Tuesday, March 28, 2006

...

خيلي وقت بود كه بازي نكرده بودم! يعني دقيقا خيييييييييلي وقت!حتي از نوع كامپيتري اش!
حتي اون روزي هم كه با دوستم رفته بوديم پارك همچين كه بعد از كلي استخاره رفتيم يكم تاب بخوريم نگهبان پارك صداش در اومد و گفت تاب مال بچه هاي زير 10 سالِ و خلاصه نذاشت!
تا اينكه ديشب رفته بوديم خونه عمو كوچيكه. اين عموي ما دو تا پسر فينگيلي خوشگل تا دلت بخواد شيطون داره نميدونم چي شد كه يهو هوس كردم بدوم دنبالشون و بازي كنم. اونم من كه هيچ وقت حال و حوصله سرو كله زدن با هيچ بچه ايي رو ندارم.خلاصه كلي با هم قايم موشك و گرگم به هوا و اون آخري ها هم يه نمه كلاغ پر بازي كرديم. عموم هم هي يه چند وقت يه بار يه تذكري به پسر هاش _و در واقع بنده!_مي دادن و منم براي يه مدت مي رفتم تو اتاق پذيرايي و مي نشستم ولي آقا مگه اين دو تا بچه مي ذاشتن! اصلا كيه كه وقتي "فواد" خان ازش يه خواهشي مي كنه و هي بهش ميگه ترو خدا پاشو بيا بتونه بهش بگه نه!نمي دوني وقتي دفعه اول بهش گفتم نه چشماش چه جوري شد!
خلاصه نتيجه اخلاقي اينكه سارا جون ديشب خيلي جات خالي بود!
ضميمه:
طبق تحقيقات به عمل اومده ظاهرا مي تونم يه جوري خودم به اين كلينيك نزديك خونمون قالب كنم!حالا بعد عيد بايد برم سراغش!

Tuesday, March 21, 2006

احسن الحال

يا مقلب القلوب والابصار
يا مدبر الليل و النهار
يا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الي احسن الحال

اين دعايي هست كه هر سال موقع تحويل سال مي خونيم. معمولا وقتي يك دعايي رو اول كاري مي خونيم،‌مي خواهيم كه تا انتهاي اون كار، اون دعا همراهمون باشه.
تا حالا فكر كرديد كه ما در اين دعا چه چيزي رو از خدا براي يكسالمون مي خواهيم؟
"حول حالنا الي احسن الحال". از خدا مي خواهيم كه حال ما رو به بهترين حال تغيير بده. اما حالا اين سوال مطرح ميشه كه "احسن الحال" چيست؟
من خودم جوابش رو ميدونم. اما دوست دارم بدونم كه شما چي فكر ميكنيد.اگه خواستيد بعدا بيشتر ميتونيم راجع بهش صحبت كنيم.

به هر حال بهار طبيعت و اربعين ماوراء طبيعت رو تبريك و تسليت ميگم.

*

اين چند روزه خيلي ها رو ديدم كه دارن ميرن كربلا. اما من 5شنبه صبح عازم حج فقرا هستم. خلاصه حلال كنيد

Sunday, March 19, 2006

This & That

خوب دیگه کم‌کم وقتش شده که تقویم کاغذی روی دیوار رو بکنم و به فکر یه دونه جدیدش باشم! روش دیگه پُر از نوشته و شعر و علامت شده و خلاصه اش که شانس آوردم که باید تعویض شه، نوشته هاش دور ریخته شه، علامت هاش فراموش شه و نو بشه. دیگه باید این سال رو هم کم‌کم با تمام خاطره‌های خوب و بدش گذاشت کنار و به فکر سال نو بود.
راستش سال گذشته چندان سال خوبی برام نبود حتی می تونم بگم عید پارسال بدترین عیدی بود که تا حالا داشتم اما دیگه اینا مهم نیست پارسال دیگه گذشته و من فقط خاطرات خوبش رو یادم میمونه که انصافاً کم هم نیست. یه قسمتیش خیلی شخصیه و کلاً جاش اینجا نیست برا همین میره گوشه ذهنم و برای همیشه هم همونجا میمونه و فقط ممکنه گاهی شیرینیش بیاد زیر زبونم. اما باید بگم این دو سه هفته آخر سال خیلی خوش گذشت،‌ یه بار با بروبچ جمع شدیم شش نفره رفتیم دربند. دو نفرمون البته تا وسطای راه بیشتر نیومدن و همونجا موندن تا ما فتح کنیم (!) و برگردیم. جای شما هم خالی یه تعدادی هم کپسول و ترقه ترکوندیم ( آخه دیروز چهارشنبه سوری بود!) هر کی هم ما رو میدید هی میگفت چرا تنها؟ والا ما که چهارتا بودیم تازه دو نفر هم در راه مونده داشتیم نمیدونم تنهاش دیگه چی بود! ولی خداییش اونجا سر گردنه است یه چایی ....ن ، هفت تومن ما رو پیاده کرد!! هیچی دیگه گفتیم ناهار هم بخوایم بمونیم باید وایسیم اونجا ظرف بشوریم!! رویهم رفته ولی عالی بود مخصوصاً یاد ایامی‌ش.
دیگه اینکه به لطف دانشگاه خواهر گرامی هم چند باری این آخر سالی رفتم اسکی! این بار آخری که حسابی راه افتاده بودم اما بدیش این بود که نه که حساسسسم!!! پوستم بدجور میسوزه، دقیقاً کباب میشم!! بعدش هم پوست صورتم کنده میشه!!!! هیچ کی اینطوری که من میسوزم نمیسوزه. تمام کرم ضد آفتاب رو خالی کردم رو صورتم اما اگه شما پشت گوشتون رو دیدین من هم تاثیر این کرم رو دیدم. هر کی هم یه تزی راجع به صورتم میده مامانم چون خیلی لطف داره میگه شکل داهاتی ها شدی،‌دوستم اومده خونمون میگه سارا خواستی عروسی کنی دو روز قبلش برو اسکی خیلی بهت میاد قشنگ سوختی! اون یکی دوستم میگه باز که تو خودت رو این شکلی کردی. خلاصه که بین علما اختلاف افتاده اما ایناش مهم نیست مهم اون لذتیه که وقتی از اون بالا با سرعت میام پایین ولی آخرش زمین نمیخورم و یه ترمز قشنگ میکنم، بهم دست میده.

اِنی وی! امسال که تموم شد. میخوام سال دیگه سال بهتری داشته باشم. همین جا به خودم قول میدم که این اتفاق بیفته. برای همه تون هم سر تحویل سال آرزوهای خوب خوب میکنم. هپی نیو یر...

Thursday, March 16, 2006

به کجا چنین شتابان؟؟

سیاستهای داخلی:

روش آقای احمدی نژاد برای ایجاد انگیزه در مدیران دولتی در نوع خودش واقعا بی نظیره:

خطاب به مردم: اگر مدیری کارش رو درست انجام نداد، و به انتقادات شما جواب درست نداد، به خودم بگید، فلان و فلانش میکنم..... !

شما رو به خدا اون مدیر دیگه جرات داره دست به ریسک بزنه؟ اون مدیر میتونه جلوی کارمنداش و مراجعه کنندگان اقتدار داشته باشه؟ خوبه با به روی کار آمدن آقای احمدی نژاد، درصد زیادی از مدیران دولتی از کار برکنار شدن!

**سیاستهای خارجی:

آقای آصفی برمیگرده به جک استراو، یکی از مهمترین افرادی که خط مشی سیاسی دنیا رو مشخص میکنه میگه: مخش هنگ کرده، چرت و پرت میگه!

Tuesday, March 14, 2006

فضل پدر

الیوم که طبق عادت معمول و سرنوشت محتوم، مشغول محاسبه دیون و بدهی ها بودیم و بین دخل و خرج وساطت می کردیم بل به ملاقات جمال بی مثال یکدگر نائل شوند و دیون سه برج بعد را به عایدی پنج برج بعد و هشت را به نه حواله میدادیم و از این قسم امور زَخرَف... به ناگاه یاد آوردیم حکایتی را که ابوی گرامی روزگاری حکایت کرد از جد بزرگوار این حقیر ، مرحوم حاج میرزا علی، که آن مرحوم مغفور در سنه ای اندر سنوات دهه بیست خورشیدی قصد زیارت عتبات عالیات و تشرف به حج کرد. چون بهر این قصد خرج گزاف بود و اشرفی به قدر کفایت موجود نبود عزم کرد بر فروش اموالی از اموال غیر منقول، در این میان قرعه بر قطعه زمینی اوفتاد در بلادی بس دور و خارج از شهر و جزو شمیرانات "دیباجی" نام! پس قریب به دو هزار متر زمین فروخته شد به قرار بیست هزار تومان که در این میان چهار هزار تومان خرج سفر و مابقی صرف خرید ملکی بغایت نیکو در بلاد مترقیه و شمال شهر طهران حول و حوش "دروازه شمیران"!

این حکایت یادآور شد و در پس آن موارد زیر به ذهن حقیر وارد :
- این که نقل شود "از فضل پدر تو را چه حاصل " جمله ایست در غایت درستی! که فرزندان ( و به طبع آن نوادگان) نه از فضیلت حج آن مرحوم بهره ای دارند و نه مالی از بهر زمینی در دیباجی ( گر ملک هم اکنون نیز بود! بسی برج علم کرده بودند و خود و فرزندان را کس نبود یارای تکانیدن حتی به توپ! تا هفت پشت)
- بسی فیض بردیم از بهر تورم! که مالی در نیم قرن پیش کفایت ابتیاع دو هزار متر زمین بوده و اکنون یک من و نیم گوشت! و مالی که باعث واجب شدن حج میگردیده اکنون بهای خرید ملاعبیست "تدی بیر " نام!
- حاج میرزا علی مال نیاندوخت بهر امور دنیوی! مال را نهاد در راه سفر آخرت! تو نیز بیهوده به خلف خود فیض مرسان! مال را صرف زندگانی خود کن ( هر گونه که صلاح دانی) و از حال دست داده فیض ببر!
کفایت کتابت، در پناه حق

Sunday, March 12, 2006

!!

مامانم اومد تو اتاق منم خودم رو به خواب زدم! آخه چند روز بود هی میگفت اطاقت رو جمع کن منم هی محول میکردم به یه ساعت دیگه و این یه ساعت دیگه ها کشیده بود تا امروز. منم خودم رو به خواب زدم که باز مامانم نگه اینجا چرا این ریختیه؟ سگ با صاحابش گم میشه!!
مامان جان هم که انگار دیده بودن حریف من نمیشن خودشون دست به کار شدن و مشغول تا کردن کوهی از لباسام از روی صندلی کامپیوتر بودن!
بعد یهو مامان گفت: اااَ! یه لباس مشکی هم که اینجاست؟
من هر چی با خودم دو دو تا چهار تا کردم دیدم لباس مشکی اونجا ندارم. کلاً دو تا لباس مشکی دارم یکیش رو مطمئنم تو کمده اون یکیش هم تمیز نبود، گذاشته بودم شسته شه، این دیگه چی بود؟
یواشکی از زیر پتو یه نگاهی به لباسی که تو دست مامان بود انداختم و :
مااامااااااااان! اون مانتومه!!!!!!!!!!

Friday, March 10, 2006

آب و نفت

يك استاد داريم كه نميدونم چجوري همه چيز رو به هم وصل ميكنه. در كل آدم جالبيه. مثلا معلوم نيست چجوري از چهار تا سيم و 2 تا مقاومت وسطش ميرسه به آيات و قرآن و تفاسريش.
امروز هم به همين صورت رسيديم به بحث نفت. ميگفت الان آب از فرانسه توي مغازه ها هستش كه قيمت يك ليتريش هست حدوده يك دلار. حالا 220 تا (اگه درست يادم باشه) از اين ها رو بايد بريزي تا بشه يك بشكه آب. يعني ميشه بشكه اي 220 دلار، نه 200 دلار، نه 100 دلار. اما ما نفت رو خيلي خوب ازمون بخرن بشكه 50-60 بفروشيم. تازه سر هر سنتش هم كلي دعواست. يعني قيمت آب از نفت ما بيشتره! بعد اگه ما بخواهيم كه قيمتش رو افزايش بديم همه (خارجي ها رو ميگفت، به خصوص انگليس) ميريزن سرمون كه قيمت رو نبريد بالا، براي چي زيادش ميكنيد و فلان و بهمان...

خودش حرفش اين بود كه ما بريم بعدا يك كاره اي بشيم و حقمون رو از اين خارجي ها بگيريم. مثلا بگيم ما هر بشكه نفت رو ميديم 500 دلار، نه اصلا 1000 دلار. مي خواي بخوا، نمي خواي برو. به درك!

خود ايشون در زمان مهندس موسوي، وزير كشور بوده (تا اطلاع ثانوي). من يادم رفت ازش بپرسم كه چرا خودشون اين كار رو نكردن. من توي ذهنم يك عددي مثل 4 دلاره در اون زمان. البته خيلي بچه تر از اين حرفا بودم كه بفهمم نفت چي هست.
البته اگه تحريم بشيم اين اتفاق خواه، ناخواه برامون اتفاق ميوفته. اما راجع به تحريم بايد جداگانه صحبت كنيم.

Thursday, March 9, 2006

ضد تبلیغ!

اگه شب عیدی دلتون جنس ارزون و به صرفه می خواد، و تا به حال اقداماتتون اثری نکرده حتما یه سر به این مجتمع تجاری نارون بزنید....

Sunday, March 5, 2006

قربانی

- یه استادی داشتیم توی دانشگاه که می‌گفت " زندگی مثل فوتباله، از این جهت که توی هر دو عدالت به معنای ایده‌آلش اجرا نمیشه مثلا یه تیمی خیلی بهتر بازی میکنه ولی گل میخوره یا عدالت حکم میکنه اون که بهتر بازی میکنه بازی رو ببره ولی همیشه اینطوری نیست"
-  فرض کن یه پسر خوش تیپ و بگی نگی دختر کش هستی، فرض کن کارت پیاده کردن مخ جمعیت نسوان به صورت شبانه روزی هست، کارت اینه که چنان مخ طرف رو بزنی که بیچاره فکر کنه یک دل نه صد دل عاشقشی،   فرض کن طرف هر دختری که میری انگار که صاعقه خورده باشه جذبت بشه، فرض کن با این دخترها یه سه چهار ماهی رو خوش بگذرونی و بعد که دیدی قضیه داره جدی میشه بزنی زیر همه چی.
حالا فرض کن توی این دخترها یه شقایقی پیدا شده که وقعا ازش خوشت میاد، میبینی قضیه داره مثل قبلا جدی میشه ولی دیگه نمیخواهی بزنی زیر همه چی.....
حالا که خودتو جای این پسر گذاشتی فرض کن طه که رفیقته یه روز زنگ بزنه بهت و تو با بغضی که لبِ لب مرز شسکتنه بگی :" طه شقایقم مرد!"
اِ!؟!چی شده؟! شقایق توی اتوبان قم تصادف کرده و کسی توی ماشین چیزیش نشده الا این بنده خدا که پرت شده وسط اتوبان و .....
خب! گهی پشت به زین و گهی زین به پشت! ولی عدالت.....؟

Thursday, March 2, 2006

دندون

يه قسمتي از گذشتم هست كه مي خوام پاكش كنم؛

" پس از امروز مهار رفتار را به دست گير،آنچه دل مي خواهد به عقل ده تا ازصافي آن عبور كند اگر رخصت و اجازت داد كه به فعلش برسان و گرنه آن را رها كن كه بدي از تو جدا شود"

و مهار رفتار را به دست گيرم!

فكر كن آدم دل و بده دست عقل! نمي دونم چي از آب در مياد... ولي هرچي از آب در بياد ديگه برام خيلي فرقي نمي كنه! يعني مجبورم كه برام فرقي نكنه. بلاخره دارم عاقل مي شم!
نشون به اون نشون كه 4 تا دندون عقلم هم،‌ همه با هم در اومدن!

*
اولين حاصل دسترنج زندگيم رو هفته پيش دريافت كردم.البته هنوز نقدش نكردم!
مثل اينكه خيلي زودتر از چيزي كه فكر مي كردم افتادم تو سراشيبي، يا به قولي سر بالايي هايي زندگاني.


پ.ن: نوشته شده حدود يكي دو هفته قبل

Sunday, February 26, 2006

بچه استاد!

چه قدر یه استاد دانشگاه میتونه ضعیف باشه بخواد با دانشجو آخر ترم سر نمره تسویه حساب بکنه! (استاد حسابرسی خودم رو عرض میکنم.)
توی طول ترم هم دقیقا مثل یه بچه 5 ساله با دانشجوها (یکیش من) لج بازی میکنه! وسط کنفرانس من هی عین بچه میپرید وسط حرف و سوال میکرد. منم که مثل یه استاد کارکشته و با سابقه به درس مسلط نبودم، (حق رو نا حق نمیکنم و الکی از خودم تعریف کنم) رشته کار از دستم در میرفت و مجبور بودم به نوشته ام نگاه کنم که ببینم کجا بودم. (البته سوالات مسخرش فقط سر کنفرانس 2/3 نفر بود.) آخر ترم هم برگشته به من 10 میده. من این ترم همه نمره هام بالای 15 بود (جز حسابرسی).
وسط ترم بود که کاری برام پیش اومد و مجبور شدم زودتر برم خونه، گفتم استاد اجازه میدید من نیم ساعت آخر کلاس رو زود تر برم؟ فرمودند بله. جلسه بعد دیدم که غیبت زده!
خداوکیلی 2 تا چیز خیلی توی دانشگاه بده! اول استاد بی سواد دوم استاد بچه!

Friday, February 24, 2006

فارسی را پاس بداریم

منظور از حرمین شریفین امامین عسکریین، که اینقدر توی رادیو وتلوزیون میگه، حرم امامان شریف عسکری هست؟
فارسی را پاس بداریم فقط مال انگلیسی ست؟
چه لزومی داره که سعی کنیم همه جا خودمون رو عرب جا بزنیم؟؟؟؟
**نمیدونم چی شد خودش یهو درست شد.

Wednesday, February 22, 2006

Jack

اَه! میگن نکرده کار رو نبرین به کار! یه چیزی میدونستن دیگه!! انگشت حلقه دست راستم رو با در حلب روغن بریدم. خونش هم بند نمیاد، به هر کی هم نشون میدم میگه اوه اوه این روی بند انگشتت بریده شده هی انگشتت رو باز و بسته میکنی خوب نمیشه!!! حالا من فردا خونه دوستم دعوتم باید برم حموم اما این خونش بند نمیاد. حالا من چی کار کنم؟!

اصلاً من کلاً هر جاییم زخم میشه به یادگار (!) برام باقی میمونه، جاش خوب نمیشه. الان روی ساق پام و روی مچ پام و روی اون یکی ساق پام و روی انگشت اشاره و انگشت کوچیکه دست چپم جای زخم دارم. یکی ندونه فکر میکنه زخم شمشیر بوده که اینطور جاش مونده.

حال میکنم اصلاً دلیل مهمونی فردا منم! زنگ زده میگه اگه تو میای که زنگ بزنم فلانی و فلانیم بیان، اگر هم نه که هیچ کنسل! فردا به جاش میرم آموزش پرورش بعد هم نظام وظیفه بعد هم آرایشگاه بعد هم ... ( نه، جون من حال کردین؟ یه چیزی تو مایه های نماز ستون دین است!!!)

پ.ن: دیگه دوستتون ندارم! چرا برام کامنت نمیگذارین؟

Saturday, February 18, 2006

Echoes

بدون حرف اضافه عرض کنم که من با این    آهنگ خیلی حال می‌کنم خواستم شما هم اگه حالشو دارین گوش بدین ( مخصوصا از دقیقه دوم به بعد )
یا حق
--
بعد التحریر الاول : طرز دانلود برای عزیزان نابلد : اول یه صفحه جلو شما باز می‌شه که میپرسه با Free حال می‌کنی یا با Premium شما هم از خودمونی !! پس میزنی Free بعد میفرستت به صفحه بعد یه بیست سی ثانیه صبر می‌کنی و تبلیغات می‌بینی ( این بنده خدا ها آخه وب سایت صلواتی که راه ننداختن دخل و خرج باید جور شه) بعد هم دانلود و التماس دعا!

بعد التحریر الثانی: اونایی که به گیتار برقی حساس هستن واینا... تا شنیدن نگن پیف پیف و فرت قطع کنن، حوصله کن برادر! صبر داشته باش خواهر!

Panzon

در بحر علم و دانش و درس خوندن و اینا فرو رفته بودم آقا چه فرو رفتنی! حواسم به همه جا بود الا کتاب مذکور. نه که صدای تلوزیون طبق عادت معمول از حد طبیعی یه مقدار زیادی فراتر بود ( این موضوع اصلاً استثنا نداره حتی اگه هیچکی هم پاش نباشه!) صدای ناناز مجری تلوزیون ناگهان گوشم را نوازش داد. خلاصهء حرفش این بود که اگه انگشتاتون رو دور مچ حلقه کنید اگر انگشت میانی وشست روی هم قرار بگیرند جثه اتون ریزه، اگه به هم مماس شن متوسطه اگه از هم فاصله داشته باشن بزرگه. حالا من به خیال اینکه الان یه دو سه سانتی بین انگشتام فاصله میوفته این عمل رو انجام دادم و در کمال حیرت و ناباوری دیدم که نه تنها فاصله نداره بلکه چیزی حدود یه بند انگشت هم روی هم قرار میگیرن! فکر کردم لابد انگشت رو عوضی گرفتم، هی از اینور دستم شمردم از اونور شمردم دیدم نخیر وسطِ وسطِ!! جل الخالق! دوباره به هوای خطاهای انسانی من جمله خطای دید و لرزش دست عملیات رو تکرار کردم، فاصله بیشتر که نشد هیچ کمتر هم شد. بعد رفتم جلو آینه خودم و برانداز کردم بعد دوباره مچ گرفتم افاقه نکرد. به مامان گفتم در جواب فرمودند: خوب مامان جان تو ریز نقشی!
بعله! اینطوریا بود که ما هم جزو ریز نقش ها بر خوردیم!!

پ.ن1: حالا من اینو نوشتم فکر نکنید الان با چه غول بی شاخ و دمی طرفید. خودم به این نتیجه رسیدم که انقدر منو با مونا مقایسه کردن و گفتن تو تپل تری به خودم هم تلقین شده که آره خیلی تپلم وگرنه 54 کیلو که دیگه این حرفا رو نداره!

پ.ن2: جان من! هرکی تونست بگه تایتل این پست به چه معنی ه، قول میدم یه چیز الکی و بی ربط نباشه، هر کی بتونه اممم... خوب حالا هر کی بتونه اممم.... چمیدونم بگه بقیه هم یاد بگیرن! در ضمن به من هم دماغ سوخته داده شدید چونکه ... حالا چونکه اش بماند!

Tuesday, February 14, 2006

ولنتاین؟زرشک!!

امروز هر سوراخی می‌چپیم! ( سوراخ = وبلاگ) هی صحبت از ولنتاین و روز عشاق و .... این حرفاس!من نمیدونم تخم این ولنتاین کوفتی رو کی تو دهن این مردم شکوند! ولنتیان کدومه؟ جمش کن این سوسول بازیا رو بینیم با!!گل بگیرن قلب اون عاشقی رو که یه سال معطل روز ولنتاین باشه تا شکلاتی، گلی، کارت پستالی چیزی بفرسته واسه دلبر که یعنی آره ! ما هم هستیم! زیر پاتو نگاه کن!
اصلا  عشق کدومه تو این دوره زمونه! گذشت اون زمونه‌ای که ملت تب میکردن واسه هم دیگه! گذشت اون زمونه‌ای که مثنوی هفتاد من میشد شرح عاشقی  گذشت اون زمونه‌ای که عاشق بدبخت می‌سوخت تو آتیش عشق! عشق کدومه بابا خدا پدرتو بیامرزه!مردم این دوره زمونه  ده  تا کارت تبریک و ده  تا جعبه شکلات رو در بیست جهت مخالف برای معشوق‌های مختلف می‌فرستن! میپرسی چرا ؟ میگه آخه عاشق هر شصتاشونم!


اطلاعیه

به استحضار می‌رساند اخیرا در قسمت نظرات این محفل، نظرات شخصی به اسم سوسن کوهی مشاهده می‌گردد که هنگام مراجعه به محفل ایشان، پرشین بلاگ ما را به کمیسیون 404 ارجاع می‌دهد.
از آنجا که در قاموس گردانندگان این محفل  سر نزدن به محفل دیگرانی که به این محفل قدم رنجه‌کرده‌اند بس ناشگون و خلاف ادب گماشته شده در مرام این جمع نگنجیده و نخواهد گنجید! لذا از نامبرده استدعا داریم سریعا نسب به این موضوع رفع ابهام نمایند
با تشکر
(اینا همه یعنی ای سوسن کوهی!! بس که زدیم رو این لینکت و گفت Page Not Found اشکمون دراومد! جون هر کی دوست داری این لینکتو درست کن!)

Wednesday, February 8, 2006

يا اباالفضل

فاش مي‌گويم و از گفته خود دلشادم
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

طاير گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
که در اين دامگه حادثه چون افتادم

من ملک بودم و فردوس برين جايم بود
آدم آورد در اين دير خراب آبادم

سايه طوبي و دلجويي حور و لب حوض
به هواي سر کوي تو برفت از يادم

نيست بر لوح دلم جز الف قامت دوست
چه کنم حرف دگر ياد نداد استادم

کوکب بخت مرا هيچ منجم نشناخت
يا رب از مادر گيتي به چه طالع زادم

تا شدم حلقه به گوش در ميخانه عشق
هر دم آيد غمي از نو به مبارک بادم

پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک
ور نه اين سيل دمادم ببرد بنيادم

---------------------------

*اين رو هم خواستيد گوش كنيد.(مربوط به حضرت علي اكبر)

*اين رو هم بگم كه گرچه اين شعر رو حافظ گفته ولي به غير از يكي دوبيتش به نظرم از بهترين زبان حال هاي حضرت عباس ميتونه باشه.

*اين رو هم بگم كه اين كه چند وقته خبري از من نيست براي اينه كه خيلي از وبلاگ زده شدم. نه از وبلاگ خودمون، كلا از وبلاگ.شايد اين پست يك شروع دوباره باشه.

*بالا خره آپلود شد. 2 تا روضه كوتاه هست از مهدي سماواتي:
اين كه مربوط به حضرت علي اكبر هست. اين كه مربوط به حضرت عباس هست.

Monday, February 6, 2006

رویا خودِ بیداریه

می‌گویند یکی از صاحبان کرامت در عصر حاضر، که دیده بصیرت هم داشته به زیارت امام رضا می‌رود. بعد از زیارت از او می‌پرسند چه دیدی؟ جواب می‌شنوند " مشتی کلاغ و لاشخور که بر مرداری نشسته و با هم بر سر مردار دعوا می‌کنند".
فکر نمی‌کنم این قضیه در هنگام عزاداری برای امام حسین فرق چندانی داشته باشد. شکی نیست که عزاداری در سوگ سالار شهیدان اگر نگوییم واجب، حداقل احترام به کسی است که چهار ده قرن پیش "آزادیخواه" بوده. اما این همه تحریف؟ این همه خرافه؟ این همه سنت ناپسند؟
تیغ وعلم که دیگر همه می‌دانند نشاندهنده صلیب است. سه تیغه ( یا کلا تعداد فرد تیغه) بودنش هم که شخصا من را به یاد " پدر، پسر و روح‌القدس"می‌اندازد. همه می‌دانند ولی گنده لات محل اگر زیر علم بیست و هفت تیغه کمتر برود کسر شان است! گنده لات شرمنده نوچه شود؟ اصلا! ابدا!
قمه زدن ( که خوشبختانه تا حدود زیادی منسوخ شده) که هیچ ربطی به فلسفه قیام امام حسین ندارد. ( هیچ وقت منظره آن وانت سفید که یک مشت آدم از حال رفته به کناره‌هایش تکیه داده بودند و خون شره شره از بدنه وانت می‌ریخت از ذهنم پاک نمی‌شود شاید "العلم فی الصغر کان النقش فی الحجر") ولی هستند آدمهایی که از قول خودشان شنیدم:"من اگه روز عاشورا قمه نزنم اصلا این فرق سرم خارش می‌گیره!"
شام امام حسین هم که داستانی به تمام معنا تاسف انگیز! قبول! شام تبرک، شام بیمه امام حسین، اما این طور؟ درون اماکن عزاداری( مسجد، تکیه، ...) از اذان تا چند ساعت بعد که سخنرانی و مداحی دارد، عزادار هست اما ازدحام واقعی وقتی است که بحث شام شروع می‌شود! بیرون محل غلغله!!! طوری که عزادار بی‌نوا زیر دست و پا له می‌شود!! خب پدر نامرد!!! نمک می‌خوری نمکدان می‌شکنی؟
فقط شام؟ به خاطر تبرک؟ پیش قاضی معلق بازی؟ تبرک؟ یا مفتی؟ اگر تبرک چرا دو تا ظرف هم میزنی زیر بغل؟ ( البته همه مهمون امام حسین هستن، هر کسی رو بخواد دعوت می‌کنه به من و تو هم ربطی نداره)
خلاصه!! داستان بوسیدن گلوی برادر... دروغ! داستان سر بریده جلوی فرزند داغ دیده... دروغ! داستان عروسی حضرت قاسم.... دروغ! پیرزن در آب فرات... دروغ!! این همه حاشیه؟ خرافه؟ برای چیزی که نفس حقیقتش به اندازه کافی در وجود همه فریاد می‌زند!
همین :" اگر دین ندارید لا اقل آزاده باشید" کافیست تا یک دنیا را زیر ورو کند! اونوقت چسیبیدیم به حواشی. بریم سراغ "چرایی" عاشورا! امام حسین از اینکه ما به اسمش شام ندیم غمی ندارد. از یاد رفتن اون چیزهایی که به خاطرش قیام کرد فکرمی‌کنم خیلی بیشتر ناراحتشون کنه.
**
پی نویس: می‌دونم، این حرفا که زدم خیلی به گروه خونیم نمی‌خوره اما رو دلم مونده بود،درست یا غلطش رو نمیدونم اما باید می‌گفتم! من هم خیلی "چرایی" عاشورا رو نمیدونم ولی خیلی دوست دارم برم دنبالش. از "حماسه حسینی " مطهری هم باید شروع کنم ( اگه اینرسی بذاره!)

Saturday, February 4, 2006

Pyjamas Party

من خسته و سر خورده از این دنیای دون قصد داشتم برم موهام رو کوتاه کنم و کنج عزلت برگزینم! اتفاقاً دوستان هم لطف کرده بودن چند تا آدرس بهم داده بودن .... اما! اینکه خدا چه چیزی رو برای آدم مقدر کرده بسی فراتر از این جنگولک بازیهاست!

و اما بشنوید از بقیه داستان:

دیروز دخترخاله نازنینم بواسطه بین التعطیلین* و اینکه ما همه دانشجو هستیم و همه دانشگاه میریم و اوصولاً آدمهای باکلاسی هستیم و تازه تعطیلیه بین دو ترم هم داریم اومده بود خونه ما ( راستی ما خونه هم داریم!) که خلاصه "اینجوی دِ تایم" و اینا( آخه ما استیودنت هم هستیم!) بعد شب شد و خوابیدیم و بعدشم صبح شد و بیدار شدیم. بعد یه میدون نزدیکیای خونه ما هست اونجا کار داشتیم، شال و کلاه کردیم و زدیم بیرون. بعد از اینکه اون کاره انجام شد، نه که نم نم بارون میزد و هوا به شدت دو نفره بود قصد کردیم که تا خونه پیاده گز کنیم.
همینجور که داشتیم تو راه میومدیم به یک عدد کیوسک از نوع روزنامه فروشیش رسیدیم بعد من یهو حس محبتم گل کرد برای آقا داداشم یه مجله فیلم از اون مشدیاش ( از اونا که چون ویژه نامه است 200 تومن گرونتره!!) خریدم. بعد اومدیم جلوتر به یه مغازه از نوع کتاب فروشی رسیدیم بعد من هی میگفتم ااااَ این کتابه رو هم داره، خلاصه یه نیگا به کیف پولم انداختم دیدم پول یه دونش هم نمیشه نتیجه ای که گرفتم این بود که یه ماه و نیم دیگه هم صبر کنم بعد یکیش رو برای تولد مونا بخرم بقیش رو هم کم کم بخرم دیگه. از جمله: راز داوینچی، کوری( اینو خوندم ولی از اون کتاباس که آدم باید خودش داشته باشه!)، غرور و تعصب، قاتل نابینا و اینا! بعد یه کم دیگه اومدیم جلوتر رسیدیم به یه مغازه از نوع خرت و پرت فروشی. بعد من دوباره محبتم گل کرد یادم افتاد مونا صد ساله میخواد از این جالباسیا که میزنن پشت در بخره ولی به همون دلیلی که من تا اون موقع کش سر نخریده بودم و این دلیل ژنتیکی تو خون ما هست پس حرجی به ما نیست، اون هم جالباسی نخریده بود و من براش یه دونه از اونا خریدم! بعد اومدیم جلوتر به یه مغازه از نوع داروخانه رسیدیم بعد من یادم افتاد که پروفن ام تموم شده یه بسته هم از اونا خریدم. بعد اومدیم جلوتر رسیدیم به یه دونه از این مغازه ها که تو ویترینش پر عینکه! عینکم رو دادم به اون آقاهه که شیشه اش رو عوض کنه چون که خیلی دیگه خش داشت و دیگه کم کم داشتم همه جا رو خاش خاشی میدیدم! شانس آوردم آقاهه بیعانه نخواست!! بعد هم برای حسن ختام از یه سوپر میخواستیم کرانچی بخریم ولی نداشت پس مجبور شدیم پفک لینا بخریم خدای نکرده دست خالی نریم خونه! ( شانس آوردم مغازه دیگه ای وسط راه نبود مثلاً فرض کنید آژانس مسکن!!!)
بعد که رسیدیم خونه یادم افتاد: اااااَ من کش سر نخریدم!

ولی ماجرا به اینجا هم ختم نشد....
.
.
.
.
.
.
.
.
.
( اینا پیام بازرگانیه وسطش بود)

آخرش اینجوری شد که عصری که مونا اومد خونه یه دونه برام خریده بود بعد من پیش خودم فکر کردم که ما چقدر ژنتیکی محبت هامون یهو قلمبه میشه! برای اطمینان خاطر ازش پرسیدم چی شد برام کش خریدی در جواب گفت برا خودش میخواسته یه چیز دیگه بخره چشمش افتاده و برای اینکه من دیگه کشش رو بر ندارم یکی برام خریده!!!


* اینجا مراد از بین التعطیلین همون تعطیلیه بین دو ترمِ ولی اینجوری خوشگل تره برا همین من هم همینجوری مینویسم!