Saturday, February 3, 2007

ای بسوزه پدر این خود سانسوری!

یه حرف هایی می خوام بزنم که خوراک اینجاست! اما نمیتونم بگم! چون که هی فکر می کنم اگه فلانی بخونه چی؟ اگه بهمانی بخونه؟ اینه که پشیمون می شم!

میای از فیلم بنویسی ، ملت میگن:" اینقدر وقتتو تلف نکن پای فیلم" دیگه خبر ندارن که من زندگی ها کردم با فیلم... ( یادش به خیر یه زمانی روزی 3 تا فیلم میدیدم! چندین دفعه هم چهار تا!)

میای از موسیقی جات بنویسی، ملت میگن :" ما چیزی حالیمون نمیشه از اینا! دوسم نداریم!" یعنی که تو هم سکوت لطفا!

اینطوری... ( اینا رو نوشتم چون راجع به یکی از این دو تا اومدم بنویسم بعد داغ دلم تازه شد!)

یه سری حرف های دیگه است که اصلا از ترس "فیل"ی که "تر" زده به اینترنت! نمی شود زد!

یه سری حرف ها هم هست که حسی که دارم در موردشون مثل آدمیه که یه راز مهم زندگیشو برای یکی تعریف کنه بعد طرف هی بر بر نگاه کنه کله تکون بده وسطش هم با یکی دیگه حرف بزنه!(آدم این حس بهش دست میده که: آی کره بز! این تا چند لحظه پیش یه راز بود! تو نه تنها به گند کشیدیش بلکه دیگه راز هم نیست! ای بمیری!)

خلاصه...

هوا دوده! تهران همش ترافیک داره... من خوبم .... تو چطوری؟...بله... جلو سینما فرهنگ سگ میزنه گربه می رقصه!..ملالی نیست به جز دوری شما!

Monday, January 29, 2007

پشت آن كلبه تنها و گلين

كلبه اي دارم من

در كنار جنگل

لب رودي كه از آن سوي جهان مي آيد

تا به دريا برسد



پشت اين كلبه تنها و گلين

شاپرك باغچه اي كوچك و پر گل دارد

كه در آن

لاله مي كارم من



لاله هايم همه دل سوخته اند

آتشي را كه درون دلشان مي بينم

نه به باران

نه به آب

سرد و خاموش نشد



گاه گاهي كه لب باغچه كوچك همسايه خود

قصه مي گويم تلخ

شاپرك مي خوابد

اشك از گوشه چشمم به زمين مي ريزد

و زمين اشك مرا

مي برد؛

پاي هفتادو دو تا لاله

كه در باغچه كوچك همسايه خود كاشته ام

شايد اين آب تواند كه گل سوخته سيراب كند



لاله هايم همه دل سوخته اند

مثل آن رهگذر پير كه روزي آمد

كوله بارش را در گوشه اين كلبه گذاشت

لب رود كف آبي برداشت

دست هايش را شست

با نگاهي كه لب طاقچه در آينه كرد

لاله ها خنديدند



او به هرگل كه رسيد خم شد و گونه سرخش بوسيد

گفت گل هاي تو از بوي خدا سرشارند

من پريشان گفتم:

لاله ها تبدارند

نه به باران

نه به آب

آتشي را كه درون دلشان مي بيني

سرد و خاموش نشد



رهگذر آه كشيد

اشك از گوشه چشمش جوشيد

لب آن چينه نشست

شاپرك ها همه پيرامونش

بال در بال نشستند كه با قصه او خواب روند

گفت:

دشت از هرم هوا سوخته بود

رود كف بر لب و غران مي رفت

نخل ها سر به هم آورده

پريشان بودند

باد گرمي كه هياهو مي كرد

خبر از فاجعه اي مي آورد

در دل دشت سواري

چه سواري؟

خورشيد

نه خدايا، اميد

با لب تشنه، دل سوخته، خونين، تنها

چشم در چشم افق دوخته بود

به چه مي انديشيد؟

به شب يأس كه با رفتن او مي آمد!

به هزاران گل و گلبرگ وفا

كه پس از او همه بر باد فنا مي رفتند!

يا به آن غنچه خندان كه به روي دستش

از لهيب عطش و ناوك دشمن پژمرد!

شايد او در افق خونين رنگ

رنج ما را مي ديد



رهگذر آه كشيد

آه سردي كه تن باغچه ام را لرزاند

با صدايي كه فقط شاپركان مي فهمند

و گل سوخته اي چون لاله

زير لب زمزمه كرد:

ظهر عاشورا بود

سايه در سايه هزاران خفاش

سوي خورشيد هجوم آوردند

او نه تنها خورشيد

گل اميد همه دل ها بود

در هجوم شب و خفاش و شقاوت گم شد

بعد از آن

ماتم سرخ

گل خودروي دل مردم شد



كلبه اي دارم من

در كنار جنگل

لب رودي كه از آن سوي جهان مي آيد

تا در اين سوي جهان دل به دريا بزند

پشت اين كلبه زيبا و گلين

موج در موج هزاران لاله

با دل سوخته شان

چشم در چشم افق دوخته اند

تا سواري

چه سواري؟

خورشيد

از خم جاده پديدار شود


شاپرك ها رفتند

لاله ها تبدارند

لاله ها بيدارند....



موسوي گرمارودي

Saturday, January 27, 2007

سکوت بی فایده است

واقعا خوشحالم، خوشحال از اینکه "شور بدون شعور" رو اون سال نوشتم. هر چند هزینه داشت برام، و احتمالا فیلتر شدن و حذف وبلاگم هم از همون جا آب می خوره، ولی از اینکه حرفم رو زدم و محافظه کاری نکردم خوشحالم.

این روزها که بحث انحرافات مراسم سوگواری شده بحث داغ اجتماعی، خوشحالم که اون موقع با چهار نفر از اطرافیانم تونستیم جریان مبارزه با این انحرافات رو راه بیاندازیم، هر چند در جمعی کوچک و محدود.

----------

می خوام یواش یواش هویت مجازیم رو همین جا احیا کنم.


Thursday, January 25, 2007

یک نوع جاندار تازه به دوران رسیده

شنیدین که میگن رابطه آدم با بعضی ها فقط باید در حد سلام، والسلام باشه؟
حالا من به یک نوع جاندار (یه سر دو گوش) برخورد کردم که باید رابطه آدم باهاش باید در حد والسلام باشه! یعنی واقعا یه سلام هم به این تیپ آدم ها نباید کرد! لحظه اول باید جفت پا بری تو صورتشون تا یه وقت بهت نپرن! داستان گربه و حجله و اینا...
خودم کردم کردم که لعنت بر خودم باد! اصلا نباید تحویلش میگرفتم! دقیقا درست میگن که باید با هر کس در حد خودش رفتار کرد.

Wednesday, January 24, 2007

احمدی نژاد + مصاحبه

چقدر این دو تا مجری محافظه کار شده بودند امشب. تکیه کلامشون شده بود "اینطور می گویند که…"

ولی مصاحبه خوبی بود. هر چه بیشتر احمدی نژاد مصاحبه کنه نگاه عامیانه اش به مسائل مهم کشور و دنیا واضح تر می شه:

-شما واقعا هیچ تهدیدی رو متوجه کشور نمی دونید؟!

- تهدید؟ نه! کی می تونه تهدید کنه؟ تهدید چیه اصلا؟ من کیم اصلا؟ اینجا کجاست…

----------

وای دوباره دچار بی خوابی شدم. چی کار کنم فردا ان تا کار دارم!!!!


Monday, January 22, 2007

یادم تو را فراموش

1. احساس بی وزنی میکنم. مثل یه پر! اون 5 تا هندونه رو یادتونه که می‌خواستم با یه دست بلند کنم؟ خوب من تونستم. خودم هنوز باورم نشده اون همه کار رو تونستم به سرانجام برسونم. اولش به نظرم یه شوخی بیمزه میومد. بعد که دیدم اوضاع جدی و چاره‌ای ندارم نشستم برنامه‌ریزی کردم، یعنی کاری که من عمراً تا حالا کرده باشم همین برنامه‌ریزی. اما وقتی چاره‌ای نیست... اما میدونی چیه؟ الان بدجور احساس رضایت میکنم. دقیقاً همون احساسی که تونسته باشی 5 تا هندونه رو با هم بلند کنی!
.
2. برای تعطیلاتی (!) که در پیش دارم کلی برنامه‌ریزی کردم (البته این برنامه‌ریزی کجا و آن کجا!). کلی کتاب از در و دیوار قرض گرفتم. اولیش که شروع کردم به خوندن "خداحافظ گاری کوپر" مال رومن گاری‌ه. اممم لذت می‌بریم از خواندنش (مخصوصاً که چاپ قبل از انقلاب هم هست، فاز می‌دهد بی‌پدر!). بعد هم "همه می‌میرند" سیمون دوبووار رو باید تموم کنم، "دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل هشتم" و "هیس" و "�Animal Farm هم در مراحل بعدین. بقیه‌اش رو هم اسم نمیبرم چون ممکنه فعلاً فرصت نکنم بخونم. راستی "ناتور دشت" بود هوس کرده بودم بخونم اما وقتش نبود، اون هم هست. چند تا فیلم هم گذاشتم کنار چون بی‌ناموسی‌ه اسم نمیبرم فقط اینکه این 21 گرم رو حتماً باید دوباره و بلکه هم سه باره ببینم، با یک بار قالش کنده نشد!
.
3. ... این ماجرا او را در عقیده‌ای که نسبت به مردها داشت راسخ‌تر کرده بود. یا به عبارت صحیح‌تر، توضیح "بگ" را در خصوص مردها تأیید کرده بود. به عقیده‌ی بگ مردها، همه، مطلقاً سوررآلیست‌اند. لنی درست نمی‌فهمید سوررآلیست یعنی چه؟ ولی بگ می‌گفت: "سوررآلیسم درست یعنی همین. نباید کوشش کرد که آن را فهمید. مردها همه کاملاً همینطورند."* خوب راستش منم همین که این آقاهه گفته!
.

4. یه اتفاق بانمکی برا یکی از دوستام افتاده. شنیدین میگن قاتل به صحنه‌ی جنایت برمی‌گرده؟ باور کنید دقیقاً همین‌طوره، اون هم به چه وضع تابلویی! آقا ما یک رفیقی داریم که یک موقعی خیلی تو نخ چت و این حرف‌ها بود. بنده خدا چندوقتی است که توبه کرده و این فعالیتش رو محدود کرده. حالا یکی دو روز پیش یکی با یه آی دی ناشناس بهش مسیج داده که آره فلانی من تو رو میشناسم و عاشقتم و تو هم عاشقمی (!) و بیا با هم بیشتر آشنا شیم و ...(این وسط چندتا نشونی هم داده که دختره فک نکنه یارو داره از ریشه بلف میزنه!) خواسته مثلاً بعدش آمار طرف رو دراره، این طرف هم که بار اولش نبوده گفته تا نگی کی هستی و آی دی منو از کجا آوردی جواب سوالاتو نمیدم. حالا اینکه اون یارو چه حرفایی زده و چه بحث‌هایی رو پیش کشیده و آخرش کم آورده و فحش فلان داده به کنار. این وسط یه سوالی بوده که خیلی روش کلید کرده بوده دختره هم جواب نداده اونم گفته دیدی که چطوری تا حالا آمارت رو درآوردم و اینا خلاصه. حالا فک کن همون فردای اون روز یکی از پسرای فامیلشون بعد نود و بوقی به این مسیج داده و دقیقاً همون سوال رو پرسیده!!! شما باشید چه فکری میکنید؟ یه رابطه‌ای این وسط نمیبینید؟؟ دست برقضا اون دختر هم این رابطه رو دیده اما به روی خودش نیاورده فقط جواب سربالا داده، طرف هم شاکی شده که آدم با فامیلش که چشم تو چشمِ اینطوری حرف نمیزنه!! فکر کنم آدم فقط به فامیلش فحش فلان میده چون جواب سربالا دادن کار خیلی بدیه!

حالا چرا اینا رو گفتم؟ یک اینکه یه کم با هم بخندیم دو اینکه اگه خواستین یکی رو سر کار بزارین به فکر اینکه اگه لو برین چی میشه هم باشین، چون با اون حرفایی که طرف زده بیشتر خودش رو لو داده که چی کارست! سه اینکه باز اگه خواستین یکی رو سرکار بزارین فرداش خودتون رو تابلو نکنید، بگذارید چند شب بگذره که طرف مثلاً جای شک کردن داشته باشه! بعد خودتون رو تابلو کنید چهار اینکه باز اگه خواستید یکی رو سر کار بگذارید موقع فحش دادن یادتون باشه که ممکنه بعداً قرار چشم تو چشم بشین حداقل فرداش نیاین شروع به پند و موعظه اخلاقی کنید! پنج اینکه باز اگه خواستید... نه!‌چی دارم میگم، می‌خواستم بگم این دختره که گذشت کرد اما اگه شما باشید و بخواید تلافی کنید چه کار می‌کنید؟؟

.

5. یه کاری رو با زحمت انجام داده باشی بعد به خاطر بی‌توجهی یکی کلی از ارزش کارت کم شه، چه حسی بهت دست میده؟ تا فردا صبح باید بیدار بشینم تا زحماتم به باد نره!

.

* برگرفته از کتاب خداحافظ گاری کوپر، به نقل از لنی، قهرمان مرد داستان.

Wednesday, January 17, 2007

امان از...

آهنگ های زیادی هست که من باهاشون رسما حال میکنم! الزاما هم از نظر همه آهنگ های قشنگی نیستن ولی من یهو ( یییهو!) او گوشه کنار آهنگه یه چیزی رو کشف می کنم و دیگه هر دفعه باید اونو بشنوم که حال کنم یا مثلا با ریتمش حال کنم و ....

ولی آهنگهایی که باعث شده در حالت دِپ موقت! ( یعنی در حین گوش دادن به آهنگ) فرو برم خیلی کم هستن، حتی فکر کنم بتونم بشمرمشون...

این همه فک زدیم که بگیم این آهنگ تیتراژ "زیر تیغ" برای من جزو این دسته دومه! دقیق یادمه که هنوز سریال شروع نشده بود ومن از حال و هوای قصه هم با خبر نبودم اما همین که آهنگشو شنیدم توی تیزر های قبل از پخش سریال حالی به حالی شدم! یعنی اولین چیزی که منو تحریک کرد به دیدن سریال همین آهنگ لاکردار بود! واقعا که ای ول! علیزاده چه کردی! ( البته تو همون آهنگ هایی که گفتم میتونم بشمرم یکی دو تاش کار همین استاده! فکر کنم سلیقه دپ من دستشه!)

پس نویس!

الان یهو ( بازم یییهو!) یاد این افتادم کی دیگه غیر از من با این حال می کنه؟ ( اگه شنیده باشه البته!):

"تمام ناتمام من با تو تمام می شود.

شاعر بی نام و نشان صاحب نام می شود.

تمام من به نام تو شعر دوباره می شود.

بند سکوت کهنه ام چهار پاره می شود.

تمام نه تمام نه ! که جام ناتمام لب ریخته ام .

تمام نه تمام نه ! که نا تمامی از تو آویخته ام."

هیچکی؟ نبود؟ چه خوب!

Saturday, January 13, 2007

گاليله هم اشتباه كرده بود!

ديشب در درياي درس، مستغرق شده بوديم كه ناگهان به نتيايجي جالب رسيديم:
اول اينكه اگر شما يك صفحه با ابعاد بي نهايت داشت باشيد كه نوراني باشه، اونوقت شما چه در فاصله يك متريش بشينيد چه در فاصله 100 كيلومتريش، شدت نور يكسان هست. يعني ديگه لازم نيست شما هي لامپ رو بياريد جلو تا يك چيزي بخونيدو نور همه جا ثابته. در حاليكه اگه يك چراغ باشه شدت نور با محذور فاصله نسبت عكس داره و در مورد خط نور مثل لامپ مهتابي با عكس فاصله! لذا پيشنهاد ميكنيم از اين به بعد سقف خونه ها رو نوراني بسازيد!
.

اما دوم؛ در ساليان گذشته ظاهرا ارسطو گفته بوده كه زمين ثابته و خورشيد دور اون مي گرده. اما بعدا گاليله بود كه گفت خورشيد ثابته و زمين دور اون مي چرخه.اما من ديشب كشف كردم كه گاليله هم اشتباه ميكرد! بله درسته، اونم اشتباه ميكرد. ديشب پي بردم كه هم زمين و هم خورشيد دور مركز ثقلشون مي چرخند. مثلا فرض كنيد دو تا جسم كه يكي از اون يكي بزرگتره رو در فضا داريم. و مثلا مركز ثقلشون رو خط واصل اونها و در يك سومي جسم بزرگتره. در اين صورت جفتشون دور اين نقطه مي چرخند. اما از اونجا كه خورشيد خيلي بزرگتر از زمينه، اين مركز تا حد زيادي سمت خورشيده اما رو مركز اون نيست و براي همين هم مدار زمين يك حالت تخم مرغي داره كه موجب پيدايش فصل هاست!البته در اين نظريه كه ارائه كردم تكليف ساير اجرام مشخص نشده بود.
حال اومدين. اونقدر خوشم اومده بود فكر ميكردم الان بايد بهم جايزه نوبل بدن! البته وقتي يك كم به مطالعه ادامه دادم فهميدم كه چند خط پايين تر اين مطلب رو نوشته! و وقتي خوب فكر كردم يادم اومد يك بار كه به طور كاملا اتفاقي سر كلاس رفته بودم اين مطلب رو استاد گفته بود!! (بيخود نبود كه ذهن ما هم اون سمتي رفته بود)
.
خلاصه امروز كه امتحانش رو هم دايديم. جاي شما خالي. يك سوالش 4 صفحه جواب داشت! كه البته من به يك صفحه بسنده كردم! الان هم ديگه از فكر جايزه نوبل خارج شدم و دنبال اينم كه يك جوري اين درس رو پاس كنم. يا حالا اگه اين پاس نشد، لا اقل مشروط نشم! اين استاده هم معروفه به پدر در آوردن در هنگام تصحيح برگه، كه حال ندارم نمونه هاش رو بنويسم. شايد هم بشناسيدش، ايشون دكتر حسن غفوري فرد هستند!

Thursday, January 11, 2007

شكوائيه


امروز با رفقاي شفقا مي خواستيم برويم بيرون! كمي ديرم شده بود اتوبس خصوصي هم امده بود من هم كه كلا زود وسوسه مي شوم سوار شدم.
تقريبا از وقتي اين اتوبوس ها امده اند ديگر سوار بليطي ها نمي شوم. هم تعدادشان كم شده هم اينكه خطي را كه من براي رسيدن به محل كار بايد سوارش شوم كلا اتوبوس هايش كم است من هم كه صبح ها دير از خواب بلند مي شوم و ديگر به خاطر 80 تومان منتظر بليطي نمي مانم .داشتم مي گقتم. به هر حال وقتي كه سوار شدم كلي اخر اتوبوس را نگاه كردم ببينم بليطي مي ايد يا نه كه مثلا چقدر ضرر كرده ام!خوشبختانه خبري نبود!
خلاصه من كلا با اين اتوبوس ها به خاطر راحتي شان و تنبلي خودم موافق بودم و 100 تومان را هم براي يك مسير طولاني عادلانه ميديدم .تا اينكه الان چشمم خورد به اين.اين ديگر خيلي ناعادلانه است. و بد جوري لجم در اورده به جاي اينكه همين اتوبوس هاي بليطي را سرو سامان بدهند و تعدادش را زياد كنند از همين الان تعدادشان را بسيار كم كرده اند.حالا شايد من نوعي بتوانم 100 تومان را بدون هيچ دغدغه اي را بپردازم كه هيچ خيلي هم راضي باشم ولي بقيه چي؟چرا نتوانند انتخاب كنند با چه وسيله اي به محل كار ور زندگي شان بروند؟راه حلي را هم كه جناب قاليباف مطرح كرده-در همان لينكي كه دادم- كه همانا شناسايي قشر اسيب پذير و امكانات رايگان برايشان است به نظرم چرت مي ايد.
وقتي در يك بيمارستان جنوبي شهر كار كني خيلي مي تواني با رنج مردم اشنا شوي. مردمي كه بيمارند و غالبا خرج مداوا ندارند. .ديروز يك خانمي امده بود براي پيگيري معالجات چشمي فرزندش.پسرش يك عمل نسبتا ساده چشمي انجام داده بود و برايش چهل و پنج هزار تومان اب خورده بود.به دكتر مي گفت" شما كه گفتيد فوقش 10-12 هزار تومان بشود باور كنيد موقع برگشتن پول برگشت هم نداشتم" و برگه هزينه ها را نشانش داد.خيلي دلم برايش سوخت.البته باور اينكه كسي 45000 تومان نداشته باشد براي ما شايد كمي سخت باشد ولي وجود دارد آقاي رئيس.

Saturday, January 6, 2007

..!

چند روزی است به نتیجه بدی رسیده‌ام:
.
قادر به بخشیدن نیستم!
.
پ.ن: این بخشیدن از آن بخشش‌های مال و اموال نیست از آن‌هایی است که در حقت بدی می‌کنند و خلاصه یک جوری آزارت می‌دهند و انگار روحت را می‌خراشند. می‌توانم فراموش کنم اما برای بخشیدن به روح بزرگتری نیاز است.

Friday, January 5, 2007

باز هم درس

چقدر درس خونده بودیم دانشگاه ها! اون موقع داغ بودیم حالیم نمی شد انگار!



اگه کنکور نبود من یکی که عمرا می تونستم این همه مزخرف جات رو دوباره دوره کنم.



خوب اگه قبول هم نشدم می تونم دل خوش کنم که درس هام رو دوره کردم، کاری که دوست داشتم در دوران سربازی انجام بدم ولی نشد.



-------

من از همه بالا دستی هام معذرت می خوام که این شاخه یلدا بازی رو خراب کردم.



-------

چقدر دلم برا وبلاگم تنگ شده!


Thursday, January 4, 2007

يك تجربه

ديدي بعضي ها همچين كه باهات كار دارن و كارشون بهت گيره يهو رفتارشون عوض ميشه و از صبح شروع مي كنن به چاق سلامتي؟
هروقت ديدي يه نفر يهو داره زيادي تحويلت ميگيره؛ شك نكن، يه كاسه اي زير نيم كاسه هست!

Saturday, December 30, 2006

پايان شب سيه

پل برمر، حاكم نظامي امريكا در عراق، با غرور و نخوت در مقابل خبرنگاران مي‏گويد: «We Got Him»؛ يعني «ما او را گرفتيم» و اين جمله كوتاه با سرعت شگفت‏آوري به تيتر اول روزنامه‏هاي دنيا تبديل مي‏شود. دوربين‏هاي تلويزيوني جهان نيز به سمت او مي‏روند، تا چهره شكست خورده او را با هيبتي ژوليده به نمايش بگذارند؛ مردي كه هيچ‏گاه نتوانست از «تبار بزرگان» باشد!

صدام مفلوك كه در گذشته تنديس ديكتاتورهايي مانند استالين و هيتلر را در كاخ‏هاي خود نصب مي‏كرد، بدون كوچك‏ترين مقاومتي اجازه داد تا يك نظامي امريكايي دهانش را مانند يك اسب ـ اما نانجيب ـ باز كند و براي تعيين هويت قطعي او نمونه بگيرد. بدتر از آن اينكه از روي حقارت، براي اطمينان از عدم وجود بيماري پوستي با دستكش موهاي او را جست‏وجو كند.
مي‏گويند مادر صدام، در دوران بارداري وي، تصميم گرفت او را سقط كند و پير زني يهودي مانع اين كار شد. كودك به دنيا آمد؛ از كودكي آثار شرارت و تندخويي در وجودش پيدا بود و به قول بيهقي «زعارتي در طبعش موكد بود». در دوران تحصيل دستش به خون يكي از همكلاسي‏هايش آلوده شد. در جواني به يك نظامي قلدر و فرصت‏طلب تبديل شد. در ميانسالي وارد حزب منحوس بعث شد و با حمايت مادي و معنوي قدرت‏هاي بيگانه، به خصوص روس‏ها، پله‏هاي ترقي را طي كرد و بالاخره دولت حسن البكر را كنار زد و بسياري از اعضاي آن را اعدام كرد و به زور «رييس جمهور» شد.

پس از تثبيت قدرت در بين النهرين انديشه جهان‏گشايي برسرش نهاد؛ مي‏خواست مانند اسكندر، چنگيز و صلاح الدين ايوبي نامش را جاودانه تاريخ سازد، هرچند در سال 1974 (1353) با شاه ايران معاهده صلح امضاء كرد، اما ديري نپاييد كه با تشويق اربابان ديروز و دشمنان امروز خود، پس از 6 سال در 24 دي 1359 همان قرارداد را در مقابل دوربين تلويزيوني عراق پاره كرد. پس از آن صدام به معجوني از قساوت، شقاوت و جنايت تبديل شد كه با گذشت زمان غلظت آن بيشتر مي‏گشت. حمله ناگهاني و بي دليل به ايران، علاوه بر ميلياردها دلار خسارت مادي، موجب شهيد و مجروح شدن ده‏ها هزار جوان پاك و مؤمن اين مرز و بوم گرديد كه ضايعه فقدان آنها هيچ‏گاه جبران نمي‏شود.

هزاران نفر از كردها را به صورت انفرادي و دسته جمعي به قتل رسانيد. پنج هزار نفر از مردم بي‏گناه حلبچه را به جرم همكاري با ايران با بمب‏هاي شيميايي به قتل رساند. حتي طبيعت هم از جنايات او مصون نماند. باتلاق‏ها و هورهاي جنوب عراق را به عمد خشكاند تا مخالفان شيعه نتوانند، در آن نيزارها پنهان شوند؛ بدين ترتيب يكي از بزرگ‏ترين جنايات زيست محيطي جهان را مرتكب شد.
***
نوشته بالا از خودم نبود. از جايي ديدم و براتون اينجا گذاشتم. البته براي سايتي هم نبود كه بهش لينك بدم.
به هر حال ما خودمون هم رفتيم عراق. واقعا صدام اين قوم رو ذليل كرده بود. ما وقتي به هتل در نجف رسيديم من اصلا فكر نمي كردم اينجا شهر باشه! خيابون ها خراب، خونه ها نصفه نيمه و ... صبح كه شد تازه فهميديم كجا اومديم. از اونجا از گمرك خبري نيست ماشين ها جالبي ديده ميشد اما از امثال پيكان خبري نبود. اما توي چه خيابوني، همه خاك خالي. يك سري هم بودند با يك گاري كه به يك خر بسته شده بود. مثلا ممكن بود خر جفتك بندازه به يك بنز!
برق كشي هاشون خيلي باحال بود. مثلا بك تير برق ممكن بود 100 تا سيم وصل باشه! اينا از كجا ميومد و به كجا ميرفت الله اعلم. يا يك جا بود كه يك محدوده 3*4 بود و اينقدر بالاش سيم بود مثل سايه بون شده بود. توي نجف فقط 8 ساعت برق بود و توي كربلا هم همش هي برق ميرفت و ميومد. توي خيابون همه يك ژنراتور داشتند و تا برق ميرفت راش مينداختند.
از اماكن فرهنگي ، ورزشي ، تفريحي كه هيچ خبري نبود. من كه تحت اين عناوين چيزي نديدم. حتي بگو يك بقالي با كلاس كه آدم با راه رفتن توش و ديدن يك پفك ذوق بكنه هم نبود. روي ماست هايي كه بهمون ميدادن نوشته بود " لبن الراطب" و كنارش زده بود " شراب البرتقال"، توش چي بود نمي دونم!
شغل عمومي در صد بالايي گدايي بود(تازه ميگفتن كم شده). زبان رسمي فارسي بود. همشون فارسي بلد بودن، مثلا ميگفتن "حاجي بچه يتيم داريم". با يكي داشتيم توي حرم حضرت ابوالفضل حرف ميزديم، عين بلبل فارسي حرف ميزد، مثلا ميگفت " به قول معروف". و البته پول رايج هم تومان و يا خميني بود. مثلا "يك خميني" يعني 1000 تومن. البته 100 تومن، 200 تومن و ساير مبالغ رو هم داشتن. شايد صدام هيچ وقت فكر نمي كرد كه يك روز مبادله كالا در كشورش با اسم امام خميني انجام بشه!
خلاصه توي نكبت زندگي ميكردند. وقتي توي جاده هاي بين شهري حركت ميكردي، حاصلخيزي ازش ميباريد اما توش فقط علف هرز بود.حد اقل 30 سال كار داشتند تا به ما برسند. صدام اين مملكت رو از بين برده بود. مملكت ما رو هم خيلي اذيت كرد. به كويت هم حمله كرد حالا عده اي اعدام اون رو "خشونت" مي دونند!
امشب آقاي آقا محمدي توي تلويزيون داستان جالبي رو تعريف ميكرد. ميگفت رفته بودند توي هند يك شاعري داشت شعري راجع به صدام مي خوند كه مضمونش اين بود: يك شب صدام يزيد رو توي خواب ميبينه. كلي ازش تعريف ميكنه كه دستت درد نكنه، تو اين راه به ما نشون دادي و از اين حرف ها. اما يزيد عصباني ميشه و ميگه كه بابا من يك بچه 6 ماهه كشتم، اما تو اينهمه. من يك نوجوان كشتم اما تو ...... خلاصه بعدش ميگه كه من فكر ميكردم هيچ وقت بخشيده نمي شم. اما حالا كه تو رو ديدم گفتم برم متوسل بشم به ابي عبدالله شايد بخشيده شدم!
.
ادامه متن بالا هم جالبه:
اما داستان صدارت كوفه، هميشه جلوه پرملالي داشته است؛ پيرمرد عرب از سر پند و اندرزي به حجاج بن يوسف ثقفي مي‏گويد: «اي حجاج! بدان كه صدارت كوفه داستان عجيبي دارد. من در همين امارت ديدم كه سربريده حسين بن علي(ع) را براي عبيدالله بن زياد آوردند و او با چوب خيزران بر لب و دهان فرزند پيامبر زد. ديري نگذشت كه مختار ثقفي قيام كرد و سر بريده ابن زياد را براي مختار ثقفي آوردند. مختار با سربريده ابن زياد همان كرد كه او با سر بريده اباعبدالله كرده بود، و باز در همين ديار شاهد بودم كه سربريده مختار را براي مصعب بن زبير آوردند و مصعب با غرور و نخوت بر سربريده مختار نگريست و من در آن لحظه استهزاي تاريخ را دريافتم. اكنون سر بريده مصعب را براي تو آوردند و تو به سر بريده مصعب در طشت نگاه كردي و شراب نوشيدي، و باقيمانده شراب را به صورت رنگ پريده او پاشيدي».
رعشه بر اندام حجاج افتاد، اما عبرت نگرفت، بلكه بر خشونتش افزوده شد و خطاب به پيرمرد دوران ديده گفت: «يا شيخ هم اينك دستور مي‏دهم، سرت را از تنت جدا نمايند تا چشمان نحْست شاهد سر بريده حجاج نباشد».
اينك شاهد بدعاقبتي يكي ديگر از حاكمان كوفه هستيم؛ كسي كه در روي زمين نقش خدايان را بازي مي‏كرد، هم اينك با آه مظلومان برباد رفته است و اين سرنوشت او است.
صدام كه گور ميگرفتي همه عمر
ديدي كه چگونه گور، صدام گرفت

Wednesday, December 27, 2006

وا ا ا ی

راننده پیکان باشعور خیلی کم شده!


حداقل تو تهران رو که مطمئن هستم! نه؟

Sunday, December 24, 2006

افشاگری

من توسط امیر به این بازی دعوت شدم. البته بعضی وقتها خودم هوس کردم راجع به خودم افشاگری کنم ولی خب! این بهانه خوبیه!


-بچه ( یعنی قبل از دبستان) که بودم یه دفعه با این پسر عمو "خودم" بازی می کردم نمیدونم به چه مناسبت دنبالم بود و من هم شدید جو گیر نمی خواستم دستش بهم برسه! در نتیجه رفتم زیر تخت یه اتاق تاریک و از اونجا یه سنگ ترازو ( فکر کنم 400 گرمی) که نمی دونم برای چی تو خونه ما بود رو نشونه گرفتم و صاف خورد به ساق پای بنده خدا! گریون رفت پیش مامانش ! هیچ کی هم نفهمید چی شده!

-ازصف نانوایی و کدو متنفرم!! از خورشت بادمون بعضی وقتها خوشم میاد بعضی وقتها هم متنفرم!

-تنها انشایی که 20 گرفتم، سال دوم دبیرستان بود راجع به کوه که اونم چون کلی مشق هندسه و ریاضی و اینا داشتم خودم ننوشتم بلکه در یک اقدام بی سابقه و تکرار نشدنی دادم بابام نوشت!!

- سال اول و دوم راهنمایی بعد از مدرسه و یا کلاس زبان تو این کلوپ های بازی ( اون موقع سگا بود بیشتر) پلاس بودم و اگه یه دفعه مادرم مچمو نمی گرفت و با آقا کلوپی دعوا راه نمینداخت الان هم همونجا بودم!

- تو دانشگاه یه کلاسی بود که وسطش کلی سیم ولو بود. من هم یه دفعه شاکی شدم سیمها رو کندم و یه جا گم و گور کردم! بعد نیم ساعت وسط کلاس یه کارمند دانشگاه اومد تو شاکی! اینطوری:" کی این سیمها رو دست زده ! تلفن های کل دانشگاه قطع شده" منم که جزوه مینوشتم وقت نداشتم جواب بدم!


خب این از من . من کی رو دعوت کنم که اینجا رو بخونه؟
چی بگم؟ هر کی می خواد خودش بنویسه
من حامد و مصطفی خودمون به ذهنم میرسه!

بدون شرح


شرمنده. عکس از این قراره. اگه باز نمیبینید، بگید. چون من رو اینترنتم فیلتر میلتر ندارم.

Saturday, December 23, 2006

احساسات

رفت و آمد احساسات رو نمی شه کنترل کرد ولی... ولی چی؟


ولی بالاخره باید بشه یه کاریش کرد. چیزی که نتونی کنترلش کنی نهایتا بهت تحمیل میشه.


کی دوست داره کاری رو، چیزی رو، به زور قبول کنه؟






------


بلاگر رو اصلا دوست ندارم.

Friday, December 22, 2006

یه روز از همین روزا....


هنوز روی شب پا نگذاشته بود، توی قاب لحظه ها عکس فردا نگذاشته بود...
هنوز زخمهای دلواپسیمون با مرهم عشقش خوب خوب نشده بود.
خدایا، رمز سفرهای اینجوری چیه که ما خاکی ها ازش سر در نمیاریم؟

Thursday, December 21, 2006

Take It Easy

تا حالا برایت اتفاق افتاده دلت چیزی را بخواهد ولی ندانی چی؟ همه چیز خوب باشد، روی روال باشد، مشکل خاصی نداشته باشی، چه‌می‌دانم همه چیز همانجایی باشد که باید باشد. اما تو آنجایی که باید باشی نباشی. بدانی هم که خوشی زیر دلت نزده. آخر اوضاع فقط عادی است. عادیِ عادی.
.
من الان چند روزی است این شکلی شده‌ام. نمی‌دانم چه مرگم است، چه می‌خواهم. بهانه‌های بیخود می‌آورم. الکی قهر می‌کنم. پر و پاچه می‌گیرم. بی‌دلیل دلم برای خودم می‌سوزد. اما روی هرچه هم که انگشت می‌گذارم درست است. نمی‌فهمم گیر کجاست. هیچ‌کس هم مرا نمی‌فهمد. حرف‌هایم در گلویم رسوب کرده. اما آخر چه بگویم. بگویم نمی‌دانم چه مرگم است؟ نمی‌دانم این چیست که یقه‌ام را گرفته و ول نمی‌کند؟ مسخره نیست؟!
*
کلی این روزها برای خودم کار تراشیده‌ام از آن هایی که بخواهی با یک دست پنج‌تا هندوانه بلند کنی. و صد البته که من می‌توانم. اصلاً از اینکه خیلی کار داشته باشم لذت می‌برم. از اینکه شب موقع خوابیدن آنقدر خسته باشم که به فکرهایی که معمولاً موقع خواب ذهنم را مشغول می‌کند و کلی دوستشان دارم نرسم، احساس رضایت می‌کنم. تا هفته دیگر هم دِد لاین همه‌شان سر میرسد. آن‌وقت در این شرایط که وقت از طلا هم برایم باارزش‌تر است و در برنامه‌هایم دنبال فری‌تایم میگردم تا حداقل برای امتحانی که این وسط نمی‌دانم از کجا پیدایش شده وقتی بگذارم، باید چنین حسی روی سرم خراب شود و به جای اینکه به کارهایم برسم، وبلاگ بنویسم و دلم بخواهد بروم "21 گرم" و آن فیلمی که هیچ‌کس اسمش را نشنیده و سه تا سی‌دی است ولی براد پیت بازی می‌کند ببینم؛ و ناتور دشت بخوانم.

Tuesday, December 19, 2006

برای خودم

باز نمی دونم گیر دادم تا کم نیاورده باشم یا نه واقعا یک چیزی هست؟!

------



آقا این جزوه انتقال 1 من رو کی گرفته بود؟!

بابا یاد بگیر دیگه چیزی امانت می گیری خودت ور دار بیار...

Sunday, December 17, 2006

تحذیریه!

در این مقال برآن شدیم تحذیر کنیم خوانندگان را از تماشای فیلمی خاص! که قبلا لینکیده بودیمش و بنی بشری توجه نکرد!

پیش مطلب:

لکن برای اینکه به ذهن مبارک عزیز خاطرتان متبادر نشود که این جناب سوسولم! یا از امور رعبیه بی زار! عرض میکنم:

ما این فیلم را در نیمه شبی دیدیم و تا صبح تخت بخفتیم!

این هم فردا شبش بدیدم و به فیلم چی اش دست مریزادی گفتیم. لکن رعبی بر دل نیافتاد!

این هم که دیدنش مفرح بود و بس خندیدم و شاد زیدیم!

اما برای اینکه قوای رعبیه مان در حد معقولی است از این کمی خوف در دلمان راه پیدا نُمود!

و اما اصل مطلب:

اما از آن روزی که این بدیدیم در نیمه شبی تاریک و وهم آلود! دیگر نابود شدیم! فنا شدیم! دیگر هر چه کابوس می بینیم یکی با کلنگ وسط فرق دیگری میزند و فش فش خون میزند بالا به حد فوران!

گاهی هم یکی از این عناصر کریه فیلم خفتمان میکند! خلاصه بد وضعی شده.

دلمان نیمی آید لینکی بدهیم از عکس آکتورها! طفلک ها گناه دارید! اگر خواستید ( که اکید توصیه دارم نخواهید!) سرچ کنید بهر :"Birth Deformities" ( به هر حال آن ایده نکبت فیلم هم همین بود!)

تقصیر خودمان است! همان ابتدای فیلم که این عکس ها را در تیتراژ نشان میداد و تک تک موهایمان را سیخ نمود باید فیلم را رویت نمیکردیم!

دیگر که دیدیم و در طول فیلم به سان مردمان مازوخیست! هی تماشا میکردیم و خدا خدا میکردیم این ملغمه گیدورا ، خون، کلنگ، انسانهای کج معوج، فحش، چرک، آدم سوزی( با تمامی جزئیات و مراحل تبدیل یک انسان زنده به تل خاکستر!).... زودتر تمام شود

پس مطلب:

نبینید آقا! نبینید!!! ما گفتیم!

Thursday, December 14, 2006

شمس

دلم واسه كربلا تنگ شده...دلم واسه حرم حضرت علي تنگ شده...دلم واسه حرم حضرت علي تنگ شده...دلم واسه حرم حضرت علي تنگ شده... .
هنوز دست هام داغي ضريح رو حس مي كنه.انشالا خدا قسمت همتون بكنه زودتر بريد.من كه خيلي واسه همتون دعا كردم.دوست و اشنا.فاميل و غير فاميل.دختر و پسر. وبلاگي و غير وبلاگي... .
بايد بگم مردم عراق با اون چيزي كه فكر مي كردم فرق داشتن البته بيشتر منظورم خدام هستن.مهربون هستن با قيافه هاي دوست داشتني.نه از نظر اخلاقي و نه فيزيكي ربطي به خدام مكه و مدينه و كلا ملت سعودي ندارن . خونگرمن.خدا كنه زودتر از اين وضعيت فجيع خلاص شدن....هوووم بازم حرف دارم ولي الان بيشتر نمي تونم بنويسم انشالا واسه بعد اين پست رو بيشتر واسه اين نوشتم كه از زيارت قبول گفتن هاتون تشكر كنم.بازم ممنون.

Wednesday, December 13, 2006

گزارش ويژه از اميركبير

در اواخر ترم گذشته انتخابات انجمن اسلامي بود كه به علت رد صلاحيت هاي گسترده اي كه در كانديدا هاي انتخابات كردند از طرف دانشگاه مطرود اعلام شد و موجب درگيري هاي اون زمان شد. اما در اواسط تابستان ساختمان انجمن اسلامي كه در پشت مسجد بود تخريب شد! آن هم انجمني كه امثال علي افشاري را به آمريكا هديه كرد تا امسال برود و از مجلس آمريكا در خواست كمك كند.در اين انجمن كمونيست، سكولار، لائيك، مسلمان و ... البته اين مطلب رو اعضاي شوراي مركزي قبل تاييد ميكنند و آن را ناشي از دموكراتيك بودن آنجا ميدانستند. اما گير سر انجمن "اسلامي" بود كه خروجي اسلامي نداشت.
.

به هر حال انجمن (در اين متن انجمن = انجمن اسلامي سابق؛همين كه خراب شد) خراب شد.نظر من و شايد خيلي هاي ديگه اين بود كه انجمن "اسلامي" خيلي گنده تر از دهان اين هاست. اما به هر حال آزادي بيان ايجاب ميكنه كه حتي اپوزسيون هم جايي براي حرف زدن داشته باشه. كه نشد.
اما در ابتداي ترم بسياري از اعضاي انجمن به كميته انظباطي رفتند و تعدادي تعليق ترم و تعدادي هم تعليق دو ترم خوردند. بورسيه دكتري متين مشكين از اعضاي فعال انجمن لغو شد و ...
اين جا بود كه بساط دانشجو هاي ستاره دار پهن شد.ظاهرا اينها كه اين بلاها به سرشون اومده سه ستاره بودند. اونها كه دو ستاره بودند با تعهد اينكه در ابتداي مهر سر و صدا نكنند تعليق نخوردند.
.
اما يك اتفاق ديگه هم افتاد. اون ايجاد "انجمن اسلامي دانشجويان" بود! بله، اين اسم توسط كساني غير از انجمني ها استحاله شد. اين انجمن به "انجمن بسيجي" معروف شده. كه البته داستان خيلي زياده.
خلاصه اوايل مهر آروم بود. اما انجمني ها آروم آروم با دادن نشريات زياد مشغول به كار شدند. بعضي از اين نشريات توسط انتظامات از صحن دانشگاه جمع ميشد كه با درگيري هاي لفظي روبرو بود. كم كم تعدادي از اين نشريات توقيف شد و هر نشريه كه توقيف ميشد يكي ديگه اون رو پر ميكرد تا اينكه به روز دانشجو رسيديم و الان هم به سفر احمدي نژاد به اميركبير.

***


فكر كنم خودتون بتونيد حدس بزنيد كه چه اتفاقاتي ممكنه بيوفته. البته يك قشر از انجمني ها كلا براي دعوا سازي و شانتاژ ساخته شدند. اين بل بزرگ توسط مسئولين هم به اونها داده شده بود. اين بود كه كار به اينجا رسيد.
.
قبل از اينكه احمدي نژاد بياد، اول فضا آرامش قبل از طوفان بود. كم كم چند دعواي كاملا الكي ايجاد شد تا فضا قبل از حضور رئيس جمهور تا حد زيادي متشنج بشه. هر دو طرف از بيرون دانشگاه آدم آورده بودند.جبهه گيري ها كاملا مشخص بود. انجمن در چپ و بسيج در راست سالن. هر شعاري با شعار ديگه اي جواب داده ميشه. تا اينكه احمدي نژاد اومد. يك عده داد ميزدند "صل علي محمد، بوي رجايي آمد" و عده ديگه ميگفتند " مرگ بر ديكتاتور". هيچ گروهي بر ديگري غلبه نداشت. چند دانشجو رفتند تا از رئيس جمهور سوال كنند. زماني كه سوال كننده از طرفداران انجمني ها بود سالن به آرامش نسبي ميرسيد اما در ساير اوغات اصلا صداي سوال كننده به گوش هم نمي رسيد. در گيري ها بسيار شديد بود و تماما دو گروه مشغول زد و خورد بودند. وقتي احمدي نژاد شروع به صحبت كرد، انجمني ها گفتند "دانشجو ميميرد، ذلت نمي پذيرد" كه احمدي نژاد هم گفت اين شعار خوبيست و همه اون رو بگن. فن سخنوري احمدي نژاد تا چند دقيقه همه رو ساكت كرد. (يكي از انجمني ها كه كنار من بود به يكي ديگه گفت من فكر ميكردم اين خيلي احمقه ولي واقعا زرنگه!)بعدش دوباره شعار ها شروع شد: "محمود احمدي نژاد، عامل تبعيض و فساد"،"ستاره دانشجو، نشان افتخار است"،"مرگ بر ..." و ... در مقابل هم شعار هايي مثل "احمدي،احمدي، حمايتت ميكينيم" و گ ابوالفضل علمدار، احمدي را نگه دار" و .. مي آمد .
گاهي هم احمدي نژاد از شدت سر و صدا ساكت ميشد تا صدا كم بشه و شعار ها بخوابه.يك بار احمدي نژاد گفت دانشجو ميميرد اما از بيگانه ماموريت نميگيرد كه با عصابانيت انجمني رويرو شد كه ميگفتند دروغ گو برو گم شو. و اين باعث دعوا حسابي بالا بگيره.
يكي از دخترا (كه اونقدر داد ميزد آدم خيال ميكرد در حال فارغ شدنه!) يك چيزي به فيلمبردار وسط سالن پرتاب كرد كه فيلمبردار هم عصباني شد و همون رو به طرفه دختره پرتاب كرد. بعد انجمني ها هم از اونجا خيلي غيرتي هستند (!!!!) از سمت چپ به سمت راست سالن رفتند و پايه دوربين رو كشيدند و نزديك بود كار دست دوربين 50 ميليوني بدهند كه البته به خير گذشت اما يارو دوربين رو جمع كد و رفت. اينجا بود كه انجمني ها رو عقب سالن و بسيجي ها در جلو سالن رفتند.سالن لحظه اي آرامش نداشت ( حتي به چيزهايي كه از تلويزيون ديديد اعتماد نكنيد). چند فقره كفش طول سالن رو طي كرد و به جلو پرتاب شد. سه تا ترقه هم در شد كه معلوم نشد از چه نوع بودند. عكس احمدي نژاد به آتش كشيده شد. البته tv بيشتر جلوي سالن رو در 20:30 نشون ميداد.


-----------

البته تحليل خودم رو احتمالا بعدا ميدم عرض كنم، اين فقط گزارش بود. بله، اينجا پلي تكنيك است، قلب تپنده جنبش دانشجويي ! فقط يك كم فشار خونش زياده!!(چرا بلاگر همه چيز رو به هم مي چسبونه، هرجا مي خواد فاصله ميده، چه كنم؟)

Monday, December 11, 2006

سردرگمی

چهار روز دیگه انتخاباته، من اصلا نمی دونم چی به جی هست و کی به کی هست!

3 تا رای هم باید بدیم، هم خبرگان هم شورا شهر و هم میاندوره ای مجلس!

لینک این مثلا حزب ها رو هم که این بغل گذاشتم هیچ کدومشون هیچ فایده ای ندارند!

يك تن و هفتاد و دو تن

ميدوني بهشت رو زمين كجا است؟

كربلا.بين الحرمين.شب جمعه.

وايسادي وسط راه.دوتا برادر روبروي هم.چشم تو چشم .بهم سلام ميدن.تو هم اون وسط يه كم نگاهت رو مي گيري سمت برادر بزرگتر يكمي سمت برادر كوچكتر و... عشق مي كني.

Saturday, December 9, 2006

وقتی استاد نخواد کوتاه بیاد

.
.
.
-.خوب استاد، اگه اینطور باشه که دیگه سرمایه گذار انگیزه ای برای سرمایه گذاری نداره. دیگه سرمایه گذاری نمیکنه
-خوب نکنه
-!

Friday, December 8, 2006

التحلیلات الشخمیه!

-آقا( یا خانم) شما در انتخابات شرکت می کنید؟

- بله صد در صد!!

-چه کسی رو انتخاب میکنید؟

- کسی که اصلح باشه، به فکر مردم باشه، وضع مردم رو رو به راه کنه! بیکاری جوونا رو حل! کنه( خدایی این دیگه کاملا بی ربطه!) اِل کنه، بِل کنه جیمبل کنه و ...... و در ضمن هم اکنون که استکبار جهانی اینجور چپ چپ نگاه میکنه وظیفه تک تک ماست که در انتخابات شرکت کنیم!

تا اونجا که من یادمه همین پارسال هم همینا رو برای ریاست جمهوری می گفتن! این یعنی مردم از احمدی نژاد نا امید شدن و دست به دامن شورای شهر و خبرگان شدن!!

Tuesday, December 5, 2006

انتخابات

به نظر من فرقی نمی کنه که به قول معروف اول عاشق شد بعد ازدواج کرد، یا اول ازدواج کرد بعد عاشق شد!

مهم اینه که انتخاب کنی، درست انتخاب کنی.

Monday, December 4, 2006

چند حکایت...

فمینیستی را گفتند کی دست از این مردان بی نوا بر کشی ؟ جواب داد :"آنگاه که مردان زحمت زایمان بر کشند!"



خواجه ای قصد ارشاد رند مایه داری را نمود پس به او گفت : "کی از مال اندوزی دست کشی و آنچه داری کفایتت کند؟"
گفت:" آنگه که ثروتم به اندازه هم وزنم طلا شود". خواجه گفت :"از آن فزون شده " رند گفت:"پس دو مقابل وزنم" خواجه گفت "از آن نیز فزون شده" رند گفت :" پس سه مقابل وزنم". باز خواجه گفت "از آن نیز فزون شده " این بود تا رند به ده برابر وزنش رسید. در این وقت خواجه از ارشاد پشیمان گشت و گفت:"ای خاک گورت سنگینتر از همه ثروتت!! اقلا تصاعدی حساب میکردی که ما را این گونه الاف نکنی!!"




فمینیست بالا روزی به شویش بگفت:" چه شود اگر ما زنان کار شما را در بیرون بیت بگیریم و شما مردان کار ما در بیت؟" شوی بگفت :"هیچ! آن ترکمانی که ما در بیرون زنیم و شما در درون زین پس ما در درون زنیم و شما در برون!"

Saturday, December 2, 2006

وقت گذرانی

یه وقت‌هایی باید کارهایی رو انجام بدی که لازم‌اند ولی دوست‌ نداریشون.

یه وقت‌هایی، دنبال کارهایی می‌ری که فایده‌ای ندارند، ولی دوست داریشون.

گاهی اوقات هم پیش میاد، یه کارهایی باید انجام بدی که هم لازمند و مفید و هم انجام دادنشون رو دوست داری.

فقط در این مورد آخره که از وقت گذرونیم راضیم. زیاد پیش نمیاد، نه؟

Friday, December 1, 2006

پیام...

ضمن عرض خسته نباشید خدمت رانندگان عزیز. آخرین وضعیت ترافیک شهر تهران رو به سمعتون میرسونیم:
بزرگراه همت از تقاطع پاسداران تا جنت آباد دارای ترافیک سنگین میباشد. در مسیر مقابل از تقاطع جنت آباد تا ابتدای زین الدین، رانندگان با سنگینی ترافیم روبرو هستند.

در بزرگراه مدرس از پل خیابان حضرت ولیعصر(عج) تا میدان هفتم تیر، رانندگان با سنگینی حرکت مواجه هستند. در مسیر مقابل از میدان هفتم تیر تا تقاطع خیابان مطهری و در ادامه از مطهری تا پل حضرت ولیعصر سنگینی ترافیک باعث اخلال در آمد و شد همشهریانمان شده.

در بزرگراه چمران از مقابل نمایشگاه تا میدان توحید، به علت ازدیاد حجم خودرو ها رانندگان با مشکل حرکت مواجه هستند در مسیر مقابل از میدان توحید تا روبروی نمایشگاه.

بزرگراه آیت الله صدر، از تقاطع مدرس تا ابتدای اتوبان بابایی حرکت برای رانندگان تقریبا ناممکن شده و در مسیر مقابل، از ابتدای اتوبان بابایی تا انتهای صدر کاملا ترافیک مختل شده. لطفا با احتیاط از این مسیر عبور بفرمایید.

با تشکر از توجه شما، در خلاصه باید عرض کنم، شهر تهران از دارآباد تا بهشت زهرا، امر تردد برای همشهریان ناممکن شده. امیدوارم روزی خوبی پیش رو داشته باشید.

پیام... کاش میشد با تو بمونم!.....پیام...... تا دلم از غم رها شه.....
مخصوص این روزا:
به من میگه کدوم آرایشگاه میری!.... ( مردم از بس این تبلیغ گلپسند رو تو ماشین شنیدم!!!)
*
البته رادیو پیام رو خیلی دوست دارم و فقط پیام گوش میدم تو ماشین.

ناسیونالیسم

داشتم با خودم فکر می کردم که اگه این بچه های شهرستان به جای شلوغ کردن تهران ما می رفتن شهر خودشون رو آباد می کردن چی می شد؟

با عرض معذرت از تمام دوستان!



می بینی دنیا رو حالا ما شدیم شاگرد زرنگه این وبلاگ...

Wednesday, November 29, 2006

غريب

تمام غريبان تو را مي شناسند
... اصلا اينجا مركز عالم است. از هر سوي كه بيايي، جايي بايد بايستي و سر خم كني؛ رو به آستان سلطان؛ آنكه ايران را ناخدا و مرزبان و رهبر است. چه آسمان سر بسايد و خلبان خوش ذوق، طوافي هوايي گرداگرد حريم رضوي بكند، چه قطار كه بر آستانه آن پل، رو به سوي امام گل دارد و چه ماشيني كه رسيده به تپه سلام گنبدش را بر ديدگانمان مي نشاند.
اين بارگه كدام خورشيد است؟
انسان، اسير و خسته و حيران، ترسان و گريان، مواج بر دوش آدمي زادگان، گام برمي دارد -طبرسي و تهران و شيرازي و نواب و خسروي - در ميان ديگران. بارگاه نمودار مي شود. خيلي دور بود و حالا بسي نزديك. مي شود نفس كشيد و او را حس كرد. روزهايي مثل امروز كه نفس كز گرمگاه سينه مي آيد برون، ابري شود تاريك... و مشهد سرمازده و رنجور - بر جانت لرزه مي افتد. چه از طبرسي و تهران و نواب و خسروي و شيرازي كه بيايي. لرزه است و لرزه. نه از سرما - كه گاه استخوان مي تركاند- بلكه از شوق و نياز كه قلب را با بلورهاي چشم مي تركاند و قطرات را به ديده مي نشاند.
حالا بايد بروي؛ آهسته و شمرده، الله اكبر گو و شناور در عطر و عود. سر بر زير و تمام هستي ات روي دست. بگذار تا بگردندت كه از هر چه رنگ تعلق پذيرد - چه خوب مي شد اگر چنين مي شد!- آزاد شوي.
اي گنبد هميشه معطر به عطر اشك!
داني كه چه مي بيني؟ هر جا كه ايستاده اي، او را. نمادش را و محل تلاقي جانت با نامش را. چه دور از صحن جامع گام برداري و وارد آزادي و جمهوري و گوهرشاد و امام و... شوي. بايد بايستي؛ سر بالا، چشم بدوزي به آن طلايي ترين گنبد عالم. نجوا كني، درود بگويي و اللهم اني وقفت علي باب من ابواب بيوت نبيك... خوان، پيش روي. سلام كه مي دهي، اميدواري كه پاسخي بيايد. مي آيد؟ نمي داني، اما تعهدش را كرده اند كه دستت را بگيرند؛ وقت موت، وقت رجوع و وقت... . ابهامش كجاست كه نگراني؟ آنجا كه نمي داني تو درست آمده اي يانه! درست آمده اي، ولي درست بوده اي يا نه؟
حكايت آن مجاور و زائر هر روزه كه چو در خواب بينندش و غرق در نور و سرور آن جهان، روايت مي كند ماجراي سلام هايش را و يك سلام خاص در صبح برفي زمستان را كوتاه و گذرا- كه دستش را گرفته اند و پاسخش را داده اند.
پيش آ و دستي برگشا. كفش ها را برگير، بگذار روي پيشخوان. مردي لبخندي زند و سلامي گويد و نداي التماس دعايي بردارد و تو هم شماره ات را تا اگر رفتي و گم شدي - نه با ديگري، بلكه با خود - بتواني راه برگشت را بازيابي.
آرام و مجذوب، زير چتري از آيينه از زيباترين هاش در جهان- نور در نور و مطلا، مي روي به جلو، شايد هم به بالا. بسم الله و بالله و علي ملت رسول الله... بايد كه بشكني و پايت را بكني و بجنبي. يادت نرود؛ خيلي زود دير مي شود، خيلي زود... .
به پابوس ضريح مهرباني هات مي آيم
... كه چگونه مي شود آسمان ها را در مربعي كوچك خلاصه كرد؟! اين را شاعري پرسيد. سئوالي براي هميشه كه چگونه ندارد، مي شود. آنجا كه معصوم فرمود تمام جهان را در دانه اي كوچك تر از عدس نهاده اند؛ همان كه چشم ناميدندش. چهار گوش، حكمت مكرر مسلماني ست؛ چه كعبه باشد و چه مزار سبز رسول (ص) و چه بقيع و چه... .
و مثل هميشه، داستان آن دردانه، متفاوت است كه شش گوش است؛ نشسته بر عرش و متفاوت ترين لحظات را در درون دارد. او كه... صبركن، قرارمان كربلا؛ هر جا كربلاست ...
----------
پ.ن1:ولادت امام رضا مبارك باشه.من زودتر اين متن رو گذاشتم چون روز ميلائ نيستم بذارمش.
پ.ن2:ميگن برات كربلا رو امام رضا ميده يا به قولي "هر كي كربلا ميره از حرم رضا ميره"
پ.ن3:انشاالله ما فردا ظهر عازم كربلا و نجف هستيم. من كه هنوز باورم نشده كه من رو هم اونجا راه بدن. اما تا اينجاي كار كه خوب پيش رفته. يعني همه مشكلات رفع شده. حتي من براي سربازي بايد 15 ميليون وثيقه ميگذاشتم اما يك قرون هم ندادم! حتي اولش فقط قرار بود من برم اما شد و الان همه داريم خونوادگي ميريم. اما من تا نرسم اونجا باورم نميشه. خلاصه دعا كنيد ما برسيم، من اونجا حسابي بهتون حال ميدم! به هر حال ما رو نديدن حلال كنين.
پ.ن4: هر كاري ميكنم اين بلاگر مسخره همه فاصله ها رو حذف ميكنه و كل متن رو به هم مي چسبونه. شرمنده اگه خوندنش سخت شد.
---در ره منزل ليلي كه خطرهاست در آن--- شرط اول قدم آن است كه مجنون باشي/كاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش --- كي روي، ره ز كه پرسي، چه كني، چون باشي

Tuesday, November 28, 2006

زندگی

اونقدر که شروع سربازی برام یک اتفاق مهمی بود، پایانش نیست!
هنوز نفهمیدم چرا اونقدر که باید، از پایان سربازیم خوشحال نیستم.
تموم شد! امروز تسویه کردم. هفته دیگه هم کارتم رو می گیرم.
خدا رو شکر به خاطر فرمانده با شعوری که داشتم و همکارای بی نظیر.

Monday, November 27, 2006

لب جوب...

دقت کردی بچه هایی که سال 75 به دنیا اومدند، الان 10 سالشون شده؟!
ما کی پیر می شیم؟

پ.ن: من نمی دونم چرا همش احساس پیر شدن می کنم!!!

Sunday, November 26, 2006

کار آخر

خب! دیگه اینجا با شما کاری نداریم میتونی بری!

برم؟ کجا برم ؟ کلی کار دارم اینجا!

نه! نداری

دِ! من میدونم یا تو!؟

هیچ کدوم! انگلیسی بلدی؟

آره

پس به قول انگلیسی ها :your task is done

چی چی میگی!؟ پس خرج زن و بچه و بابا ننه من و کی میده؟ این همه قرض رو چی کار کنم؟

هر آن کس که دندان دهد نان دهد! قرضاتم ....نمیدونم !

برو بابا دلت خوشه! تو این دوره زمونه کسی تف مجانی کف دستت میندازه؟

بچه پر رو!! د ی گ ه ا ی ن جا ک ا ر ی ن د ا ر ی !!

...

...

خدا: عزرائیل!!! باز وایسادی به کل کل با این آدمای دم مرگ؟ زودتری جونش رو بگیر بیا! کلی کار داری!

Friday, November 24, 2006

شکستن تابو...

یواش یواش داره باورم می شه که تمام شد...

Sunday, November 19, 2006

Touched feelings

چند روزیه یه پروانه بزرگ رفته توی شکمم. بدجوری خودش رو به در و دیوار میزد و تقلا می‌کرد. اوایل اصلاً بهش عادت نداشتم اصلاً این مدلیش برام پیش نیومده بود. یه جورایی فرق داشت. پروانهِ من رو از کار و زندگی انداخته بود، دیگه چیزای مهم زندگی برام مهم نبود! پروانه رو نمی‌خواستم اما دیگه داشتم بهش عادت می‌کردم. عادت! وحشتناکه... به چیزی که نمی‌خوای عادت کنی.
سعی کردم ندیدَش بگیرم اما قوی بود. زور بالاش که به شکمم می‌خورد جایی برای ندیده گرفتنش نمی‌گذاشت. هر روز بیشتر فشار میاورد و من هر روز بیشتر بهش عادت می‌کردم. اصلاً گاهی منتظر بودم محکمتر بال بزنه.
یه روز یه اتفاقی افتاد. از این که انقدر ضعیف شده بودم از خودم بدم اومد. از اینکه اجازه داده بودم پروانه انقدر قوی بشه که جایی برای چیزه دیگه‌ای نگذاره احساس حقارت کردم. سراغ راهی که اول باید می‌رفتم آخر رفتم. اما رفتم...
شب شد.
یه اتفاق دیگه، بالهای پروانه شکست. هر دوش. یهو دیگه تقلا نکرد. انگار شکه شده بود، باورش نمیشد بالهاش بشکنه. من هم باورم نمیشد. اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که بالهاش رو درمان کنم. قدرتش رو داشتم. اون هم منتظر بود از سکوتش می‌فهمیدم. اما نه! من نمی‌خواستم پروانه برگرده. با بیرحمی بهش پشت کردم. باور نکرد. دیگه از شوک در اومده بود. دوباره شروع کرد. آخه خیلی قوی بود حتی بدون بال. اما منم دیگه قوی بودم. خودش رو کوبوند به در و دیوار، محکم‌تر از قبل. اما داشت تحلیل می‌رفت. داشت ضعیف و ضعیف‌تر میشد...
جای خالی بالهاش اذیتم می‌کنه. گاهی حس میکنم تا گلوم بالا اومده اما من مثل یه داروی تلخ دوباره قورتش میدم.
.
پروانه عزیزم! دیگه برنگرد...

Wednesday, November 15, 2006

خدایا! چرا تا من یه ذره خلاف می کنم سریع لو میدی منو؟

Thursday, November 9, 2006

دلتنگ

دانشگاه خيلي زود تموم شد خيلي زودتر از اون چيزي كه فكرش مي كردم.مثل يه چشم بهم زدن.بر عكس دبيرستان كه اون 4 سال اندازه 40 سال طول كشيد!
يه نمه پشيمونم كه چرا بهتر درس نخوندم! از ترم 4 به بعد بود كه هي هر ترم شباي امتحان مي گفتم خدايا اين يكي پاس بشه ديگه قول مي دم از ترم ديگه درس بخونم!نشون به اون نشون كه پاس ميشد ولي از درس خوندن ما خبري نبود! خيلي چيزا رو هم تو كاراموزي ياد گرفتم كه البته اونا رو ديگه تو هيچ جزوه و كتابي نميشد پيدا كرد.
خدا رو شكر قبل از اين كه درسم هم تموم بشه رفتم سركار.(گرچه گاهي با خودم ميگم كاش ديرتر ميرفتم سر كار تا قدر كارم رو بيشتر مي دونستم!)الان هم دو هفته اي هست سر يه اتفاق يه جا استخدام شدم (عجب جمله اي شد همش مجهوله!) تو يه بيمارستان.البته هنوز قرداد نبستم و گفتن هم كه به اين دو هفته حقوقي تعلق نميگره اورينت حساب ميشه! و كلا هم نمي دونم آيندش چه جوري ميشه! يعني چون اين يه سال رو همينجوري رو هوا كار كردم احساس استخدام شدن ندارم هنوز! احساس مي كنم هنوز ولم با اينكه مطمئنا قرداد بسته ميشه (البته اگه خدا بخواد)
خلاصه اينكه دلم مي خواد بازم برم دانشگاه .با بچه ها بريم تجمع بريم بريم اردو بريم سخنراني حرفاي صدتا يه غاز بزنيم هي بشينيم بحث كنيم بعدم هيشكي حرف هيشكي رو قبول نكنه با يه سري افراد معلوم الحال مبارزه كنيم!( آقا تو اين 4 سال بسكه پشت اين افراد معلوم الحال حرف زديم فكر كنم ديگه هيچ گناهي واسشون نمونده باشه!) الان ديگه حتي يه قرار ساده هم نمي تونيم بذاريم همه رفتن سر كار و ديگه از هيچ كدوم از اون كار ها خبري نيست.البته امروز عصر به اتفاق يك تن از اون همه تن! دو تايي رفتيم سينما.فكر كنم دلتنگي هاي اونه كه به منم سرايت كرده بسكه اين ملاقلي پور لعنتي همه شخصيت ها رو چند بار تا دم مرگ بردو آورد!
خوب بسه ديگه پاشم برم بخوابم كه فردا 7:30 صبح بايد سر كار باشم!

Saturday, November 4, 2006

دربی

تقدیم به استقلالی های عزیز:

عجب بازی کرد علی انصاریان. مخصوصا نیمه دوم. منو یاد احمد مومن زاده انداخت. البته مومن زاده باز پاش به توپ میخورد هر از گاهی!

آقا مستقیم

الان ساعت 12.39 دقیقه بامداد و من باید یه نیم ساعتی بگذره تا بتونم آنلاین شم!‌ روزانه‌ام تموم شده پول هم ندارم بخرم یعنی دارم، امروز می‌خواستم بخرم که یادم رفت اما کلاً تصمیم گرفته بودم به علت شورتیج آو مانی دیر بخرم که به نسبت هم موفق شدم الان هم دو روزه که اصلاً وصل نشدم، به جان شما بد رکوردی نیست! الان هم از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون در حال وقت کُشیم!
امروز خیــــــلی خوش گذشت! مدت‌ها بود که انقدر نخندیده بودم. دوتایی اومدن دنبالم و بعدش هم رفتیم انقلاب که کتاب بخریم، خوب اولین مغازه هم کتاب رو داشت و ما کار دیگه‌ای نداشتیم... برگشتیم خونه؟ هه، زهی خیال باطل! انقدر پیاده اومدیم تا کافی‌شاپ دیدار بالاخره رخ نمایاند. دیگه داشتیم کم‌کم پیشنهاد دهنده رو به خیالاتی شدن و توهم زدن در مورد موجودیت چنین کافی‌شاپی متهم می‌کردیم که معلوم شد خدا دوستش داره. دیدیم راه‌پله می‌خوره میره پایین ما هم رفتیم پایین باز پایین باز پایین‌تر! دختر کجا ما رو ورداشتی آوردی؟ اینجا که اندِ "مکان"ه! همچین نگا کرد تو مایه‌های اینکه پس چی؟ منو دست‌کم گرفتین؟!
رفتیم تو! اوووووه! بابا می‌گفتی ما یه کم تیپ بزنیم، یه دو نفرُ‌ همراه خودمون بیاریم اینطوری که نمیشه که آخه!
همون اول هم زده بود که "از دادن قلیان به بانوان و اطفال زیر 8 سال معذوریم" !!!! بابا انصافتو شکر! بانوان و اطفال زیر 8؟ دمت گرم دیگه! می‌گفتی تشریف نیارین که سنگین‌تر بود. اما خوب بعداً‌ کاشف به عمل اومد تابلو مخصوص اماکن است و بس!
امم... چیزه... ساعت یک شد! بقیه‌اش باشه واسه بعد!!
اگه عمری بود البته
پ.ن: متن بالا مربوط به امروز نیست!

Friday, November 3, 2006

لینکدونی

خب! به سلامتی این لینکدونی(فعلا اسمش وبگردیه ولی به فکر یه اسم بهترم براش) رو هم راه انداختیم به همراه مقادیری سلام و صلوات! البته فعلا به طور آزمایشیه و ممکنه ایراداتی داشته باشه که احتمالا بعدا هم برطرف نمیشه! فعلا لینکها رو سیاحت کنین تا بعد! در ضمن از کمک های بی دریغ امیر خان هم همین جا تشکر می کنم! یا حق!

Saturday, October 28, 2006

ایرانی با بلاگ جات چه کرد!؟

1-از اون جایی که خلاقیت در قسمت اعظمی از ملت ایران مرده و تا یکی یه ایده جدید میزنه همه سریع کپ میزنن!( نمونه هایی از قبیل هایدا، ماکارونی، پفک، کافی شاپ، بیلیارد، و در آخرین نمونه حلوا شکری باز! چون حلوا شکری عقاب خیلی معروفه!) اینجا هم ملت که وبلاگ میزنن! اول کار کپ زدن قالب یه بینواییه! بعد اسم وبلاگ هم که باید یه چیزی تو مایه" دست نوشت " باشه! مثلا وب نوشت، وب نوشته ها، خوب نوشت، بد نوشت،جمع نوشت.....

2-در فرهنگ ایرانی صله رحم خیلی مهمه و کسی که بازدید رو پس نده حسابش رو با کرام الکاتبین باید صاف کنه! تو وبلاگستان هم اگه برای کسی که برات کامنت گذاشته، کامنت گذاشتی که گذاشتی! اگه نگذاشتی طرف میشه دشمن خونیت!

3-"تعارف توی خونمونه! همه جا همراهمونه! بعضیاشون درستکی!خیلیاشونم الکی..." این قانون در وبلاگستان تبدیل شد به : "یالا ! لینک بهت دادم! بهم لینک بده!"،"ازت طرفداری کردم یالا طرفداریمو بکن"، "یالا اون قالبی که دهنت صاف شد درستش کردی به منم بده !" و مشتی یالا ی دیگر!

4-تقلب! و از رو دست نوشتن که در فرهنگ ملت ایران سابقه طولانی داره و به نوعی به مورد اول ربط داره در وبلاگستان امریست راحت! کافیست select all بعد copy بعد هم paste! ( در آخرین نمونه طرف( که یادم نیست کی بود!) یه شعر از مرحوم صلاحی نوشته بود و وسطش گفته بود دیگه حال ندارم تایپ کنم! آقا 200 جا این شعر بود با همین عبارت "حال ندارم بقیش رو تایپ کنم" در انتها! قربون IQ یه خورده باز بینی هم نکردن که سوتی نشه!)

5-ایرانی جماعت متخصص خراب کردن استفاده از تکنولوژی هست! نمونه هم زیاد داره که باید فرهنگ سازی شه و از این خزعبلات! اما اثر وبلاگستان در این زمینه اینه که اگه تونستید یه چیزی به فارسی جستو کنید و بعد در دام انبوه وبلاگهایی که اون عبارت توشه گرفتار نشین جایزه دارین! آقا بیچاره میشه آدم! اصلا از خیر جستجوی فارسی میگذره!

حالا عیب ها را گفتیم هنر هم بگیم

1-آقا کم الکی نیست! آقا کار بزرگیه! آقا جای تقدیر داره! چه کاری؟ زنده نگهداشتن زبان فارسی در اینترنتی که همش انگلیسیه ! همش توطئه س! همش استکباریه!!

2-کلی اطلاعات که آدم از روزنامه و haj ezat tv نمیتونه در بیاره ! طبق سنت قدیمی ایرانی در عرض یه روز کل اینترنت را در می نوردد!( مثلا اون کاریکاتور توهین آمیز! اون کاریکاتور قبیح! اون توهین به ملت! اون سوسک!! که اگه اینترنت نبود نیمی از ملت می موندن تو خماریه این که چییی بود این توهین عظیم!!! راستی چی شد این مانا نیستانی بدبخت؟ )

3-خوبی داره دیگه! آقا شما چی کار داری؟ همش خوبه! همش مفیده! همش محسناته! ای کیهان! نمیتونی ما وبلاگ نویس ها را فیلتر کنی! صور قبیحه هم خودتی!

Monday, October 23, 2006

$$

آقا خیلی زور داره. پنج برابر پولی که حرف زدی برات پول پیام کوتاه(!) بیاد!!
فک کن...

Thursday, October 12, 2006

يخرج من بيته

مي گفت :
و مَن يخرج مِن بيته مهاجراً الي الله و رسوله ثم يدركه الموت فقد وقع اجره علي الله

ميگفت منظور از اين "بيت" خود انسانه. يعني براي اينكه به سمت خدا بري بايد اول از خودت خارج بشي و اگر خارج شدي و در اين راه مردي، اون وقت خدا خودش بهت اجر ميده. ميگفت اجر گاهي اونقدر ميتونه بالا بيره كه آخر خدا بهش "ثارالله" ميگه. ميگفت از اولياء خدا 2 نفر به اين مقام رسيدند. يعني ثارالله شدند. يكي حضرت علي (ع) و ديگري هم امام حسين(ع). ميگفت اما باز هم امام حسين يك چيز بيشتر داره. اگه گفتي چيه؟

توي زيارت عاشورا داريم:
السلام عليك يا ثارالله و بن ثاره...

Tuesday, October 10, 2006

تِستِ تُستِ مدرن

در راستای احیای تست های تُست مدرن و اینکه کشیدن مو از ماست از بهترین امور است. میخواهیم دوره جدیدی از این تست ها را آغاز کنیم و ملات کار این دوره فعلا آگهی های صد تا یه غاز تی ویِ حاج عزت می باشد:
دوره جدید را با این تست شروع می کنیم:
در تبلیغات جدید قلم چی اینا میگه:"از فلان قدر رتبه اولی ، نه نفرشان چقدر به کاظم جون حال دادن" بعد یه عکس نشون میده که دور کله برو بچ مخ فلاش میزنه و میزان حال دادنش رو هم بغلش نشون میده تا اینجا حافظه یاری کرد؟ حالا اصل مطلب:
- آنها که نکته دانند صد در صد و قطعا متوجه شدند که آگهی میگه "نه نفر" در حالی که در عکس"ده نفر" هستند یعنی در عکس یکیشون رج زده میشه!!سوال اینه که اون یه نفر کیه؟
گزینه های محتمل:
1-استاد برو بچ مخ
2-دوست یکی از نه نفر که با خواهش و التماس چپیده تو عکس
3-آبدارچی کاظم جون
4-یک رتبه اولی که به کاظم جون حالی نداده
5- یکی که اول گفته من رتبه اولیم بعد که عکسو گرفتن گفته دماغ سوخته من رتبه اولی نیستم، عکاس هم زورش اومده یه عکس بگیره که نه نفره باشه
6-کلا بعضی ها دوست دارن هر عکسی که گرفته میشه توش باشن ایشون هم از این دسته هستند
7-فک و فامیل کاظم جون.
8- ....(گزینه مورد نظر خود را در این قسمت قرار دهید!)
لطفا پاسخ های خود را در جای خشک و خنک نگهداری کنید! منتظر پاسخ صحیح هم نباشید که این از اون معماهای ناگشودنیه!! و کسی از رازش خبر دار نمیشه!
هر وقت فهمیدین چرا کاظم جون موسسه رو کرده وقف عام(ارواح باباش!) هویت این آدم مجهول هم مشخص میشه!

Wednesday, October 4, 2006

گله گاو و گوسفندهای همیشه معطل

آقای زرافه زرد!شما تابلوی "ورود زرافه ممنوع" رو دیدی؟ حتما دیدی! پس چرا وارد شدی و حالا با اون ماده گاوی که نمیتونی ازبغلش رد بشی کل کل میکنی؟ گله گاو و گوسفندها رو هم که معطل خودت کردی! چشمت کور بکش!
خانم ماده گاو محترم! برای چی یهو همین وسط هوس کردی دور خودت بچرخی که این آقای بز! بیاد با شاخ بکوبه وسط کمرت! بعد هم وایسین همو نگاه کنین! در ضمن گله گاو و گوسفند ها رو هم معطل خودت کردی؟ چشمت کور بکش!
آقای نره خر! چرا تا یکی جلوت وا میسه شروع می کنی به عر عر!! بعدش هم فرتی همونجا که زده "توقف خر ممنوع" وا میسی ؟ دیگه جم هم نمیخوری! هر چی گاوها مو مو میکنن، گوسفندها بع بع میکنن، خرهای دیگه عرعر میکنن، بزها مع مع میکنن عین خیالت نیست تا این سگه بیاد پاچتو بگیره! دمتم گاز بگیره حقته! چشمت کور!
گوسفند!! یه موقع دورو برتو نگاه نکنی ها!؟! همینطوری بپر جلو همه! حالا هم قدای خودت چیزی بهت نمیگن، اون اسبی که چهار نعل داره می تازه، میاد لهت میکنه از روت رد میشه سقط میشی ان شاالله! بعد تا میان جنازت رو جمع کنن بقیه گاو و گوسفندها رو هم معطل خودت میکنی! چشمت کور! بکش!
اون آقای بز هم که همونطور که در بالا هم اشاره شد انگار میخواد همه رو شاخ بزنه! هی میره تو شیکم همه! اگه مردی برو تو شیکم همون زرافه زرده تا حساب کار بیاد دستت!
اینجا یک طویله است! یک طویله بزرگ. اونقدر بزرگ که مجبور شدن توش کوچه و خیابون بکشن ولی موجوداتی که تو این طویله تردد دارن حالیشون نیست که این طویله بزرگه اگه قانوناش رعایت نشه بد جوری میریزه بهم . اینجا طویله ای است به اسم تهران! آی تهرانی! چشمت کور بکش!

Tuesday, September 26, 2006

درهای آسمانی

خدایا! تا کی می خواهی درهای آسمانت را بر روی آدم هایی باز کنی که هیچ وقت لیاقت نزدیک شدن به آنها را هم ندارند؟ آدم هایی که یک ماه بعد وقتی که این درها را می بندی حتی متوجه بسته شدن این درها هم نشده اند ؟ انهایی که بعد از این همه سال هنوز نفهمیده اند که اگر قرار بود به خاطر گرسنگی و تشنگی تحولی حاصل شود، شترها می شدند اشرف مخلوقات نه نسل بشر؟ بشری که هنوز هم شب های قدر با خیال تخت می خوابد؟
به خدایت قسم! به خود خدا ایت قسم! ما لیاقت نداریم. ما فقط گرسنگی کشیدن را بلدیم. ما فقط جلوی پایمان را نگاه می کنیم. ما بعد از این همه مدت هنوز یاد نگرفته ایم که نگاهمان را از جلوی پایمان بگیریم و به آسمان و درهای بازش نگاه کنیم تا در نوری که از لا بلای این درها بر ما می تابد غرق شویم.
خدایا! ما هنوز تا آدم شدن فاصله زیادی داریم. آخر به چه امیدی از ما ناامید نمی شوی که هنوز هم هر سال این درها را بر روی ما باز می کنی؟

Saturday, September 23, 2006

7


هنوز صداي بمبارون ها به وضوح تو گوشمه.خاموشي ها.آژير خطر.جمله معروف "صدايي كه هم اكنون مي شونيد بيانگر وضعيت قرمز است..."
يادم يكبار از سرو صداي زياد از خواب بيدار شدم نميدونستم چه خبر شده بابا كنارم خوابيده بود گفت نترس بخواب بمبارونه!! يه بار هم بمبارون بود ما زير پله ها پناه گرفته بوديم و يه سري عراقي اومده بودن تو كوچه داشتن به خونه ها تير اندازي مي كردن!! به همه خونه ها به جز خونه ما! البته خيلي سال بعد فهميدم كه خواب بوده وعراقي ها هيچ وقت نتونستن تا دم خونه ما بيان! ولي تا قبلش هميشه به عنوان يكي از واقعيت هاي مسلم زندگي بهش نگاه مي كردم!
يادش به خير يه پتو هم داشتم _ هنوزم دارمش!_ بعضي وفتا موشك بارون كه ميشد ميرفتم گوشه اتاق پتوم رو مي كشيدم رو سرم و عينهو كبك فكر مي كردم ديگه امنيت برقرار شده و هيج بمبي اجازه فرود رو سر بنده رو نداره ! روزگاري بود!
...
راستش من گاهي از دست اين همه غري كه مردم ميزنن خيلي خسته ميشم اصلا انگار خدا بعضي ها رو آفريده فقط واسه نق زدن اصلا نمي تونم همچين ادم هايي رو درك كنم .
يه زن و شوهر جووني رو ميشناسم كه اقاهه شايد به زور 35 سالش باشه ولي تو جنگ بوده تا پارسال وضع زندگيشون خوب بوده ولي يهو اين آقا بدنش شروع مي كنه به لم و لس! شدن طوري كه الان بدون عصا نميتونه راه بره.ظاهرا از عوارض جنگه .دكترا هم آب پاكي رو ريختن رو دستش و بهش گفتن ديگه خيلي زنده نميمونه.الان هم خيلي كاري از دستش بر نمياد و اموراتشون به سختي ميگذره. گله اي ندارن شكايتي ندارن ولي من نميفهمم چرا بايد هم اين عوارض و تحمل كنن هم توهين بشون از ملت كه چرا مثلا بچت صد سال ديگه سهميه كنكور داره؟؟
مردمي كه خيلي بيشتر از يه يچه 5-6 ساله جنگ رو حس كردن چرا واسه آدمايي كه خودشون از مردم بودن و جلوي تير مستقيم دشمن قرار گرفتن اون قدر كه بايد ارزش قائل نيستن؟؟! اونايي كه اگه نبودن اون عراقي ها امروز نه فقط واقعا دم خونه ما بلكه كل خونه رو اشغال كرده بودن!

Wednesday, September 6, 2006

بلای خفته

بعد از اینکه در شبهای صیف جاری با مشقتی فرا گیر این فرزاد حسنی را تحمل نمودیم و چون خود را در همه امور، صاحب نظر موثره موکده میدانیم!!! از همین تریبون اعلام میکنیم:

الف- الیوم استماع سخنان و دیدن جمال فرزاد حسنی به ای نحو (رادیویی، تلویزیونی، اینترنتی، جرایدی، کوچه، شارع، میهمانی و غیره) حرام اندر حرام اندر حرام است!
ب- حب فرزاد حسنی در حکم محاربه با اینجانب خواهد بود و خون فرد مذکور حلال اندر حلال است.
ج- استفاده از "تلیفون"، "نومه"،"درست درمون" و کلیه واژگانی که توسط این فرد مصطلح گردیده قطعا عین خوردن گوشت برادر مرده و حرام است.
د- ولنگ و واز نشستن بر روی مبل، نشر متلک، کل کل با عوامل پشت صحنه، قهقه بی مورد، کارگردانی برنامه، دستور به فیلمبردار و اموری از این دست برای تمامی مجریان بلکه تمامی آحاد مردم حکم غلط زدن در نجاست را دارد!
ه – هر فعل دیگری که از فرزاد حسنی سر زده بگونه ای که به آن شهره باشد مانند آنکه بگویند "دیدی فرزاد حسنی فلان کار را کرد" یا "حسنی خیلی در بهمان امر تخصص دارد" ترک آن فعل احتیاط واجب و بلکه در بعضی موارد انجام افعال منتسب به این فرد حرام است.
و- هر کس به این احکام عمل نکرد علاوه بر همه عقوبتها به عقوبت تشبه به فرزاد حسنی دچار و مورد نفرت عمومی و انزجار جهانی قرار میگیرد.
ز- این احکام به هیچ وجهی از وجوه امکان رجوع و بطلان ندارد!!

الاحقر آشیخ طه بلاگی!

Tuesday, August 29, 2006

ماه نقره اي

گاهي ادميزاد يه جوراييِ گاهي همه خاطرات گدشته و اينده جلوش رديف ميشن گاهي با خوندن يه متن با گوش كردن يه آهنگ كه خيلي خوب با متن ست شده باشه ...نمي دونم يه جور احساس گيج بودن رو دارم هرچي فكر مي كنم تو همين گيجاويجي خودم!به جايي نميرسم بعضي ها رو نميشه شناخت. اصلا
درونم خاليه! قبلا هم گفته بودم ولي اندفعه يه جور ديگه!
پ.ن:
فكر مي كنم اشتباه از من بوده! كامنت بردار است. شما هم بگذاريد!!
ويرايش شده در تاريخ سه شنبه 14/6/85 .ساعت 0:37 بامداد

Wednesday, August 23, 2006

اندر اندرزهای نرگسی

1- آی پسرهای پولدار! یه وقتی خوشی زیر دلتان نزند با دختر بی پول ها لاو بترکونین ها!! بدبخت میشید! یعنی در اصل پدرتان بدبخت می کندتان!
2- آی دخترهای بی پول! به محض اینکه با پسر پولدار لاو ترکونیدن، بدانید که با یک پسر بی پول دوست شدید!
3- کلا با هم لِوِِل لاو بترکونین!
4- آی منشی های صحنه ! راحت بخوابید! مگه چی میشه؟ فوقش ریش آقای سعیدی داره میره دفترش کوتاهه دو ساعت بعد که از دفتر در میاد بلنده! حالا چیه مگه!
5- آی مردم!! زیاد مثبت بازی در نیارین!! ببینین این نرگس و احسان چقدر حال بهم زنن!! میخواین مثل اینا بشین آخه؟
6- هرکس دو تا زن دارد آدم بدی است.
7- هر کس زن داشته و طلاق داده ( اونم به سال نرسیده!) بعدش برای دختر بعدی نامه مینویسه، حتما حتما حتما بی تقصیر بوده و آدم خوبیه. بهش اعتماد کنید!
8- آی مادرهای مریض! فرتی شب عروسی نمیرید! حداقل بعد از ماه عسل با عزرائیل دالی کنید!
9- ای خواهرهایی که چشم دیدن داداش را ندارید!! تابلو زیر آب نزنید که همه چی میریزه بهم .
10- هر خواهری که برادرش احسان است و احسان را به صورت "اح-مکث-سان" تلفظ میکند، خواهر شوهر خوبی هم هست.
11- هر عمویی که خانه دو هزار متری را به صورت موقت به بازماندگان برادر مرحوم داده، غلط میکند هوس کند خانه را پس بگیرد! دهه!
12- بابا این دو واحد تنظیم خانواده رو سر سری نیگیرید!! هی سر کلاس مزه نریزید!! گوش بدید دیگه!! سر دو ماه بچه دار شین خوبه؟!؟!
13- دیگر هرگز از اصطلاحاتی مانند : "فینیتو" یا " پر فاوره" استفاده نکنید!! این اصطلاحات مخصوص آدمهای بد و کلاش است! کلا اصطلاحات لوسیه!
14- ای آدمهایی که نود درصد این رگ و هفتاد درصد اون رگ و پنجاه درصد اون یکی رگ قلبتان گرفته! هیچ باکی نداشته باشید! غذای چرب بخورید، حرص بخورید، جوش هم بخورید، سر کار هم برید، فرت و فرت کل کل کنید با همه ، خلاصه هر کاری دوست دارید بکنید! سکته؟ اصلا!!! ابداا!!! این چه حرفیه؟ باز بچه شدی؟
15- وقتی به لاو میخواین گل بدین یه ذره خلاق باشین! دویست دفعه این بهروز گل داد به نسرین همه اش هم به همراه " تقدیم با عشق!" بابا یه دفعه یه چیز دیگه بگو!!
16- اسم زن طلاق گرفته زجر بکش دپ زده باید فقط شقایق باشه . چرا؟ چون :" شقایق درد من یکی دو تا نیست .... آخه درد من از بیگانه ها نیست"
17- خواهرهایی که شوهر ریشو دارند هیچگاه در اختلافات خانوادگی دخالت نمی کنند !! فوق فوقش وقتی فهمیدند بابایی دو تا زن داره یه خورده! یه پنج دقیقه گریه میکنند، بعدش هم دوباره محو میشن!
18- موهای کوتاه رابطه مستقیمی با یالقوز ماندن دارد، چرا؟ احسان موی بلند -> لاو ، بهروز مو بلند -> لاو ، دوست احسان موی کوتاه -> دریغ از یه اپسیلون لاو فقط بهینه سازی مصرف انرژی. حالا هی تو برو کچل کن طه جون!!
19- شرکت محلی است برای خواندن دو خط درباره بهینه سازی مصرف انرژی و سپس حل مشکلات لاو، دلداری دادن دوست، استخدام بهروز، و هر گونه فعالیت غیر مادی دیگر! گور بابای پول!
20- بیزینس من یعنی کسی که فرتو فرت پول به معتادها و دیگر نوچه ها میدهد تا نرگس را زیر نظر بگیرند و هی موش در کار نرگس بدواند! گور بابای کاسبی و سود و پاس کردن چک!

این اسم مستعار هم دیگه به دردم نمیخوره همین اسم خودم بهترین اسم مستعاره!

؟؟

چرا اینجا اینجوری شده؟ هیچ کس نمیاد بخونه یا مشکل دیگه ای هست؟بنده خدا محمد حسین این همه زحمت کشیده تایپ کرده، هیچ کس هیچ نظری راجع بهش نداره؟ راجع به خطبه نهج البلاغه!؟ یا مثلا از خیلی ها اصلا خبری نیست! من تو پست قبلیم هم یه چیزایی گفتم ولی اونجام اثری نداشت. (نگذاشتن که داشته باشه)

Tuesday, August 15, 2006

جهاد

و از خطبه‏هاى آن حضرت است
امّا بعد، جهاد، درى است از درهاى بهشت
كه خدا به روى گزيده دوستان خود گشوده است،
و جامه تقوى است، كه بر تن آنان پوشيده است.
زره استوار الهى است كه آسيب نبيند،
و سپر محكم اوست- كه تير در آن ننشيند.
- هر كه جهاد را واگذارد و ناخوشايند داند،
خدا جامه خوارى بر تن او پوشاند،
و فوج بلا بر سرش كشاند
و در زبونى و فرومايگى بماند.
دل او در پرده‏هاى راهى نهان،
و حقّ از او روى گردان.
به خوارى محكوم و از عدالت محروم.
من شبان و روزان، آشكارا و نهان، شما را به رزم اين مردم- تيره روان- خواندم
و گفتم: با آنان بستيزيد، پيش از آنكه بر شما حمله برند،- و بگريزيد.-
به خدا سوگند با مردمى در آستانه خانه‏شان نكوشيدند، جز كه جامه خوارى بر آنان پوشيدند.
امّا هيچ يك از شما خود را براى جهاد آماده نساخت و از خوارمايگى، هر كس كار را به گردن ديگرى انداخت، تا آنكه از هر سو بر شما تاخت آوردند و شهرها را يكى پس از ديگرى از دستتان برون كردند.
اكنون سربازان اين مرد غامدى به انبار در آمده
و حسّان پسر حسّان بكرى را كشته و مرزبانان را از جايگاههاى خويش رانده‏اند.
شنيده‏ام مهاجم به خانه‏هاى مسلمانان، و كسانى كه در پناه اسلامند در آمده،
گردنبند و دستبند و گوشواره و خلخال از گردن و دست و پاى زنان به در مى‏كرده است،
**
حالى كه آن ستمديدگان برابر آن متجاوزان، جز زارى و رحمت خواستن سلاحى‏ نداشته‏اند.
سپس غارتگران، پشتواره‏ها از مال مسلمانان بسته،
نه كشته‏اى بر جاى نهاده و نه خسته، به شهر خود بازگشته‏اند.
اگر از اين پس مرد مسلمانى از غم چنين حادثه بميرد، چه جاى ملامت است،
كه در ديده من شايسته چنين كرامت است.


فَيَا عَجَباً عَجَباً وَ اللَّهِ يُمِيتُ الْقَلْبَ وَ يَجْلِبُ الْهَمَّ من اجْتِمَاعُ هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ عَلَى بَاطِلِهِمْ وَ تَفَرُّقُكُمْ عَنْ حَقِّكُمْ
شگفتا به خدا كه هماهنگى اين مردم در باطل خويش، و پراكندگى شما در حقّ خود، دل را مى‏ميراند، و اندوه را تازه مى‏گرداند.


زشت باديد و از اندوه برون نياييد
كه آماج تير بلاييد،
بر شما غارت مى‏برند و ننگى نداريد.
با شما پيكار مى‏كنند و به جنگى دست نمى‏گشاييد.
خدا را نافرمانى مى‏كنند و خشنودى مى‏نماييد.
اگر در تابستان شما را بخوانم،
گوييد هوا سخت گرم است، مهلتى ده تا گرما كمتر شود.
اگر در زمستان فرمان دهم، گوييد سخت سرد است،
فرصتى ده تا سرما از بلاد ما به در شود.
شما كه از گرما و سرما چنين مى‏گريزيد،
با شمشير آخته كجا مى‏ستيزيد
اى نه مردان صورت مرد،
اى كم خردان ناز پرورد
كاش شما را نديده بودم و نمى‏شناختم
كه به خدا، پايان اين آشنايى ندامت بود و دستاورد آن اندوه و حسرت.
خدايتان بميراناد كه دلم از دست شما پر خون است
و سينه‏ام مالامال خشم شما مردم دون،
كه پياپى جرعه اندوه به كامم مى‏ريزيد،
و با نافرمانى و فروگذارى جانبم، كار را بهم درمى‏آميزيد،
تا آنجا كه قريش مى‏گويد پسر ابو طالب دلير است
امّا علم جنگ نمى‏داند.
خدا پدرانشان را مزد دهاد
كدام يك از آنان پيشتر از من در ميدان جنگ بوده و بيشتر از من نبرد يران را آزموده
هنوز بيست سال نداشتم كه پا در معركه گذاشتم،
و اكنون ساليان عمرم از شصت فزون است.

وَ لَكِنْ لَا رَأْيَ لِمَنْ لَا يُطَاعُ
امّا، آن را كه فرمان نبرند سررشته كار از برون است.


---------------------------------
*اين خطبه 27 نهج البلاغه است كه قصد داشتم به مناسبت پيروزي حزب الله لبنان بذارم كه كمي تاخير داشت.
*خدا اين سيد جعفر شهيدي رو نگه داره. انصافا خيلي قشنگ ترجمه كرده.
*متن كامل عربي رو هم ميتونيد از اينجا ببينيد.
*آدم وقتي اين خطبه رو مي خونه واقعا حس ميكنه كه حضرت علي بين اون نامردم ها چه مي كشيده. البته ما نمي تونيم حس اون حضرت رو داشته باشيم ولي كمي برامون مفهوم ميشه.
**اين قسمت رو بايد به اين اعراب بي غيرت گفت.

Monday, August 14, 2006

23th

این روزا که خبر اول و دوم و سوم اخبار درباره‌ی جنگ لبنان و اسرائیلِ و ما هممون خواه ناخواه خبرا رو دنبال می‌کنیم و یه‌جورایی باهاش درگیریم،‌ همش یاد اون مسافرت یک روزه‌امون به لبنان می‌افتم. وقتی میگه دره‌ی بقاع بمباران شد یاد اون رستوران کوچیک و قشنگ و درعین حال مدرنِ کنار دره می‌افتم که همه‌ی تخم‌مرغ‌هاش دوزرده بود، قد تخم شترمرغ! چه صبحونه‌ی خوشمزه‌ای خوردیم اونجا ما! چقدر عکس گرفتیم از روی تراسی که به دره باز می‌شد. چه کشور زیبایی بود!‌ انگار در خلقتش خدا هیچی کم نگذاشته بود.
وقتی خرابه‌های یه روستا رو نشون میده یاد کلیسای "بازیلیک" بالای کوه می‌افتم. یه راه پیچ در پیچ دور کوه و بعد اون کلیسای با عظمت! با اون سقف پنج تیکه‌اش نماد پنج شهر لبنان که از بیرون مثل بادبان کشتی بود (به یاد کشتی‌های فینیقی که از راه دریای مدیترانه به اونجا میومدن) و از داخل مثل این بود که وسط کاجِ روی پرچمشون ایستادی و داری از توی کاج به بالاش نگاه می‌کنی!
نمی‌دونم اون مجسمه‌ی مریم مقدس که بیرون کلیسا بود سالم مونده یا نه!* یه مجسمه‌ی خیلی بلند، سفید مثل مرمر و فوق‌العاده زیبا. کشیشی که مال کلیسا بود می‌گفت: "مسیحیا میان اینجا شمع روشن می‌کنن و حاجت می‌گیرن! شما هم دعا کنید." یه حس عجیبی بود برام که از مریم مقدس حاجت بطلبم، عجیب و دوست داشتنی.
از بالای کوه تلکابین سوار شدیم و از بین جنگل تا دریای مدیترانه اومدیم پایین. دریای مدیترانه چقدر آروم و زیبا بود، رنگش یه جور خاصی بود انگار یه رنگای دیگه هم قاطی آبی داشت!
وقتی می‌خواستیم از اونجا به یه رستوران بریم یه ماشین قرمز کروکی با سرعت از کنارمون رد شد. یه دختر بلوند با آستین رکابی که باد موهاش رو به هوا برده بود راننده‌اش بود.
خوشمزه‌ترین KFC عمرم رو اونجا خوردم. بعد از اون هرچی رستوران‌های تهران رو گشتم مثلش رو پیدا نکردم!
همه‌ی این‌ها به کنار، چه خونه‌های قشنگی داشت. بیخود نبود که بهش می‌گفتن پاریس کوچولو! عروس خاورمیانه واقعاً اسم با مسمایی بود براش.
از اون مسافرت به بعد احساسم به لبنان زمین تا آسمون فرق کرده. نمی‌تونم درست توصیفش کنم شاید یه حس نزدیکی یا صمیمیت. به هرحال امروز که اخبار اعلام کرد جنگ حداقل فعلاً تموم شده و مردم لبنان جشن گرفتن احساسی بیشتر از خوشحالی بهم دست داد. فارغ از تمام مصیبت‌هایی که بهشون وارد شده از خوشحالیشون خوشحال شدم. مبارکشون باشه!

* فکر می‌کنم سالم باشه چون به هرحال اونجا مسیحی نشین بود.

www.mastermosi.com

با عرض سلام. دیدم چند وقته اینجا خبری نیست، گفتم یه دستی به سر و روی اینجا بکشم. فکر میکنم اسم چندتا از دوستان به عنوان نویسنده، این بغل زیادی باشه. البته باید ببخشن ولی من حرفم رو صاف و پوسکنده زدم!
به هر حال، مزاحم شدم بگم که من واسه خودم یه نمایشگاه اینترنتی راه انداختم که خوشحال میشم نظر شما رو هم در باره کارهای خودم بدونم.
آدرس سایت شخصی خودم
آدرس بخش فوتبال سایت خودم
با اینکه امشب خط اینترنتم خیلی شلوغ بود و با صد مکافات وصل شدم، متاسفانه دیگه حرفی ندارم.

Saturday, August 5, 2006

بازیگر محبوب نسل جوان!

به سبک قره قورت:
بینندگان عزیز، در خدمت بازیگر سریال نرگس هستیم، مهدی سلوکی. ببخشید، مهدیه سلوکی!!!

Thursday, August 3, 2006

:-O

همین الان رتبه برادر دوستم رو چک کردم. رشته ریاضی فیزیک، شده 2!