Saturday, November 4, 2006
Friday, November 3, 2006
لینکدونی
خب! به سلامتی این لینکدونی(فعلا اسمش وبگردیه ولی به فکر یه اسم بهترم براش) رو هم راه انداختیم به همراه مقادیری سلام و صلوات! البته فعلا به طور آزمایشیه و ممکنه ایراداتی داشته باشه که احتمالا بعدا هم برطرف نمیشه! فعلا لینکها رو سیاحت کنین تا بعد! در ضمن از کمک های بی دریغ امیر خان هم همین جا تشکر می کنم! یا حق!
Saturday, October 28, 2006
ایرانی با بلاگ جات چه کرد!؟
1-از اون جایی که خلاقیت در قسمت اعظمی از ملت ایران مرده و تا یکی یه ایده جدید میزنه همه سریع کپ میزنن!( نمونه هایی از قبیل هایدا، ماکارونی، پفک، کافی شاپ، بیلیارد، و در آخرین نمونه حلوا شکری باز! چون حلوا شکری عقاب خیلی معروفه!) اینجا هم ملت که وبلاگ میزنن! اول کار کپ زدن قالب یه بینواییه! بعد اسم وبلاگ هم که باید یه چیزی تو مایه" دست نوشت " باشه! مثلا وب نوشت، وب نوشته ها، خوب نوشت، بد نوشت،جمع نوشت.....
2-در فرهنگ ایرانی صله رحم خیلی مهمه و کسی که بازدید رو پس نده حسابش رو با کرام الکاتبین باید صاف کنه! تو وبلاگستان هم اگه برای کسی که برات کامنت گذاشته، کامنت گذاشتی که گذاشتی! اگه نگذاشتی طرف میشه دشمن خونیت!
3-"تعارف توی خونمونه! همه جا همراهمونه! بعضیاشون درستکی!خیلیاشونم الکی..." این قانون در وبلاگستان تبدیل شد به : "یالا ! لینک بهت دادم! بهم لینک بده!"،"ازت طرفداری کردم یالا طرفداریمو بکن"، "یالا اون قالبی که دهنت صاف شد درستش کردی به منم بده !" و مشتی یالا ی دیگر!
4-تقلب! و از رو دست نوشتن که در فرهنگ ملت ایران سابقه طولانی داره و به نوعی به مورد اول ربط داره در وبلاگستان امریست راحت! کافیست select all بعد copy بعد هم paste! ( در آخرین نمونه طرف( که یادم نیست کی بود!) یه شعر از مرحوم صلاحی نوشته بود و وسطش گفته بود دیگه حال ندارم تایپ کنم! آقا 200 جا این شعر بود با همین عبارت "حال ندارم بقیش رو تایپ کنم" در انتها! قربون IQ یه خورده باز بینی هم نکردن که سوتی نشه!)
5-ایرانی جماعت متخصص خراب کردن استفاده از تکنولوژی هست! نمونه هم زیاد داره که باید فرهنگ سازی شه و از این خزعبلات! اما اثر وبلاگستان در این زمینه اینه که اگه تونستید یه چیزی به فارسی جستو کنید و بعد در دام انبوه وبلاگهایی که اون عبارت توشه گرفتار نشین جایزه دارین! آقا بیچاره میشه آدم! اصلا از خیر جستجوی فارسی میگذره!
حالا عیب ها را گفتیم هنر هم بگیم
1-آقا کم الکی نیست! آقا کار بزرگیه! آقا جای تقدیر داره! چه کاری؟ زنده نگهداشتن زبان فارسی در اینترنتی که همش انگلیسیه ! همش توطئه س! همش استکباریه!!
2-کلی اطلاعات که آدم از روزنامه و haj ezat tv نمیتونه در بیاره ! طبق سنت قدیمی ایرانی در عرض یه روز کل اینترنت را در می نوردد!( مثلا اون کاریکاتور توهین آمیز! اون کاریکاتور قبیح! اون توهین به ملت! اون سوسک!! که اگه اینترنت نبود نیمی از ملت می موندن تو خماریه این که چییی بود این توهین عظیم!!! راستی چی شد این مانا نیستانی بدبخت؟ )
3-خوبی داره دیگه! آقا شما چی کار داری؟ همش خوبه! همش مفیده! همش محسناته! ای کیهان! نمیتونی ما وبلاگ نویس ها را فیلتر کنی! صور قبیحه هم خودتی!
Monday, October 23, 2006
Thursday, October 12, 2006
يخرج من بيته
مي گفت :
و مَن يخرج مِن بيته مهاجراً الي الله و رسوله ثم يدركه الموت فقد وقع اجره علي الله
ميگفت منظور از اين "بيت" خود انسانه. يعني براي اينكه به سمت خدا بري بايد اول از خودت خارج بشي و اگر خارج شدي و در اين راه مردي، اون وقت خدا خودش بهت اجر ميده. ميگفت اجر گاهي اونقدر ميتونه بالا بيره كه آخر خدا بهش "ثارالله" ميگه. ميگفت از اولياء خدا 2 نفر به اين مقام رسيدند. يعني ثارالله شدند. يكي حضرت علي (ع) و ديگري هم امام حسين(ع). ميگفت اما باز هم امام حسين يك چيز بيشتر داره. اگه گفتي چيه؟
توي زيارت عاشورا داريم:
السلام عليك يا ثارالله و بن ثاره...
Tuesday, October 10, 2006
تِستِ تُستِ مدرن
دوره جدید را با این تست شروع می کنیم:
در تبلیغات جدید قلم چی اینا میگه:"از فلان قدر رتبه اولی ، نه نفرشان چقدر به کاظم جون حال دادن" بعد یه عکس نشون میده که دور کله برو بچ مخ فلاش میزنه و میزان حال دادنش رو هم بغلش نشون میده تا اینجا حافظه یاری کرد؟ حالا اصل مطلب:
- آنها که نکته دانند صد در صد و قطعا متوجه شدند که آگهی میگه "نه نفر" در حالی که در عکس"ده نفر" هستند یعنی در عکس یکیشون رج زده میشه!!سوال اینه که اون یه نفر کیه؟
گزینه های محتمل:
1-استاد برو بچ مخ
2-دوست یکی از نه نفر که با خواهش و التماس چپیده تو عکس
3-آبدارچی کاظم جون
4-یک رتبه اولی که به کاظم جون حالی نداده
5- یکی که اول گفته من رتبه اولیم بعد که عکسو گرفتن گفته دماغ سوخته من رتبه اولی نیستم، عکاس هم زورش اومده یه عکس بگیره که نه نفره باشه
6-کلا بعضی ها دوست دارن هر عکسی که گرفته میشه توش باشن ایشون هم از این دسته هستند
7-فک و فامیل کاظم جون.
8- ....(گزینه مورد نظر خود را در این قسمت قرار دهید!)
لطفا پاسخ های خود را در جای خشک و خنک نگهداری کنید! منتظر پاسخ صحیح هم نباشید که این از اون معماهای ناگشودنیه!! و کسی از رازش خبر دار نمیشه!
هر وقت فهمیدین چرا کاظم جون موسسه رو کرده وقف عام(ارواح باباش!) هویت این آدم مجهول هم مشخص میشه!
Wednesday, October 4, 2006
گله گاو و گوسفندهای همیشه معطل
آقای زرافه زرد!شما تابلوی "ورود زرافه ممنوع" رو دیدی؟ حتما دیدی! پس چرا وارد شدی و حالا با اون ماده گاوی که نمیتونی ازبغلش رد بشی کل کل میکنی؟ گله گاو و گوسفندها رو هم که معطل خودت کردی! چشمت کور بکش!
خانم ماده گاو محترم! برای چی یهو همین وسط هوس کردی دور خودت بچرخی که این آقای بز! بیاد با شاخ بکوبه وسط کمرت! بعد هم وایسین همو نگاه کنین! در ضمن گله گاو و گوسفند ها رو هم معطل خودت کردی؟ چشمت کور بکش!
آقای نره خر! چرا تا یکی جلوت وا میسه شروع می کنی به عر عر!! بعدش هم فرتی همونجا که زده "توقف خر ممنوع" وا میسی ؟ دیگه جم هم نمیخوری! هر چی گاوها مو مو میکنن، گوسفندها بع بع میکنن، خرهای دیگه عرعر میکنن، بزها مع مع میکنن عین خیالت نیست تا این سگه بیاد پاچتو بگیره! دمتم گاز بگیره حقته! چشمت کور!
گوسفند!! یه موقع دورو برتو نگاه نکنی ها!؟! همینطوری بپر جلو همه! حالا هم قدای خودت چیزی بهت نمیگن، اون اسبی که چهار نعل داره می تازه، میاد لهت میکنه از روت رد میشه سقط میشی ان شاالله! بعد تا میان جنازت رو جمع کنن بقیه گاو و گوسفندها رو هم معطل خودت میکنی! چشمت کور! بکش!
اون آقای بز هم که همونطور که در بالا هم اشاره شد انگار میخواد همه رو شاخ بزنه! هی میره تو شیکم همه! اگه مردی برو تو شیکم همون زرافه زرده تا حساب کار بیاد دستت!
اینجا یک طویله است! یک طویله بزرگ. اونقدر بزرگ که مجبور شدن توش کوچه و خیابون بکشن ولی موجوداتی که تو این طویله تردد دارن حالیشون نیست که این طویله بزرگه اگه قانوناش رعایت نشه بد جوری میریزه بهم . اینجا طویله ای است به اسم تهران! آی تهرانی! چشمت کور بکش!
Tuesday, September 26, 2006
درهای آسمانی
خدایا! تا کی می خواهی درهای آسمانت را بر روی آدم هایی باز کنی که هیچ وقت لیاقت نزدیک شدن به آنها را هم ندارند؟ آدم هایی که یک ماه بعد وقتی که این درها را می بندی حتی متوجه بسته شدن این درها هم نشده اند ؟ انهایی که بعد از این همه سال هنوز نفهمیده اند که اگر قرار بود به خاطر گرسنگی و تشنگی تحولی حاصل شود، شترها می شدند اشرف مخلوقات نه نسل بشر؟ بشری که هنوز هم شب های قدر با خیال تخت می خوابد؟
به خدایت قسم! به خود خدا ایت قسم! ما لیاقت نداریم. ما فقط گرسنگی کشیدن را بلدیم. ما فقط جلوی پایمان را نگاه می کنیم. ما بعد از این همه مدت هنوز یاد نگرفته ایم که نگاهمان را از جلوی پایمان بگیریم و به آسمان و درهای بازش نگاه کنیم تا در نوری که از لا بلای این درها بر ما می تابد غرق شویم.
خدایا! ما هنوز تا آدم شدن فاصله زیادی داریم. آخر به چه امیدی از ما ناامید نمی شوی که هنوز هم هر سال این درها را بر روی ما باز می کنی؟
Saturday, September 23, 2006
7
هنوز صداي بمبارون ها به وضوح تو گوشمه.خاموشي ها.آژير خطر.جمله معروف "صدايي كه هم اكنون مي شونيد بيانگر وضعيت قرمز است..."
يادم يكبار از سرو صداي زياد از خواب بيدار شدم نميدونستم چه خبر شده بابا كنارم خوابيده بود گفت نترس بخواب بمبارونه!! يه بار هم بمبارون بود ما زير پله ها پناه گرفته بوديم و يه سري عراقي اومده بودن تو كوچه داشتن به خونه ها تير اندازي مي كردن!! به همه خونه ها به جز خونه ما! البته خيلي سال بعد فهميدم كه خواب بوده وعراقي ها هيچ وقت نتونستن تا دم خونه ما بيان! ولي تا قبلش هميشه به عنوان يكي از واقعيت هاي مسلم زندگي بهش نگاه مي كردم!
يادش به خير يه پتو هم داشتم _ هنوزم دارمش!_ بعضي وفتا موشك بارون كه ميشد ميرفتم گوشه اتاق پتوم رو مي كشيدم رو سرم و عينهو كبك فكر مي كردم ديگه امنيت برقرار شده و هيج بمبي اجازه فرود رو سر بنده رو نداره ! روزگاري بود!
...
راستش من گاهي از دست اين همه غري كه مردم ميزنن خيلي خسته ميشم اصلا انگار خدا بعضي ها رو آفريده فقط واسه نق زدن اصلا نمي تونم همچين ادم هايي رو درك كنم .
مردمي كه خيلي بيشتر از يه يچه 5-6 ساله جنگ رو حس كردن چرا واسه آدمايي كه خودشون از مردم بودن و جلوي تير مستقيم دشمن قرار گرفتن اون قدر كه بايد ارزش قائل نيستن؟؟! اونايي كه اگه نبودن اون عراقي ها امروز نه فقط واقعا دم خونه ما بلكه كل خونه رو اشغال كرده بودن!
Wednesday, September 6, 2006
بلای خفته
بعد از اینکه در شبهای صیف جاری با مشقتی فرا گیر این فرزاد حسنی را تحمل نمودیم و چون خود را در همه امور، صاحب نظر موثره موکده میدانیم!!! از همین تریبون اعلام میکنیم:
الف- الیوم استماع سخنان و دیدن جمال فرزاد حسنی به ای نحو (رادیویی، تلویزیونی، اینترنتی، جرایدی، کوچه، شارع، میهمانی و غیره) حرام اندر حرام اندر حرام است!
ب- حب فرزاد حسنی در حکم محاربه با اینجانب خواهد بود و خون فرد مذکور حلال اندر حلال است.
ج- استفاده از "تلیفون"، "نومه"،"درست درمون" و کلیه واژگانی که توسط این فرد مصطلح گردیده قطعا عین خوردن گوشت برادر مرده و حرام است.
د- ولنگ و واز نشستن بر روی مبل، نشر متلک، کل کل با عوامل پشت صحنه، قهقه بی مورد، کارگردانی برنامه، دستور به فیلمبردار و اموری از این دست برای تمامی مجریان بلکه تمامی آحاد مردم حکم غلط زدن در نجاست را دارد!
ه – هر فعل دیگری که از فرزاد حسنی سر زده بگونه ای که به آن شهره باشد مانند آنکه بگویند "دیدی فرزاد حسنی فلان کار را کرد" یا "حسنی خیلی در بهمان امر تخصص دارد" ترک آن فعل احتیاط واجب و بلکه در بعضی موارد انجام افعال منتسب به این فرد حرام است.
و- هر کس به این احکام عمل نکرد علاوه بر همه عقوبتها به عقوبت تشبه به فرزاد حسنی دچار و مورد نفرت عمومی و انزجار جهانی قرار میگیرد.
ز- این احکام به هیچ وجهی از وجوه امکان رجوع و بطلان ندارد!!
الاحقر آشیخ طه بلاگی!
Tuesday, August 29, 2006
ماه نقره اي
Wednesday, August 23, 2006
اندر اندرزهای نرگسی
1- آی پسرهای پولدار! یه وقتی خوشی زیر دلتان نزند با دختر بی پول ها لاو بترکونین ها!! بدبخت میشید! یعنی در اصل پدرتان بدبخت می کندتان!
2- آی دخترهای بی پول! به محض اینکه با پسر پولدار لاو ترکونیدن، بدانید که با یک پسر بی پول دوست شدید!
3- کلا با هم لِوِِل لاو بترکونین!
4- آی منشی های صحنه ! راحت بخوابید! مگه چی میشه؟ فوقش ریش آقای سعیدی داره میره دفترش کوتاهه دو ساعت بعد که از دفتر در میاد بلنده! حالا چیه مگه!
5- آی مردم!! زیاد مثبت بازی در نیارین!! ببینین این نرگس و احسان چقدر حال بهم زنن!! میخواین مثل اینا بشین آخه؟
6- هرکس دو تا زن دارد آدم بدی است.
7- هر کس زن داشته و طلاق داده ( اونم به سال نرسیده!) بعدش برای دختر بعدی نامه مینویسه، حتما حتما حتما بی تقصیر بوده و آدم خوبیه. بهش اعتماد کنید!
8- آی مادرهای مریض! فرتی شب عروسی نمیرید! حداقل بعد از ماه عسل با عزرائیل دالی کنید!
9- ای خواهرهایی که چشم دیدن داداش را ندارید!! تابلو زیر آب نزنید که همه چی میریزه بهم .
10- هر خواهری که برادرش احسان است و احسان را به صورت "اح-مکث-سان" تلفظ میکند، خواهر شوهر خوبی هم هست.
11- هر عمویی که خانه دو هزار متری را به صورت موقت به بازماندگان برادر مرحوم داده، غلط میکند هوس کند خانه را پس بگیرد! دهه!
12- بابا این دو واحد تنظیم خانواده رو سر سری نیگیرید!! هی سر کلاس مزه نریزید!! گوش بدید دیگه!! سر دو ماه بچه دار شین خوبه؟!؟!
13- دیگر هرگز از اصطلاحاتی مانند : "فینیتو" یا " پر فاوره" استفاده نکنید!! این اصطلاحات مخصوص آدمهای بد و کلاش است! کلا اصطلاحات لوسیه!
14- ای آدمهایی که نود درصد این رگ و هفتاد درصد اون رگ و پنجاه درصد اون یکی رگ قلبتان گرفته! هیچ باکی نداشته باشید! غذای چرب بخورید، حرص بخورید، جوش هم بخورید، سر کار هم برید، فرت و فرت کل کل کنید با همه ، خلاصه هر کاری دوست دارید بکنید! سکته؟ اصلا!!! ابداا!!! این چه حرفیه؟ باز بچه شدی؟
15- وقتی به لاو میخواین گل بدین یه ذره خلاق باشین! دویست دفعه این بهروز گل داد به نسرین همه اش هم به همراه " تقدیم با عشق!" بابا یه دفعه یه چیز دیگه بگو!!
16- اسم زن طلاق گرفته زجر بکش دپ زده باید فقط شقایق باشه . چرا؟ چون :" شقایق درد من یکی دو تا نیست .... آخه درد من از بیگانه ها نیست"
17- خواهرهایی که شوهر ریشو دارند هیچگاه در اختلافات خانوادگی دخالت نمی کنند !! فوق فوقش وقتی فهمیدند بابایی دو تا زن داره یه خورده! یه پنج دقیقه گریه میکنند، بعدش هم دوباره محو میشن!
18- موهای کوتاه رابطه مستقیمی با یالقوز ماندن دارد، چرا؟ احسان موی بلند -> لاو ، بهروز مو بلند -> لاو ، دوست احسان موی کوتاه -> دریغ از یه اپسیلون لاو فقط بهینه سازی مصرف انرژی. حالا هی تو برو کچل کن طه جون!!
19- شرکت محلی است برای خواندن دو خط درباره بهینه سازی مصرف انرژی و سپس حل مشکلات لاو، دلداری دادن دوست، استخدام بهروز، و هر گونه فعالیت غیر مادی دیگر! گور بابای پول!
20- بیزینس من یعنی کسی که فرتو فرت پول به معتادها و دیگر نوچه ها میدهد تا نرگس را زیر نظر بگیرند و هی موش در کار نرگس بدواند! گور بابای کاسبی و سود و پاس کردن چک!
این اسم مستعار هم دیگه به دردم نمیخوره همین اسم خودم بهترین اسم مستعاره!
؟؟
Tuesday, August 15, 2006
جهاد
و از خطبههاى آن حضرت است
امّا بعد، جهاد، درى است از درهاى بهشت
كه خدا به روى گزيده دوستان خود گشوده است،
و جامه تقوى است، كه بر تن آنان پوشيده است.
زره استوار الهى است كه آسيب نبيند،
و سپر محكم اوست- كه تير در آن ننشيند.
- هر كه جهاد را واگذارد و ناخوشايند داند،
خدا جامه خوارى بر تن او پوشاند،
و فوج بلا بر سرش كشاند
و در زبونى و فرومايگى بماند.
دل او در پردههاى راهى نهان،
و حقّ از او روى گردان.
به خوارى محكوم و از عدالت محروم.
من شبان و روزان، آشكارا و نهان، شما را به رزم اين مردم- تيره روان- خواندم
و گفتم: با آنان بستيزيد، پيش از آنكه بر شما حمله برند،- و بگريزيد.-
به خدا سوگند با مردمى در آستانه خانهشان نكوشيدند، جز كه جامه خوارى بر آنان پوشيدند.
امّا هيچ يك از شما خود را براى جهاد آماده نساخت و از خوارمايگى، هر كس كار را به گردن ديگرى انداخت، تا آنكه از هر سو بر شما تاخت آوردند و شهرها را يكى پس از ديگرى از دستتان برون كردند.
اكنون سربازان اين مرد غامدى به انبار در آمده
و حسّان پسر حسّان بكرى را كشته و مرزبانان را از جايگاههاى خويش راندهاند.
شنيدهام مهاجم به خانههاى مسلمانان، و كسانى كه در پناه اسلامند در آمده،
گردنبند و دستبند و گوشواره و خلخال از گردن و دست و پاى زنان به در مىكرده است، **
حالى كه آن ستمديدگان برابر آن متجاوزان، جز زارى و رحمت خواستن سلاحى نداشتهاند.
سپس غارتگران، پشتوارهها از مال مسلمانان بسته،
نه كشتهاى بر جاى نهاده و نه خسته، به شهر خود بازگشتهاند.
اگر از اين پس مرد مسلمانى از غم چنين حادثه بميرد، چه جاى ملامت است،
كه در ديده من شايسته چنين كرامت است.
فَيَا عَجَباً عَجَباً وَ اللَّهِ يُمِيتُ الْقَلْبَ وَ يَجْلِبُ الْهَمَّ من اجْتِمَاعُ هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ عَلَى بَاطِلِهِمْ وَ تَفَرُّقُكُمْ عَنْ حَقِّكُمْ
شگفتا به خدا كه هماهنگى اين مردم در باطل خويش، و پراكندگى شما در حقّ خود، دل را مىميراند، و اندوه را تازه مىگرداند.
زشت باديد و از اندوه برون نياييد
كه آماج تير بلاييد،
بر شما غارت مىبرند و ننگى نداريد.
با شما پيكار مىكنند و به جنگى دست نمىگشاييد.
خدا را نافرمانى مىكنند و خشنودى مىنماييد.
اگر در تابستان شما را بخوانم،
گوييد هوا سخت گرم است، مهلتى ده تا گرما كمتر شود.
اگر در زمستان فرمان دهم، گوييد سخت سرد است،
فرصتى ده تا سرما از بلاد ما به در شود.
شما كه از گرما و سرما چنين مىگريزيد،
با شمشير آخته كجا مىستيزيد
اى نه مردان صورت مرد،
اى كم خردان ناز پرورد
كاش شما را نديده بودم و نمىشناختم
كه به خدا، پايان اين آشنايى ندامت بود و دستاورد آن اندوه و حسرت.
خدايتان بميراناد كه دلم از دست شما پر خون است
و سينهام مالامال خشم شما مردم دون،
كه پياپى جرعه اندوه به كامم مىريزيد،
و با نافرمانى و فروگذارى جانبم، كار را بهم درمىآميزيد،
تا آنجا كه قريش مىگويد پسر ابو طالب دلير است
امّا علم جنگ نمىداند.
خدا پدرانشان را مزد دهاد
كدام يك از آنان پيشتر از من در ميدان جنگ بوده و بيشتر از من نبرد يران را آزموده
هنوز بيست سال نداشتم كه پا در معركه گذاشتم،
و اكنون ساليان عمرم از شصت فزون است.
وَ لَكِنْ لَا رَأْيَ لِمَنْ لَا يُطَاعُ
امّا، آن را كه فرمان نبرند سررشته كار از برون است.
---------------------------------
*اين خطبه 27 نهج البلاغه است كه قصد داشتم به مناسبت پيروزي حزب الله لبنان بذارم كه كمي تاخير داشت.
*خدا اين سيد جعفر شهيدي رو نگه داره. انصافا خيلي قشنگ ترجمه كرده.
*متن كامل عربي رو هم ميتونيد از اينجا ببينيد.
*آدم وقتي اين خطبه رو مي خونه واقعا حس ميكنه كه حضرت علي بين اون نامردم ها چه مي كشيده. البته ما نمي تونيم حس اون حضرت رو داشته باشيم ولي كمي برامون مفهوم ميشه.
**اين قسمت رو بايد به اين اعراب بي غيرت گفت.
Monday, August 14, 2006
23th
وقتی خرابههای یه روستا رو نشون میده یاد کلیسای "بازیلیک" بالای کوه میافتم. یه راه پیچ در پیچ دور کوه و بعد اون کلیسای با عظمت! با اون سقف پنج تیکهاش نماد پنج شهر لبنان که از بیرون مثل بادبان کشتی بود (به یاد کشتیهای فینیقی که از راه دریای مدیترانه به اونجا میومدن) و از داخل مثل این بود که وسط کاجِ روی پرچمشون ایستادی و داری از توی کاج به بالاش نگاه میکنی!
نمیدونم اون مجسمهی مریم مقدس که بیرون کلیسا بود سالم مونده یا نه!* یه مجسمهی خیلی بلند، سفید مثل مرمر و فوقالعاده زیبا. کشیشی که مال کلیسا بود میگفت: "مسیحیا میان اینجا شمع روشن میکنن و حاجت میگیرن! شما هم دعا کنید." یه حس عجیبی بود برام که از مریم مقدس حاجت بطلبم، عجیب و دوست داشتنی.
از بالای کوه تلکابین سوار شدیم و از بین جنگل تا دریای مدیترانه اومدیم پایین. دریای مدیترانه چقدر آروم و زیبا بود، رنگش یه جور خاصی بود انگار یه رنگای دیگه هم قاطی آبی داشت!
وقتی میخواستیم از اونجا به یه رستوران بریم یه ماشین قرمز کروکی با سرعت از کنارمون رد شد. یه دختر بلوند با آستین رکابی که باد موهاش رو به هوا برده بود رانندهاش بود.
خوشمزهترین KFC عمرم رو اونجا خوردم. بعد از اون هرچی رستورانهای تهران رو گشتم مثلش رو پیدا نکردم!
همهی اینها به کنار، چه خونههای قشنگی داشت. بیخود نبود که بهش میگفتن پاریس کوچولو! عروس خاورمیانه واقعاً اسم با مسمایی بود براش.
از اون مسافرت به بعد احساسم به لبنان زمین تا آسمون فرق کرده. نمیتونم درست توصیفش کنم شاید یه حس نزدیکی یا صمیمیت. به هرحال امروز که اخبار اعلام کرد جنگ حداقل فعلاً تموم شده و مردم لبنان جشن گرفتن احساسی بیشتر از خوشحالی بهم دست داد. فارغ از تمام مصیبتهایی که بهشون وارد شده از خوشحالیشون خوشحال شدم. مبارکشون باشه!
* فکر میکنم سالم باشه چون به هرحال اونجا مسیحی نشین بود.
www.mastermosi.com
Saturday, August 5, 2006
بازیگر محبوب نسل جوان!
به سبک قره قورت:
بینندگان عزیز، در خدمت بازیگر سریال نرگس هستیم، مهدی سلوکی. ببخشید، مهدیه سلوکی!!!
Thursday, August 3, 2006
Sunday, July 30, 2006
آخرین مواضع سیاسی اجتماعی من...
2) اخیرا از دو تا موضوع خیلی شاکی میشم.
اول اینهایی که چادر سرشون میکنن و همه موهاشون بیرونه. نه اینکه بگم باید همه موهای خانم ها تو باشه و این حرفها. اصلا بحثم این نیست، ولی یکی نیست بگه آخه عزیز دل، اگه تو واسه خودت اعتقاد داری جلو مامان و بابات یا صاحب کار و... در بیا و اونجوری که دوست داری لباس بپوش و آزاد باش. نه اینکه یه چیزی بندازی سرت یه جوری که نتونی راه بری. چادرت هم بشه مثل شنل زٌرو! اگه اعتقاد به چادر سر کردن داری و چادر سرت میکنی که مثلا نا محرم نبینه، چرا همه موهات رو میگذاری بیرون؟
دوم این پسر و دخترهایی که تو مکانهای عمومی آویزون هم میشن و دوتا دوتا راه میرن. یا تو پارکها (مثل جمشیدیه) با یه وضع ناجوری کنار هم میشینن که آدم خجالت میکشه نگاهشون کنه. انگار نه انگار چهار نفر دیگه دارن تو پارک قدم میزنن و میبیننشون!
Wednesday, July 26, 2006
World War III
George w.Bush and Tony Blair are at the white house dinner.one of the guests walks over to theme and ask what they're discussing.
"We are making up the plans for Word War III", says bush.
"wow", says the guest."and what are plans?"
"We're gonna kill one million Muslims and one dentist", answers bush.
the guest looks to be a bit cinfused."one ... dentist?",he says."why will you kill one dentist?"
Blair pats Bush one the shoulder and says,"What did i tell you? Nobody is gonna ask about the Muslims."
Sunday, July 23, 2006
بازی
دوست ندارم با حرف های نیش دارت رولت روسی بازی کنی.
دوست دارم حرف آخرت را وسط مغزم شلیک کنی.
Monday, July 17, 2006
خالی
دیشب، من بودم و ماه، اما تو نبودی. در فراغت ستاره خیالم را نورانی کردم تا جای خالیت در کنار ماه به چشم نیاید. اما ستاره هر چه پرنور شد جایت بیشتر پیدا بود. گفتم به کهکشانهای دور و نزدیک خاطره سفر کنم تا دیگر ماه را نبینم. غرق شدم در کهکشانی دور. به خیالم دیگر مشکلی نبود. اما بود تا از کهکشان سرک می کشیدم، از آن دور ماه را میدیدم و جای خالیت را .
آنقدر در خاطره ها پرسه زدم تا صبح زمین برسد و ماه محو خورشید شود. خورشید آمد و ماه رفت و دیگر معلوم نبود جای خالیت کجای این آسمان است.
Tuesday, July 11, 2006
يك سفر باحال
الان كه اينجا نشستم و دارم اين متن رو مي نويسم اگر سرم رو كمي به چپ برگردونم از ورودي "باب الجواد" مي تونم حرم امام رضا رو ببينم. بله همين الان هم چراغ هاي صحن ها و گنبد رو چون ديگه داره شب ميشه روشن كردند. انصافا هيچ جا قشنگ تر از حرم امام رضا نيست. به خصوص وقتي كه توي مسجد گوهرشاد نشستي و داره از مناره هاي حرم اذان مرحوم موذن زاده پخش ميشه. يا وقتي كه قبل از اذان صبحه و باز همون جا نشستي و داره مناجات صبح پخش ميشه. (راستي اذان صبح اينجا حدود 2.5 است و نيمه شب ديگه معنايي نداره!)
خلاصه اينم از اون چيزهايي كه به قول امير نميشه ازش خيلي نوشت.
گشتم همه جا بر در و ديوار حريمت
ديدم كه جايي ننوشته است گنهكار نيايد
خيلي چيزها هي به ذهنم ميرسه اما بهتره كه بگذريم.
*
عجيبه! ديروز جام جهاني تموم شد و هنوز اينجا خبري ازش نيست. من گفتم الان بايد از اينكه بالاي يك پست جديد پست ميدم از يكي عذر خواهي كنم. اما به هر حال.
ديشب ما اينجا بساطي داشتيم. حسينيه شده بود عين استاديوم. ايتاليا يك طرف و فرانسه هم يك طرف و اگر جزء يكي از اين دو گروه نبودي راهيت ميكردند به حرم! خلاصه منم كه با هيچ كدوم نبودم. از ايتاليا كه خوشم نميومد، فرانسه هم كه از گروهش به زور بالا اومده بود. اما از اونجا كه فرانسه در مراحل بعد خوب بازي كرد رفتم با فرانسه اي ها. سر اون پنالتيه اينجا رو هوا بود. اولش كه نفهميديم گل شد يا نشد. بعد كه فهميديم يك پتو برداشتيم و هر كي ايتاليايي بود يك جشن پتو براش گرفتيم! سر گل ايتاليا اوضاع برعكس شد. منم خوردم! بعد از گذشت مدتي اوضاع يك كم بهتر شد و اجازه نشستن رو زمين صادر شد! گذشت تا اخراج زيدان. انصافا باحال گذاشت تو سينه ماتراتزي. از مركز ثقلش چرخيد به جاي اينكه از كف پا بچرخه!
ولي نه داور فهميده بود نه كمك هاش. فقط برد ورزشگاه بود و دوربين ها كه فهميدند چه خبره. براي همين اخراجش هم نامردي بود. به خصوص براي آخرين بازي بهترين فرد جام(از قول فيفا).
دوباره پتوها بود كه به حركت در اومد. اما تعداد فرانسه اي ها بيشتر بود.
تا اينكه كار رسيد به پنالتي و ايتاليا برد. انصافا با پنالتي جام رو بردن اصلا فايده نداره. بازي هم اصلا در حد فينال نبود. هنوزم به نظرم فرانسه بهتر بود چون ميتونست از دفاع ايتاليا كه خوب بود بگذره اما ايتاليا خيلي كم ميشد حمله كنه.
راستي سر اون گله كه آفسايد شد،ما هم داشتيم چيپس مي خورديم كه يك هو گل شد و همه پريدن بالا. ياد اون تبليغه افتادم كه ميپريدن بالا بعدش دوربين به سبك ماتريكس مي چرخه اما اون پسره ميگه بياييد پايين بابا آفسايد بود.
خلاصه حال داد. تا حالا اينجوري فوتبال نديده بودم. كاش بازيش هم از اون خفن ها ميشد.
صداي اذان مغرب از حرم داره مياد. ديگه ميرم كه به نمازش برسم.
از در خويش خدا را به بهشتم مفرست
كه سر كوي تو از كون و مكان ما را بس
يار با ماست چه حاجت كه زيادت طلبيم
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
-------
ببخشيد،الان پست رو اديتش كردم آخه دفعه قبل تند نوشتم يكم غلط داشت درستش كردم.
Thursday, June 29, 2006
روزگاري من و دل ساكن كويي بوديم
پاسخنامه رو همونطوري كه بهم داده بودن بهشون تحويل دادم! باور كن بعضي سوال ها رو فقط زدم كه برگه منم يه ذره سياه بشه و خيلي تو ذوق نخوره! فقط شانسي كه آوردم اينه كه همه مدارك و گواهي موقتم و از دانشگاه گرفتم و گرنه به اين سادگي ها نمي ذاشتن فارغ التحصيل شم! به محض تصحيح ورقه مي گفتن شما لطف كنيد يه بار ديگه درساي كارشناسي رو از اول بخونيد ارشد شدن پيشكش!
يكي دو روز قبل كنكور دلم حسابي هواي دانشگاه رو كرده بود هي فكر مي كردم كاش يه رشته اي قبول شده بودم كه خيلي بيشتر از 4 سال ميشد رفت دانشگاه! ولي نميدونم چرا دو سه ساعت قبل امتحان يك دلشوره اي گرفتم كه بيا وببين! پاهام داشت مي لرزيد!! هي مي گفتم مگه تو ديوونه اي دختر تو كه چيزي نخوندي حالا گيرم قبول هم نشي، چي ميشه مثلا؟! –مخصوصا اينكه مداركتم از دانشگاه گرفتي!!- به خرجم نميرفت كه نميرفت. همونجا خدا رو شكر كردم كه اين دانشگاه رفتن ما بيش از اندازه طول نكشيد!
*
چند وقت پيش كه از سركار بر مي گشتم يه تيكه كاغذ ديدم رو شيشه جلوي ماشين نوشته بود:

خلاصه اولش كه كاغذ و ديدم درجا كلي از خجالت آب شدم خدايي دفعه اول بود مي ديدم اينقدر مودبانه كامنت گذاشتن ! و به جاي اينكه هفت جد طرف رو لعنت كنن و تهديد يه اينكه در صورت تكرار 4 تا چرخ و به همراه زاپاس پنچر ميكنيم! خيلي مودبانه حرفشو زده (البته ناگفته نماند از يه سر دفتر كمتر از اين هم انتظار نميرفت!)
فقط نميدونم از كجا فهميده بود بنده برادر عزيز هستم! يعني 1 لحظه هم فكر نكرده بود كه شايد خواهر عزيزش باشم؟! شايدم مثل عربي و انگليسي كه وقتي مرجع ضمير مشخص نباشه از ضمائر مذكر استفاده ميكنن اين بنده خدا هم همين كار رو تو فارسي انجام داده بود!
خلاصه به خاطر اينكه مودبانه صحبت كرده بود از خونش گذشتم ولي عمرا دفعه بعد از كسي بگذرم!
*
چقدر تصميم گيري سخته نميدونم چيكار بايد بكنم.دو تا موقعيت كاري كاملا مختلف دارم يكي راه دور، حقوق كم، تجربه خوب ؛ يكي راه نزديك،پول خوب تجربه كم!
هر دوتاش و دوست دارم!
*
نميدونم تو نوشته هاي آويني چي هست كه اينقدر قشنگشون مي كنه. ديشب دفتر شعرم و ورق مي زدم:
جاذبه خاك به ماندن مي خواند و آن عهد باطني به رفتن
عقل به ماندن مي خواند و عشق به رفتن
و اين هر دو را خداوند آفريده است؛
تا وجود انسان در آوارگي ميان عقل و عشق معنا شود.
Sunday, June 25, 2006
Saturday, June 24, 2006
یک هشتم
باز من طرفدار چهار تا تیم شدم، همشون خوردن به پست هم!! حالا هی باید یکی رو فدای اون یکی کنم!!
آخه فرانسه جونم مرگ شده!! میمردی اول میشدی به اسپانیا نمیخوردی!! حالا من تیری آآآآنری رو بچسبم؟ یا آق فابرگاس رو!!
اونم از هلند و انگلیس که ایشالله به امید خدا اگه اکوادور و پرتغال رو بزنن باز میخورن به هم!! البته اینجا کمی کفه به سمت انگلیس سنیگنه مشکلی حادی نیست!
ولی کلا در این دو رقم بازی من یه چشمم میگرید و دیگری میخندند!!
آلمان هم هلو بازی اومد بالا!! با توام فردریک!! غیرت داشته باش این آلمان کفتار مفتخور رو حذف کن!
تیم ایتالیا هم طبق معمول از تنی چند از سوسولان مملکت ایتالیا تشکیل شده ( البته به غیر از گتوزوی غیرت دار!!!!!) به سلامتی همینطور الکی به لطف سوئیس بالا خواهد آمد….ان شالله در نیمه نهایی به دام یکی از عزیزان من بخوره و حقش کف دستش قرار داده بشه!!
بعد از بازیهای یک هشتم اگر دل و دماغی مونده بود باز هم از تیم÷های محبوبوم میگم!!
فعلا چشم امیدم به اشلی کول،جرارد، تیری، پویول، ون پرسی، فابرگاس و ریس، رونالدو و ایناس! ( عزیزان اگه به تیم باشگاهی برو بچ یه نگاهی بندازن سرچشمه طرفداری های بنده دستشون میاد)
رونی هم اگه منچستری بودنش رو در نظر نگیرم و ننر بازیهای وقت تعویضش رو ، توی قلبم جا داره با این بازیش!!
در آخر اضافه کنم که: انگلیس !! اگه از اکوادور هم ببازی بازم تو قلب منی!! اسپانیا!! تو اِل آمور منی!! هلند!! دوست دارم ولی امیدی بهت نیست! فرانسه !! تیریتو دوست دارم ولی به تو هم امیدی نیست!!
Wednesday, June 21, 2006
آنگولا دوست دارم
از صمیم قلب آرزو میکنم ایران از آنگولا ببازه تا هم شاید مردم آنگولا صعود تیمشون به مرحله بعد رو جشن بگیرن هم تیم ملیون از خواب خرگوشی در بیان
Wednesday, June 14, 2006
واسطه
آوردهاند که در ازمنه قدیم شیخی بود نیکو خصال. قصد واسطه گری در امر خیر کرد پس دختری برگزید از برای اخوی زاده خود.
چون چندی از نکاح بگذشت، جوان را عروس خوش نیامد. زین سبب هر روز و هر شب به حجره عمویش می شد و فغان و ناله از بخت و بد و عروس بدبخت سر میگرفت که این چه عروسی بود که بر من پسندیدی؟ چشمانش فلان است و اخلاقش بهمان و نه این داند و نه آن تواند و غیره و غیره....
شیخ چندی تحمل کرد و چون شکایات اخوی زادهاش را پایانی ندید، روزی که باز او را بر در حجره دید که زبان به گله گشوده کاسه صبر را لبریز دید و برای اخوی زاده این آواز سر داد که:
" من کردم، آره خوب کردم! انداختمو رد کردم!" ( به سلوک طرب بخوانید) حالا چی میگی؟"
جوان سخت نادم گشت و زندگی در پیش گرفت و دیگر شکوه سر نکرد...
Friday, June 9, 2006
***
2. دلم میخواد هلند و ایتالیا به هم بخورن. دیدن بازی این دو تا تو خونه ما دیدن داره واقعاً. من با هلندم مونا با ایتالیا. یکی من میگم دوتا اون میگه خلاصه که تا آخر بازی خودمون رو خفه میکنیم. خداییشم همیشه بازیاشون معرکه بوده.
3. دلم میخواد ببینم امسال کی جرئت داره به هلند چپ نگا کنه!!
4. یه حرف جوادی هم میخواستم راجع به بازیکنای هلندی بزنم که خوب نمیزنم!!!
5. البته پر واضح است که ایشالا تیم ملی ...
Monday, June 5, 2006
IRIB
این دو روز تلویزیون چه بلایی به سر همه آورد! واقعا نمایش مسخره ای از گرامی داشت روز 15 خرداد و شهدای این روز رو دیدیم. هر چیزی یه حدی داره! بعد میگن چرا مردم میرن کرور کرور ماهواره میخرن.
Saturday, May 27, 2006
داشتن و نداشتن
پ.ن1: همچنان به شدت معتقدم که قد بلند در خوش تیپ بودن آدما تاثیر بهسزایی داره ولی خوب من هیچوقت هم منکر استثنائات نبودم!
پ.ن2: انتقام کار فوقالعاده لذتبخشی است.
Sunday, May 21, 2006
معما
Monday, May 8, 2006
رفیق شیخ و اتوبوس:حضرت عزراییل
چندی پیش که در محضر شیخ بزرگ بودیم حکایتی نقل شد که مایه تعجب گشت و اسباب تعقل. حکایت، حکایت دوستی از دوستان قدیم شیخ بود که در این محفل کنون نقل کنم:
در ازمنه قدیم ( منظور ما قبل انقلاب) که اسباب سفر بین بلاد مختلفه اتوبوس بود و گاری و هنوز به مدد علوم جدیده اسباب اختراعی برادران رایت برای سفر بین بلاد استفاده نمیشد ، رفیق شیخ قصد عزیمت از بلادی به بلاد دگر نمود ، لاجرم قصد سفر با اتوبوس کرد و سوار اتوبوسی شد.
شب بود و باران و جاده به نهایت زُخرُف! در این میان شوفر نواری در میان ضبط چپاند که آهنگهایی داشت به نهایت ابتذال ( زان قسم که جلوی خواهر و مادر به هیچ روی نتوان شنید) . پس رفیق شیخ را قوه قهریه فزونی گرفت و ندا داد:" ای شوفر ! چون از ما شرم نمیکنی؟ خود خواهر و مادر نداری؟ این نوار از ظبط به در آور !"
شوفر چون رویش بسی زیاده بود و سبیلش کلفت صدا زد:"هر آنچه عشقم کشدچون کنم! گر ناراحتی تفضل!"
رفیق شیخ گفت:" من به خاطر جمعیت اناث فی المرکب گفتم و الا خود دانی" سخن که بدینجا رسید شوفر دستی را بکشید و مرکب متوقف کرد و الحاد کرد بر پیاده کردن رفیق شیخ ، از رفیق شیخ " مر من چه گفتم" از شوفر " بریز پایین بینیم باااا!" مردمان و زنان و دختران در اتوبوس نیز هیچ گونه میانه داری نکردند و صلواتی ختم نکردند و این رفیق نگون بخت شیخ یاری ندادند و عاقبت او پیاده شد!
حال در آن شب بارانی وسط صحرای بی نام و نشان ، رفیق شیخ چندی ایستاد و قریب ساعتی بعد در حالی که چونان موش آبکشیده گشته بود اتوبوسی دگر او را سوار بکرد.
چون سوار شد و نیم ساعتی در جاده رفتند اتوبوس ایستاد و شوفر ندا داد:" پل عبور بر اثر سیلاب ویران شده ، اتوبوسی که در آن هنگام بر رویش بوده حادثه دیده و جملگی هلاک شدند!"
رفیق شیخ چون اتوبوس بدید همانا متعجب شد که اتوبوس همان بود که ساعتی پیش او سوارش بود!!
--
انسان در کار خداوند میماند! چرا او جدا بشد از آن اتوبوس؟ بدان جهت که اعتراض کرد به آهنگ مبتذل اجلش تعویق افتاد؟ مسافران چون کمکش نکردند و در آن بیابان تنها بگذاشتندش اجل مهلتشان نداد؟ حضرت عزراییل این قوم دستچین بکرده بود به جهت تعجیل در نوبتهای عقب افتاده و این رفیق شیخ اشتباهی سوار شده بود؟
خدا داند و بس!
Wednesday, May 3, 2006
Bingo
تلفن خونه زنگ زد:
- مونااااااااااا گوشی رو بردار. لابد با تو کار دارن.
- من دیرم شده خودت بردار. با من کسی کار نداره. دوستای خودتن.
- نهبابا دوستای من به این گوشی زنگ نمیزنن اولاً، دوماً که دوستای من مثل دوستای تو وقتنشناس نیستن سرظهر زنگ بزنن. ( این جمله آخر رو که میگم میرم طرف تلفن در حالیکه مطمئنم با اون کار دارن)
- بیا اولش 8 داره هیچ کدوم از دوستای من شمارشون با 8 شروع نمیشه. ماشالا دوستای تو، تو اقصا نقاط تهران خونه دارن. شمارش اینه 88.....
- بابا منم 8 ندارم
تسلیم میشم و گوشی رو بر میدارم. بله؟ الو؟ این که قطع کرد! همش سه چهارتا زنگ زد که!!
- خوب زنگ بزن ببین کی بود
- خودت بزن
- من نمیزنم
- نزن. منم نمیزنم. هر کی کار داشته باشه خودش زنگ میزنه!
میرم تو اطاقم. اَه باز میسد کال دارم. باز من یه دقیقه حواسم پرت شد. بازم که شمارش ناآشنا است!! چقدر آشناست ولی. اااَ چقدر شبیه اون شماره هست که الان زنگ زده بود. با اون چک میکنم ولی اون نیست. معلومه جفتش از یه جاست، زیادی شبیهان! شمارهای که رو موبایل افتاده رو میگیرم. نامبر بیزی. دوباره میگیرم . نامبر بیزی. شمارهای که به خونه زده بود رو میگرم.
- موسسه "بیب" بفرمایید
- ( چقدر آشنا بود. کجا شنیده بودمش؟) ببخشید شما الان با خونه ما تماس گرفتین؟
- من؟ نه؟ اسمتون؟ شمارهتون؟
- (آهااااان یادم اومد. همون موسسهِ که قبلاً امتحان داده بودم!! آخ جوووون) بیب بیب
- گوشی چند لحظه به مدیریت وصل میکنم شاید از اونجا تماس گرفتن
دی دی دیدی دی ( از این آهنگای انتظار دیگه) قلبم تو سینه جا نمیشه. یعنی میشه؟
- مدیریت اشغال من شمارهاتون رو میدم اگه لازم بود باهاتون تماس میگیرن!
- مرسی. (اَه به خشکی شانس!)
موبایلم دیگه همش تو جیبم بود نکنه زنگ بزنه من نشنوم. نزدیک بود تو دستشوییم ببرم دیگه!! آقا دو ساعتی گذشت و خبری نشد تا اینکه:
دی دید دی دید دید دیری دید دید ( میدونم یکمی شبیه قبلیه ولی اشتباه نکنید این زنگ موبایلم بود!)
یه کم صبر کردم که با این ندید بدید بازیایی که درآوردم حالا فکر نکنن طرف خیلی دیگه هولِ. یه آقاههای بود بعد از سلام احوالپرسی گفت شما تو اون آزمون قبلی حد نصاب رو آوردید اما برای یه مصاحبه کوچیک پنجشنبه راس ساعت 12.15 منتظرتون هستیم. منم به بهانه این که موبایلِ و صدا درست نیومد ازش خواستم که دوباره بگه چه روزی و چه ساعتی تا من فرصت داشته باشم فکر کنم ببینم سوالی ازش ندارم تا قطع کردم نگم ااااَ کاشکی اینو ازش پرسیده بودم. ولی هیچی به ذهنم نرسید! برا همین قطع کردم بعدش مامانم بهم گفت پرسیدی چه نمرهای اونجا آوردی؟ - ااااَ دیدی یادم رفت!
پنج شنبه: راس ساعت 12.30 ( معمولاً آدم قرار داره باید یک ربع دیر بره تجربه بهم میگه اثر بدی نمیگذاره اگه اثر خوبی نگذاره :D )
بعد از اینکه چند دقیقهای نشستم یه آقای تپلی اومد و به یه اطاق راهنماییم کرد بعد هم از اینکه معطلم کرده عذر خواهی کرد بعد هم گفت اوکی. ( یعنی دیگه بزنیم اون کانال!)
(قبل از اینکه وارد اطاق بشم با خودم گفتم هی شاخبازی درنیاری هرچی طرف گفت جوابش رو بدیا، این تو بمیری از اون تو بمیریا نیستاا، هرچی گفت میگی اوه یس یو آر رایت! اما انگار که یاسین تو گوش خر بخونی!!)
خلاصه که دردسرتون ندم. این آقا یه دو تا سوال از ما کرد که مثلاً بک گراندتون رو در زمینه تیچینگ و کلاً زبان شیرین انگلیسی بگین منم همون اول آب پاکی رو ریختم رو دستش که در زمینه تیچینگ که بک گراند مک گراند یُخدی! بعدش هم در یک حرکت چست و چابک جامون عوض شد و هی من از ایشون سوال میکردم به جای اینکه اوشون از من سوال کنه. در انتها هم فرمودن که چون شما تا حالا تیچینگ نبودی باید یه دوره یه ماه و نیمه TTC: Teaching Technique Course رو بگذرونی و بعد از اول تابستون شروع به کار کنی. بعد هم به صورت نه چندان غیرمستقیم گفت اگه بخوای شاخبازی سر کلاس در بیاری نمیتونی دوره رو تموم کنی! ( چه حرفا!! البته مثلاً به من نبود کلاً عرض میکرد) منم مظلومانه گفتم: اوه! وای شود آی؟ بعد که چند تا سوال درباره این دوره ازش پرسیدم حس کردم که یه دونه سوال دیگه کافیه تا بیاد خرخرهام رو بجوئه!!! برا همین فقط گفتم: دتز ایت؟ اونم کلش رو تکون داد بعد هم گفت: هوپ تو سی یو اِگین هیر. منم به جای اینکه بگم می تو، یه سری براش تکون دادم! بعد هم در رفتم!!!
اَند دتز ایت!
پ.ن: راستش دیدم این پست خیلی طولانی شد خواستم دو قسمتش کنم بعد از اونجاییکه همیشه حق با مشتریه و از اونجاییکه میدونستم دوستان دیگه طاقت انتظار ندارن همش رو یکجا گذاشتم! حالش رو ببرید!!!!
پ.ن2: یه بار یکی راجع به نارسیسیم یه چیزی گفته بود. چی بود؟ من هر چی فکر میکنم یادم نمیاد!!!!
Sunday, April 30, 2006
سفر
بودم.هر دو اينويز!
يه وبلاگ واسم فرستاد،.كنارش نوشته بود:" هركس تو زندگي يه نفطه عطفي داره .نقطه عطف زندگي منم يه سفر يك ماهه بود به مكه"
امشب اصلا حالش يه طور ديگه بود هرچي ما ميزديم به لودگي ميرفت سراغ تقطه عطف! شروع مي كرد از خاطرات سفر مكه مي گفت. اون شبي رو گفت كه بهش گفته بودم كه امشب خيلي آرومم (اهل فن ميدونن!) دوست دارم فقط بشينم و نگاه كنم ولي من نمي دونم چرا يادم نيومد كدوم شب رو ميگه! خودم ياد اون شبي افتادم كه با يه دختره به اسم سميرا دوست شدم.كرد بود. نشسته بوديم روبروي ناودون طلا كلي حرفاي قشنگ زد، كلي با هم كعبه رو نگاه كرديم... شب عالي بود.
خلاصه بعد عمري دوباره شروع كرديم بحث كردن.يادش بخير قبلنا خيلي باهم بحث مي كرديم.
مي گفت..... .
بگدريم.مي خواستم خلاصه بحث و بنويسم ببينم ميشه نتيجه گيري خاصي كرد؟ چون من و ايشون هيچ وقت به نتيجه نميرسيم تو بحث! ديدم نميتونم الان منظور دقبق حرفامون رو بنويسم .مي خواستم اصلا بيخيال پست بشم ولي گفتم تا اينجا رو كه نوشتم بذرا بعد قرني پستي بنگارم! پس با يه سوال ديگه ادامه ميدم (قبلش بگم از اين جور سوال ها خيلي خوشم نمياد، طبيعتا انتظار جواب شنيدن هم ندارم ولي خوب ظاهرا ايندفعه فرق داره از همون اولش كه پست اصلي اي رو كه مي خواستم بذارم اصلا يه چيز ديگه بود تا خود حالا كه هي از يه جا به يه جاي ديگه ميرم!)
ببينم به نقطه عطف زندگيت رسيدي؟!
*
آقا بلاخره ما زورمون به اين دخترخاله هاي سيبيل كلفتمون نرسيد!! هرچي هي از اين هفته انداختيم اون هفته بلكه يادشون بره انگار نه انگار مرتب زنگ ميزدن ياداوري مي كردن! خلاصه اين شد كه ديروز بلاخره تسليم شديم و شيريني كار و فارغ التحصيلي رو با هم پياده شديم.
ولي جاتون خالي خيلي خوش گذشت (محصوصا قسمت سينماش!)
Sunday, April 23, 2006
At The Zooooo
ها ها! رفته بودم آزمون تیچینگ بدم!
آره دیگه از این سر دنیا پا شدیم رفتیم اون سر دنیا. در حالیکه اینجا خورشید زیبا انوار طلائیش رو همه جا پراکنده بود و به همه لبخند میزد و ما با لباسهای حلقهای روزگار میگذروندیم، چشمتون روز بد نبینه اونجا چنان برف و بورانی بود که بادش فیل رو از جا میکند! ما که دیگه مشغول کایت سواری بودیم ( من اصولاً از بچگی عاشق اغراق کردن بودم، دست خودم نیست!) .
قیافه اونجایی هم که رفته بودیم خیلی شبیه اینایی بود که دخترای معصوم رو گول میزنن میدزدن بعد من هر چی به اینا میگفتم گوش نمیدادن که میگفتن ببین اینجا تابلو داره!! پس رسمیه! خوب بابا جان اون تابلوها رو منم میتونم درست کنم آخه! ولی خوب خدا نخواست و ما رو ندزدیدن.
حالا ما فکر می کردیم الان 4 نفر دیگه مثل خودمون اومدن و یه نفر هم حداکثر یه ربع با هرکی مصاحبه میکنه و بعدش هم با یه لبخند بهمون میگه که شما دیگه الان میتونی تیچینگ باشی! زهی خیال باطل! آزمون کتبی بود...
اونایی که اومده بودن چند تاشون که الان هم درس میدادن یه دختره هم بود که با چنان عشوه ای به ما گفت من IELTS دارم انگار حالا چی داره!! ( این قسمتش حسودی بود). خلاصه اینکه ما میخواستیم از همون راهی که اومدیم سرمون رو بندازیم پایین و برگردیم ولی خوب باز خدا نخواست و برنگشتیم!
بعد یه آقای بسیار شیکانی اومد ما رو به یک اطاق دیگه دعوت کرد که محل آزمون بود. ما هم همچین نوک مدادهامون رو تیز کرده بودیم که ورق رو سوراخ میکرد اما چشمتون روز بد نبینه توی اون اطاق با تعداد متنابهی کامپیوتر روبه رو شدیم!( همه مانیتور ها هم ال سی دی!!) بله یک آزمون آنلاین بود که باید سایناین میکردیم ، ما هم یواشکی یه جوری که کسی نبینه مدادهامون رو چپوندیم تو جیبمون!
حالا خوبیش این بود که دستم تو تایپ کردن تنده و با اینکه باید دو تا رایتینگ هر کدوم بالغ بر 250 کلمه مینوشتیم به مشکل کمبود زمان بر نخوردم!(اینجاش یعنی اینکه آره ما خیلی اینکارهایم!) ولی تو قسمت وُکَب.... آقا یه دونه از این کلمه ها آشنا نبود!! اما جالبتر از اون قسمت اسپیکینگ بود، یه صفحه باز میشد یه آقایی شروع به صحبت میکرد بعد یهو خشکش میزد- احتمالاً اونجا حرفش تموم شده بوده- بعد تو باید سه دقیقه در جوابش حرف میزدی. من هر چی اینور اونور میکردم بیشتر از 1 دقیقه حرفی نداشتم به اون مرتیکه نره خر بزنم! تازه همینشم از سرش زیاد بود، کلی بهش لطف کردم، بره حالش رو ببره!!
آزمون چیزی حدود 4 ساعت به طول انجامید. بعد هم ما به منزل ( همونجایی که خورشید عالم تاب می تابید!) رجعت کردیم. نشون به اون نشون که هنوز زنگ نزدن بگن بیاین تیچینگ.
اصلاً میدونی چیه؟ اینا همش پارتی بازی میکنن، این آزمونها رو هم الکی برگذار میکنن! وگرنه کیه که نخواد من برم موسسهاش درس بدم؟ ها؟!
تا اینجاشو دیدین؟ از اینجا به بعدش رو توی پست بعدی ببینین...
Monday, April 17, 2006
اينم از عيد ما
شانسي رفتم بيرون ببينم كار به كجا رسيده. ديدم بله! كيك زرد 114 كيليويي رو پهن كردن. منم رفتم داخل جمعيت و با چند تا از بچه ها عظم رو جزم كرديم كه بريم از اين كيك تناول كنيم. اون ور خانوم ها توي يك صف وايساده بودند و تك تك مي رفتن ميگرفتن و مي رفتن. اما اين ور! اين آقايون ريخته بودن روي سر و كله هم. آخر از اين 114 كيلو يه 10 گرم هم به ما رسيد! يك كم اونور تر هم شربت ميدادن. باز هم همين وضع بود.
بعدش مراسم بود توي آمفي تئاتر مركزي. اولش كريم منصوري قرآن خوند. قشنگ بود. ازش خوشم اومد. خيلي متواضعانه هم سرش رو انداخت و رفت. بعدش هم صالح علا اومد و يك كم شعر خوند. اما اصلش كنسرت چنگيز حبيبيان بود. من تا حالا كنسرت زنده نديده بودم. خيلي با اينكه آدم صداش رو از تلويزيون بشنوه فرق داره. حتي همين خوننده شوتي ها! با حال بود. بد نبود. چقدر مسخره بازي در آورديم. از اول مراسم هي شعار ميداديم : چنگيز برو يالا.قببل از برنامه اون هم هي مي گفتيم: چنگيز بيا بيرون. يكي از شعر هاش كه تركي هم بود رو خواست برامون ترجمه كنه. اصلش ميگفت يه چيزي تو مايه هاي " گل گلوم گلو گل" (كلي توش گ داشت. الان درست يادم نيست) كه معنيش ميشد " اي گل من بيا". اين رو كه گفت يهو يكي داد زد : نه من نميام، خودت بيا. يكي اون وسط دويد و از سن پريد بالا و چند تا شاخه گل بهش داد. چنگيز بهش گفت : شما تركي؟ گفت نه. چنگيز گفت آخه اين كارت تركي بود!
خلاصه جشن تموم شده بود و ما با چند تا از بچه هامون نشسته بوديم و مي گفتيم و مي خنديديم كه يهو يه sms به من و بچه هاي دبيرستانمون رسيد. همون يك هم خشكمون زد. نوشته بود: "پدر تينا فوت شد" . حميدرضا تيناي تهراني يكي از رفقامونه كه ما "تينا" صداش ميكنيم. چند روزي بود كه پدرش به خاطر سكته مغزي توي بيمارستان بستري بود. بيمارستان نزديك بود. راه افتاديم رفتيم اونجا. ديدم چند تا ديگه از بچه ها هم اونجان. رو هم 10-12 نفري بوديم. حميد هم اونجا بود. همين طوري كاري نميكرد. توي خودش بود. اما وقتي به يكي ميرسيد كلي بغلش ميكرد و ميزد زير گريه. اونجا كه ايستاده بوديم يك خونواده اي بچشون رو كه تازه به دنيا اومده بود گرفته بودن دستشون و ميرفتن.
حدود ساعت 4 بود. قرار شد بريم خونشون. خيلي كسي نبود. براي همين ما دست به كار شديم. خونه رو حاضر كرديم . سياهي زديم. يكي رفتن دنبال پارچه نويس. يكي اعلاميه رو حاضر ميكرد.يكي چايي دم ميكرد. يكي رفت يك عكس رو بزرگ كنه. يكي هم رفت كه شناسنامه رو باطل كنه و ... . شب شد. گفتن يك زيارت عاشورا بخونيم. بعضي از فاميل هاشون شروع كردن حسابي گريه كردن. بعد از زيارت هم همون طور گريه ميكردن. به خصوص عموي حميد. كه آخر خود حميد رفت تا آرومش كنه. ما هم كم كم رفتيم.
تشيع حدود ساعت 8:30 صبح يكشنبه بود. من دير رسيدم. تموم شده بود. از همون جا رفتيم بهشت زهرا. اين شايد 3 يا 4 امين باري بود كه من براي تدفين كسي ميرفتم. منتظر بوديم تا غسلش بدن.ميگفتن اگه بري توي غسال خونه تا يك هفته قاطي. تعدادمون هي زياد ميشد. خيلي شلوغ بود. بعضي ها حتي اينجا هم دست از قرتي بازي هاشون بر نميداشتن. لباس سياه پوشيدنشون هم يك جوري بود كه انگار براي دوست پسرش لباس سياه پوشده. دنبال بعضي جنازه ها هيچ كس تكبير نميگفت. 4 نفر از همين قرتي ها دنبالش بودن و تموم. آخر آوردنش. بيچاره حميد. خيلي حالش بد شد. يكي دو تا از بچه ها كه همش مراقبش بودن زير بغلش رو گفتن. تا يك مدت اونا راه ميبردنش. نماز رو خونديم و رفتيم كنار قبر.
قبر رو حاضر كردند و اون بنده خدا رو گذاشتن توي قبر. همه گريه ميكردن. اما فكر كنم بيشتر براي خودشون. فكر كنم همه بيشتر از اون كه ياد اين ميت بيچاره باشند ياد خودشون بودند كه اگه جاي اون بودن الان چه ميكردند. تلقين خون رفت تلقين بخونه :(عربيه)
افهم، اسمع، يا فلان بن فلان، هل انت علي العهد الذي فارقتنا عليه من .... يا فلان بن فلان، اذا اتاك الملكان المقربان، رسولين من عند الله و سئلاك عن ربك و عن نبيك و عن دينك و عن كتابك و عن قبلتك و عن ائمتك، فلا تخف( اين رو كه گفت حس كردم همه ترسيدن) و قل في جوابهما الله جل و جلاله ربي و محمد (ص) نبيي، والاسلام ديني و والقرآن كتابي والكعبه قبلتي .... ان الموت حق و سوال منكر و نكير في القبر حق، والبعث حق والنشور حق، والصراط حق، والميزان حق و تطائرالكتب حق والجنه حق والنار حق .....
به جال فلان بن فلان مي تونه اسم هر كدوم از ماها باشه.خلاصه خاك ريختن روي بنده خدا و گفتن همه بفرماييد رستوران جوان!
به خاك حافظ اگر يار بگذرد چون باد
ز شوق در دل آن تنگنا كفن بدرم
نتيجه اخلاقي هم اينكه:
درياب كنون كه نعمتت هست به دست
كاين دولت و ملك مي رود دست به دست
-----------
من به جاي مستر موصي هم نوشتم.
Saturday, April 15, 2006
Sunday, April 9, 2006
French
One more thing sofi, is she aware her doughter is still alive?
در نتیجه باید 2ش رو هم هر جور بود پیدا میکردم!
کار سختی نبود همین آقای گوولی پسر خودمون داشت. وقتی رفتیم خونشون به جز اون یه فیلمی که پارسال(!) بهش داده بودم - و هر کاری میکردم پسش نمیداد- دو تا فیلم دیگه هم گرفتم! یکیش Kill Bill 2 بود!! که البته هنوز اینجاست...
به جز اون سوتِ آهنگ های فیلم رو هم خیلی دوست دارم ولی سوتَ رو بیشتر!
اممم دیگه همین دیگه فقط اینکه دیدن فیلم رو به افرادی که با فیلمای بزن بزن [و البته تا حدودی تخیلی (...!)] حال میکنن توصیه میکنم! شخصاً خوشم اومد ;)
Tuesday, April 4, 2006
کچلی مجله زرد
سلام علیکم خانوما و آقایون گل!
امروز این انرژی زده بود بالا کودک درون هم حسابی بیدار شده بود و خلاصه بدجوری احساس شنگولی بهم دست داده بود طوریکه بعد از انژکسیون صبحانه به رگ بدو رفتیم پیش آقا سلمونیه که الا و للا ما رو کچل کن با نمره هشت!
آقای سلمونی هشدار داد که " هشت سفید میشه ها!" و در این مرحله دو زاری ما تلق افتاد پایین که انگاری تصمیم بسی رادیکال بوده لذا گفتیم : یه جوری کوتاهش کن که شونه نخواد!" الان هم جای شما خالی بسی ردیف شده! یه دست میکشی روی کله و همه موها صاف و برو به امان خدا!
--
مادر گرامی صبح امر کرد که برو یه مجله ای بخر که بخونیم! ما هم دم دکه هر چی نگاه کردیم چیزی بدرد بخوری پیدا نکردیم بنابر این یک مجله زرد! خریدیم آوردیم خدمت مادر گرامی. اینقدر سرگرم کننده هست این مجله!! از بالیوود و آمیتا "بچن" داره تا هالیوود و آنجلینا جونی و براد پیت! تا عرفان و شیخ عبدالله انصاری! فال ازدواج و مهناز افشار و عکسهای کودکی کیه و …
هر چی تو بگی این داره!!
نکته قشنگش هم اینه قیمت رو جلد رو زده چهار صد تومن بعد این بغلش زده " قیمت در امارت متحده عربی پنج درهم!" من نمیدونستم اینقدر زرد خون توی دبی و حوالی پلاس هست! جدی اینا رو کسی می خونه؟ مثلا روزنامه فروشی در دبی باشه و نیوز ویک و تایمز و اینا بعد تو بری بگی" واحد مجله الاصفر!" ( اصفر زرد بود دیگه؟!) خدایی ضایع نیست؟
Tuesday, March 28, 2006
...
Tuesday, March 21, 2006
احسن الحال
يا مقلب القلوب والابصار
يا مدبر الليل و النهار
يا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الي احسن الحال
اين دعايي هست كه هر سال موقع تحويل سال مي خونيم. معمولا وقتي يك دعايي رو اول كاري مي خونيم،مي خواهيم كه تا انتهاي اون كار، اون دعا همراهمون باشه.
تا حالا فكر كرديد كه ما در اين دعا چه چيزي رو از خدا براي يكسالمون مي خواهيم؟
"حول حالنا الي احسن الحال". از خدا مي خواهيم كه حال ما رو به بهترين حال تغيير بده. اما حالا اين سوال مطرح ميشه كه "احسن الحال" چيست؟
من خودم جوابش رو ميدونم. اما دوست دارم بدونم كه شما چي فكر ميكنيد.اگه خواستيد بعدا بيشتر ميتونيم راجع بهش صحبت كنيم.
به هر حال بهار طبيعت و اربعين ماوراء طبيعت رو تبريك و تسليت ميگم.
*
اين چند روزه خيلي ها رو ديدم كه دارن ميرن كربلا. اما من 5شنبه صبح عازم حج فقرا هستم. خلاصه حلال كنيد
Sunday, March 19, 2006
This & That
راستش سال گذشته چندان سال خوبی برام نبود حتی می تونم بگم عید پارسال بدترین عیدی بود که تا حالا داشتم اما دیگه اینا مهم نیست پارسال دیگه گذشته و من فقط خاطرات خوبش رو یادم میمونه که انصافاً کم هم نیست. یه قسمتیش خیلی شخصیه و کلاً جاش اینجا نیست برا همین میره گوشه ذهنم و برای همیشه هم همونجا میمونه و فقط ممکنه گاهی شیرینیش بیاد زیر زبونم. اما باید بگم این دو سه هفته آخر سال خیلی خوش گذشت، یه بار با بروبچ جمع شدیم شش نفره رفتیم دربند. دو نفرمون البته تا وسطای راه بیشتر نیومدن و همونجا موندن تا ما فتح کنیم (!) و برگردیم. جای شما هم خالی یه تعدادی هم کپسول و ترقه ترکوندیم ( آخه دیروز چهارشنبه سوری بود!) هر کی هم ما رو میدید هی میگفت چرا تنها؟ والا ما که چهارتا بودیم تازه دو نفر هم در راه مونده داشتیم نمیدونم تنهاش دیگه چی بود! ولی خداییش اونجا سر گردنه است یه چایی ....ن ، هفت تومن ما رو پیاده کرد!! هیچی دیگه گفتیم ناهار هم بخوایم بمونیم باید وایسیم اونجا ظرف بشوریم!! رویهم رفته ولی عالی بود مخصوصاً یاد ایامیش.
دیگه اینکه به لطف دانشگاه خواهر گرامی هم چند باری این آخر سالی رفتم اسکی! این بار آخری که حسابی راه افتاده بودم اما بدیش این بود که نه که حساسسسم!!! پوستم بدجور میسوزه، دقیقاً کباب میشم!! بعدش هم پوست صورتم کنده میشه!!!! هیچ کی اینطوری که من میسوزم نمیسوزه. تمام کرم ضد آفتاب رو خالی کردم رو صورتم اما اگه شما پشت گوشتون رو دیدین من هم تاثیر این کرم رو دیدم. هر کی هم یه تزی راجع به صورتم میده مامانم چون خیلی لطف داره میگه شکل داهاتی ها شدی،دوستم اومده خونمون میگه سارا خواستی عروسی کنی دو روز قبلش برو اسکی خیلی بهت میاد قشنگ سوختی! اون یکی دوستم میگه باز که تو خودت رو این شکلی کردی. خلاصه که بین علما اختلاف افتاده اما ایناش مهم نیست مهم اون لذتیه که وقتی از اون بالا با سرعت میام پایین ولی آخرش زمین نمیخورم و یه ترمز قشنگ میکنم، بهم دست میده.
اِنی وی! امسال که تموم شد. میخوام سال دیگه سال بهتری داشته باشم. همین جا به خودم قول میدم که این اتفاق بیفته. برای همه تون هم سر تحویل سال آرزوهای خوب خوب میکنم. هپی نیو یر...
Thursday, March 16, 2006
به کجا چنین شتابان؟؟
روش آقای احمدی نژاد برای ایجاد انگیزه در مدیران دولتی در نوع خودش واقعا بی نظیره:
خطاب به مردم: اگر مدیری کارش رو درست انجام نداد، و به انتقادات شما جواب درست نداد، به خودم بگید، فلان و فلانش میکنم..... !
شما رو به خدا اون مدیر دیگه جرات داره دست به ریسک بزنه؟ اون مدیر میتونه جلوی کارمنداش و مراجعه کنندگان اقتدار داشته باشه؟ خوبه با به روی کار آمدن آقای احمدی نژاد، درصد زیادی از مدیران دولتی از کار برکنار شدن!
**سیاستهای خارجی:
آقای آصفی برمیگرده به جک استراو، یکی از مهمترین افرادی که خط مشی سیاسی دنیا رو مشخص میکنه میگه: مخش هنگ کرده، چرت و پرت میگه!
Tuesday, March 14, 2006
فضل پدر
الیوم که طبق عادت معمول و سرنوشت محتوم، مشغول محاسبه دیون و بدهی ها بودیم و بین دخل و خرج وساطت می کردیم بل به ملاقات جمال بی مثال یکدگر نائل شوند و دیون سه برج بعد را به عایدی پنج برج بعد و هشت را به نه حواله میدادیم و از این قسم امور زَخرَف... به ناگاه یاد آوردیم حکایتی را که ابوی گرامی روزگاری حکایت کرد از جد بزرگوار این حقیر ، مرحوم حاج میرزا علی، که آن مرحوم مغفور در سنه ای اندر سنوات دهه بیست خورشیدی قصد زیارت عتبات عالیات و تشرف به حج کرد. چون بهر این قصد خرج گزاف بود و اشرفی به قدر کفایت موجود نبود عزم کرد بر فروش اموالی از اموال غیر منقول، در این میان قرعه بر قطعه زمینی اوفتاد در بلادی بس دور و خارج از شهر و جزو شمیرانات "دیباجی" نام! پس قریب به دو هزار متر زمین فروخته شد به قرار بیست هزار تومان که در این میان چهار هزار تومان خرج سفر و مابقی صرف خرید ملکی بغایت نیکو در بلاد مترقیه و شمال شهر طهران حول و حوش "دروازه شمیران"!
این حکایت یادآور شد و در پس آن موارد زیر به ذهن حقیر وارد :
- این که نقل شود "از فضل پدر تو را چه حاصل " جمله ایست در غایت درستی! که فرزندان ( و به طبع آن نوادگان) نه از فضیلت حج آن مرحوم بهره ای دارند و نه مالی از بهر زمینی در دیباجی ( گر ملک هم اکنون نیز بود! بسی برج علم کرده بودند و خود و فرزندان را کس نبود یارای تکانیدن حتی به توپ! تا هفت پشت)
- بسی فیض بردیم از بهر تورم! که مالی در نیم قرن پیش کفایت ابتیاع دو هزار متر زمین بوده و اکنون یک من و نیم گوشت! و مالی که باعث واجب شدن حج میگردیده اکنون بهای خرید ملاعبیست "تدی بیر " نام!
- حاج میرزا علی مال نیاندوخت بهر امور دنیوی! مال را نهاد در راه سفر آخرت! تو نیز بیهوده به خلف خود فیض مرسان! مال را صرف زندگانی خود کن ( هر گونه که صلاح دانی) و از حال دست داده فیض ببر!
کفایت کتابت، در پناه حق
Sunday, March 12, 2006
!!
مامان جان هم که انگار دیده بودن حریف من نمیشن خودشون دست به کار شدن و مشغول تا کردن کوهی از لباسام از روی صندلی کامپیوتر بودن!
بعد یهو مامان گفت: اااَ! یه لباس مشکی هم که اینجاست؟
من هر چی با خودم دو دو تا چهار تا کردم دیدم لباس مشکی اونجا ندارم. کلاً دو تا لباس مشکی دارم یکیش رو مطمئنم تو کمده اون یکیش هم تمیز نبود، گذاشته بودم شسته شه، این دیگه چی بود؟
یواشکی از زیر پتو یه نگاهی به لباسی که تو دست مامان بود انداختم و :
مااامااااااااان! اون مانتومه!!!!!!!!!!
Friday, March 10, 2006
آب و نفت
يك استاد داريم كه نميدونم چجوري همه چيز رو به هم وصل ميكنه. در كل آدم جالبيه. مثلا معلوم نيست چجوري از چهار تا سيم و 2 تا مقاومت وسطش ميرسه به آيات و قرآن و تفاسريش.
امروز هم به همين صورت رسيديم به بحث نفت. ميگفت الان آب از فرانسه توي مغازه ها هستش كه قيمت يك ليتريش هست حدوده يك دلار. حالا 220 تا (اگه درست يادم باشه) از اين ها رو بايد بريزي تا بشه يك بشكه آب. يعني ميشه بشكه اي 220 دلار، نه 200 دلار، نه 100 دلار. اما ما نفت رو خيلي خوب ازمون بخرن بشكه 50-60 بفروشيم. تازه سر هر سنتش هم كلي دعواست. يعني قيمت آب از نفت ما بيشتره! بعد اگه ما بخواهيم كه قيمتش رو افزايش بديم همه (خارجي ها رو ميگفت، به خصوص انگليس) ميريزن سرمون كه قيمت رو نبريد بالا، براي چي زيادش ميكنيد و فلان و بهمان...
خودش حرفش اين بود كه ما بريم بعدا يك كاره اي بشيم و حقمون رو از اين خارجي ها بگيريم. مثلا بگيم ما هر بشكه نفت رو ميديم 500 دلار، نه اصلا 1000 دلار. مي خواي بخوا، نمي خواي برو. به درك!
خود ايشون در زمان مهندس موسوي، وزير كشور بوده (تا اطلاع ثانوي). من يادم رفت ازش بپرسم كه چرا خودشون اين كار رو نكردن. من توي ذهنم يك عددي مثل 4 دلاره در اون زمان. البته خيلي بچه تر از اين حرفا بودم كه بفهمم نفت چي هست.
البته اگه تحريم بشيم اين اتفاق خواه، ناخواه برامون اتفاق ميوفته. اما راجع به تحريم بايد جداگانه صحبت كنيم.
Thursday, March 9, 2006
ضد تبلیغ!
Sunday, March 5, 2006
قربانی
- یه استادی داشتیم توی دانشگاه که میگفت " زندگی مثل فوتباله، از این جهت که توی هر دو عدالت به معنای ایدهآلش اجرا نمیشه مثلا یه تیمی خیلی بهتر بازی میکنه ولی گل میخوره یا عدالت حکم میکنه اون که بهتر بازی میکنه بازی رو ببره ولی همیشه اینطوری نیست"
- فرض کن یه پسر خوش تیپ و بگی نگی دختر کش هستی، فرض کن کارت پیاده کردن مخ جمعیت نسوان به صورت شبانه روزی هست، کارت اینه که چنان مخ طرف رو بزنی که بیچاره فکر کنه یک دل نه صد دل عاشقشی، فرض کن طرف هر دختری که میری انگار که صاعقه خورده باشه جذبت بشه، فرض کن با این دخترها یه سه چهار ماهی رو خوش بگذرونی و بعد که دیدی قضیه داره جدی میشه بزنی زیر همه چی.
حالا فرض کن توی این دخترها یه شقایقی پیدا شده که وقعا ازش خوشت میاد، میبینی قضیه داره مثل قبلا جدی میشه ولی دیگه نمیخواهی بزنی زیر همه چی.....
حالا که خودتو جای این پسر گذاشتی فرض کن طه که رفیقته یه روز زنگ بزنه بهت و تو با بغضی که لبِ لب مرز شسکتنه بگی :" طه شقایقم مرد!"
اِ!؟!چی شده؟! شقایق توی اتوبان قم تصادف کرده و کسی توی ماشین چیزیش نشده الا این بنده خدا که پرت شده وسط اتوبان و .....
خب! گهی پشت به زین و گهی زین به پشت! ولی عدالت.....؟
Thursday, March 2, 2006
دندون
" پس از امروز مهار رفتار را به دست گير،آنچه دل مي خواهد به عقل ده تا ازصافي آن عبور كند اگر رخصت و اجازت داد كه به فعلش برسان و گرنه آن را رها كن كه بدي از تو جدا شود"
و مهار رفتار را به دست گيرم!
فكر كن آدم دل و بده دست عقل! نمي دونم چي از آب در مياد... ولي هرچي از آب در بياد ديگه برام خيلي فرقي نمي كنه! يعني مجبورم كه برام فرقي نكنه. بلاخره دارم عاقل مي شم!
نشون به اون نشون كه 4 تا دندون عقلم هم، همه با هم در اومدن!
*
اولين حاصل دسترنج زندگيم رو هفته پيش دريافت كردم.البته هنوز نقدش نكردم!
مثل اينكه خيلي زودتر از چيزي كه فكر مي كردم افتادم تو سراشيبي، يا به قولي سر بالايي هايي زندگاني.
پ.ن: نوشته شده حدود يكي دو هفته قبل
Sunday, February 26, 2006
بچه استاد!
توی طول ترم هم دقیقا مثل یه بچه 5 ساله با دانشجوها (یکیش من) لج بازی میکنه! وسط کنفرانس من هی عین بچه میپرید وسط حرف و سوال میکرد. منم که مثل یه استاد کارکشته و با سابقه به درس مسلط نبودم، (حق رو نا حق نمیکنم و الکی از خودم تعریف کنم) رشته کار از دستم در میرفت و مجبور بودم به نوشته ام نگاه کنم که ببینم کجا بودم. (البته سوالات مسخرش فقط سر کنفرانس 2/3 نفر بود.) آخر ترم هم برگشته به من 10 میده. من این ترم همه نمره هام بالای 15 بود (جز حسابرسی).
وسط ترم بود که کاری برام پیش اومد و مجبور شدم زودتر برم خونه، گفتم استاد اجازه میدید من نیم ساعت آخر کلاس رو زود تر برم؟ فرمودند بله. جلسه بعد دیدم که غیبت زده!
خداوکیلی 2 تا چیز خیلی توی دانشگاه بده! اول استاد بی سواد دوم استاد بچه!
Friday, February 24, 2006
فارسی را پاس بداریم
Wednesday, February 22, 2006
Jack
اصلاً من کلاً هر جاییم زخم میشه به یادگار (!) برام باقی میمونه، جاش خوب نمیشه. الان روی ساق پام و روی مچ پام و روی اون یکی ساق پام و روی انگشت اشاره و انگشت کوچیکه دست چپم جای زخم دارم. یکی ندونه فکر میکنه زخم شمشیر بوده که اینطور جاش مونده.
حال میکنم اصلاً دلیل مهمونی فردا منم! زنگ زده میگه اگه تو میای که زنگ بزنم فلانی و فلانیم بیان، اگر هم نه که هیچ کنسل! فردا به جاش میرم آموزش پرورش بعد هم نظام وظیفه بعد هم آرایشگاه بعد هم ... ( نه، جون من حال کردین؟ یه چیزی تو مایه های نماز ستون دین است!!!)
پ.ن: دیگه دوستتون ندارم! چرا برام کامنت نمیگذارین؟
Saturday, February 18, 2006
Echoes
بدون حرف اضافه عرض کنم که من با این آهنگ خیلی حال میکنم خواستم شما هم اگه حالشو دارین گوش بدین ( مخصوصا از دقیقه دوم به بعد )
یا حق
--
بعد التحریر الاول : طرز دانلود برای عزیزان نابلد : اول یه صفحه جلو شما باز میشه که میپرسه با Free حال میکنی یا با Premium شما هم از خودمونی !! پس میزنی Free بعد میفرستت به صفحه بعد یه بیست سی ثانیه صبر میکنی و تبلیغات میبینی ( این بنده خدا ها آخه وب سایت صلواتی که راه ننداختن دخل و خرج باید جور شه) بعد هم دانلود و التماس دعا!
بعد التحریر الثانی: اونایی که به گیتار برقی حساس هستن واینا... تا شنیدن نگن پیف پیف و فرت قطع کنن، حوصله کن برادر! صبر داشته باش خواهر!
Panzon
بعله! اینطوریا بود که ما هم جزو ریز نقش ها بر خوردیم!!
پ.ن1: حالا من اینو نوشتم فکر نکنید الان با چه غول بی شاخ و دمی طرفید. خودم به این نتیجه رسیدم که انقدر منو با مونا مقایسه کردن و گفتن تو تپل تری به خودم هم تلقین شده که آره خیلی تپلم وگرنه 54 کیلو که دیگه این حرفا رو نداره!
پ.ن2: جان من! هرکی تونست بگه تایتل این پست به چه معنی ه، قول میدم یه چیز الکی و بی ربط نباشه، هر کی بتونه اممم... خوب حالا هر کی بتونه اممم.... چمیدونم بگه بقیه هم یاد بگیرن! در ضمن به من هم دماغ سوخته داده شدید چونکه ... حالا چونکه اش بماند!
Tuesday, February 14, 2006
ولنتاین؟زرشک!!
امروز هر سوراخی میچپیم! ( سوراخ = وبلاگ) هی صحبت از ولنتاین و روز عشاق و .... این حرفاس!من نمیدونم تخم این ولنتاین کوفتی رو کی تو دهن این مردم شکوند! ولنتیان کدومه؟ جمش کن این سوسول بازیا رو بینیم با!!گل بگیرن قلب اون عاشقی رو که یه سال معطل روز ولنتاین باشه تا شکلاتی، گلی، کارت پستالی چیزی بفرسته واسه دلبر که یعنی آره ! ما هم هستیم! زیر پاتو نگاه کن!
اصلا عشق کدومه تو این دوره زمونه! گذشت اون زمونهای که ملت تب میکردن واسه هم دیگه! گذشت اون زمونهای که مثنوی هفتاد من میشد شرح عاشقی گذشت اون زمونهای که عاشق بدبخت میسوخت تو آتیش عشق! عشق کدومه بابا خدا پدرتو بیامرزه!مردم این دوره زمونه ده تا کارت تبریک و ده تا جعبه شکلات رو در بیست جهت مخالف برای معشوقهای مختلف میفرستن! میپرسی چرا ؟ میگه آخه عاشق هر شصتاشونم!
اطلاعیه
به استحضار میرساند اخیرا در قسمت نظرات این محفل، نظرات شخصی به اسم سوسن کوهی مشاهده میگردد که هنگام مراجعه به محفل ایشان، پرشین بلاگ ما را به کمیسیون 404 ارجاع میدهد.
از آنجا که در قاموس گردانندگان این محفل سر نزدن به محفل دیگرانی که به این محفل قدم رنجهکردهاند بس ناشگون و خلاف ادب گماشته شده در مرام این جمع نگنجیده و نخواهد گنجید! لذا از نامبرده استدعا داریم سریعا نسب به این موضوع رفع ابهام نمایند
با تشکر
(اینا همه یعنی ای سوسن کوهی!! بس که زدیم رو این لینکت و گفت Page Not Found اشکمون دراومد! جون هر کی دوست داری این لینکتو درست کن!)
Wednesday, February 8, 2006
يا اباالفضل
فاش ميگويم و از گفته خود دلشادم
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
طاير گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
که در اين دامگه حادثه چون افتادم
من ملک بودم و فردوس برين جايم بود
آدم آورد در اين دير خراب آبادم
سايه طوبي و دلجويي حور و لب حوض
به هواي سر کوي تو برفت از يادم
نيست بر لوح دلم جز الف قامت دوست
چه کنم حرف دگر ياد نداد استادم
کوکب بخت مرا هيچ منجم نشناخت
يا رب از مادر گيتي به چه طالع زادم
تا شدم حلقه به گوش در ميخانه عشق
هر دم آيد غمي از نو به مبارک بادم
پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک
ور نه اين سيل دمادم ببرد بنيادم
---------------------------
*اين رو هم خواستيد گوش كنيد.(مربوط به حضرت علي اكبر)
*اين رو هم بگم كه گرچه اين شعر رو حافظ گفته ولي به غير از يكي دوبيتش به نظرم از بهترين زبان حال هاي حضرت عباس ميتونه باشه.
*اين رو هم بگم كه اين كه چند وقته خبري از من نيست براي اينه كه خيلي از وبلاگ زده شدم. نه از وبلاگ خودمون، كلا از وبلاگ.شايد اين پست يك شروع دوباره باشه.
*بالا خره آپلود شد. 2 تا روضه كوتاه هست از مهدي سماواتي:
اين كه مربوط به حضرت علي اكبر هست. اين كه مربوط به حضرت عباس هست.
Monday, February 6, 2006
رویا خودِ بیداریه
میگویند یکی از صاحبان کرامت در عصر حاضر، که دیده بصیرت هم داشته به زیارت امام رضا میرود. بعد از زیارت از او میپرسند چه دیدی؟ جواب میشنوند " مشتی کلاغ و لاشخور که بر مرداری نشسته و با هم بر سر مردار دعوا میکنند".
فکر نمیکنم این قضیه در هنگام عزاداری برای امام حسین فرق چندانی داشته باشد. شکی نیست که عزاداری در سوگ سالار شهیدان اگر نگوییم واجب، حداقل احترام به کسی است که چهار ده قرن پیش "آزادیخواه" بوده. اما این همه تحریف؟ این همه خرافه؟ این همه سنت ناپسند؟
تیغ وعلم که دیگر همه میدانند نشاندهنده صلیب است. سه تیغه ( یا کلا تعداد فرد تیغه) بودنش هم که شخصا من را به یاد " پدر، پسر و روحالقدس"میاندازد. همه میدانند ولی گنده لات محل اگر زیر علم بیست و هفت تیغه کمتر برود کسر شان است! گنده لات شرمنده نوچه شود؟ اصلا! ابدا!
قمه زدن ( که خوشبختانه تا حدود زیادی منسوخ شده) که هیچ ربطی به فلسفه قیام امام حسین ندارد. ( هیچ وقت منظره آن وانت سفید که یک مشت آدم از حال رفته به کنارههایش تکیه داده بودند و خون شره شره از بدنه وانت میریخت از ذهنم پاک نمیشود شاید "العلم فی الصغر کان النقش فی الحجر") ولی هستند آدمهایی که از قول خودشان شنیدم:"من اگه روز عاشورا قمه نزنم اصلا این فرق سرم خارش میگیره!"
شام امام حسین هم که داستانی به تمام معنا تاسف انگیز! قبول! شام تبرک، شام بیمه امام حسین، اما این طور؟ درون اماکن عزاداری( مسجد، تکیه، ...) از اذان تا چند ساعت بعد که سخنرانی و مداحی دارد، عزادار هست اما ازدحام واقعی وقتی است که بحث شام شروع میشود! بیرون محل غلغله!!! طوری که عزادار بینوا زیر دست و پا له میشود!! خب پدر نامرد!!! نمک میخوری نمکدان میشکنی؟
فقط شام؟ به خاطر تبرک؟ پیش قاضی معلق بازی؟ تبرک؟ یا مفتی؟ اگر تبرک چرا دو تا ظرف هم میزنی زیر بغل؟ ( البته همه مهمون امام حسین هستن، هر کسی رو بخواد دعوت میکنه به من و تو هم ربطی نداره)
خلاصه!! داستان بوسیدن گلوی برادر... دروغ! داستان سر بریده جلوی فرزند داغ دیده... دروغ! داستان عروسی حضرت قاسم.... دروغ! پیرزن در آب فرات... دروغ!! این همه حاشیه؟ خرافه؟ برای چیزی که نفس حقیقتش به اندازه کافی در وجود همه فریاد میزند!
همین :" اگر دین ندارید لا اقل آزاده باشید" کافیست تا یک دنیا را زیر ورو کند! اونوقت چسیبیدیم به حواشی. بریم سراغ "چرایی" عاشورا! امام حسین از اینکه ما به اسمش شام ندیم غمی ندارد. از یاد رفتن اون چیزهایی که به خاطرش قیام کرد فکرمیکنم خیلی بیشتر ناراحتشون کنه.
**
پی نویس: میدونم، این حرفا که زدم خیلی به گروه خونیم نمیخوره اما رو دلم مونده بود،درست یا غلطش رو نمیدونم اما باید میگفتم! من هم خیلی "چرایی" عاشورا رو نمیدونم ولی خیلی دوست دارم برم دنبالش. از "حماسه حسینی " مطهری هم باید شروع کنم ( اگه اینرسی بذاره!)
Saturday, February 4, 2006
Pyjamas Party
و اما بشنوید از بقیه داستان:
دیروز دخترخاله نازنینم بواسطه بین التعطیلین* و اینکه ما همه دانشجو هستیم و همه دانشگاه میریم و اوصولاً آدمهای باکلاسی هستیم و تازه تعطیلیه بین دو ترم هم داریم اومده بود خونه ما ( راستی ما خونه هم داریم!) که خلاصه "اینجوی دِ تایم" و اینا( آخه ما استیودنت هم هستیم!) بعد شب شد و خوابیدیم و بعدشم صبح شد و بیدار شدیم. بعد یه میدون نزدیکیای خونه ما هست اونجا کار داشتیم، شال و کلاه کردیم و زدیم بیرون. بعد از اینکه اون کاره انجام شد، نه که نم نم بارون میزد و هوا به شدت دو نفره بود قصد کردیم که تا خونه پیاده گز کنیم.
همینجور که داشتیم تو راه میومدیم به یک عدد کیوسک از نوع روزنامه فروشیش رسیدیم بعد من یهو حس محبتم گل کرد برای آقا داداشم یه مجله فیلم از اون مشدیاش ( از اونا که چون ویژه نامه است 200 تومن گرونتره!!) خریدم. بعد اومدیم جلوتر به یه مغازه از نوع کتاب فروشی رسیدیم بعد من هی میگفتم ااااَ این کتابه رو هم داره، خلاصه یه نیگا به کیف پولم انداختم دیدم پول یه دونش هم نمیشه نتیجه ای که گرفتم این بود که یه ماه و نیم دیگه هم صبر کنم بعد یکیش رو برای تولد مونا بخرم بقیش رو هم کم کم بخرم دیگه. از جمله: راز داوینچی، کوری( اینو خوندم ولی از اون کتاباس که آدم باید خودش داشته باشه!)، غرور و تعصب، قاتل نابینا و اینا! بعد یه کم دیگه اومدیم جلوتر رسیدیم به یه مغازه از نوع خرت و پرت فروشی. بعد من دوباره محبتم گل کرد یادم افتاد مونا صد ساله میخواد از این جالباسیا که میزنن پشت در بخره ولی به همون دلیلی که من تا اون موقع کش سر نخریده بودم و این دلیل ژنتیکی تو خون ما هست پس حرجی به ما نیست، اون هم جالباسی نخریده بود و من براش یه دونه از اونا خریدم! بعد اومدیم جلوتر به یه مغازه از نوع داروخانه رسیدیم بعد من یادم افتاد که پروفن ام تموم شده یه بسته هم از اونا خریدم. بعد اومدیم جلوتر رسیدیم به یه دونه از این مغازه ها که تو ویترینش پر عینکه! عینکم رو دادم به اون آقاهه که شیشه اش رو عوض کنه چون که خیلی دیگه خش داشت و دیگه کم کم داشتم همه جا رو خاش خاشی میدیدم! شانس آوردم آقاهه بیعانه نخواست!! بعد هم برای حسن ختام از یه سوپر میخواستیم کرانچی بخریم ولی نداشت پس مجبور شدیم پفک لینا بخریم خدای نکرده دست خالی نریم خونه! ( شانس آوردم مغازه دیگه ای وسط راه نبود مثلاً فرض کنید آژانس مسکن!!!)
بعد که رسیدیم خونه یادم افتاد: اااااَ من کش سر نخریدم!
ولی ماجرا به اینجا هم ختم نشد....
.
.
.
.
.
.
.
.
.
( اینا پیام بازرگانیه وسطش بود)
آخرش اینجوری شد که عصری که مونا اومد خونه یه دونه برام خریده بود بعد من پیش خودم فکر کردم که ما چقدر ژنتیکی محبت هامون یهو قلمبه میشه! برای اطمینان خاطر ازش پرسیدم چی شد برام کش خریدی در جواب گفت برا خودش میخواسته یه چیز دیگه بخره چشمش افتاده و برای اینکه من دیگه کشش رو بر ندارم یکی برام خریده!!!
* اینجا مراد از بین التعطیلین همون تعطیلیه بین دو ترمِ ولی اینجوری خوشگل تره برا همین من هم همینجوری مینویسم!
Wednesday, February 1, 2006
Valentine
آخه تقصیر من چیه که تو راهم از خونه تا دانشگاه و از دانشگاه تا خونه و از خونه تا کلاس زبان و از کلاس زبان تا خونه و از دانشگاه تا کلاس زبان و ( اممم نه! خوب این یکی برگشت نداره!) هیچ کش سر فروشی ی وجود نداره؟ خب آخه تقصیر من چیه که تنبلیم میاد راهم رو دور کنم برم کش سر فروشی پیدا کنم؟ به خدا خسته شدم انقدر از این کش قدیمیا که مثل نخ شده و دقیقه ای سه بار هم باز میشه زدم به کلم یا کش مونا رو ور داشتم و به هزار حیلت (!) یه جوری بستم به موهام که نفهمه ولی نصف روز که گذشته پس گرفته یا مثل درویشا موهام رو ریختم دورم بعد الکتریسیته شده بعد یه دونه از این کش قدیمیا که مثل نخ...
خلاصه که اگه این روند همینطور ادامه پیدا کنه میرم موهام رو یه طوری میزنم که حالا حالاها نیاز به هیچ گونه کش سر و گل سر و منجوق و ملیله (!) نداشته باشه!
آهان! تا یادم نرفته بگم که این اصلاً یک تهدید پوچ و توخالی نبود.
Monday, January 30, 2006
خود سانسوری خفیف
قصد کرده بودم اینجا یه چیزی بنویسم:
اول گفتم یه سری سوالات خنده دار طرح کنم، بعد به نظرم کار لوسی اومد.
بعدگفتم یه آهنگی رو که باهاش حال میکنم یه جایی آپلود کنم که بقیه هم بشنون. حتی حجمش رو کم هم کردم که برای دانلود مشکلی پیش نیاد ولی همینکه خواستم آپلودش کنم به ذهنم رسید دلیلی نداره بقیه هم خوششون بیاد درنتیجه منصرف شدم.
بعد از اینا گفتم یه خورده غر بزنم، از ترافیک و این چیزا بگم یا غر بزنم به روابط کم رنگ آشنا و فامیل، بعد دیدم خودم هم حس شنیدن غر غر ندارم چه برسه به بقیه، منصرف شدم!
--
پی نویس :
اول- " من همش از خودم حرف میزنم توهم همش از خودت، در صورتی که من باید از تو بگم و تو از من!"
دوم- " اگه از دریا خوشت نمیاد...اگه با کوهستان حال نمیکنی... اگه از شهرهای بزرگ هم خوشت نمیاد...خب... پس برو بمیر!!"
( هر دوتاشو از یه جایی کش رفتم فکر نکیند این جملات قصار از خودمه!)
Tuesday, January 24, 2006
enough is enough
Friday, January 20, 2006
ياد
Tuesday, January 17, 2006
unhumprie
خلاصه که ایشالا عروسی دوستای شما!
متولد آبان
در مجله فخیمه ای ( باور بفرمایید مجله درپیتی و اینها نیست) چندی است اشتغال به تفال حافظ حاصل شده و فالی برای متولدین ماه_های سال چاپ می کنند. از قضا ما را نگاهی اوفتاد بر آن . تفال میخواندیم و تا سطور آخر انگشت به دهان حیرت گرفته بودیک که عجبا حافظا!!! چه کردی!! به حق بر هدف زدی!! تا آنگه که در سطر آخر تفسیر بخواندیم " شما باید به متولیدن ماه آبان بیشتر لطف کنید(خاطرم نیست بل گفته باشد محبت کنید! یا اینکه توجه کنید مع هذا توفیری نباشد!) هر چه به" سی پی یو" مبارک فشار آوردیم که این متولد آبان کیست که به او کم لطفی میکنیم، مرید حاصل نشد! دست استمداد به اهالی بلاغستان! دراز کردیم بل ما را از خماری بیرون کشند و سر منزل مقصود بنمایانند! ان شا الله.
در آخر روی سخنم با تو است ای آبانی!! که هستی؟ کجا هستی؟ مدیونی اگر باز نگوویی!!
--
تحت التحریر الاول: شرمنده شدیم از باب تحقیر جماعت شیر خر و شیر خور، پوزش! ( هر چند جوالدروز جان! منزل ما گر بالای گلستان ملت هم که باشد، همسایگانِ در صفوف هم از سنخ ما هستند!!نیازی به سوبسید ندارند! ما همسایگان خود بگفتیم و الا کیست که نداند هستند مردمانی نیازمند به این حلیب).
تحت التحریر الثانی: بیاد دارید رفیق شفیقی داشتم "شپش قاپ بدست" نام؟ نظر دهید اندر باب بازگرداندن او به بلاغ
تحت التحریر الثالث: سلسه مباحث تستهای تُست مدرن جدید نیز در راهند! حیف که چشمه طراحی سوالمان اندکی خشکیده!
Sunday, January 8, 2006
ملت صف پسند
یکی از اموراتی که همواره ما را به تفکر و تعقل وا می دارد، همانا دیدن مردمانی است در هنگام گرگ و میش هوا، اندر صف طویل "حلیب السوبسیدیه" ! آن مردمانی که خواب بر خود حرام کردهاند و از این رو هوش به سر ندارند! چنانکه از ایشان نامشان را پرسی خواهند گفت:"فضولی؟"! گه گاه این صف تا صلات ظهر و بعد از آن نیز برقرار است.
بنده حقیر سراپا تقصیر سه علت یافتم به عقل ناقص خود که معلولشان این صفوف طویل و بهم پیوسته آحاد مردم است به قرار زیر:
-بیکاری؛ چه مایه اشتغالی از این بالاتر برای پیر مردان و پیر زنان بیکار!؟ آنان که نه کاری از برایشان است و نه باری بر دوششان. حال که می خواهند در خانه جلوس کنند و سیر دیوارهای بیت کنند یا گل و بوته فرش را شمارش، چه بهتر که عضلات مبارک تکان داده و در این صف طویل قرار کنند که بلکه هم اقتصاد اهل بیت مددی باشد هم اندکی از مخ جنس مقابل(از نوع فرتوت!) را تیریت کنند!!
-فقر مفرط؛ آنان که محتاج نان شبی هستند وفی الحال اگر این حلیب به ورید آنان "آنژکسیون" نشود جا به جا در صف سقط میشوند! یا اینکه چنان محتاج مال دنیا هستند که به خیال خود با این صرفه جویی مالی بدست آورنده بادآورده و ثروتی چنان هنگفت که هرکس بیند با خود گوید:" به یقین ثروت بسی والاتر از علم !"
-قلت قوه عقلیه؛ کدام شیر پاک خوردهای است که این شندر قاز! به کارش نیاید ولی به خاطر تهیه ماست و دوغ و خلاصه رقابت با کارخانجات لبنی وطنی! خروس خان منزل را ترک کند به قصد حلیب؟ مگر او که قوه مجنونیهاش بر قوه عقلیهاش غلبه کرده!
بعد از آن اندیشیدم که دسته دوم نیز اندکی به دسته سوم تعلق دارند ازیراک عقلی به سر مبارک بود به جای نصف روز پوکیدن در صف خیابانها پویش میکردند و دستی دراز! به حق درآمدی بس بیش نصیب شود!
بعد از آن خدای عزوجل شکر بسی کردم! که بار پروردگارا شکرت! نه آنقدر پیر و به درد نخورم که جنباندن در صف به از تلپ شدن در بیت و نه فقیرم به مدد شیخ(قربانه و فدایه!) که محتاج نیم دینارحلیب السوبسید و عقلی در سر دارم خورده هوشی، سر سوزن ذوقی،( پس چرا نه اهل کاشانم نه پیشه ام نقاشی ندانم!)
علی ای حالٍ منتظر شنیدن دیگر علل این صف طویل هستم.
به سلوک دراویش:یا حق!
Friday, January 6, 2006
Untitled
Wednesday, January 4, 2006
مجنون
حالا دو حالت داره: یا من کور رنگی دارم، یا این دو نفر کور رنگی دارن، یا من نمیدونم عسلی یعنی چه رنگی، یا اون دو نفر اصلاً چشم عسلی ندیدن یا ...
ولی کلاً میدونی چیه؟ مشکی رنگ عشقه / مثل ...
آره! ای ول اعتماد به نفس.
Sunday, January 1, 2006
دی زاد ها
به نظر شما این جالب نیست که شش نفر از بهترین دوستهای من در ماه دی متولد شدن؟ و جالبتر این نیست که 3 نفرشون چهار دی و سه نفرشون ده دی به دنیا اومدن؟
تصمیم کبری
شرمنده که نمی تونم هیچ حرفی در مورد نوع تصمیمم بزنم چون اون وقت از فردا هر جا که میرم باید به فک و فامیل جواب پس بدم که این چه غلطیه که میخوام بکنم و بعد از کلی توضیحات بشنوم که: من فعلاً جوونم، کلم داغِ، حالیم نیست چی کار دارم میکنم، یا مثلاً دارم جفت پا لگد میزنم به هر چی فرصتِ و قس علی هذا! و از اونجائیکه نمیخوام حرف دیگران رو نظرم تاثیری بگذاره، بعد از اینکه اتفاق بیفته عمومیش میکنم.
اما بدیش اینجاست که خودم هنوز خیلی دودلم. در واقع ریسکش خیلی بالاست. هیچ اعتباری هم بهش نیست. چون همیشه خودم معتقد بودم که آدم اگر ریسک هم میکنه، باید حساب شده باشه، اما الان به جایی رسیدم که دیگه به بعد از اینش خیلی فکر نمی کنم.
می دونی چیه! من کلاً اینجوریم که از انجام کارهایی که آیندش مشخص نیست ( یعنی مثلاً ندونم اگه این کارو بکنم بعدش چی میشه!) اجتناب میکنم. اصلاً تو شروع یه کار جدید تردید دارم. معمولاً ترجیح میدم همون کاری رو که انجام میدادم ادامش بدم، شاید بشه گفت از وارد شدن به مقولاتی که روشون تسلط ندارم میترسم شاید هم بشه گفت که قدرت ریسک کردنم کمه. اما حالا شاید این یه فرصت خوب باشه که حداقل به خودم ثابت کنم آدم محافظه کاری (ترسو؟!) نیستم. فکرم که به اینجا میرسه از خودم میپرسم "اما به چه قیمتی؟! یعنی می ارزه؟"
همین شک کردن که بهم اجازه تصمیم گیری نمیده.
----------------
خوب الان یه دو هفته ای از وقتی این مطلب رو نوشتم میگذره و تصمیمم رو هم عملی کردم و در واقع اون اتفاقی که نباید میوفتاد افتاده! یعنی که دیگه برگشت نداره!! یعنی که بدبخت شدم رفت...
Tuesday, December 27, 2005
من تایتل نمیگذارم!
یکی بگه من چیکار کنم؟ حرف نخوردن هم نزنید لطفا!
Sunday, December 25, 2005
42834/8054
خانوم ها و آقایون محترم:
از اونجائیکه اینجانبه به دلیل الطاف الهی ( مستدام باد!) شماره ام عوض شده از شما عزیزان همیشه در صحنه خواهشمند است از فرستادن هرگونه پیام کوتاه، بلند و دراز از قبیل جوک، پیام های تبریک و تسلیت ( از روز تولد و شب یلدا گرفته تا روز دانشجو و کارگر!)، پیکچر مسیج، پیام های عشقولانه، پیام های غیر عشقولانه، پیام های دیر وقت، پیام های به وقت، پیام های وقت و بی وقت و از همه مهمتر پیام "کجایی؟!" و... به شماره قبلی جداً خودداری نمائید! تا نه موجبات دردسر من شود نه شرمندگی شما دوست عزیز.
با احترام
Friday, December 23, 2005
خدا وکیلی این تایتل هم مکافاته ها!
بازی با کامپوتر هم که تعطیل شده!
Call of Duty 2، Winning Eleven 9، NFS MostWanted، Age of Empires III
هم اومدن و من هنوز از خجالتشون در نیومدم! و فقط MostWanted رو طه کرده توی پاچه ام! (از همینجا مراتب اعتراض رو بهش اعلام میکنم)
شما رو به خدا اگر اندکی وقت اضافه آوردید، به من قرض بدهید که بدجوری نیازمند شدم! مخصوصا برای بازی ها D:
دوما چند سال پیش یه رفیق پیدا کردیم اسمش زانیار بود. این بابا یه داداش داشت اسمش سیروان بود. خلاصه دنیا به کام و بیرون میرفتیم و داستانها. پریروزها رفته بودم ببینم آلبوم جدید چی اومده بخرم. صیاد افتخاری رو خریدم(چون از قبل توی تلویزیون از آهنگ صیادش خوشم اومده بود.) داشتم بقیه رو نگاه میکردم که دیدم روی یه آلبوم نوشته سیروان! من همیشه به سیروان میگفتم تو عمرا کسی رو پیدا نمیکنی که هم اسم خودت باشه. خلاصه به خاطر اسم خواننده، این آلبوم رو هم خریدم که اگه دوباره سیروان رو دیدم بهش بگم یه نفر هم اسمت پیدا شده! خریدیم و اومدیم خونه که دیدیم ای دل غافل! این همون سیروان خودمونه. البته میدونستم که دستی در آهنگ سازی و این داستانها داره ولی نمیدونستم کارش جدی شده! قیافش هم خیلی روتوش کردن که اینجوری شده. خلاصه اینکه این سیروان ما خواننده شده و احتمالا اگه من رو توی خیابون ببینه و زانیار باهاش نباشه، جواب سلاممون رو هم نمیده!
در ضمن در موردافتخاری هم بگم که توی تبلیغ تلویزیونیش، انگار "چرا" داره واسه بچه ها شعر میخونه! لحجش خیلی ضایع بید...
برای یلدا چند تا Offline گذاشتیم که واکنشهای جالبی دیدیم. دست هر کسی که تبریک متقابل داد درد نکنه. هر کسی که جواب نداد، بی تربیته! (اوا خواهر)
Monday, December 12, 2005
من،رابرت،شیخ، اسکورسیزی
یوم شنبه مورخ بیست و سوم ذی القعده سنه هزار و چهارصدو بیست و شش هجری قمری بود. قصد کردیم بعد عمر درازی که در مکتبخانه طبیب جاسبی ( لعنته الله علیه و آبادهی و اجداده!) تلمذ کردیم، کتابی ابتیاع کنیم که هم به کار این ازمنه باقی در مکتبخانه بیاید هم قطور باشد و زینت بخش باشد کتابخانه این حقیر. پس عزم بلاد تجارالکتاب کردم. و در آن ملقمه دود و سرب و اتول و اراذل و تلامیذ، پی در پی از حجره ای به حجره ای دگر می رفتم و طلب می کردم کتاب شیخ مزیدی را اندر باب علم کامپیوت. بعدِ مدتی کتاب یافته و ابتیاع شد به قرار صد هزار شاهی! در راه بازگشت بودم که در ازمنه پر دود که گرمیان پدر و پسر نیم زرع فاصله می اوفتاد به هیچ روی قادر به یافتن هم نمیشدند از زور دود ، ناگه چشمم بی اوفتاد به آن چه نباید! و در دل شوری دیدم و در سر عقلی ندیدم!! و دوان دوان سویش هروله کردم ! آن چه نباید چشم میدید فی الواقع تصویری بود از آرتیست مشهور و محبوب "رابرت دی نیرو" در فیلم " تاکسی چی" اثر برادرعزیز و گرامی و اکبر الکبرأِ فیلم چی های این روزگار مستر " مارتین اسکورسیزی"!
در آن حال شعف غریب و سر خوشی عجیب و سُکر عارفانه و عشق جاودانه بودم که دیدم ستور زیر را در کنار عکس آرتیست که جملاتی بود از خود فیلم) اگر در سر حوصله دیلماج گری ندارید به دیلماج این بنده در بعد این جملات مراجعه کنید):
I gotta get in shape now;too much sitting is ruining my body;too much abuse is going on for too long; from now on there will be 50 pushups each morning,50 pushups; there will be no more pills; no more bad foods. No more destroyers of my body;from now on will be total organisation; every muscle must be tight!
برگردان این جملات فرنگیه میشود:
"باید این هیکل زُخرف، از نو بیارایم! بس که نشستیم و هیچ از جای نجنبیدیم قوای بدنی فنا شد! گرفتاریها فزونی گرفته، زین پس یومٌ بعد یوم هر صبح پنجاه بار "شنای" می رویم! زین پس دوای کیمیاگران بر من حرام است! زین پس غذای زٌخرف بر من حرام است! زین پس ذایل کنندگان قوای بدنی من خونشان از شیر مادرشان حلال تر است!عضلاتم چون فولاد می باید و بی نظمی در من نشاید!"
بدین جا که رسیدم حال او را چون حال خود دیدم و بسی در شگفتی شدم! قوای جّویه سخت مرا در بر گرفت! عقل ذایل شد و احساس غلیان کرد! فی الفور داخل حجره شدم و ندا دادم " ای جوان! پوستر رابرت به چند ؟" پاسخ داد " سی و هشت هزار شاهی!"، لبیک گفتم! در آن حال که حجره دار پوستر لول میکرد، به یاد شیخ اوفتادم! که گر در بیت این پوستر ببیند فی الفوراز غیظ جامه تن بدرد واین حقیر از بند رخت آویزان کند و چوب توی ... ( یعنی توی سرم بکوبد!). زان روز پوستر لول است و در جای امنی پنهان! همی ندانم چه کنم! آن پوستر "آل پاچینو" که مشغول تدخین و استعمال دخان است . هنوز هم مایه مجادله و مباحثه است!این پوستر هم که آرتیست نیمه برهنه است و هفت تیر بدست!
خداوند عاقبت ما به خیر کناد و سایه شیخ را بر سر ما مستدام!
Wednesday, December 7, 2005
دهکده المپیک
تا حالا شده هی خودت رو به کوچه علی چپ بزنی، هی بگی بیخیال، بیخیال بیخیال... بعد یهو یه روز هر چی میای بگی بیخیال می بینی دیگه نمیشه بیخیال شد؟ میبینی دیگه حتی برای یه قطره اضافه تر هم ظرفیت نداری؟ دیگه سر ریز شدی؟ می بینی دیگه نمی تونی بری تو اون کوچهِ و خودت رو به ندیدن و نشنیدن بزنی؟
هی میخوای درونت رو فریاد بکشی شاید سبک شی اما یه بغضی راه گلوت رو گرفته، دیگه کم کم نمیخواد بزاره حتی نفس بکشی، دیگه حتی دوست داری همین هوای دود گرفته رو با ولع فرو بدی تو سینه ات ...
دوست داری روی همه افکار این چند سالت یه شیفت دیلیت اساسی بزنی.
**
توی اون کتاب یه جاش نوشته بود:
تو مسئول گلتی!
میخواستم زیرش خط بکشم... مثل خیلی کارای دیگه ای که نکردم این خط رو هم نکشیدم...
**
نشده؟
آهان! منم مثل تو.
...
ولی من اصلاً از ماسک خوشم نمیاد.
Monday, December 5, 2005
يك چيز انكار شدني !!!
Saturday, December 3, 2005
نقطه عطف ماءالشعیر، کولباس و استقراض بانک
شبی از شبها ، آن گه که خسته از کار روز قصد خانه کردم. در میان ره هوس "دلستر" بر حواس چیره شد و ابتیاع کردم دلستری مطعم به طعم آناناس. چون به خانه رسیدم، بعدِ تعویض لباس آن نوشیدنی به یخ مخلوط ساختم و در آن حال نوشیدن دلستر مرا چونان خوش آمد که از نوشیدنش خستگی را به در دیدم و تشنگی را رفع زحمت کرده و چون تداوم این حال خواستار شدم دلستر به میان اهل بیت بردم و نوش ادامه دادم.
شیخ چو در آن حال مرا بدید نگاهی از جانب یسار مرا انداخت! و پرسید "چیست این که جرعه جرعه بالا بیاندازی وحال فراوان با آن به تو دست داده ؟!" بنده را زان جا که استشمام بوی کف دست حاصل نشده بود از زبان به در شد :" ماءالشعیر است یا شیخ!" که گفتن همانا و تغیر حال شیخ همان اما در آن دم لب از لب نگشود و در گوشه ای جلوس نمود. هنوز جرعه بعدی را به کام فرو نفرستاده بودم که از جانب شیخ ندا آمد :" اللهم اجعل عاقبت امورنا خیرا!" چون شیخ این گونه نقل کرد. آنتن ها جنبیدن گرفت و چرخش کرد و خبر داد شست را که هان ای پسر منظور شیخ هر چه بود بر تو بود! لیک خود را در شارع علی یساری! فرض کرده به نیوش ادامه دادم که از جانب شیخ ندا آمد :"زینهار که بعد نیوش، جام خود آب کشی که عین نجاست است!!!" چون شیخ این نقل بکرد. دو دیناری ام اوفتادن گرفت که هان ای غافل!! شیخ رنگ نوشیدنی و کف آن بدید! لیک ندانست از کجاست و شیخ را فرض آن است که نوشیدنی حرام است!! فی الجمله عرض کردم:" یا شیخ! این معجون گرچه چونان که حافظ گفت تلخ است ولی چونان کبریتِ " سِیفتی" بی خطر است. شیخ این می نیست و گرچه ظاهری شبیه دارد لیک کیمیاگران از آن شراب شیطانی و مایه نابودی وذایل کننده عقل و داغان کننده کبد و کلیه و سوراخ کننده معده و بنیان کن خانواده و ...و... را به مدد علوم جدیده گرفته اند و نیست در آن به جز فیتامینهای مفید به حال بشر و رفع کننده سنگ کلیه است و حالی از مثانه بنی بشر به جا آورد که نگو و نپرس!" این همه کلام منعقد شد ولیکن حال شیخ به گونه های بود که فهمیدم آب در هون کوفتم و بس! در این حال اصل قوطی بیاوردم که:" یا شیخ نظاره کن و ببین که درج کرده اند برآن "بدون الکل" و ساخت دول اسلامی است و ممهور به مهر وزارت سلامت است!" که در این حال شیخ را غضب آمد که " ای تفو بر این زمانه!! هر آنچه در زمان طاغوت حرام بود به لطایف الحیل حلال شد!! آن از بانک! که اسقراض را به بهره گیرند و نام کارمزد بر آن نهند و خلق را یتچاپون چاپیدنی عظیم! آن از خوراک زُخرُف "کولباس" که در ازمنه طاغوت بگفتندی لحم خنزیر است! و اکنون طیب و طاهر! این هم از این "دلستر"!
این گفتمان شنیدم و فی الحال! کف بر لب آوردم و فک پر کف دیدم و دو دست بر فک نهادم و فشار دادم مبادا از جا به در شود که شاخ بر کله سبز شد و از توی شاخ دودی بیرون زد که از کله بود!
همان جا فهمیدم که این دلستر و کولباس و بانک هر سه در یک مقوله بگنجند و آن همان است که فرنگیان "جِنِراسیون گپ" خوانندش! و باالفور فرار بر قرار ترجیح دادم.


