Thursday, June 29, 2006

روزگاري من و دل ساكن كويي بوديم

پنجشنبه پيش كنكور داشتم.
پاسخنامه رو همونطوري كه بهم داده بودن بهشون تحويل دادم! باور كن بعضي سوال ها رو فقط زدم كه برگه منم يه ذره سياه بشه و خيلي تو ذوق نخوره! فقط شانسي كه آوردم اينه كه همه مدارك و گواهي موقتم و از دانشگاه گرفتم و گرنه به اين سادگي ها نمي ذاشتن فارغ التحصيل شم! به محض تصحيح ورقه مي گفتن شما لطف كنيد يه بار ديگه درساي كارشناسي رو از اول بخونيد ارشد شدن پيشكش!
يكي دو روز قبل كنكور دلم حسابي هواي دانشگاه رو كرده بود هي فكر مي كردم كاش يه رشته اي قبول شده بودم كه خيلي بيشتر از 4 سال ميشد رفت دانشگاه! ولي نميدونم چرا دو سه ساعت قبل امتحان يك دلشوره اي گرفتم كه بيا وببين! پاهام داشت مي لرزيد!! هي مي گفتم مگه تو ديوونه اي دختر تو كه چيزي نخوندي حالا گيرم قبول هم نشي، چي ميشه مثلا؟! –مخصوصا اينكه مداركتم از دانشگاه گرفتي!!- به خرجم نميرفت كه نميرفت. همونجا خدا رو شكر كردم كه اين دانشگاه رفتن ما بيش از اندازه طول نكشيد!

*
چند وقت پيش كه از سركار بر مي گشتم يه تيكه كاغذ ديدم رو شيشه جلوي ماشين نوشته بود:

اون روز اصلا جا پارك نبود ديگه منم مجبور شدم ماشين و بذارم جلوي يه دفتر خونه. هيچ وقت درش باز نميشد منم اصلا فكر نمي كردم كسي توش باشه!( خوب البته يه ذره هم احتمال ميدادم كه كسي باشه ولي گفتم بالاخره يه جوري رد ميشن ديگه!!)
خلاصه اولش كه كاغذ و ديدم درجا كلي از خجالت آب شدم خدايي دفعه اول بود مي ديدم اينقدر مودبانه كامنت گذاشتن ! و به جاي اينكه هفت جد طرف رو لعنت كنن و تهديد يه اينكه در صورت تكرار 4 تا چرخ و به همراه زاپاس پنچر ميكنيم! خيلي مودبانه حرفشو زده (البته ناگفته نماند از يه سر دفتر كمتر از اين هم انتظار نميرفت!)
فقط نميدونم از كجا فهميده بود بنده برادر عزيز هستم! يعني 1 لحظه هم فكر نكرده بود كه شايد خواهر عزيزش باشم؟! شايدم مثل عربي و انگليسي كه وقتي مرجع ضمير مشخص نباشه از ضمائر مذكر استفاده ميكنن اين بنده خدا هم همين كار رو تو فارسي انجام داده بود!
خلاصه به خاطر اينكه مودبانه صحبت كرده بود از خونش گذشتم ولي عمرا دفعه بعد از كسي بگذرم!

*
چقدر تصميم گيري سخته نميدونم چيكار بايد بكنم.دو تا موقعيت كاري كاملا مختلف دارم يكي راه دور، حقوق كم، تجربه خوب ؛ يكي راه نزديك،‌پول خوب تجربه كم!
هر دوتاش و دوست دارم!

*
نميدونم تو نوشته هاي آويني چي هست كه اينقدر قشنگشون مي كنه. ديشب دفتر شعرم و ورق مي زدم:

جاذبه خاك به ماندن مي خواند و آن عهد باطني به رفتن
عقل به ماندن مي خواند و عشق به رفتن
و اين هر دو را خداوند آفريده است؛
تا وجود انسان در آوارگي ميان عقل و عشق معنا شود.

Sunday, June 25, 2006

D.R.J.B

تقدیم به طرفداران انگلیس بعد از گل سلطان ضربات ایستگاهی به اکوادر....



Saturday, June 24, 2006

یک هشتم

باز من طرفدار چهار تا تیم شدم، همشون خوردن به پست هم!! حالا هی باید یکی رو فدای اون یکی کنم!!
آخه فرانسه جونم مرگ شده!! میمردی اول میشدی به اسپانیا نمیخوردی!! حالا من تیری آآآآنری رو بچسبم؟ یا آق فابرگاس رو!!
اونم از هلند و انگلیس که ایشالله به امید خدا اگه اکوادور و پرتغال رو بزنن باز میخورن به هم!! البته اینجا کمی کفه به سمت انگلیس سنیگنه مشکلی حادی نیست!
ولی کلا در این دو رقم بازی من یه چشمم میگرید و دیگری میخندند!!
آلمان هم هلو بازی اومد بالا!! با توام فردریک!! غیرت داشته باش این آلمان کفتار مفتخور رو حذف کن!
تیم ایتالیا هم طبق معمول از تنی چند از سوسولان مملکت ایتالیا تشکیل شده ( البته به غیر از گتوزوی غیرت دار!!!!!) به سلامتی همینطور الکی به لطف سوئیس بالا خواهد آمد….ان شالله در نیمه نهایی به دام یکی از عزیزان من بخوره و حقش کف دستش قرار داده بشه!!
بعد از بازی‌های یک هشتم اگر دل و دماغی مونده بود باز هم از تیم÷های محبوبوم میگم!!
فعلا چشم امیدم به اشلی کول،جرارد، تیری، پویول، ون پرسی، فابرگاس و ریس، رونالدو و ایناس! ( عزیزان اگه به تیم باشگاهی برو بچ یه نگاهی بندازن سرچشمه طرفداری های بنده دستشون میاد)
رونی هم اگه منچستری بودنش رو در نظر نگیرم و ننر بازیهای وقت تعویضش رو ، توی قلبم جا داره با این بازیش!!
در آخر اضافه کنم که: انگلیس !! اگه از اکوادور هم ببازی بازم تو قلب منی!! اسپانیا!! تو اِل آمور منی!! هلند!! دوست دارم ولی امیدی بهت نیست! فرانسه !! تیری‌تو دوست دارم ولی به تو هم امیدی نیست!!

Wednesday, June 21, 2006

آنگولا دوست دارم

از صمیم قلب آرزو میکنم ایران از آنگولا ببازه تا هم شاید مردم آنگولا صعود تیمشون به مرحله بعد رو جشن بگیرن هم تیم ملیون از خواب خرگوشی در بیان

عقلت به چشت باشه دیگه

-آقا بخشید! این ماشین شما تراکتوره؟
-نخیر!! مگه کوری!!؟!؟! این پرایده!!

Wednesday, June 14, 2006

واسطه

آورده‌اند که در ازمنه قدیم شیخی بود نیکو خصال. قصد واسطه گری در امر خیر کرد پس دختری برگزید از برای اخوی زاده خود.
چون چندی از نکاح بگذشت، جوان را عروس خوش نیامد. زین سبب هر روز و هر شب به حجره عمویش می شد و فغان و ناله از بخت و بد و عروس بدبخت سر میگرفت که این چه عروسی بود که بر من پسندیدی؟ چشمانش فلان است و اخلاقش بهمان و نه این داند و نه آن تواند و غیره و غیره....
شیخ چندی تحمل کرد و چون شکایات اخوی زاده‌اش را پایانی ندید، روزی که باز او را بر در حجره دید که زبان به گله گشوده کاسه صبر را لبریز دید و برای اخوی زاده این آواز سر داد که:
" من کردم، آره خوب کردم! انداختمو رد کردم!" ( به سلوک طرب بخوانید) حالا چی میگی؟"
جوان سخت نادم گشت و زندگی در پیش گرفت و دیگر شکوه سر نکرد...

Friday, June 9, 2006

***

1. چند روز پیش داشتم نود میدیدم، یه صحنه‌هایی از همون بازی معروف ایران استرالیا داشت میداد بعد اونجایی که مهدوی‌کیا گل زد چنان دو تا دستم رو کوبیدم به هم که تا یه ربع قرمز بود! دلم برا یه همچین هیجان‌هایی لک زده.

2. دلم میخواد هلند و ایتالیا به هم بخورن. دیدن بازی این دو تا تو خونه ما دیدن داره واقعاً. من با هلندم مونا با ایتالیا. یکی من میگم دوتا اون میگه خلاصه که تا آخر بازی خودمون رو خفه میکنیم. خداییشم همیشه بازیاشون معرکه بوده.

3. دلم میخواد ببینم امسال کی جرئت داره به هلند چپ نگا کنه!!

4. یه حرف جوادی هم میخواستم راجع به بازیکنای هلندی بزنم که خوب نمیزنم!!!

5. البته پر واضح است که ایشالا تیم ملی ...

Monday, June 5, 2006

IRIB

این دو روز تلویزیون چه بلایی به سر همه آورد! واقعا نمایش مسخره ای از گرامی داشت روز 15 خرداد و شهدای این روز رو دیدیم. هر چیزی یه حدی داره! بعد میگن چرا مردم میرن کرور کرور ماهواره میخرن.

Saturday, May 27, 2006

داشتن و نداشتن

لذتی که در دیدن همفری بوگارد با کیفیت عالی روی صفحه بزرگ تلوزیون (و نه کامپیوتر) هست، در انتقام نیست! حتی اگه چیزی بیش از ته مانده‌ی چپاول شده‌ای از فیلم نمومنده باشه...

پ.ن1: همچنان به شدت معتقدم که قد بلند در خوش تیپ بودن آدما تاثیر به‌سزایی داره ولی خوب من هیچوقت هم منکر استثنائات نبودم!

پ.ن2: انتقام کار فوق‌العاده لذت‌بخشی است.

Sunday, May 21, 2006

معما

وقتی بچه بودیم یه معمایی بود که:" زرافه رو چطوری با سه حرکت توی یخچال جا میدن؟" جوابشم تابلو دیگه:" در یخچال رو باز میکنی، زرافه رو میذاری تو یخچال، در یخچال رو میبندی!"
حالا حکایت این ماشینه که امروز دیدم:"یخچال رو چه جوری با رنو جا به جا میکنن؟"
اینجوری:

Monday, May 8, 2006

رفیق شیخ و اتوبوس:حضرت عزراییل

چندی پیش که در محضر شیخ بزرگ بودیم حکایتی نقل شد که مایه تعجب گشت و اسباب تعقل. حکایت، حکایت دوستی از دوستان قدیم شیخ بود که در این محفل کنون نقل کنم:
در ازمنه قدیم ( منظور ما قبل انقلاب) که اسباب سفر بین بلاد مختلفه اتوبوس بود و گاری و هنوز به مدد علوم جدیده اسباب اختراعی برادران رایت برای سفر بین بلاد استفاده نمیشد ، رفیق شیخ قصد عزیمت از بلادی به بلاد دگر نمود ، لاجرم قصد سفر با اتوبوس کرد و سوار اتوبوسی شد.
شب بود و باران و جاده به نهایت زُخرُف! در این میان شوفر نواری در میان ضبط چپاند که آهنگهایی داشت به نهایت ابتذال ( زان قسم که جلوی خواهر و مادر به هیچ روی نتوان شنید) . پس رفیق شیخ را قوه قهریه فزونی گرفت و ندا داد:" ای شوفر ! چون از ما شرم نمیکنی؟ خود خواهر و مادر نداری؟ این نوار از ظبط به در آور !"
شوفر چون رویش بسی زیاده بود و سبیلش کلفت صدا زد:"هر آنچه عشقم کشدچون کنم! گر ناراحتی تفضل!"
رفیق شیخ گفت:" من به خاطر جمعیت اناث فی المرکب گفتم و الا خود دانی" سخن که بدینجا رسید شوفر دستی را بکشید و مرکب متوقف کرد و الحاد کرد بر پیاده کردن رفیق شیخ ، از رفیق شیخ " مر من چه گفتم" از شوفر " بریز پایین بینیم باااا!" مردمان و زنان و دختران در اتوبوس نیز هیچ گونه میانه داری نکردند و صلواتی ختم نکردند و این رفیق نگون بخت شیخ یاری ندادند و عاقبت او پیاده شد!
حال در آن شب بارانی وسط صحرای بی نام و نشان ، رفیق شیخ چندی ایستاد و قریب ساعتی بعد در حالی که چونان موش آبکشیده گشته بود اتوبوسی دگر او را سوار بکرد.
چون سوار شد و نیم ساعتی در جاده رفتند اتوبوس ایستاد و شوفر ندا داد:" پل عبور بر اثر سیلاب ویران شده ، اتوبوسی که در آن هنگام بر رویش بوده حادثه دیده و جملگی هلاک شدند!"
رفیق شیخ چون اتوبوس بدید همانا متعجب شد که اتوبوس همان بود که ساعتی پیش او سوارش بود!!
--
انسان در کار خداوند میماند! چرا او جدا بشد از آن اتوبوس؟ بدان جهت که اعتراض کرد به آهنگ مبتذل اجلش تعویق افتاد؟ مسافران چون کمکش نکردند و در آن بیابان تنها بگذاشتندش اجل مهلتشان نداد؟ حضرت عزراییل این قوم دستچین بکرده بود به جهت تعجیل در نوبتهای عقب افتاده و این رفیق شیخ اشتباهی سوار شده بود؟
خدا داند و بس!

Wednesday, May 3, 2006

Bingo

و اینک انتظارها به پایان رسید! (نه خواهش میکنم، اصلاً قابل شما رو نداره این حرفا چیه؟) و اما اون روز:

تلفن خونه زنگ زد:
- مونااااااااااا گوشی رو بردار. لابد با تو کار دارن.
- من دیرم شده خودت بردار. با من کسی کار نداره. دوستای خودتن.
- نه‌بابا دوستای من به این گوشی زنگ نمیزنن اولاً، دوماً که دوستای من مثل دوستای تو وقت‌نشناس نیستن سر‌ظهر زنگ بزنن. ( این جمله آخر رو که میگم میرم طرف تلفن در حالیکه مطمئنم با اون کار دارن)
- بیا اولش 8 داره هیچ کدوم از دوستای من شمارشون با 8 شروع نمیشه. ماشالا دوستای تو، تو اقصا نقاط تهران خونه دارن. شمارش اینه 88.....
- بابا منم 8 ندارم
تسلیم میشم و گوشی رو بر میدارم. بله؟ الو؟ این که قطع کرد! همش سه چهارتا زنگ زد که!!
- خوب زنگ بزن ببین کی بود
- خودت بزن
- من نمیزنم
- نزن. منم نمیزنم. هر کی کار داشته باشه خودش زنگ میزنه!
میرم تو اطاقم. اَه باز میسد کال دارم. باز من یه دقیقه حواسم پرت شد. بازم که شمارش نا‌آشنا است!! چقدر آشناست ولی. اااَ چقدر شبیه اون شماره هست که الان زنگ زده بود. با اون چک میکنم ولی اون نیست. معلومه جفتش از یه جاست، زیادی شبیه‌ان! شماره‌ای که رو موبایل افتاده رو میگیرم. نامبر بیزی. دوباره میگیرم . نامبر بیزی. شماره‌ای که به خونه زده بود رو میگرم.
- موسسه "بیب" بفرمایید
- ( چقدر آشنا بود. کجا شنیده بودمش؟) ببخشید شما الان با خونه ما تماس گرفتین؟
- من؟ نه؟ اسمتون؟ شماره‌تون؟
- (آهااااان یادم اومد. همون موسسهِ که قبلاً امتحان داده بودم!! آخ جوووون) بیب بیب
- گوشی چند لحظه به مدیریت وصل میکنم شاید از اونجا تماس گرفتن
دی دی دیدی دی ( از این آهنگای انتظار دیگه) قلبم تو سینه جا نمیشه. یعنی میشه؟
- مدیریت اشغال من شماره‌اتون رو میدم اگه لازم بود باهاتون تماس میگیرن!
- مرسی. (اَه به خشکی شانس!)
موبایلم دیگه همش تو جیبم بود نکنه زنگ بزنه من نشنوم. نزدیک بود تو دستشوییم ببرم دیگه!! آقا دو ساعتی گذشت و خبری نشد تا اینکه:
دی دید دی دید دید دیری دید دید ( میدونم یکمی شبیه قبلیه ولی اشتباه نکنید این زنگ موبایلم بود!)
یه کم صبر کردم که با این ندید بدید بازیایی که درآوردم حالا فکر نکنن طرف خیلی دیگه هولِ. یه آقاهه‌ای بود بعد از سلام احوالپرسی گفت شما تو اون آزمون قبلی حد نصاب رو آوردید اما برای یه مصاحبه کوچیک پنج‌شنبه راس ساعت 12.15 منتظرتون هستیم. منم به بهانه این که موبایلِ و صدا درست نیومد ازش خواستم که دوباره بگه چه روزی و چه ساعتی تا من فرصت داشته باشم فکر کنم ببینم سوالی ازش ندارم تا قطع کردم نگم ااااَ کاشکی اینو ازش پرسیده بودم. ولی هیچی به ذهنم نرسید! برا همین قطع کردم بعدش مامانم بهم گفت پرسیدی چه نمره‌ای اونجا آوردی؟ - ااااَ دیدی یادم رفت!


پنج شنبه: راس ساعت 12.30 ( معمولاً آدم قرار داره باید یک ربع دیر بره تجربه بهم میگه اثر بدی نمیگذاره اگه اثر خوبی نگذاره :D )
بعد از اینکه چند دقیقه‌ای نشستم یه آقای تپلی اومد و به یه اطاق راهنماییم کرد بعد هم از اینکه معطلم کرده عذر خواهی کرد بعد هم گفت اوکی. ( یعنی دیگه بزنیم اون کانال!)

(قبل از اینکه وارد اطاق بشم با خودم گفتم هی شاخ‌بازی در‌نیاری هرچی طرف گفت جوابش رو بدیا، این تو بمیری از اون تو بمیریا نیستاا، هرچی گفت میگی اوه یس یو آر رایت! اما انگار که یاسین تو گوش خر بخونی!!)

خلاصه که دردسرتون ندم. این آقا یه دو تا سوال از ما کرد که مثلاً بک گراندتون رو در زمینه تیچینگ و کلاً‌ زبان شیرین انگلیسی بگین منم همون اول آب پاکی رو ریختم رو دستش که در زمینه تیچینگ که بک گراند مک گراند یُخدی! بعدش هم در یک حرکت چست و چابک جامون عوض شد و هی من از ایشون سوال میکردم به جای اینکه اوشون از من سوال کنه. در انتها هم فرمودن که چون شما تا حالا تیچینگ نبودی باید یه دوره یه ماه و نیمه TTC: Teaching Technique Course رو بگذرونی و بعد از اول تابستون شروع به کار کنی. بعد هم به صورت نه چندان غیرمستقیم گفت اگه بخوای شاخ‌بازی سر کلاس در بیاری نمی‌تونی دوره رو تموم کنی! ( چه حرفا!! البته مثلاً به من نبود کلاً عرض میکرد) منم مظلومانه گفتم: اوه! وای شود آی؟ بعد که چند تا سوال درباره این دوره ازش پرسیدم حس کردم که یه دونه سوال دیگه کافیه تا بیاد خرخره‌ام رو بجوئه!!! برا همین فقط گفتم: دتز ایت؟ اونم کلش رو تکون داد بعد هم گفت: هوپ تو سی یو اِگین هیر. منم به جای اینکه بگم می تو، یه سری براش تکون دادم! بعد هم در رفتم!!!

اَند دتز ایت!

پ.ن: راستش دیدم این پست خیلی طولانی شد خواستم دو قسمتش کنم بعد از اونجاییکه همیشه حق با مشتریه و از اونجاییکه میدونستم دوستان دیگه طاقت انتظار ندارن همش رو یکجا گذاشتم! حالش رو ببرید!!!!

پ.ن2: یه بار یکی راجع به نارسیسیم یه چیزی گفته بود. چی بود؟ من هر چی فکر می‌کنم یادم نمیاد!!!!

Sunday, April 30, 2006

سفر

راسيتش اومده بودم كه 1 پست ديگه بذارم.يهو يه pm رسيد: هستي؟
بودم.هر دو اينويز!
يه وبلاگ واسم فرستاد،‌.كنارش نوشته بود:" هركس تو زندگي يه نفطه عطفي داره .نقطه عطف زندگي منم يه سفر يك ماهه بود به مكه"
امشب اصلا حالش يه طور ديگه بود هرچي ما ميزديم به لودگي ميرفت سراغ تقطه عطف! شروع مي كرد از خاطرات سفر مكه مي گفت. اون شبي رو گفت كه بهش گفته بودم كه امشب خيلي آرومم (اهل فن ميدونن!) دوست دارم فقط بشينم و نگاه كنم ولي من نمي دونم چرا يادم نيومد كدوم شب رو ميگه! خودم ياد اون شبي افتادم كه با يه دختره به اسم سميرا دوست شدم.كرد بود. نشسته بوديم روبروي ناودون طلا كلي حرفاي قشنگ زد، كلي با هم كعبه رو نگاه كرديم... شب عالي بود.

خلاصه بعد عمري دوباره شروع كرديم بحث كردن.يادش بخير قبلنا خيلي باهم بحث مي كرديم.
مي گفت..... .
بگدريم.مي خواستم خلاصه بحث و بنويسم ببينم ميشه نتيجه گيري خاصي كرد؟ چون من و ايشون هيچ وقت به نتيجه نميرسيم تو بحث! ديدم نميتونم الان منظور دقبق حرفامون رو بنويسم .مي خواستم اصلا بيخيال پست بشم ولي گفتم تا اينجا رو كه نوشتم بذرا بعد قرني پستي بنگارم! پس با يه سوال ديگه ادامه ميدم (قبلش بگم از اين جور سوال ها خيلي خوشم نمياد، طبيعتا انتظار جواب شنيدن هم ندارم ولي خوب ظاهرا ايندفعه فرق داره از همون اولش كه پست اصلي اي رو كه مي خواستم بذارم اصلا يه چيز ديگه بود تا خود حالا كه هي از يه جا به يه جاي ديگه ميرم!)

ببينم به نقطه عطف زندگيت رسيدي؟!

*
آقا بلاخره ما زورمون به اين دخترخاله هاي سيبيل كلفتمون نرسيد!! هرچي هي از اين هفته انداختيم اون هفته بلكه يادشون بره انگار نه انگار مرتب زنگ ميزدن ياداوري مي كردن! خلاصه اين شد كه ديروز بلاخره تسليم شديم و شيريني كار و فارغ التحصيلي رو با هم پياده شديم.
ولي جاتون خالي خيلي خوش گذشت (محصوصا قسمت سينماش!)

Sunday, April 23, 2006

At The Zooooo

این مطلب رو اوایل زمستون پارسال بود که نوشتم اما نشده بود بگذارمش آن‌لاین . بیچاره داشت تو وُرد خاک میخورد تا امروز ظهر که یه اتفاقی افتاد! حالا مطلب رو داشته باشین:

ها ها! رفته بودم آزمون تیچینگ بدم!
آره دیگه از این سر دنیا پا شدیم رفتیم اون سر دنیا. در حالیکه اینجا خورشید زیبا انوار طلائیش رو همه جا پراکنده بود و به همه لبخند میزد و ما با لباسهای حلقه‌ای روزگار میگذروندیم، چشمتون روز بد نبینه اونجا چنان برف و بورانی بود که بادش فیل رو از جا میکند! ما که دیگه مشغول کایت سواری بودیم ( من اصولاً از بچگی عاشق اغراق کردن بودم، دست خودم نیست!) .
قیافه اونجایی هم که رفته بودیم خیلی شبیه اینایی بود که دخترای معصوم رو گول میزنن می‌دزدن بعد من هر چی به اینا میگفتم گوش نمیدادن که میگفتن ببین اینجا تابلو داره!! پس رسمیه! خوب بابا جان اون تابلوها رو منم میتونم درست کنم آخه! ولی خوب خدا نخواست و ما رو ندزدیدن.
حالا ما فکر می کردیم الان 4 نفر دیگه مثل خودمون اومدن و یه نفر هم حداکثر یه ربع با هرکی مصاحبه میکنه و بعدش هم با یه لبخند بهمون میگه که شما دیگه الان میتونی تیچینگ باشی! زهی خیال باطل! آزمون کتبی بود...
اونایی که اومده بودن چند تاشون که الان هم درس میدادن یه دختره هم بود که با چنان عشوه ای به ما گفت من IELTS دارم انگار حالا چی داره!! ( این قسمتش حسودی بود). خلاصه اینکه ما میخواستیم از همون راهی که اومدیم سرمون رو بندازیم پایین و برگردیم ولی خوب باز خدا نخواست و برنگشتیم!
بعد یه آقای بسیار شیکانی اومد ما رو به یک اطاق دیگه دعوت کرد که محل آزمون بود. ما هم همچین نوک مدادهامون رو تیز کرده بودیم که ورق رو سوراخ میکرد اما چشمتون روز بد نبینه توی اون اطاق با تعداد متنابهی کامپیوتر روبه رو شدیم!( همه مانیتور ها هم ال سی دی!!) بله یک آزمون آنلاین بود که باید ساین‌این میکردیم ، ما هم یواشکی یه جوری که کسی نبینه مدادهامون رو چپوندیم تو جیبمون!
حالا خوبیش این بود که دستم تو تایپ کردن تنده و با اینکه باید دو تا رایتینگ هر کدوم بالغ بر 250 کلمه مینوشتیم به مشکل کمبود زمان بر نخوردم!(اینجاش یعنی اینکه آره ما خیلی اینکاره‌ایم!) ولی تو قسمت وُکَب.... آقا یه دونه از این کلمه ها آشنا نبود!! اما جالب‌تر از اون قسمت اسپیکینگ بود، یه صفحه باز میشد یه آقایی شروع به صحبت میکرد بعد یهو خشکش میزد- احتمالاً اونجا حرفش تموم شده بوده- بعد تو باید سه دقیقه در جوابش حرف میزدی. من هر چی اینور اونور میکردم بیشتر از 1 دقیقه حرفی نداشتم به اون مرتیکه نره خر بزنم! تازه همینشم از سرش زیاد بود، کلی بهش لطف کردم، بره حالش رو ببره!!

آزمون چیزی حدود 4 ساعت به طول انجامید. بعد هم ما به منزل ( همونجایی که خورشید عالم تاب می تابید!) رجعت کردیم. نشون به اون نشون که هنوز زنگ نزدن بگن بیاین تیچینگ.
اصلاً میدونی چیه؟ اینا همش پارتی بازی میکنن، این آزمون‌ها رو هم الکی برگذار میکنن! وگرنه کیه که نخواد من برم موسسه‌اش درس بدم؟ ها؟!


تا اینجاشو دیدین؟ از اینجا به بعدش رو توی پست بعدی ببینین...

Monday, April 17, 2006

اينم از عيد ما

شانسي رفتم بيرون ببينم كار به كجا رسيده. ديدم بله! كيك زرد 114 كيليويي رو پهن كردن. منم رفتم داخل جمعيت و با چند تا از بچه ها عظم رو جزم كرديم كه بريم از اين كيك تناول كنيم. اون ور خانوم ها توي يك صف وايساده بودند و تك تك مي رفتن ميگرفتن و مي رفتن. اما اين ور! اين آقايون ريخته بودن روي سر و كله هم. آخر از اين 114 كيلو يه 10 گرم هم به ما رسيد! يك كم اونور تر هم شربت ميدادن. باز هم همين وضع بود.
بعدش مراسم بود توي آمفي تئاتر مركزي. اولش كريم منصوري قرآن خوند. قشنگ بود. ازش خوشم اومد. خيلي متواضعانه هم سرش رو انداخت و رفت. بعدش هم صالح علا اومد و يك كم شعر خوند. اما اصلش كنسرت چنگيز حبيبيان بود. من تا حالا كنسرت زنده نديده بودم. خيلي با اينكه آدم صداش رو از تلويزيون بشنوه فرق داره. حتي همين خوننده شوتي ها! با حال بود. بد نبود. چقدر مسخره بازي در آورديم. از اول مراسم هي شعار ميداديم : چنگيز برو يالا.قببل از برنامه اون هم هي مي گفتيم: چنگيز بيا بيرون. يكي از شعر هاش كه تركي هم بود رو خواست برامون ترجمه كنه. اصلش ميگفت يه چيزي تو مايه هاي " گل گلوم گلو گل" (كلي توش گ داشت. الان درست يادم نيست) كه معنيش ميشد " اي گل من بيا". اين رو كه گفت يهو يكي داد زد : نه من نميام، خودت بيا. يكي اون وسط دويد و از سن پريد بالا و چند تا شاخه گل بهش داد. چنگيز بهش گفت : شما تركي؟ گفت نه. چنگيز گفت آخه اين كارت تركي بود!
خلاصه جشن تموم شده بود و ما با چند تا از بچه هامون نشسته بوديم و مي گفتيم و مي خنديديم كه يهو يه sms به من و بچه هاي دبيرستانمون رسيد. همون يك هم خشكمون زد. نوشته بود: "پدر تينا فوت شد" . حميدرضا تيناي تهراني يكي از رفقامونه كه ما "تينا" صداش ميكنيم. چند روزي بود كه پدرش به خاطر سكته مغزي توي بيمارستان بستري بود. بيمارستان نزديك بود. راه افتاديم رفتيم اونجا. ديدم چند تا ديگه از بچه ها هم اونجان. رو هم 10-12 نفري بوديم. حميد هم اونجا بود. همين طوري كاري نميكرد. توي خودش بود. اما وقتي به يكي ميرسيد كلي بغلش ميكرد و ميزد زير گريه. اونجا كه ايستاده بوديم يك خونواده اي بچشون رو كه تازه به دنيا اومده بود گرفته بودن دستشون و ميرفتن.
حدود ساعت 4 بود. قرار شد بريم خونشون. خيلي كسي نبود. براي همين ما دست به كار شديم. خونه رو حاضر كرديم . سياهي زديم. يكي رفتن دنبال پارچه نويس. يكي اعلاميه رو حاضر ميكرد.يكي چايي دم ميكرد. يكي رفت يك عكس رو بزرگ كنه. يكي هم رفت كه شناسنامه رو باطل كنه و ... . شب شد. گفتن يك زيارت عاشورا بخونيم. بعضي از فاميل هاشون شروع كردن حسابي گريه كردن. بعد از زيارت هم همون طور گريه ميكردن. به خصوص عموي حميد. كه آخر خود حميد رفت تا آرومش كنه. ما هم كم كم رفتيم.
تشيع حدود ساعت 8:30 صبح يكشنبه بود. من دير رسيدم. تموم شده بود. از همون جا رفتيم بهشت زهرا. اين شايد 3 يا 4 امين باري بود كه من براي تدفين كسي ميرفتم. منتظر بوديم تا غسلش بدن.ميگفتن اگه بري توي غسال خونه تا يك هفته قاطي. تعدادمون هي زياد ميشد. خيلي شلوغ بود. بعضي ها حتي اينجا هم دست از قرتي بازي هاشون بر نميداشتن. لباس سياه پوشيدنشون هم يك جوري بود كه انگار براي دوست پسرش لباس سياه پوشده. دنبال بعضي جنازه ها هيچ كس تكبير نميگفت. 4 نفر از همين قرتي ها دنبالش بودن و تموم. آخر آوردنش. بيچاره حميد. خيلي حالش بد شد. يكي دو تا از بچه ها كه همش مراقبش بودن زير بغلش رو گفتن. تا يك مدت اونا راه ميبردنش. نماز رو خونديم و رفتيم كنار قبر.
قبر رو حاضر كردند و اون بنده خدا رو گذاشتن توي قبر. همه گريه ميكردن. اما فكر كنم بيشتر براي خودشون. فكر كنم همه بيشتر از اون كه ياد اين ميت بيچاره باشند ياد خودشون بودند كه اگه جاي اون بودن الان چه ميكردند. تلقين خون رفت تلقين بخونه :(عربيه)

افهم، اسمع، يا فلان بن فلان، هل انت علي العهد الذي فارقتنا عليه من .... يا فلان بن فلان، اذا اتاك الملكان المقربان، رسولين من عند الله و سئلاك عن ربك و عن نبيك و عن دينك و عن كتابك و عن قبلتك و عن ائمتك، فلا تخف( اين رو كه گفت حس كردم همه ترسيدن) و قل في جوابهما الله جل و جلاله ربي و محمد (ص) نبيي، والاسلام ديني و والقرآن كتابي والكعبه قبلتي .... ان الموت حق و سوال منكر و نكير في القبر حق، والبعث حق والنشور حق، والصراط حق، والميزان حق و تطائرالكتب حق والجنه حق والنار حق .....

به جال فلان بن فلان مي تونه اسم هر كدوم از ماها باشه.خلاصه خاك ريختن روي بنده خدا و گفتن همه بفرماييد رستوران جوان!

به خاك حافظ اگر يار بگذرد چون باد
ز شوق در دل آن تنگنا كفن بدرم

نتيجه اخلاقي هم اينكه:
درياب كنون كه نعمتت هست به دست
كاين دولت و ملك مي رود دست به دست

-----------
من به جاي مستر موصي هم نوشتم.

Saturday, April 15, 2006

هیچی

واسه تنوع

Sunday, April 9, 2006

French

تا همین چند دقیقه پیش داشتم Kill Bill رو برای بار دوم میدیدم! اوایل عید بود که قسمت اولش رو از پسر خالم گرفتم. البته یه کم دیر بود ولی خوب... اولین بار وقتی هوس کردم ببینم که صدای سوت Elle رو، که به جای زنگ موبایلش گذاشته بود شنیدم. خیلی حال کردم. عید که رفتیم خونشون ازش گرفتم. وقتی تموم شد تازه فهمیدم قسمت دوم فیلم ادامه اشه.اینجوری نبوده که قسمت اول رو ساخته بعد فیلم گل کرده هوس کرده دو‌‌ش رو هم بسازه. جمله آخر فیلم رو از همش بیشتر دوست دارم ) البته شاید نشه گفت بیشتر دوست دارم ولی با اون آهنگی که روش گذاشته بود وقتی شنیدم موهای تنم سیخ شد!) :
One more thing sofi, is she aware her doughter is still alive?
در نتیجه باید 2ش رو هم هر جور بود پیدا میکردم!
کار سختی نبود همین آقای گوولی پسر خودمون داشت. وقتی رفتیم خونشون به جز اون یه فیلمی که پارسال(!)‌ بهش داده بودم - و هر کاری میکردم پسش نمیداد- دو تا فیلم دیگه هم گرفتم! یکیش Kill Bill 2 بود!! که البته هنوز اینجاست...
به جز اون سوتِ آهنگ های فیلم رو هم خیلی دوست دارم ولی سوتَ رو بیشتر!

اممم دیگه همین دیگه فقط اینکه دیدن فیلم رو به افرادی که با فیلمای بزن بزن [و البته تا حدودی تخیلی (...!)] حال میکنن توصیه میکنم! شخصاً خوشم اومد ;)

Tuesday, April 4, 2006

کچلی مجله زرد

سلام علیکم خانوما و آقایون گل!
امروز این انرژی زده بود بالا کودک درون هم حسابی بیدار شده بود و خلاصه بدجوری احساس شنگولی بهم دست داده بود طوریکه بعد از انژکسیون صبحانه به رگ بدو رفتیم پیش آقا سلمونیه که الا و للا ما رو کچل کن با نمره هشت!
آقای سلمونی هشدار داد که " هشت سفید میشه ها!" و در این مرحله دو زاری ما تلق افتاد پایین که انگاری تصمیم بسی رادیکال بوده لذا گفتیم : یه جوری کوتاهش کن که شونه نخواد!" الان هم جای شما خالی بسی ردیف شده! یه دست میکشی روی کله و همه موها صاف و برو به امان خدا!
--
مادر گرامی صبح امر کرد که برو یه مجله ای بخر که بخونیم! ما هم دم دکه هر چی نگاه کردیم چیزی بدرد بخوری پیدا نکردیم بنابر این یک مجله زرد! خریدیم آوردیم خدمت مادر گرامی. اینقدر سرگرم کننده هست این مجله!! از بالیوود و آمیتا "بچن" داره تا هالیوود و آنجلینا جونی و براد پیت! تا عرفان و شیخ عبدالله انصاری! فال ازدواج و مهناز افشار و عکسهای کودکی کیه و …
هر چی تو بگی این داره!!
نکته قشنگش هم اینه قیمت رو جلد رو زده چهار صد تومن بعد این بغلش زده " قیمت در امارت متحده عربی پنج درهم!" من نمیدونستم اینقدر زرد خون توی دبی و حوالی پلاس هست! جدی اینا رو کسی می خونه؟ مثلا روزنامه فروشی در دبی باشه و نیوز ویک و تایمز و اینا بعد تو بری بگی" واحد مجله الاصفر!" ( اصفر زرد بود دیگه؟!) خدایی ضایع نیست؟

Tuesday, March 28, 2006

...

خيلي وقت بود كه بازي نكرده بودم! يعني دقيقا خيييييييييلي وقت!حتي از نوع كامپيتري اش!
حتي اون روزي هم كه با دوستم رفته بوديم پارك همچين كه بعد از كلي استخاره رفتيم يكم تاب بخوريم نگهبان پارك صداش در اومد و گفت تاب مال بچه هاي زير 10 سالِ و خلاصه نذاشت!
تا اينكه ديشب رفته بوديم خونه عمو كوچيكه. اين عموي ما دو تا پسر فينگيلي خوشگل تا دلت بخواد شيطون داره نميدونم چي شد كه يهو هوس كردم بدوم دنبالشون و بازي كنم. اونم من كه هيچ وقت حال و حوصله سرو كله زدن با هيچ بچه ايي رو ندارم.خلاصه كلي با هم قايم موشك و گرگم به هوا و اون آخري ها هم يه نمه كلاغ پر بازي كرديم. عموم هم هي يه چند وقت يه بار يه تذكري به پسر هاش _و در واقع بنده!_مي دادن و منم براي يه مدت مي رفتم تو اتاق پذيرايي و مي نشستم ولي آقا مگه اين دو تا بچه مي ذاشتن! اصلا كيه كه وقتي "فواد" خان ازش يه خواهشي مي كنه و هي بهش ميگه ترو خدا پاشو بيا بتونه بهش بگه نه!نمي دوني وقتي دفعه اول بهش گفتم نه چشماش چه جوري شد!
خلاصه نتيجه اخلاقي اينكه سارا جون ديشب خيلي جات خالي بود!
ضميمه:
طبق تحقيقات به عمل اومده ظاهرا مي تونم يه جوري خودم به اين كلينيك نزديك خونمون قالب كنم!حالا بعد عيد بايد برم سراغش!

Tuesday, March 21, 2006

احسن الحال

يا مقلب القلوب والابصار
يا مدبر الليل و النهار
يا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الي احسن الحال

اين دعايي هست كه هر سال موقع تحويل سال مي خونيم. معمولا وقتي يك دعايي رو اول كاري مي خونيم،‌مي خواهيم كه تا انتهاي اون كار، اون دعا همراهمون باشه.
تا حالا فكر كرديد كه ما در اين دعا چه چيزي رو از خدا براي يكسالمون مي خواهيم؟
"حول حالنا الي احسن الحال". از خدا مي خواهيم كه حال ما رو به بهترين حال تغيير بده. اما حالا اين سوال مطرح ميشه كه "احسن الحال" چيست؟
من خودم جوابش رو ميدونم. اما دوست دارم بدونم كه شما چي فكر ميكنيد.اگه خواستيد بعدا بيشتر ميتونيم راجع بهش صحبت كنيم.

به هر حال بهار طبيعت و اربعين ماوراء طبيعت رو تبريك و تسليت ميگم.

*

اين چند روزه خيلي ها رو ديدم كه دارن ميرن كربلا. اما من 5شنبه صبح عازم حج فقرا هستم. خلاصه حلال كنيد