Wednesday, November 30, 2005

داداش! به جون خودم اشتباه گرفتی!!

زمان: امروز صبح
مکان: توی اتاقم و البته روی تختم
شرایط:دیشب تا ساعت 3 بامداد بیدار بودم اما امروز دانشگاه ندارم پس حتماً می تونم تا هر وقت که عشقم کشید بخوابم! ( زرشک!)

خوابیدم و لابد دارم خواب های شیرین و لاولی میبینم که:

دررررینگ ... ( یک تک زنگ و بعد قطع شد)

"بر شیطون لعنت! کی بوده؟"
بلند میشم یه نگاهی به شماره انداز میندازم، هیچ شماره ای نیفتاده!!
" خوب حتماً خودش شعورش رسیده که این موقع نباید به کسی زنگ زد!" دوباره لالا!

زمان: یک ربع بعد
مکان: همونجا
شرایط: داره چشمام گرم میشه...

درررررینگ... درررررینگ.... درررررینگ....

" ای شِت! حالا چرا قطع نمیکنه؟ این یکی لابد شعورش نمیرسه!!"

دررررینگ...

من: بله؟
اون: سلام.
من: سلام!
اون: خوب هستین؟
من:ممنون؟! ( با حالت اینک یعنی شما؟)
اون: میرزایی هستم.
من: ( جل الخالق، همه چی داشتیم الا میرزایی!!) بفرمایید
اون: حاضرید؟
من:!!!!!! ( اینو با فک آویزون بخونید) حاضرم؟؟؟!!
اون: اِ ببخشید مثل اینکه اشتباه گرفتم.
من: حتماً همین طوره.

تق

لالا

زمان: نیم ساعت بعد
مکان: همونجا
شرایط: من همچنان بر مواضعم پافشاری میکنم و خودم رو به خواب زدم!

دررررینگ.... دررررررینگ.... دررررینگ.....

" سانسور شد!"

من: ( با صدایی که سعی میکنم بیش از پیش خوابالو به نظر بیاد) "بله؟" دارم فکر می کنم اگه جایی زنگ بزنم و کسی با این صدا جوابم رو بده حتماً اولین کاری که میکنم اینه که گوشی رو میزارم! که میشنوم:
اون: سلام. خوب هستین؟ خوش میگذره؟ مونا جون هست؟
من: گوشی... "خودش کم شبا تا دیر وقت پای کامپیوتره و بیدار نگهم میداره اینم از دوستاش! حالا نمیشد به اون خط زنگ بزنه؟ دیگه همه راه افتادن " همینطور که به سمت اطاق مونا میرم غر غر میکنم که:

دررررینگ....

من:!!!!

مامانم: بله؟
...
مامانم: بله. گوشی. مونااااااا، از موسسه زبانته، پاشو دختر!

خانوم سرشون خیلی ماشالا شلوغ، دوتا دوتا باهاشون کار دارن، مواقعی که تلفن ندارن استراحت میکنن! در ضمن دو تا هم سکرتر دارن!!!!! اوفففففف

مونا بعد از اول جواب دادن به تلفن دوم: سلااااااااام
.
.
.
من: تموم نشد؟
.
.
.
من: نمیشه با اون خط بهش زنگ بزنی؟
.
.
.
مونا: خوشحال شدم عزیزم. قربونت برم. خدافظ. رااااستی...
.
.
.
مونا: نه دیگه کاری ندارم بای بای. راستی فلانی...
من: نهههههههههه

(با تخفیف) نیم ساعت بعد

مونا: باشه پس امروز عصر عزیزم! مواظب خودت باش. خداحافظ

زمان: ده دقیقه بعد
مکان: همونجا
شرایط: من هر کاری میکنم خوابم نمیبره!

دررررینگ.... دررررررینگ.... دررررینگ.....

دیگه حرفی برا گفتن نمونده.

من: بله؟
اون: سلام. خوب هستین؟ تحقیق چی شد؟
من: چی چی شد؟؟!!!!!
اون: تحقیق که قرار بود خانوم زارعی بیارن.
من: ( این یکی اصلاً متوجه نشده که اشتباه گرفته!) آقا اشتباه گرفتین...


زمان: سه چهار ساعت بعد
مکان: پشت میز کامپیوتر
شرایط: دیگه مسلماً قرار نیست هیچ انرژی برای خوابیدن صرف کنم چون بی فایده است


دررررینگ.... دررررررینگ.... دررررینگ.....

من: بفرمایید؟ ( بفرمایید یعنی اینکه بنده سرحالم و خوشرو هستم و جریان صبح رو فراموش کردم و البته آماده گپ زدن با هر بنی بشری!!! اما:)

....

الو؟بله؟

....

اون: تق!

به خشکی شانس! خوب البته جای شکرش باقیه که این یکی مزاحم تلفنی واقعی بود. و این قصه همچنان ادامه دارد چون امروز هنوز تموم نشده.

Thursday, November 17, 2005

Diary

( نوشته شده در روز سه شنبه!)

برای اینکه اینجا یه کم از این سوت و کوریش دربیاد لطف کنید و این چهار خط رو بخونید!

از اونجائیکه بنده در بستر بیماری به سر می برم یعنی در بستر که نه ولی خوب یکی دو روزیه که مریض شدم ترجیح دادم امروز رو تعطیل اعلام کنم!
هیچی دیگه بواسطه اینکه قرار بود امروز تعطیل باشه دیشب به رفیق شفیقم زنگ زدم گفتم فردا باید جای خالی منو تحمل کنی اون هم با روی گشاده از این موضوع استقبال کرد. اگر راسیاتش را هم بخواهید هنوز که بهش نتلیدم ولی غلط نکنم ایشون هم پیچونده باشه، از ما گفتن بود.
بله دیگه چون امروز تعطیل بود به جای اینکه ساعت 8.30 با چک و لگد خودمو از خواب بیدار کنم و به جای اینکه طبق معمول حاضر باشم یه دستی یا یه پایی رو بدم ولی یک ساعت بیشتر بخوابم، تا ساعت 10 خوابیدم ( اینم چون آبرو دارم گفتم 10 وگرنه که ... هیچی همون 10:D) تازه بعدشم نه که حساسم! با خودم گفتم اگه از زیر پتو بیام بیرون سردم میشه بیماریم تشدید پیدا میکنه بعد جواب مامانم رو چی بدم؟ همین جور جلو چشماش دختر گلش آب بشه؟! این شد که فاصله بین " ویک آپ" و " گت آپ" ام یه کمی طولانی شد مثلاً یه چیزی تو مایه های 45 دقیقه ناقابل!
اممم عرض کنم که بعدش یه کم وبگردی کردم و از اونجاییکه وقتی آدم مریضِ انجام دادن هیچ کار مفیدی توصیه نمیشه شروع کردم آرشیو یکی از وبلاگ هایی که دوست دارم رو باز کردم ( البته بیشتر از روی فض.. اهم! کنجکاوی بود تا دوست داشتن) و آقا دِ بخون. جای شما خالی ایشون خیلی پرحرف تر از من و شما بود! این شد که تا حدود ساعت 3.30 -4 با احتساب ناهار فقط تونستم دو ماهش رو بخونم. بعدشم چون بیهودگی خیلی بهم فشار آورد و از قضا چشمام هم دیگه باباغوری (یا قوری؟ یا قورقوری؟) میدید بیخیال بقیش شدم ( ایشالا در فرصت های آتی از خجالتش در میام!) در حال تفکر بودم که چیکار کنم چیکار نکنم و داشتم کم کم وسوسه میشدم که برم یه کم نمونه گیری ( امتحان هفته آینده!) بخونم که یهو چشمم به سی دی شارلاتان افتاد که بابا دیشب آورده بود.دیدم داره چشمک میزنه! ( یکی نیست بهش بگه خودت خواهر مادر نداری؟؟! والا!) برا همین بدون فوت وقت آقا دادش رو صدا کردم( خوب بالاخره تنهایی خوبیت نداشت) و فیلم رو گذاشتم. اییییییی عجب چیزه مزخرفی بود! خدا نصیب گرگ بیابون نکنه من موندم چرا انقدر فروش کرده!!
راستی امشب پرستاران داره! ببینم کسی از اولش این سریال رو دیده؟ کسی میدونه این میچ و تری چه مرگشونه؟؟ دوست بودن؟ نامزد بودن؟عاشق بودن؟ آخه حیف اون میچ نیست که آدم بخواد بهش بگه نه؟! اووووف انقدر از این فیلما میزنن آدم برا کشف حقیقت باید خودشو به در و دیوار بکوبونه!!! آیا نتیجه بده آیا نده! مثل این فیلم هوانورد. نزدیک به دو ساعت و 20 دقیقه نشستم فیلم دیدم آخرش نفهمیدم این دختره این وسط دقیقاً چی کارس!! خلاصه که اگه همین طور مریضی بهم فشار بیاره امشب این Million Dollar Baby رو هم میبینم، اون دیگه اوریجیناله گرچه مثل اینکه سانسور خاصی هم نداره. اینم شانس ماست...

در حال حاضر فکر می کنم تب داشته باشم و گلوم هم به خاطر اینکه ظهر ناپرهیزی کردم و سرخ کردنی خوردم میسوزه و دلم میخواد... اممم دلم چی میخواد؟! راستش دلم میدونم چی میخوادها ولی خوب آدم که همه چی رو نمی نویسه که! نه جان شما اصرار نکنید. زشته!! فقط میدونم دیشب هم که داشتم از دانشگاه میومدم و هوا هم کلی تاریک بود و کلی هم سرد بود و من هم کلی طفلکی بودم مخصوصاً که مریضیه بدجور زده بود کرک و پرم رو ریخته بود، دلم میخواستش!

- چی؟

پ.ن: ببینم شما از آدمی که بیماره و تب داره که انتظار ندارین یه شاهکار ادبی براتون بنویسه؟ ها؟!

: هیچی!!

Tuesday, November 15, 2005

مگس

مگس.
اثری ازخواننده شهیر! شوره صورتی (دختر دائی شهره صولتی! )

(توجه! قسمتهای کشدار با مقدار قابل توجهی عشوه خرکی خوانده شود! ضمنا جوری بخوانید که با آهنگ خوانده شده توسط دختر دایی خواننده سینک شود! در غیر این صورت وزن ندارد!!)

مگگگگگگسسس!
تو اتاق پر از پشه و مگس!
رو تنم پراز شپش و کنننس!
تو دماغ چِرکه به جای نفس!
آره ه ه ه !! دپرسسسسسسسسمممم!
(گروه کُر: ای داد!! ای داد!!! هههههواررررر!!!)
یه پشه ، دو تا پشه ، سه تا پشه
توی گوشام !!
اعصاب ریخت، بهم و داغونه
یه چروک ، دوتا چروک ، سه تا چروک
رو گونه هام!
معلوم شد ، پیرمو و فرتوته!!
آره آره!! دلم که جوونه!
چروک مروک هم لیزر پذیره!
آره آره ! پیف پافم همرامه
مگسا رو، می کنه بیچاره!
آآآآآآآآآآآآآی!!!
--

Sunday, November 6, 2005

نمي دونم!
احساس ميكنم درونم خالي شده!
يه چيزي كم شده يه چيزي نيست.نميدونم چيه هرچي فكر ميكنم به جايي نميرسم.
يه جوريم.
اينجور موقع ها، يعني يه چيزي شبيه به اين معمولا مي نوشتم تو دفترم و اروم ميشدم.اما ايندفعه هيچي ندارم.هيچي. يعني خالي رو كه نميشه نوشت !
......................................................

چهارشنبه بايد برم "قرنيه"

Saturday, October 29, 2005

نخود خورون


این روزا خودم رو بستم به پفک! همچین که اذون میگن و یه چایی شیرین میزنم و این فیلم های دو ریالی( همونایی که همیشه داریم از اینکه چقدر مزخرفن مینالیم ولی حتی 1 قسمتش رو هم از دست نمیدیم !) شروع میشه، یه دونه پفک تو مایه های سایز خانواده میزارم جلوم و ... دیگه تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!! طوریکه وقتی یکی دو ساعت بعدش مامان حرف شام و این حرفا رو میزنه با تعجب از خودم میپرسم مگه میشه آدم به جز افطار شام! هم بخوره؟!؟!! و اصلاً انگار نه انگار که تا چند وقت پیش اصلاً با پلو خورشت افطار می کردم!
ولی خوب قضیه به همین جا ختم نمیشه! وقتی ساعت به حدودای 2 نزدیک میشه که بنده تا اون موقع یا پای کامپیوتر بودم، یا اوایل ماه بوده و داشتم مجله فیلم میخوندم یا دری به تخته خورده بوده و یک شب میمون و مبارکی مثل دیشب بوده و من داشتم برای امتحان فردا مطالب عجیب و غریبی رو برای بار اول میدیم و انگشت به دهان بودم از عجایب این استاد که واقعاً خداییش کی توی کلاسش که تا حالا بیشتر از نیم ساعت به طول نینجامیده 6 فصل ناقابل رو درس داده! یهو با قار و قور شکمم مواجه میشم، و چنان هم شدت سر و صداش تصاعدی و با یه شیب صعودی اکید زیاد میشه که با خودم فکر میکنم اگه الان بدون اینکه چیزی بخورم، بخوابم دیگه بیدار شدنی در کار نخواهد بود. اما خوب به علت گش.. ببخشید! عرض می کردم به علت تنبلی مفرط نمی تونم خودم رو راضی کنم که به آشپزخونه سرکی بکشم.
و اما خلاصه ی همه این حرفا این میشه که دیشب تا خود وقتی که ساعت مامانم زنگ زد و ساعت یک ربع به چهار بامداد رو اعلام کرد اینجانبه داشتم در بستر غلط میزدم و با خودم می اندیشیدم که اگه امشب شب احیا بود نه تنها حاجت های خودم بلکه حاجت جمیع شما رو هم از خدا گرفته بودم و از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان ایده نوشتن این مزخرفات هم در همان غلط زدن های شبانه به من الهام شد!!

پ.ن: احتمالاً تا آخر ماه رمضون اگه همین همتی رو که تا الان داشتم رو خدا کمک کنه و بازم ادامش بدم در انتها پوست صورتم به رنگ زرد با خال خال های نارنجی شور در می آید!

Sunday, October 23, 2005

لیله القدر

انا انزناه فی لیله القدر.
ما این (قرآن) را در شب قدر نازل کردیم.
شبی که دل مومنی به نور قرآن روشن میشود.

وما اردراک ما لیله القدر.
و چه تو را به شب قدر آگاه تواند کرد.
تو ارزش و منزلت شبی که دل مومنی روشن میشود را میدانی؟ شب تحول.

لیله القدر خیر من الف شهر.
شب قدر از هزار ماه بهتر است.
بله به راستی برای فردی که هزار ماه در خواب بوده، یک شب تحول و روشنایی از هزار ماه بهتر است. شبی که او واقعا تصمیم به عوض شدن میگیرد. شبی که دلش به برکت نور قرآن روشن میشود و او درمیابد که چه مدت طولانی در خواب بوده. و امشب زمان بیدار شدنش است. شبی است که برای او از هزاران ماه بهتر خواهد بود. یک شب بیداری از هزاران ماه غفلت و برتر است.

تنزل الملئکه و الروح فیها باذن ربهم من کل امر.
در این شب فرشتگان و روح به اذن خدا از هر فرمان نازل می گردند.
آری، این شبی است که ملائک برای دیدن آن روز شماری میکنند. شب توبه و تغییر یک بنده. شبی که خداوند به آنان اجازه میدهد به زمین بیایند و از نور قرآنی که به قلب انسانی تابیده منور گردند. این فرشتگان حامل پیام صلح برای انسان هستند. حامل پیام روشنی و بیداری: که ای انسان بر تو مبارک باد این تحول. ما برای تبریک به تو لحظه شماری کرده ایم. همین یک شب زندگی تو شاید از هزاران ماه عبادت ما، ارزشمند تر باشد.

سلم هی حتی مطلع الفجر.
این شب تهنیت است تا صبحگاه.
واقعا این شب آخر تهنیت است. فکر کنم این رو قشنگ حس کرده باشی.

در آخر باید بگم به نظر من شب قدر برای هر کس، شبی است که او تصمیم به عوض کردن رویه های غلط زندگی میگیرد. در این شب است که خداوند تقدیر یک ساله او را مشخص میکند و قسمتهایی از آنرا تغییر میدهد. از نظر من خدا بهترین شب را برای هر کس، انتخاب میکند، و چقدر مهربان است.

قسمتهای بولد، آیه قرآن هستند.(مشخصه)(ببخشید که زیر و زبر ندارد.)
قسمتهایی که زیر آنها خط کشیده ام، ترجمه لفظی آیه هستند.
بقیه هم برداشت خودم هستند. شاید 100% غلط باشند ولی من چیزی رو نوشتم که به ذهن خودم میرسید.


Friday, October 21, 2005

Blogger For Word

سلام
دیشب در حال وبگردی بودم که چشمم به سرویس جدیدی که گوگل برای بلاگر در نظر گرفته خورد . قضیه از این قراره که با نصب این برنامه( یا درست ترش Plug-in)  چند تا گزینه به  برنامه Word اضافه میشه که به شما این اجازه رو میده از طریق خود برنامه Word مستقیما مطلبتون رو روی وبلاگتون قرار بدین و دیگه از دردسر های مربوط به سایت بلاگر راحت بشید. این مطلب هم برای همین نوشتم که هم ببینم با فارسی هم درست کار میکنه یا نه  و هم اینکه شما رو هم در جریان قرار بدم.
برای اطلاعات بیشتر یا دانلود یه سری به اینجا بزنید

تا بعد .

Wednesday, October 19, 2005

MNTe

اینجا یه پست دادم به عنوان "انتظاری بازی در نیارید" از اون موقع تا حالا خودم رو از قید و بند بعضی ها درآوردم.و از قید اینکه : نکنه خوشش نیاد، حالا چی میگه و آیا بهش بر میخوره یا نه.اونقدر راحت شدم که نگو و نپرس. خواهش میکنم شما هم امتحان کنید. از قید تعارف و این بازی ها برای یه چند وقت جدا بشید تا کلی با زندگی حال کنید. دل همتون بسوزه، آی خوش میگذره،
البته به هیچ کس بی احترامی نکردم. شما هم نکنید.

Tuesday, October 18, 2005

SOS

1. یکی از برکات ماه مبارک رمضان امسال این بود که منی که در طول 3 سال گذشته تحصیلم کلاً سه بار رفته بودم پای تخته ( یعنی به طور متوسط سالی 1 بار) در عرض 2 روز گذشته 2 بار از طرف اساتید محترم، پای تخته دعوت شدم!( یعنی دقیقاً روزی 1 بار!) ولی خوب، جای شکرش باقیه که یکی دیگه از برکات همین ماه این بود که همه سوالا رو بدون نقص حل کردم!! دمم گرم!!!! چون به شخصه از خودم چنین کاری رو نه تنها بعید بلکه یه چیزی تو مایه های شق القمر می دونستم. آره!

2. والا ما که بچه بودیم وقتی یکی بهمون می گفت شعر بخون، بعد از کلی اصرارِ طرفُ مبالغی سرخ و سفید شدن با صدایی که پنداری از ته چاه میومد می گفتیم: یه توپ دارم قلقلیه... بقیش رو هم دیگه می دوییدیم پشت مامانمون. حالا این روزا وقتی به یه بچه می گی شعر بلدی؟ سریع صداش رو صاف می کنه و می گه: دختر خوشگل شهر پریا / اون که جاش تو قصه هاسُ نمی خوام { بقیه اش رو هم چون احتمالاً حفظ نیست ادامه میده:} دام دارام دارام دارام دام دارا دام!

3. چند روز پیش رفتم انقلاب که کتاب " جاناتان مرغ دریایی" و " شازده کوچولو" رو بخرم! تعریف اولی رو شنیده بودم، دومی رو هم داشتم منتها مال خودم رو هدیه داده بودم به یه عزیزی، و خوب دیگه نداشتمش! فقط تو کتابفروشی به یه مشکل کوچولو (!)برخوردم: هر کاری می کردم روم نمیشد اسم کتاب ها رو بگم!!!

4. نمردیمٌ بعد از گلشیفته فراهانی و پارسا پیروزفر چشممون به جمال آقای رادان هم روشن شد!! بعد از اکران فیلم رستگاری در 8.20 دقیقه تو دانشکدمون، برای جلسه نقد و بررسی (!) تشریف آورده بودن! بابا این بشر چقد خوش تیپه! با اون عینک آفتابیش. در ضمن از جانی دپ هم خوشش میاد ( قابل توجه بعضیا!). یکی از سوالهایی هم که یکی از دانشجویان فکور دانشکده لطف کرده بود پرسیده بود این بود که رمز موفقیت شما چیه؟! که البته بعداً با مقادیری فضولی کاملاً ناخواسته از طرف اینجانبه در حالیکه مشغول حل مسائل بغرنج کلاس بعدی بودم تقش در اومد که در اصلِ سوال، رمز خوش تیپی اونجانب مورد سوال بوده و مجری حاذق برنامه سریع سوال رو به نحو مطلوب بازسازی کرده! بله دیگه!! ماشالا ما هممون همه فن حریفیم...

5. آخرین Msg دریافتی:
SMS ba adabi mikham, dari?!

برای اولین بار در عمرم هیچ جوابی نداشتم که بدم!

Friday, October 7, 2005

سید علیرضا عصار


خداوکیلی از مدتی که بازار موسیقی پاپ توی ایران رونق بیشتری گرفته و برخورد ملایمتری با این سبک موسیقی میشه، من خوانننده ای ندیدم که مثل عصار به اهداف خودش پایبند باشه. تمام خواننده ها سعی میکنن خودشون رو با سلیقه و بازار فروش نوارها وفق بدن. ولی عصار این کار رو نکرد. از روز اول سعی کرد یه رابطه بین موسیقی سنتی و موسیقی مدرن و سازهای سنتی و جدید بوجود بیاره.

معشوقه به سامان شد، تا باد چنین بادا
کفرش همه ایمان شد، تا باد چنین بادا

از همه مهم تر اینکه از روز ابتدای کارش سعی کرد رابطه بین ادبیات و موسیقی رو که کم کم داره از بین میره، احیا کنه. ترانه هایی که اجرا میشه و به بازار میاد، واقعا ارزش ادبی ندارن و فقط تا حد کمی وزن و قافیه دارن.

می چرخم و می رقصم و می نوشم از این جام
بی خود شده از خویشم و از گردش ایام

عصار به نظر من همیشه نظر خودش رو با قدرت تمام بیان میکنه. خواه برای کسی خوشحال کننده باشد خواه ناراحت کننده. خیلی جاهاه سعی کرده مشکلات اجتماعی رو درون ترانه فریاد بزنه.

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر میکنند

ما، در برون در شده وغرور صد فریب
تا خود درون پرده چه تدبیر میکنند

در صفوف ایستاده بر نماز
ابن ملجم ها فراوانند باز

آهنگی که عصار برای ایران با نام "وطن" اجرا، بدون شک از زیبا ترین کارهاست. غرور آفرین و محرک. هماهنگی موسیقی و شعر...

آرشی داری به تیر انداختن
دست بهرامی به شیر انداختن
رخش و رستم بر او پا در رکاب
تا نبیند دشمنت هرگز به خواب

مرزداران دلیرت جان به کف
سرفرازان سپاهت صف به صف
خون به دل کردند دشت و نهر را
بازگرداندند خرم شهر را

من هر وقت به ترانه هاش گوش میدم، می تونم اون عشق الهی که همیشه ازش صحبت میکنه رو بشنوم.

راجع به ظاهر علیرضا خیلی ها اعتراض دارند. ولی از نظر من هیچ ایرادی نداره که یک فرد صوفی مآب، اینگونه مو های خود را بلند کنه و ریش بلند داشته باشه. پارچه سبز، همیشه روی دست راست و انگشتر عقیق در دست چپ. یه جورایی محشر....

دم ز راه و رسم سلمان میزنیم
لاف اسلام و مسلمان میزنیم
کاشکی از نسل سلمان میشدیم
لحظه ای، یک دم مسلمان میشدیم

Tuesday, October 4, 2005

شکار و شکارچی

پسرک وقتی بهوش اومد کف اتاق افتاده بود و سر درد شدیدی داشت. اولش زیاد متوجه دور و اطرافش نبود اما وقتی رو بروش رو دید همه چی یادش افتاد. روبروش یه مرد نقاب دار چهار زانو تکیه داده بود به دیوار پشتش و یه اسلحه رو هم بین دستاش مستقیم گرفته بود طرف اون . گرفتن که نه ، در واقع دستهاش رو گذاشته بود روی پاهاش . نگاهش رو هم از پسر بر نمیداشت. پسر یادش افتاد که چند ساعت پیش همین مرد اونو توی خیابون به زور سوار ماشین کرد و یک راست آورده بود اینجا ، دستاش رو بست و انداختش رو زمین . خودش هم مینطوری که الان نشسته ، نشست روبروش. نه باهاش حرف زد، نه نقابش رو برداشت و نه حتی تکون خورد.دیگه چیز زیادی یادش نبود جز اینکه وقتی از جاش بلند شد و شروع کرد به دویدن....بعدش چی شد؟ یادش نبود . فقط میدونست که بلند شد از جاش و اون هم بلند شد... دیگه چیزی یادش نیمومد. مرد هنوز هم روبروش بود و هنوز هم اسلحه اش به طرف اون. نگاهش خیلی ترسناک بود ، با اینکه پشت نقاب بود و چیز زیادی از چشم هاش معلوم نبود اما همینم که معلوم بود خیلی ترسناک بود . اونقدر ترسناک بود که پسرک جرات دوباره فرار کردن رو نداشت.مخصوصا که فکرمی کرد اگه این دفعه بلند بشه اون حتما یه گلوله بهش می زنه. پس همون طوری کف اتاق باقی موند. سعی کرد فکر کنه به بعد از بلند شدنش و اینکه بعدش چی شده که یادش نیست؟ .... نه فایده نداشت چیزی یادش نیومد. با خودش گفت که بذار یه حرکت کوچولو بکنم ببینم عصبانی میشه یا نه !؟ سعی کرد بشینه که ....... وووااای! چقدر دستش می سوخت !! نگاه به دستش کرد و دید که خونریزی داره ولی نه خیلی جدی!!.... یادش افتاد که بعد از اینکه مرد هم بلند شد بهش گفت وایسه ولی اون به جای وایسادن رفت طرفش . یادش افتاد صدای گلوله هم اومد ولی باز هم بعدش به خاطرش نمیومد...... صدای بلند گوی پلیس دوباره اونو به خودش آورد :"دستاتو بذار رو سرتو بیا بیرون !! لو رفتی !! خونه محاصره اس!!!" پسر نگاه به مرد کرد . هنوز به پسر که کف اتاق ولو بود خیره بود انگار اصلا حرف پلیس رو نشنیده بود! " یه دقیقه بیشتر وقت نداری و الا ما میایم!!" باز هم مرد هیچ عکس العملی نداشت! پسر با خودش فکر کرد که الان حداقل باید اونو برداره!! و به پلیسا نشون بده!!یا مثلا تهدید کنه!! ولی اون هیچ کاری نکرد تا اینکه یه دقیه تموم شد...با خودش گفت این دیگه کیه؟!!! فکر کرد الانه که هم خودشو بکشه هم منو!.......در اتاق با یه صدای مهیب منفجر شد .. دود همه جا رو گرفت. دود ها که کمتر شد پسر دید که مرد هنوز هم نشسته!! پلیس با یه حرکت سریع به مرد نزدیک شد و اونو پخش زمین کرد . همین که مرد افتاد پسر دید که رو دیوار پشت سر مرد ، درست جایی که سر ش بود پر از خونه! پلیس گفت:" این انگارمرده!" بعد یه نگاهی به پسر انداخت" حالت خوبه؟ زخمت که عمیق نیست؟" پسر که فهمیده بود مرد مرده ، عوض اینکه جوابشو بده با وحشت گفت :" من...... من...... من نکشتمش ....... ممن فقط خواستم در برم.......... اون منو با تیر زد....منم پیردم طرفش...... هلش دادم..... خودش مرده .... من نمیدونم چرا مرده......." پلیس پسر رو از جاش بلند کرد و طوری که انگار می خواد آرومش کنه گفت " آروم باش پسر! تو فقط از خودت دفاع کردی!"
--
خب ! داستان چطور بود؟البته فکر کردم کسی حوصله خوندن مطالب بلند رو نداره بنابر این خلاصه تر از اونیه که باید باشه . خواهش می کنم نظر هایی که میدین ، یه جورایی حالت نقد داشته باشه و خوبی ها و بدیها رو بهم بگین . بازم ممنون .
تا بعد

انتظاری بازی در نیارید.

حس میکنم چندتا اتفاق قرار بود توی زندگیم بیفته که افتاد. از خیلی از آدمها چیزایی دیدم که به این نتیجه رسیدم:


"آقا جون، اگه میخواهی راحت و بدون ناراحتی زندگی کنی نباید از هیچ احدی هیچ خواسته ای داشته باشی. هر کس باهات دوست بود قدرش رو بدون، تو هم باهاش دوستی کن. ولی سعی کن کوچکترین انتظاری ازش نداشته باشی. حتی اینکه یک لیوان آب دستت بده. چون وقتی نکرد، خودت بیشتر میچرزی!!!"

خداوکیلی آدمها کارهایی میکنن که آدم بدجوی میره توی کف!

Wednesday, September 28, 2005

قرار وبلاگی

(قبل التحریر : اگه خواستین یک ضرب قسمت "خلاصه" رو بخونین! ولی چون من زحمت! کشیدم ، قبلش رو هم بخونین!)

مکان : زیر زمین یک ساختمان متروکه با این هواکشها که از پشتش نور میاد و یک چراغ مخصوص بازجویی و یک میز درب داغون اون وسط به همراه مقدار زیادی مه و دود!
افراد دور میز : دو نفر مرد مرموز با عینک آفتابی و پالتو و دیگر عوامل مورد نیاز برای مرموز شدن.
مرد این سر میز: توی این تاریکی که چشم چشمو نمیبینه چرا حالا ما عینک آفتابی زدیم؟
مرد اون سر میز: چه عرض کنم؟
- پس عینک هامون رو برداریم!
- موافقم!
حالا صورت اون ها کاملا واضحه ، یکی شون دموکراسی صورت و دیکتاتور سیرت ( یعنی حامد!) هست و دیگری گووولی پسر ( بنده!)
حامد( با لحن خشک و رسمی) – شنیدم من نبودم خواستین اینجا قرار وبلاگی راه بندازین؟.
بنده ( با لحن خشک تر و رسمی تر !) – درست شنیدین
- پس چی شد؟
- نشد ،بین بعضی از اعضا ء موافقت صورت نگرفت ، کنسل شد.
- پس تو چرا نشستی دست رو دست گذاشتی؟ میفرستادیشون اداره پنجم ( ساواک ) بچه ها یه حالی بهشون بدن!!!
- نمیشد ! چون اگه دست من بود، فقط خانوم ها رو می فرستادم بعدا دوباره انقلاب می شد !
- هوم! راست میگی!! صد بار گفتم این جا نظر پظر تعطیله! ما اینجا دیکتاتوری داریم !! دیکتاتوری!!! نظر یعنی چی!! من میتونم بیام! من نمیتونم بیام یعنی چی!! من اینو میگم تو اینو میگی یعنی چی ؟!!! چه معنی داره کفش همو پا کنین؟!! بچه بازی در میارین اینجا واسه من؟!!
-بچه بازی کدومه ؟
- (نگاه چپ چپ)
- فهمیدم! حالا میگی چه کار کنیم دیکتاتور جون؟
-بیا تا بهت بگم!
--
خلاصه! بعد از مقادیری بحث با دیکتاتور جون ( چون فقط من میتونم بحث کنم باهاش غیر از من هر کی بحث کنه میفرستش اداره پنجم!) قرار شد من بیام اینجا و اعلام کنم که روز دو شنبه ای که در پیش است ( یازدهم مهر ) ساعت پنج بعد از ظهر من به اتفاق دیکتاتور جونم اونجا هستیم! کجا؟ کافی شاپ قبيله گپ واقع در خیابان وصال شیرازی . دیکتاتور جون گفت بگم که : بنا به اصل دیکتاتوری این قرار تغییر نا پذیره و به هیچ عنوان!!!! عوض بدل نخواهد شد!
عزیزانی که میتونن ، تشریف بیارند ! قدمشون سر چشم ما ، فقط دنگشون رو هم بیارن!! که ما یه لیوان آب مجانی هم دست کسی نیمیدم!!
--
اون داستان بالا هم کلهم تخیله! هر کسی فکر می کنه منظورم با اوست بداند که شوخی بیش نبود!
--
پس شد دوشنبه یازدهم مهر ، کافی شاپ قبيله گپ واقع در خیابان وصال شیرازی پایین تر از طالقانی.

روز و شب بر همه خانوما آقایون خخخخششش!


Tuesday, September 27, 2005

اعتراض

به قول ليموي عزيز به منم خيلي چسبيد وقتي با يه اعتراض وسيع و بمب گوگلي تونستيم نشنال جيوگرافيك رو ادم كنيم!

اين بار هم همت كنيم اينجا رو در اعتراض"به كشورهاي قدرتمند در محروم كردن ايران از انرژي هسته اي"امضا كنيم

Sunday, September 25, 2005

عدالت و ...

افت شدید سرمایه گذاری بلند مدت در ایران.
کاهش شدید شاخص بورس.
ارجاع غریب الوقوع پرونده هسته ای ایران به شورای عالی امنیت سازمان ملل.
اون سیب زمینی پخته رو یادتون میاد؟؟ که دست اون بچه بود؟

ولی جوانان ایران، نگران آینده خود نباشید، به زودی اوضاع سر و سامان پیدا خواهد کرد. یک نوع صادرات غیر نفتی جدید اخیرا در اقتصاد ایران مطرح شده. صادرات زورخانه.(این نوع صادرات غیر نفتی جدید تا به حال به تاجیکستان و فرانسه صادر شده.)

Friday, September 23, 2005

دختر نوه


تصویری که در بالا ملاحظه می کنید ، مربوط به آخرین نتیجه مرحوم حاج میرزا علی هست که در روز سه شنبه هفته گذشته ساعت یازده و پنجاه دقیقه متولد شده و تا لحظه فرستادن این مطلب هم اسم نداره و با اسامی از قبیل نی نی ، گوگولی ، نوزاد و .... مورد خطاب قرار می گیرند! دختر هم تشریف دارن!
نگارنده این مطلب هم دایی این مادمازل هست!
در ضمن لپش هم خودش چنگ زده !!
تو رو خدا ناز نیست این گوگولی !!!!! گوووووولی دختره!!! گوولی دختر!!

Tuesday, September 20, 2005

1171

از خيلي قبلنا برام سوال بود كه چرا روز جمعه بايد يكي از عيداي مهم باشه؟!چرا بايد يه روز ساده و خشك و خالي كه تنها تفاوتش با روزاي ديگه اينه كه تعطيله و ميشه توش يه خواب حسابي كرد عيد باشه! اونم از عيداي خيلي خيلي بزرگ كنار عيد قربان و غدير كه واسه خودشون اين همه ماجرا دارن
گذشت. يه روز كه اصلا به اين موضوع فكر هم نمي كردم نمي دونم چي شد ذهنم يهو يه جرقه اساسي زد و ...يافتم!
اووووه كه چقدر پرت بودم البته شايدم تفصير از من نبود بعضي چيزا از شدت وضوح اند كه ديده نميشن.
يادم افتاد كه تو جمعه قرار يه اتفاق بزرگ بيفته قرار اخرين حجت خدا روي زمين اون روز بياد.براي همينم خدا همه جمعه ها رو به بركت اخرين ذخيرش روي زمين عيد گرفته از ازل تا ابد.براي همينم هست كه روز و شب جمعه اين همه فضيلت داره و شب هاي جمعه خدا بنده هاش رو صدا مي كنه تا هركي هرچي مي خواد رو فورا بهشون بده.
آره همه اينا فقط و فقط به خاطر"مهدي"اش.

Sunday, September 11, 2005

وصف العیش، نصف العیش

به به! می بینم که در پست قبلی من جریانات جالبی اتفاق افتاده.
من متوجه نشدم کی اومده یه جای من کامنت گذاشته و همه برو بچه ها رو پیتزا مهمون کرده.من؟ مکدونالد؟ من؟ پیتزا؟ اصلا من با هرچی غرب زده گی مخالفم!(به سبک حسنی) ولی در کل اونی که جای من کامنت گذاشته کار خوبی کرده. همونطوری که در تایتل عرض کردم.........
به به! فرض کنید، ما ها همه توی یه پیتزا فروشی هستیم و یکیمون داره به همه پیتزا میده. تازه امیر هم بر و بچه ها رو پشت وانت سوار کرده. اصل خنده ....
با خودم فکر کردم و به دلیل تعطیل شدن جلسات از نظر خودم رسیدم. فکر کنم داستان کتاب خوندن و بعدش مشق نوشتن بود که خود منرو شل کرد. من مشقم رو ننوشتم و از ترس آقا معلم از کلسها غیبت کردم.(دقیقا مثل دانشگاه، وقتی استاد خیلی گیر باشه)
من میگم بیایین یه مجلس راه بندازیم، خونه کسی هم نباشه.بعد از اون طرف بریم یه بستنی باحال بزنیم. بلکه بفهمیم این جوالدوز کیه! اول مهر تولد منه همونطوری که احتمالا همه نوه ها میدونن. من حاضرم به هرکسی که بیاد توی جلسه یه بستنی بدم.(اینو دیگه خودم دارم مینویسم.در کمال صحت عقل و مغز)
البته چیزی هستش اینه که دختر ها نمیتونن بیان به احتمال زیاد. اگر کسی از خانم ها خواست بیاد باید از مامانش رضایت نامه بگیره. امضا هم داشته باشه.
هنوزم تو شبهات اگه ماه رو داری / من اون ماه رو دادم به تو یادگاری
اینم از اون آهنگهایی که تجدید خاطره اش خیلی حال میده.
در ضمن منتظر کادوهای نفیس و دوستداشتنی همتون هستم.
امری نیست؟ پس ما رفتیم....

Wednesday, September 7, 2005

-

داشتم با خودم فکر میکردم که ما نوه ها زمانی با هم جلسه داشتیم و همدیگر رو میدیدیم. بعد وقتی که تابستان شد، که کارهامون سبکتر شد ، جلسه رو تعطیل کردیم!!!
اصلا چی شد که تعطیل شد؟ من که متوجه نشدم!
من میگم بیایین تا تابستون تموم نشده یه جلسه بگذاریم.

Monday, September 5, 2005

آقای طرفه

این دفعه دومه که تو 24 ساعت گذشته خبر به هم خوردن دو تا پیوند نصفه نیمه(نامزدی!) رو می شنوم.تازه خبر بهم خوردن 2_3 تای دیگه رو هم تازگی ها شنیدم.نمی دونم خیلی عجیب شده و شوک اور .مامان میگه خوب اخر ازدواج های خیابونی همینه دیگه! ولی خداییش هیچ کدوم خیابونی نبودن!
این اخری دیگه خیلی حالمو گرفته. بابا اینا دیگه با هم همکلاسی بودن.همدیگه رو خوب می شناختن میشه گفت چند سالیه بگی نگی دوستند! گرچه خیلیا اعتقاد داشتن دختر اشتباه کرده ولی بالاخره حتما اشکالات پسره رو قبول کرده بوده که جواب مثبت داده دیگه
چی به سر جوونای این دوره زمونه اومده اخه؟؟!
من که نمیفهمم

*
این بیمارستان طرفه رو دیدن تا حالا؟ همیشه واسم سوال بود که این طرفه یعنی چی اخه.هیچ معنی خاصی نمیده.
من و دوستم تابستونی کاراموزیمون رو اونجا می گذرونیم دیروز موقع رفتن یهو دوستم گفت: اِ آقای طرفه!!


یه عکس بزرگ از یه اقای درشت هیکل که وسط سرش دیگه مویی نداشت به دیوار بود(البته یه جایی زدن که تقریبا کسی نمی تونه ببینتش!) زیرشم نوشته بود دکتر سید مهدی طرفه بانی و موسس بیمارستان

روحش شاد(!)