي جوشيد ميترسيدم مجبور بشيم بدون قرآن سر گرفتن بريم. هيچي هم از دعا نمي فهميدم فقط كلمه ها روتكرار مي كردم و خدا خدا مي كردم بعد يهو انگار كه از دل ما با خبر شدن ويه نامه ايي دادن به حاج آقا كه بسه و دير شده و ملت خسته شدن و از اين حرفا.اونم شروع كرد كه ياد اونوقتايي كه از شب تا صبح دعاي كميل و چه و چه رو مي خونديم و همه چقدر باحال و اينا بودن بخير...
هي خلاصه يادش به خير انگار بد جوري دارم ميافتم تو سرازيري زندگي!

Tuesday, January 17, 2006

unhumprie

بعد از این چند روز که خوب مسلماً روزهای خوبی نبودن فقط یه خبر بود که میتونست انقدر خوشحالم کنه. بله، دوست عزیزم بالاخره عقد کرد! این که میگم بالاخره، برای اینه که جریان داره و البته جریاناتش نه تو یه پست نه تو دو پست نه تو ده پست جا نمیشه و در ضمن نه من حوصله تایپش رو دارم نه شما حس خوندنش رو و مهم هم نتیجه است که بالحمد والمنه به نتیجه رسید. و البته از قِبَل این موضوع ایشون به اتفاق همسرشون(!) بنده رو به یک عدد پیتزا در یک پیتزا فروشی شیکان در یک محل جینگال دعوت کردن و البته داماد بنده خدا فکر کنم پولش ته کشیده بود برا خودش همبرگر خرید که البته به من کوچکترین عذاب وجدانی وارد نشد، میخواستن اصرار نکنن!

خلاصه که ایشالا عروسی دوستای شما!

متولد آبان

در مجله فخیمه ای ( باور بفرمایید مجله درپیتی و اینها نیست) چندی است اشتغال به تفال حافظ حاصل شده و فالی برای متولدین ماه_های سال چاپ می کنند. از قضا ما را نگاهی اوفتاد بر آن . تفال میخواندیم و تا سطور آخر انگشت به دهان حیرت گرفته بودیک که عجبا حافظا!!! چه کردی!! به حق بر هدف زدی!! تا آنگه که در سطر آخر تفسیر بخواندیم " شما باید به متولیدن ماه آبان بیشتر لطف کنید(خاطرم نیست بل گفته باشد محبت کنید! یا اینکه توجه کنید مع هذا توفیری نباشد!) هر چه به" سی پی یو" مبارک فشار آوردیم که این متولد آبان کیست که به او کم لطفی میکنیم، مرید حاصل نشد! دست استمداد به اهالی بلاغستان! دراز کردیم بل ما را از خماری بیرون کشند و سر منزل مقصود بنمایانند! ان شا الله.
در آخر روی سخنم با تو است ای آبانی!! که هستی؟ کجا هستی؟ مدیونی اگر باز نگوویی!!
--
تحت التحریر الاول: شرمنده شدیم از باب تحقیر جماعت شیر خر و شیر خور، پوزش! ( هر چند جوالدروز جان! منزل ما گر بالای گلستان ملت هم که باشد، همسایگانِ در صفوف هم از سنخ ما هستند!!نیازی به سوبسید ندارند! ما همسایگان خود بگفتیم و الا کیست که نداند هستند مردمانی نیازمند به این حلیب).
تحت التحریر الثانی: بیاد دارید رفیق شفیقی داشتم "شپش قاپ بدست" نام؟ نظر دهید اندر باب بازگرداندن او به بلاغ
تحت التحریر الثالث: سلسه مباحث تستهای تُست مدرن جدید نیز در راهند! حیف که چشمه طراحی سوالمان اندکی خشکیده!

Sunday, January 8, 2006

ملت صف پسند

یکی از اموراتی که همواره ما را به تفکر و تعقل وا می‌ دارد، همانا دیدن مردمانی است در هنگام گرگ و میش هوا، اندر صف طویل "حلیب السوبسیدیه" ! آن مردمانی که خواب بر خود حرام کرده‌اند و از این رو هوش به سر ندارند! چنانکه از ایشان نامشان را پرسی خواهند گفت:"فضولی؟"! گه گاه این صف تا صلات ظهر و بعد از آن نیز برقرار است.
بنده حقیر سراپا تقصیر سه علت یافتم به عقل ناقص خود که معلولشان این صفوف طویل و بهم پیوسته آحاد مردم است به قرار زیر:
-بیکاری؛ چه مایه اشتغالی از این بالاتر برای پیر مردان و پیر زنان بیکار!؟ آنان که نه کاری از برایشان است و نه باری بر دوششان. حال که می خواهند در خانه جلوس کنند و سیر دیوارهای بیت کنند یا گل و بوته فرش را شمارش، چه بهتر که عضلات مبارک تکان داده و در این صف طویل قرار کنند که بلکه هم اقتصاد اهل بیت مددی باشد هم اندکی از مخ جنس مقابل(از نوع فرتوت!) را تیریت کنند!!
-فقر مفرط؛ آنان که محتاج نان شبی هستند وفی الحال اگر این حلیب به ورید آنان "آنژکسیون" نشود جا به جا در صف سقط میشوند! یا اینکه چنان محتاج مال دنیا هستند که به خیال خود با این صرفه جویی مالی بدست آورنده بادآورده و ثروتی چنان هنگفت که هرکس بیند با خود گوید:" به یقین ثروت بسی والاتر از علم !"
-قلت قوه عقلیه؛ کدام شیر پاک خورده‌ای است که این شندر قاز! به کارش نیاید ولی به خاطر تهیه ماست و دوغ و خلاصه رقابت با کارخانجات لبنی وطنی! خروس خان منزل را ترک کند به قصد حلیب؟ مگر او که قوه مجنونیه‌اش بر قوه عقلیه‌اش غلبه کرده!
بعد از آن اندیشیدم که دسته دوم نیز اندکی به دسته سوم تعلق دارند ازیراک عقلی به سر مبارک بود به جای نصف روز پوکیدن در صف خیابانها پویش میکردند و دستی دراز! به حق درآمدی بس بیش نصیب شود!
بعد از آن خدای عزوجل شکر بسی کردم! که بار پروردگارا شکرت! نه آنقدر پیر و به درد نخورم که جنباندن در صف به از تلپ شدن در بیت و نه فقیرم به مدد شیخ(قربانه و فدایه!) که محتاج نیم دینارحلیب السوبسید و عقلی در سر دارم خورده هوشی، سر سوزن ذوقی،( پس چرا نه اهل کاشانم نه پیشه ام نقاشی ندانم!)
علی ای حالٍ منتظر شنیدن دیگر علل این صف طویل هستم.
به سلوک دراویش:یا حق!

Friday, January 6, 2006

Untitled

*ان رحمتک اوسع من ذنبی*
تاحالا به معنیش فکر نکرده بودم! الآن که میفهمم چی میگه، کلی امیدوار میشم. البته نه اینکه فکر کنید با استناد بهش هرکاری دلم میخواد میکنم ها!!

Wednesday, January 4, 2006

مجنون

در چند ماه اخیر ( که یکیش هم از قضا همین چند روز پیش بود) دو نفر که هیچ ربطی هم به هم ندارن رنگ چشم های اینجانبه رو عسلی تشخیص دادن ولی من هر چی جلو آینه چشمام رو از زوایای مختلف، تو نور عادی، تو نور خورشید، زیر نور ماه، زیر نور لامپ فلور سنت یا به قول خودمون همون مهتابی، زیر نور لامپ های کم مصرف و پر مصرف و خلاصه انواع نورهای قرمز، نارنجی، سبز، زرد، آبی، نیلی، بنفش نگاه میکنم حتی سایه ای هم از رنگ عسلی نمیبینم که نمیبینم!
حالا دو حالت داره: یا من کور رنگی دارم، یا این دو نفر کور رنگی دارن، یا من نمیدونم عسلی یعنی چه رنگی، یا اون دو نفر اصلاً چشم عسلی ندیدن یا ...

ولی کلاً میدونی چیه؟ مشکی رنگ عشقه / مثل ...

آره! ای ول اعتماد به نفس.

Sunday, January 1, 2006

دی زاد ها

به نظر شما این جالب نیست که شش نفر از بهترین دوستهای من در ماه دی متولد شدن؟ و جالبتر این نیست که 3 نفرشون چهار دی و سه نفرشون ده دی به دنیا اومدن؟

تصمیم کبری

دارم یه تصمیم مهمی میگیرم. خیلی مهم! در اینجا مهم بدین معنا است که تو سرنوشتم تاثیر مستقیم میزاره. ( در ضمن هر گونه فکر جوادی اکیداً ممنوع چون منظورم اصلاً اون بابای ... ببخشید، پرنس اسب سفید نیست که قراره منو ترک کره اش سوار کنه و ببره دیزنی لند!!!)

شرمنده که نمی تونم هیچ حرفی در مورد نوع تصمیمم بزنم چون اون وقت از فردا هر جا که میرم باید به فک و فامیل جواب پس بدم که این چه غلطیه که میخوام بکنم و بعد از کلی توضیحات بشنوم که: من فعلاً جوونم، کلم داغِ، حالیم نیست چی کار دارم میکنم، یا مثلاً دارم جفت پا لگد میزنم به هر چی فرصتِ و قس علی هذا! و از اونجائیکه نمیخوام حرف دیگران رو نظرم تاثیری بگذاره، بعد از اینکه اتفاق بیفته عمومیش میکنم.
اما بدیش اینجاست که خودم هنوز خیلی دودلم. در واقع ریسکش خیلی بالاست. هیچ اعتباری هم بهش نیست. چون همیشه خودم معتقد بودم که آدم اگر ریسک هم میکنه، باید حساب شده باشه، اما الان به جایی رسیدم که دیگه به بعد از اینش خیلی فکر نمی کنم.
می دونی چیه! من کلاً اینجوریم که از انجام کارهایی که آیندش مشخص نیست ( یعنی مثلاً ندونم اگه این کارو بکنم بعدش چی میشه!) اجتناب میکنم. اصلاً تو شروع یه کار جدید تردید دارم. معمولاً ترجیح میدم همون کاری رو که انجام میدادم ادامش بدم، شاید بشه گفت از وارد شدن به مقولاتی که روشون تسلط ندارم میترسم شاید هم بشه گفت که قدرت ریسک کردنم کمه. اما حالا شاید این یه فرصت خوب باشه که حداقل به خودم ثابت کنم آدم محافظه کاری (ترسو؟!) نیستم. فکرم که به اینجا میرسه از خودم میپرسم "اما به چه قیمتی؟! یعنی می ارزه؟"

همین شک کردن که بهم اجازه تصمیم گیری نمیده.
----------------

خوب الان یه دو هفته ای از وقتی این مطلب رو نوشتم میگذره و تصمیمم رو هم عملی کردم و در واقع اون اتفاقی که نباید میوفتاد افتاده! یعنی که دیگه برگشت نداره!! یعنی که بدبخت شدم رفت...

Tuesday, December 27, 2005

من تایتل نمیگذارم!

آهای امت اسلام کمک! من میخوام لاغر بشم نمیشه!
یکی بگه من چیکار کنم؟ حرف نخوردن هم نزنید لطفا!

Sunday, December 25, 2005

42834/8054

اهم!

خانوم ها و آقایون محترم:
از اونجائیکه اینجانبه به دلیل الطاف الهی ( مستدام باد!) شماره ام عوض شده از شما عزیزان همیشه در صحنه خواهشمند است از فرستادن هرگونه پیام کوتاه، بلند و دراز از قبیل جوک، پیام های تبریک و تسلیت ( از روز تولد و شب یلدا گرفته تا روز دانشجو و کارگر!)، پیکچر مسیج، پیام های عشقولانه، پیام های غیر عشقولانه، پیام های دیر وقت، پیام های به وقت، پیام های وقت و بی وقت و از همه مهمتر پیام "کجایی؟!" و... به شماره قبلی جداً خودداری نمائید! تا نه موجبات دردسر من شود نه شرمندگی شما دوست عزیز.

با احترام

Friday, December 23, 2005

خدا وکیلی این تایتل هم مکافاته ها!

اولا که ما این چند ترمه که رفتیم دانشگاه صد جا رفتیم دنبال کار و همه جا مصاحبه و از این کارها کردیم. حالا همشون باهم یاد ما افتادن، همه باهم بهمون کار دادن و این است که دهن این جانب در حال سرویس شدن میباشه.(به لحجه طغرل بخونید) من با اینکه دانشجو هستم، حسابرس تمام وقت(!) یه شرکت حسابرسی هم شدم، کارهای طراحی سایت و پوستر و تبلیغات هم که سر جاشونه. از طرفی مشکل همیشگی، دوباره سر باز کرده : آخر ترم! امتحانامون از بیستم همین ماه شروع میشه و ما باید در به در دنبال جزوه های این ترم بگردیم. تا اگه شد، یه چیزایی بخونیم! از همین الآن میگم: مدیریت مالی و معارف و پژوهش عملیاتی و حسابرسی، نیاز مبرم به پاچه خاری آخر ترم دارن!
بازی با کامپوتر هم که تعطیل شده!
Call of Duty 2، Winning Eleven 9، NFS MostWanted، Age of Empires III
هم اومدن و من هنوز از خجالتشون در نیومدم! و فقط MostWanted رو طه کرده توی پاچه ام! (از همینجا مراتب اعتراض رو بهش اعلام میکنم)

شما رو به خدا اگر اندکی وقت اضافه آوردید، به من قرض بدهید که بدجوری نیازمند شدم! مخصوصا برای بازی ها D:

دوما چند سال پیش یه رفیق پیدا کردیم اسمش زانیار بود. این بابا یه داداش داشت اسمش سیروان بود. خلاصه دنیا به کام و بیرون میرفتیم و داستانها. پریروزها رفته بودم ببینم آلبوم جدید چی اومده بخرم. صیاد افتخاری رو خریدم(چون از قبل توی تلویزیون از آهنگ صیادش خوشم اومده بود.) داشتم بقیه رو نگاه میکردم که دیدم روی یه آلبوم نوشته سیروان! من همیشه به سیروان میگفتم تو عمرا کسی رو پیدا نمیکنی که هم اسم خودت باشه. خلاصه به خاطر اسم خواننده، این آلبوم رو هم خریدم که اگه دوباره سیروان رو دیدم بهش بگم یه نفر هم اسمت پیدا شده! خریدیم و اومدیم خونه که دیدیم ای دل غافل! این همون سیروان خودمونه. البته میدونستم که دستی در آهنگ سازی و این داستانها داره ولی نمیدونستم کارش جدی شده! قیافش هم خیلی روتوش کردن که اینجوری شده. خلاصه اینکه این سیروان ما خواننده شده و احتمالا اگه من رو توی خیابون ببینه و زانیار باهاش نباشه، جواب سلاممون رو هم نمیده!

در ضمن در موردافتخاری هم بگم که توی تبلیغ تلویزیونیش، انگار "چرا" داره واسه بچه ها شعر میخونه! لحجش خیلی ضایع بید...

برای یلدا چند تا Offline گذاشتیم که واکنشهای جالبی دیدیم. دست هر کسی که تبریک متقابل داد درد نکنه. هر کسی که جواب نداد، بی تربیته! (اوا خواهر)

Monday, December 12, 2005

من،رابرت،شیخ، اسکورسیزی

یوم شنبه مورخ بیست و سوم ذی القعده سنه هزار و چهارصدو بیست و شش هجری قمری بود. قصد کردیم بعد عمر درازی که در مکتبخانه طبیب جاسبی ( لعنته الله علیه و آبادهی و اجداده!) تلمذ کردیم، کتابی ابتیاع کنیم که هم به کار این ازمنه باقی در مکتبخانه بیاید هم قطور باشد و زینت بخش باشد کتابخانه این حقیر. پس عزم بلاد تجارالکتاب کردم. و در آن ملقمه دود و سرب و اتول و اراذل و تلامیذ، پی در پی از حجره ای به حجره ای دگر می رفتم و طلب می کردم کتاب شیخ مزیدی را اندر باب علم کامپیوت. بعدِ مدتی کتاب یافته و ابتیاع شد به قرار صد هزار شاهی! در راه بازگشت بودم که در ازمنه پر دود که گرمیان پدر و پسر نیم زرع فاصله می اوفتاد به هیچ روی قادر به یافتن هم نمیشدند از زور دود ، ناگه چشمم بی اوفتاد به آن چه نباید! و در دل شوری دیدم و در سر عقلی ندیدم!! و دوان دوان سویش هروله کردم ! آن چه نباید چشم میدید فی الواقع تصویری بود از آرتیست مشهور و محبوب "رابرت دی نیرو" در فیلم " تاکسی چی" اثر برادرعزیز و گرامی و اکبر الکبرأِ فیلم چی های این روزگار مستر " مارتین اسکورسیزی"!
در آن حال شعف غریب و سر خوشی عجیب و سُکر عارفانه و عشق جاودانه بودم که دیدم ستور زیر را در کنار عکس آرتیست که جملاتی بود از خود فیلم) اگر در سر حوصله دیلماج گری ندارید به دیلماج این بنده در بعد این جملات مراجعه کنید):

I gotta get in shape now;too much sitting is ruining my body;too much abuse is going on for too long; from now on there will be 50 pushups each morning,50 pushups; there will be no more pills; no more bad foods. No more destroyers of my body;from now on will be total organisation; every muscle must be tight!

برگردان این جملات فرنگیه میشود:

"باید این هیکل زُخرف، از نو بیارایم! بس که نشستیم و هیچ از جای نجنبیدیم قوای بدنی فنا شد! گرفتاریها فزونی گرفته، زین پس یومٌ بعد یوم هر صبح پنجاه بار "شنای" می رویم! زین پس دوای کیمیاگران بر من حرام است! زین پس غذای زٌخرف بر من حرام است! زین پس ذایل کنندگان قوای بدنی من خونشان از شیر مادرشان حلال تر است!عضلاتم چون فولاد می باید و بی نظمی در من نشاید!"
بدین جا که رسیدم حال او را چون حال خود دیدم و بسی در شگفتی شدم! قوای جّویه سخت مرا در بر گرفت! عقل ذایل شد و احساس غلیان کرد! فی الفور داخل حجره شدم و ندا دادم " ای جوان! پوستر رابرت به چند ؟" پاسخ داد " سی و هشت هزار شاهی!"، لبیک گفتم! در آن حال که حجره دار پوستر لول میکرد، به یاد شیخ اوفتادم! که گر در بیت این پوستر ببیند فی الفوراز غیظ جامه تن بدرد واین حقیر از بند رخت آویزان کند و چوب توی ... ( یعنی توی سرم بکوبد!). زان روز پوستر لول است و در جای امنی پنهان! همی ندانم چه کنم! آن پوستر "آل پاچینو" که مشغول تدخین و استعمال دخان است . هنوز هم مایه مجادله و مباحثه است!این پوستر هم که آرتیست نیمه برهنه است و هفت تیر بدست!
خداوند عاقبت ما به خیر کناد و سایه شیخ را بر سر ما مستدام!

Wednesday, December 7, 2005

دهکده المپیک

امروز خیلی ها ماسک زده بودن. تهران داشت زیر اون همه دود خفه می شد، من هم.

تا حالا شده هی خودت رو به کوچه علی چپ بزنی، هی بگی بیخیال، بیخیال بیخیال... بعد یهو یه روز هر چی میای بگی بیخیال می بینی دیگه نمیشه بیخیال شد؟ میبینی دیگه حتی برای یه قطره اضافه تر هم ظرفیت نداری؟ دیگه سر ریز شدی؟ می بینی دیگه نمی تونی بری تو اون کوچهِ و خودت رو به ندیدن و نشنیدن بزنی؟

هی میخوای درونت رو فریاد بکشی شاید سبک شی اما یه بغضی راه گلوت رو گرفته، دیگه کم کم نمیخواد بزاره حتی نفس بکشی، دیگه حتی دوست داری همین هوای دود گرفته رو با ولع فرو بدی تو سینه ات ...

دوست داری روی همه افکار این چند سالت یه شیفت دیلیت اساسی بزنی.

**
توی اون کتاب یه جاش نوشته بود:

تو مسئول گلتی!

میخواستم زیرش خط بکشم... مثل خیلی کارای دیگه ای که نکردم این خط رو هم نکشیدم...

**
نشده؟

آهان! منم مثل تو.
...

ولی من اصلاً از ماسک خوشم نمیاد.

Monday, December 5, 2005

يك چيز انكار شدني !!!

مي دانم هر دختر و پسري در سال هاي خاصي به امر ازدواج فكر مي كند !
ولي چيزي رو كه نمي دونم اينه كه اگر از بعضي ها بپرسي ( چه دختر و چه پسر اينه كه نمي دونم ، امادگي ان رو ندارم و ...) خدايي بدون رودربايستي با خودتون به ان فكر كرديد . اگه فكر مي كنيد يه صوالاتي داريد كه بدون جوابه بد نيست به اين سايت كه جديدا كشفش !!! كردم سركي بزنيد و در بخش اجتماعي يا مشاوره رايگان ان نيم نگاهي بيندازيد ، تا خدا انشاالله هم شيرينيي نصيب ما بكند .
ادرس سايت :www.tebyan.net

Saturday, December 3, 2005

نقطه عطف ماءالشعیر، کولباس و استقراض بانک

شبی از شبها ، آن گه که خسته از کار روز قصد خانه کردم. در میان ره هوس "دلستر" بر حواس چیره شد و ابتیاع کردم دلستری مطعم به طعم آناناس. چون به خانه رسیدم، بعدِ تعویض لباس آن نوشیدنی به یخ مخلوط ساختم و در آن حال نوشیدن دلستر مرا چونان خوش آمد که از نوشیدنش خستگی را به در دیدم و تشنگی را رفع زحمت کرده و چون تداوم این حال خواستار شدم دلستر به میان اهل بیت بردم و نوش ادامه دادم.
شیخ چو در آن حال مرا بدید نگاهی از جانب یسار مرا انداخت! و پرسید "چیست این که جرعه جرعه بالا بیاندازی وحال فراوان با آن به تو دست داده ؟!" بنده را زان جا که استشمام بوی کف دست حاصل نشده بود از زبان به در شد :" ماءالشعیر است یا شیخ!" که گفتن همانا و تغیر حال شیخ همان اما در آن دم لب از لب نگشود و در گوشه ای جلوس نمود. هنوز جرعه بعدی را به کام فرو نفرستاده بودم که از جانب شیخ ندا آمد :" اللهم اجعل عاقبت امورنا خیرا!" چون شیخ این گونه نقل کرد. آنتن ها جنبیدن گرفت و چرخش کرد و خبر داد شست را که هان ای پسر منظور شیخ هر چه بود بر تو بود! لیک خود را در شارع علی یساری! فرض کرده به نیوش ادامه دادم که از جانب شیخ ندا آمد :"زینهار که بعد نیوش، جام خود آب کشی که عین نجاست است!!!" چون شیخ این نقل بکرد. دو دیناری ام اوفتادن گرفت که هان ای غافل!! شیخ رنگ نوشیدنی و کف آن بدید! لیک ندانست از کجاست و شیخ را فرض آن است که نوشیدنی حرام است!! فی الجمله عرض کردم:" یا شیخ! این معجون گرچه چونان که حافظ گفت تلخ است ولی چونان کبریتِ " سِیفتی" بی خطر است. شیخ این می نیست و گرچه ظاهری شبیه دارد لیک کیمیاگران از آن شراب شیطانی و مایه نابودی وذایل کننده عقل و داغان کننده کبد و کلیه و سوراخ کننده معده و بنیان کن خانواده و ...و... را به مدد علوم جدیده گرفته اند و نیست در آن به جز فیتامینهای مفید به حال بشر و رفع کننده سنگ کلیه است و حالی از مثانه بنی بشر به جا آورد که نگو و نپرس!" این همه کلام منعقد شد ولیکن حال شیخ به گونه های بود که فهمیدم آب در هون کوفتم و بس! در این حال اصل قوطی بیاوردم که:" یا شیخ نظاره کن و ببین که درج کرده اند برآن "بدون الکل" و ساخت دول اسلامی است و ممهور به مهر وزارت سلامت است!" که در این حال شیخ را غضب آمد که " ای تفو بر این زمانه!! هر آنچه در زمان طاغوت حرام بود به لطایف الحیل حلال شد!! آن از بانک! که اسقراض را به بهره گیرند و نام کارمزد بر آن نهند و خلق را یتچاپون چاپیدنی عظیم! آن از خوراک زُخرُف "کولباس" که در ازمنه طاغوت بگفتندی لحم خنزیر است! و اکنون طیب و طاهر! این هم از این "دلستر"!
این گفتمان شنیدم و فی الحال! کف بر لب آوردم و فک پر کف دیدم و دو دست بر فک نهادم و فشار دادم مبادا از جا به در شود که شاخ بر کله سبز شد و از توی شاخ دودی بیرون زد که از کله بود!
همان جا فهمیدم که این دلستر و کولباس و بانک هر سه در یک مقوله بگنجند و آن همان است که فرنگیان "جِنِراسیون گپ" خوانندش! و باالفور فرار بر قرار ترجیح دادم.

Wednesday, November 30, 2005

داداش! به جون خودم اشتباه گرفتی!!

زمان: امروز صبح
مکان: توی اتاقم و البته روی تختم
شرایط:دیشب تا ساعت 3 بامداد بیدار بودم اما امروز دانشگاه ندارم پس حتماً می تونم تا هر وقت که عشقم کشید بخوابم! ( زرشک!)

خوابیدم و لابد دارم خواب های شیرین و لاولی میبینم که:

دررررینگ ... ( یک تک زنگ و بعد قطع شد)

"بر شیطون لعنت! کی بوده؟"
بلند میشم یه نگاهی به شماره انداز میندازم، هیچ شماره ای نیفتاده!!
" خوب حتماً خودش شعورش رسیده که این موقع نباید به کسی زنگ زد!" دوباره لالا!

زمان: یک ربع بعد
مکان: همونجا
شرایط: داره چشمام گرم میشه...

درررررینگ... درررررینگ.... درررررینگ....

" ای شِت! حالا چرا قطع نمیکنه؟ این یکی لابد شعورش نمیرسه!!"

دررررینگ...

من: بله؟
اون: سلام.
من: سلام!
اون: خوب هستین؟
من:ممنون؟! ( با حالت اینک یعنی شما؟)
اون: میرزایی هستم.
من: ( جل الخالق، همه چی داشتیم الا میرزایی!!) بفرمایید
اون: حاضرید؟
من:!!!!!! ( اینو با فک آویزون بخونید) حاضرم؟؟؟!!
اون: اِ ببخشید مثل اینکه اشتباه گرفتم.
من: حتماً همین طوره.

تق

لالا

زمان: نیم ساعت بعد
مکان: همونجا
شرایط: من همچنان بر مواضعم پافشاری میکنم و خودم رو به خواب زدم!

دررررینگ.... دررررررینگ.... دررررینگ.....

" سانسور شد!"

من: ( با صدایی که سعی میکنم بیش از پیش خوابالو به نظر بیاد) "بله؟" دارم فکر می کنم اگه جایی زنگ بزنم و کسی با این صدا جوابم رو بده حتماً اولین کاری که میکنم اینه که گوشی رو میزارم! که میشنوم:
اون: سلام. خوب هستین؟ خوش میگذره؟ مونا جون هست؟
من: گوشی... "خودش کم شبا تا دیر وقت پای کامپیوتره و بیدار نگهم میداره اینم از دوستاش! حالا نمیشد به اون خط زنگ بزنه؟ دیگه همه راه افتادن " همینطور که به سمت اطاق مونا میرم غر غر میکنم که:

دررررینگ....

من:!!!!

مامانم: بله؟
...
مامانم: بله. گوشی. مونااااااا، از موسسه زبانته، پاشو دختر!

خانوم سرشون خیلی ماشالا شلوغ، دوتا دوتا باهاشون کار دارن، مواقعی که تلفن ندارن استراحت میکنن! در ضمن دو تا هم سکرتر دارن!!!!! اوفففففف

مونا بعد از اول جواب دادن به تلفن دوم: سلااااااااام
.
.
.
من: تموم نشد؟
.
.
.
من: نمیشه با اون خط بهش زنگ بزنی؟
.
.
.
مونا: خوشحال شدم عزیزم. قربونت برم. خدافظ. رااااستی...
.
.
.
مونا: نه دیگه کاری ندارم بای بای. راستی فلانی...
من: نهههههههههه

(با تخفیف) نیم ساعت بعد

مونا: باشه پس امروز عصر عزیزم! مواظب خودت باش. خداحافظ

زمان: ده دقیقه بعد
مکان: همونجا
شرایط: من هر کاری میکنم خوابم نمیبره!

دررررینگ.... دررررررینگ.... دررررینگ.....

دیگه حرفی برا گفتن نمونده.

من: بله؟
اون: سلام. خوب هستین؟ تحقیق چی شد؟
من: چی چی شد؟؟!!!!!
اون: تحقیق که قرار بود خانوم زارعی بیارن.
من: ( این یکی اصلاً متوجه نشده که اشتباه گرفته!) آقا اشتباه گرفتین...


زمان: سه چهار ساعت بعد
مکان: پشت میز کامپیوتر
شرایط: دیگه مسلماً قرار نیست هیچ انرژی برای خوابیدن صرف کنم چون بی فایده است


دررررینگ.... دررررررینگ.... دررررینگ.....

من: بفرمایید؟ ( بفرمایید یعنی اینکه بنده سرحالم و خوشرو هستم و جریان صبح رو فراموش کردم و البته آماده گپ زدن با هر بنی بشری!!! اما:)

....

الو؟بله؟

....

اون: تق!

به خشکی شانس! خوب البته جای شکرش باقیه که این یکی مزاحم تلفنی واقعی بود. و این قصه همچنان ادامه دارد چون امروز هنوز تموم نشده.

Thursday, November 17, 2005

Diary

( نوشته شده در روز سه شنبه!)

برای اینکه اینجا یه کم از این سوت و کوریش دربیاد لطف کنید و این چهار خط رو بخونید!

از اونجائیکه بنده در بستر بیماری به سر می برم یعنی در بستر که نه ولی خوب یکی دو روزیه که مریض شدم ترجیح دادم امروز رو تعطیل اعلام کنم!
هیچی دیگه بواسطه اینکه قرار بود امروز تعطیل باشه دیشب به رفیق شفیقم زنگ زدم گفتم فردا باید جای خالی منو تحمل کنی اون هم با روی گشاده از این موضوع استقبال کرد. اگر راسیاتش را هم بخواهید هنوز که بهش نتلیدم ولی غلط نکنم ایشون هم پیچونده باشه، از ما گفتن بود.
بله دیگه چون امروز تعطیل بود به جای اینکه ساعت 8.30 با چک و لگد خودمو از خواب بیدار کنم و به جای اینکه طبق معمول حاضر باشم یه دستی یا یه پایی رو بدم ولی یک ساعت بیشتر بخوابم، تا ساعت 10 خوابیدم ( اینم چون آبرو دارم گفتم 10 وگرنه که ... هیچی همون 10:D) تازه بعدشم نه که حساسم! با خودم گفتم اگه از زیر پتو بیام بیرون سردم میشه بیماریم تشدید پیدا میکنه بعد جواب مامانم رو چی بدم؟ همین جور جلو چشماش دختر گلش آب بشه؟! این شد که فاصله بین " ویک آپ" و " گت آپ" ام یه کمی طولانی شد مثلاً یه چیزی تو مایه های 45 دقیقه ناقابل!
اممم عرض کنم که بعدش یه کم وبگردی کردم و از اونجاییکه وقتی آدم مریضِ انجام دادن هیچ کار مفیدی توصیه نمیشه شروع کردم آرشیو یکی از وبلاگ هایی که دوست دارم رو باز کردم ( البته بیشتر از روی فض.. اهم! کنجکاوی بود تا دوست داشتن) و آقا دِ بخون. جای شما خالی ایشون خیلی پرحرف تر از من و شما بود! این شد که تا حدود ساعت 3.30 -4 با احتساب ناهار فقط تونستم دو ماهش رو بخونم. بعدشم چون بیهودگی خیلی بهم فشار آورد و از قضا چشمام هم دیگه باباغوری (یا قوری؟ یا قورقوری؟) میدید بیخیال بقیش شدم ( ایشالا در فرصت های آتی از خجالتش در میام!) در حال تفکر بودم که چیکار کنم چیکار نکنم و داشتم کم کم وسوسه میشدم که برم یه کم نمونه گیری ( امتحان هفته آینده!) بخونم که یهو چشمم به سی دی شارلاتان افتاد که بابا دیشب آورده بود.دیدم داره چشمک میزنه! ( یکی نیست بهش بگه خودت خواهر مادر نداری؟؟! والا!) برا همین بدون فوت وقت آقا دادش رو صدا کردم( خوب بالاخره تنهایی خوبیت نداشت) و فیلم رو گذاشتم. اییییییی عجب چیزه مزخرفی بود! خدا نصیب گرگ بیابون نکنه من موندم چرا انقدر فروش کرده!!
راستی امشب پرستاران داره! ببینم کسی از اولش این سریال رو دیده؟ کسی میدونه این میچ و تری چه مرگشونه؟؟ دوست بودن؟ نامزد بودن؟عاشق بودن؟ آخه حیف اون میچ نیست که آدم بخواد بهش بگه نه؟! اووووف انقدر از این فیلما میزنن آدم برا کشف حقیقت باید خودشو به در و دیوار بکوبونه!!! آیا نتیجه بده آیا نده! مثل این فیلم هوانورد. نزدیک به دو ساعت و 20 دقیقه نشستم فیلم دیدم آخرش نفهمیدم این دختره این وسط دقیقاً چی کارس!! خلاصه که اگه همین طور مریضی بهم فشار بیاره امشب این Million Dollar Baby رو هم میبینم، اون دیگه اوریجیناله گرچه مثل اینکه سانسور خاصی هم نداره. اینم شانس ماست...

در حال حاضر فکر می کنم تب داشته باشم و گلوم هم به خاطر اینکه ظهر ناپرهیزی کردم و سرخ کردنی خوردم میسوزه و دلم میخواد... اممم دلم چی میخواد؟! راستش دلم میدونم چی میخوادها ولی خوب آدم که همه چی رو نمی نویسه که! نه جان شما اصرار نکنید. زشته!! فقط میدونم دیشب هم که داشتم از دانشگاه میومدم و هوا هم کلی تاریک بود و کلی هم سرد بود و من هم کلی طفلکی بودم مخصوصاً که مریضیه بدجور زده بود کرک و پرم رو ریخته بود، دلم میخواستش!

- چی؟

پ.ن: ببینم شما از آدمی که بیماره و تب داره که انتظار ندارین یه شاهکار ادبی براتون بنویسه؟ ها؟!

: هیچی!!

Tuesday, November 15, 2005

مگس

مگس.
اثری ازخواننده شهیر! شوره صورتی (دختر دائی شهره صولتی! )

(توجه! قسمتهای کشدار با مقدار قابل توجهی عشوه خرکی خوانده شود! ضمنا جوری بخوانید که با آهنگ خوانده شده توسط دختر دایی خواننده سینک شود! در غیر این صورت وزن ندارد!!)

مگگگگگگسسس!
تو اتاق پر از پشه و مگس!
رو تنم پراز شپش و کنننس!
تو دماغ چِرکه به جای نفس!
آره ه ه ه !! دپرسسسسسسسسمممم!
(گروه کُر: ای داد!! ای داد!!! هههههواررررر!!!)
یه پشه ، دو تا پشه ، سه تا پشه
توی گوشام !!
اعصاب ریخت، بهم و داغونه
یه چروک ، دوتا چروک ، سه تا چروک
رو گونه هام!
معلوم شد ، پیرمو و فرتوته!!
آره آره!! دلم که جوونه!
چروک مروک هم لیزر پذیره!
آره آره ! پیف پافم همرامه
مگسا رو، می کنه بیچاره!
آآآآآآآآآآآآآی!!!
--

Sunday, November 6, 2005

نمي دونم!
احساس ميكنم درونم خالي شده!
يه چيزي كم شده يه چيزي نيست.نميدونم چيه هرچي فكر ميكنم به جايي نميرسم.
يه جوريم.
اينجور موقع ها، يعني يه چيزي شبيه به اين معمولا مي نوشتم تو دفترم و اروم ميشدم.اما ايندفعه هيچي ندارم.هيچي. يعني خالي رو كه نميشه نوشت !
......................................................

چهارشنبه بايد برم "قرنيه"

Saturday, October 29, 2005

نخود خورون


این روزا خودم رو بستم به پفک! همچین که اذون میگن و یه چایی شیرین میزنم و این فیلم های دو ریالی( همونایی که همیشه داریم از اینکه چقدر مزخرفن مینالیم ولی حتی 1 قسمتش رو هم از دست نمیدیم !) شروع میشه، یه دونه پفک تو مایه های سایز خانواده میزارم جلوم و ... دیگه تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!! طوریکه وقتی یکی دو ساعت بعدش مامان حرف شام و این حرفا رو میزنه با تعجب از خودم میپرسم مگه میشه آدم به جز افطار شام! هم بخوره؟!؟!! و اصلاً انگار نه انگار که تا چند وقت پیش اصلاً با پلو خورشت افطار می کردم!
ولی خوب قضیه به همین جا ختم نمیشه! وقتی ساعت به حدودای 2 نزدیک میشه که بنده تا اون موقع یا پای کامپیوتر بودم، یا اوایل ماه بوده و داشتم مجله فیلم میخوندم یا دری به تخته خورده بوده و یک شب میمون و مبارکی مثل دیشب بوده و من داشتم برای امتحان فردا مطالب عجیب و غریبی رو برای بار اول میدیم و انگشت به دهان بودم از عجایب این استاد که واقعاً خداییش کی توی کلاسش که تا حالا بیشتر از نیم ساعت به طول نینجامیده 6 فصل ناقابل رو درس داده! یهو با قار و قور شکمم مواجه میشم، و چنان هم شدت سر و صداش تصاعدی و با یه شیب صعودی اکید زیاد میشه که با خودم فکر میکنم اگه الان بدون اینکه چیزی بخورم، بخوابم دیگه بیدار شدنی در کار نخواهد بود. اما خوب به علت گش.. ببخشید! عرض می کردم به علت تنبلی مفرط نمی تونم خودم رو راضی کنم که به آشپزخونه سرکی بکشم.
و اما خلاصه ی همه این حرفا این میشه که دیشب تا خود وقتی که ساعت مامانم زنگ زد و ساعت یک ربع به چهار بامداد رو اعلام کرد اینجانبه داشتم در بستر غلط میزدم و با خودم می اندیشیدم که اگه امشب شب احیا بود نه تنها حاجت های خودم بلکه حاجت جمیع شما رو هم از خدا گرفته بودم و از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان ایده نوشتن این مزخرفات هم در همان غلط زدن های شبانه به من الهام شد!!

پ.ن: احتمالاً تا آخر ماه رمضون اگه همین همتی رو که تا الان داشتم رو خدا کمک کنه و بازم ادامش بدم در انتها پوست صورتم به رنگ زرد با خال خال های نارنجی شور در می آید!

Sunday, October 23, 2005

لیله القدر

انا انزناه فی لیله القدر.
ما این (قرآن) را در شب قدر نازل کردیم.
شبی که دل مومنی به نور قرآن روشن میشود.

وما اردراک ما لیله القدر.
و چه تو را به شب قدر آگاه تواند کرد.
تو ارزش و منزلت شبی که دل مومنی روشن میشود را میدانی؟ شب تحول.

لیله القدر خیر من الف شهر.
شب قدر از هزار ماه بهتر است.
بله به راستی برای فردی که هزار ماه در خواب بوده، یک شب تحول و روشنایی از هزار ماه بهتر است. شبی که او واقعا تصمیم به عوض شدن میگیرد. شبی که دلش به برکت نور قرآن روشن میشود و او درمیابد که چه مدت طولانی در خواب بوده. و امشب زمان بیدار شدنش است. شبی است که برای او از هزاران ماه بهتر خواهد بود. یک شب بیداری از هزاران ماه غفلت و برتر است.

تنزل الملئکه و الروح فیها باذن ربهم من کل امر.
در این شب فرشتگان و روح به اذن خدا از هر فرمان نازل می گردند.
آری، این شبی است که ملائک برای دیدن آن روز شماری میکنند. شب توبه و تغییر یک بنده. شبی که خداوند به آنان اجازه میدهد به زمین بیایند و از نور قرآنی که به قلب انسانی تابیده منور گردند. این فرشتگان حامل پیام صلح برای انسان هستند. حامل پیام روشنی و بیداری: که ای انسان بر تو مبارک باد این تحول. ما برای تبریک به تو لحظه شماری کرده ایم. همین یک شب زندگی تو شاید از هزاران ماه عبادت ما، ارزشمند تر باشد.

سلم هی حتی مطلع الفجر.
این شب تهنیت است تا صبحگاه.
واقعا این شب آخر تهنیت است. فکر کنم این رو قشنگ حس کرده باشی.

در آخر باید بگم به نظر من شب قدر برای هر کس، شبی است که او تصمیم به عوض کردن رویه های غلط زندگی میگیرد. در این شب است که خداوند تقدیر یک ساله او را مشخص میکند و قسمتهایی از آنرا تغییر میدهد. از نظر من خدا بهترین شب را برای هر کس، انتخاب میکند، و چقدر مهربان است.

قسمتهای بولد، آیه قرآن هستند.(مشخصه)(ببخشید که زیر و زبر ندارد.)
قسمتهایی که زیر آنها خط کشیده ام، ترجمه لفظی آیه هستند.
بقیه هم برداشت خودم هستند. شاید 100% غلط باشند ولی من چیزی رو نوشتم که به ذهن خودم میرسید.


Friday, October 21, 2005

Blogger For Word

سلام
دیشب در حال وبگردی بودم که چشمم به سرویس جدیدی که گوگل برای بلاگر در نظر گرفته خورد . قضیه از این قراره که با نصب این برنامه( یا درست ترش Plug-in)  چند تا گزینه به  برنامه Word اضافه میشه که به شما این اجازه رو میده از طریق خود برنامه Word مستقیما مطلبتون رو روی وبلاگتون قرار بدین و دیگه از دردسر های مربوط به سایت بلاگر راحت بشید. این مطلب هم برای همین نوشتم که هم ببینم با فارسی هم درست کار میکنه یا نه  و هم اینکه شما رو هم در جریان قرار بدم.
برای اطلاعات بیشتر یا دانلود یه سری به اینجا بزنید

تا بعد .

Wednesday, October 19, 2005

MNTe

اینجا یه پست دادم به عنوان "انتظاری بازی در نیارید" از اون موقع تا حالا خودم رو از قید و بند بعضی ها درآوردم.و از قید اینکه : نکنه خوشش نیاد، حالا چی میگه و آیا بهش بر میخوره یا نه.اونقدر راحت شدم که نگو و نپرس. خواهش میکنم شما هم امتحان کنید. از قید تعارف و این بازی ها برای یه چند وقت جدا بشید تا کلی با زندگی حال کنید. دل همتون بسوزه، آی خوش میگذره،
البته به هیچ کس بی احترامی نکردم. شما هم نکنید.

Tuesday, October 18, 2005

SOS

1. یکی از برکات ماه مبارک رمضان امسال این بود که منی که در طول 3 سال گذشته تحصیلم کلاً سه بار رفته بودم پای تخته ( یعنی به طور متوسط سالی 1 بار) در عرض 2 روز گذشته 2 بار از طرف اساتید محترم، پای تخته دعوت شدم!( یعنی دقیقاً روزی 1 بار!) ولی خوب، جای شکرش باقیه که یکی دیگه از برکات همین ماه این بود که همه سوالا رو بدون نقص حل کردم!! دمم گرم!!!! چون به شخصه از خودم چنین کاری رو نه تنها بعید بلکه یه چیزی تو مایه های شق القمر می دونستم. آره!

2. والا ما که بچه بودیم وقتی یکی بهمون می گفت شعر بخون، بعد از کلی اصرارِ طرفُ مبالغی سرخ و سفید شدن با صدایی که پنداری از ته چاه میومد می گفتیم: یه توپ دارم قلقلیه... بقیش رو هم دیگه می دوییدیم پشت مامانمون. حالا این روزا وقتی به یه بچه می گی شعر بلدی؟ سریع صداش رو صاف می کنه و می گه: دختر خوشگل شهر پریا / اون که جاش تو قصه هاسُ نمی خوام { بقیه اش رو هم چون احتمالاً حفظ نیست ادامه میده:} دام دارام دارام دارام دام دارا دام!

3. چند روز پیش رفتم انقلاب که کتاب " جاناتان مرغ دریایی" و " شازده کوچولو" رو بخرم! تعریف اولی رو شنیده بودم، دومی رو هم داشتم منتها مال خودم رو هدیه داده بودم به یه عزیزی، و خوب دیگه نداشتمش! فقط تو کتابفروشی به یه مشکل کوچولو (!)برخوردم: هر کاری می کردم روم نمیشد اسم کتاب ها رو بگم!!!

4. نمردیمٌ بعد از گلشیفته فراهانی و پارسا پیروزفر چشممون به جمال آقای رادان هم روشن شد!! بعد از اکران فیلم رستگاری در 8.20 دقیقه تو دانشکدمون، برای جلسه نقد و بررسی (!) تشریف آورده بودن! بابا این بشر چقد خوش تیپه! با اون عینک آفتابیش. در ضمن از جانی دپ هم خوشش میاد ( قابل توجه بعضیا!). یکی از سوالهایی هم که یکی از دانشجویان فکور دانشکده لطف کرده بود پرسیده بود این بود که رمز موفقیت شما چیه؟! که البته بعداً با مقادیری فضولی کاملاً ناخواسته از طرف اینجانبه در حالیکه مشغول حل مسائل بغرنج کلاس بعدی بودم تقش در اومد که در اصلِ سوال، رمز خوش تیپی اونجانب مورد سوال بوده و مجری حاذق برنامه سریع سوال رو به نحو مطلوب بازسازی کرده! بله دیگه!! ماشالا ما هممون همه فن حریفیم...

5. آخرین Msg دریافتی:
SMS ba adabi mikham, dari?!

برای اولین بار در عمرم هیچ جوابی نداشتم که بدم!

Friday, October 7, 2005

سید علیرضا عصار


خداوکیلی از مدتی که بازار موسیقی پاپ توی ایران رونق بیشتری گرفته و برخورد ملایمتری با این سبک موسیقی میشه، من خوانننده ای ندیدم که مثل عصار به اهداف خودش پایبند باشه. تمام خواننده ها سعی میکنن خودشون رو با سلیقه و بازار فروش نوارها وفق بدن. ولی عصار این کار رو نکرد. از روز اول سعی کرد یه رابطه بین موسیقی سنتی و موسیقی مدرن و سازهای سنتی و جدید بوجود بیاره.

معشوقه به سامان شد، تا باد چنین بادا
کفرش همه ایمان شد، تا باد چنین بادا

از همه مهم تر اینکه از روز ابتدای کارش سعی کرد رابطه بین ادبیات و موسیقی رو که کم کم داره از بین میره، احیا کنه. ترانه هایی که اجرا میشه و به بازار میاد، واقعا ارزش ادبی ندارن و فقط تا حد کمی وزن و قافیه دارن.

می چرخم و می رقصم و می نوشم از این جام
بی خود شده از خویشم و از گردش ایام

عصار به نظر من همیشه نظر خودش رو با قدرت تمام بیان میکنه. خواه برای کسی خوشحال کننده باشد خواه ناراحت کننده. خیلی جاهاه سعی کرده مشکلات اجتماعی رو درون ترانه فریاد بزنه.

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر میکنند

ما، در برون در شده وغرور صد فریب
تا خود درون پرده چه تدبیر میکنند

در صفوف ایستاده بر نماز
ابن ملجم ها فراوانند باز

آهنگی که عصار برای ایران با نام "وطن" اجرا، بدون شک از زیبا ترین کارهاست. غرور آفرین و محرک. هماهنگی موسیقی و شعر...

آرشی داری به تیر انداختن
دست بهرامی به شیر انداختن
رخش و رستم بر او پا در رکاب
تا نبیند دشمنت هرگز به خواب

مرزداران دلیرت جان به کف
سرفرازان سپاهت صف به صف
خون به دل کردند دشت و نهر را
بازگرداندند خرم شهر را

من هر وقت به ترانه هاش گوش میدم، می تونم اون عشق الهی که همیشه ازش صحبت میکنه رو بشنوم.

راجع به ظاهر علیرضا خیلی ها اعتراض دارند. ولی از نظر من هیچ ایرادی نداره که یک فرد صوفی مآب، اینگونه مو های خود را بلند کنه و ریش بلند داشته باشه. پارچه سبز، همیشه روی دست راست و انگشتر عقیق در دست چپ. یه جورایی محشر....

دم ز راه و رسم سلمان میزنیم
لاف اسلام و مسلمان میزنیم
کاشکی از نسل سلمان میشدیم
لحظه ای، یک دم مسلمان میشدیم

Tuesday, October 4, 2005

شکار و شکارچی

پسرک وقتی بهوش اومد کف اتاق افتاده بود و سر درد شدیدی داشت. اولش زیاد متوجه دور و اطرافش نبود اما وقتی رو بروش رو دید همه چی یادش افتاد. روبروش یه مرد نقاب دار چهار زانو تکیه داده بود به دیوار پشتش و یه اسلحه رو هم بین دستاش مستقیم گرفته بود طرف اون . گرفتن که نه ، در واقع دستهاش رو گذاشته بود روی پاهاش . نگاهش رو هم از پسر بر نمیداشت. پسر یادش افتاد که چند ساعت پیش همین مرد اونو توی خیابون به زور سوار ماشین کرد و یک راست آورده بود اینجا ، دستاش رو بست و انداختش رو زمین . خودش هم مینطوری که الان نشسته ، نشست روبروش. نه باهاش حرف زد، نه نقابش رو برداشت و نه حتی تکون خورد.دیگه چیز زیادی یادش نبود جز اینکه وقتی از جاش بلند شد و شروع کرد به دویدن....بعدش چی شد؟ یادش نبود . فقط میدونست که بلند شد از جاش و اون هم بلند شد... دیگه چیزی یادش نیمومد. مرد هنوز هم روبروش بود و هنوز هم اسلحه اش به طرف اون. نگاهش خیلی ترسناک بود ، با اینکه پشت نقاب بود و چیز زیادی از چشم هاش معلوم نبود اما همینم که معلوم بود خیلی ترسناک بود . اونقدر ترسناک بود که پسرک جرات دوباره فرار کردن رو نداشت.مخصوصا که فکرمی کرد اگه این دفعه بلند بشه اون حتما یه گلوله بهش می زنه. پس همون طوری کف اتاق باقی موند. سعی کرد فکر کنه به بعد از بلند شدنش و اینکه بعدش چی شده که یادش نیست؟ .... نه فایده نداشت چیزی یادش نیومد. با خودش گفت که بذار یه حرکت کوچولو بکنم ببینم عصبانی میشه یا نه !؟ سعی کرد بشینه که ....... وووااای! چقدر دستش می سوخت !! نگاه به دستش کرد و دید که خونریزی داره ولی نه خیلی جدی!!.... یادش افتاد که بعد از اینکه مرد هم بلند شد بهش گفت وایسه ولی اون به جای وایسادن رفت طرفش . یادش افتاد صدای گلوله هم اومد ولی باز هم بعدش به خاطرش نمیومد...... صدای بلند گوی پلیس دوباره اونو به خودش آورد :"دستاتو بذار رو سرتو بیا بیرون !! لو رفتی !! خونه محاصره اس!!!" پسر نگاه به مرد کرد . هنوز به پسر که کف اتاق ولو بود خیره بود انگار اصلا حرف پلیس رو نشنیده بود! " یه دقیقه بیشتر وقت نداری و الا ما میایم!!" باز هم مرد هیچ عکس العملی نداشت! پسر با خودش فکر کرد که الان حداقل باید اونو برداره!! و به پلیسا نشون بده!!یا مثلا تهدید کنه!! ولی اون هیچ کاری نکرد تا اینکه یه دقیه تموم شد...با خودش گفت این دیگه کیه؟!!! فکر کرد الانه که هم خودشو بکشه هم منو!.......در اتاق با یه صدای مهیب منفجر شد .. دود همه جا رو گرفت. دود ها که کمتر شد پسر دید که مرد هنوز هم نشسته!! پلیس با یه حرکت سریع به مرد نزدیک شد و اونو پخش زمین کرد . همین که مرد افتاد پسر دید که رو دیوار پشت سر مرد ، درست جایی که سر ش بود پر از خونه! پلیس گفت:" این انگارمرده!" بعد یه نگاهی به پسر انداخت" حالت خوبه؟ زخمت که عمیق نیست؟" پسر که فهمیده بود مرد مرده ، عوض اینکه جوابشو بده با وحشت گفت :" من...... من...... من نکشتمش ....... ممن فقط خواستم در برم.......... اون منو با تیر زد....منم پیردم طرفش...... هلش دادم..... خودش مرده .... من نمیدونم چرا مرده......." پلیس پسر رو از جاش بلند کرد و طوری که انگار می خواد آرومش کنه گفت " آروم باش پسر! تو فقط از خودت دفاع کردی!"
--
خب ! داستان چطور بود؟البته فکر کردم کسی حوصله خوندن مطالب بلند رو نداره بنابر این خلاصه تر از اونیه که باید باشه . خواهش می کنم نظر هایی که میدین ، یه جورایی حالت نقد داشته باشه و خوبی ها و بدیها رو بهم بگین . بازم ممنون .
تا بعد

انتظاری بازی در نیارید.

حس میکنم چندتا اتفاق قرار بود توی زندگیم بیفته که افتاد. از خیلی از آدمها چیزایی دیدم که به این نتیجه رسیدم:


"آقا جون، اگه میخواهی راحت و بدون ناراحتی زندگی کنی نباید از هیچ احدی هیچ خواسته ای داشته باشی. هر کس باهات دوست بود قدرش رو بدون، تو هم باهاش دوستی کن. ولی سعی کن کوچکترین انتظاری ازش نداشته باشی. حتی اینکه یک لیوان آب دستت بده. چون وقتی نکرد، خودت بیشتر میچرزی!!!"

خداوکیلی آدمها کارهایی میکنن که آدم بدجوی میره توی کف!