Wednesday, September 15, 2004

انگاری

اول - جیک جیک مستونم بود
فکر زمستونم بود؟

دوم – انگاری بزرگ شدیم ها ! چون دیگه حتی DOOM 3 وNFS و اینها دیگه خیلی حالی نمیدن!
هی هی هی ... یادش به خیر یه زمانی میکرو و سگا و .....از ماریو( که بعضیها بهش می گفتن قارچ خور و کلی حرص ما رو در میاوردن!) بگیر تا MORTAL KOMBAT ( که باز همون افراد به یکی از آدمهای بازی می گفتن " عمو برقی"!). هیچ کدوم هم مثل بازیهای الان SAVE نداشتند و باید یه کله از اول تا آخرش بازی می کردی .......

الان دیگه باید بازی یا سناریوی جالب داشته باشه (مثل MAX PAYNE ) یا گرافیک باحالی داشته باشه (مثل PRINCE البته از نوع جدیدش!) و تازه وسطش هم زیاد گیر نکنی و تقریبا یک- دو هفته ای تا آخرش بری شاید که تونستی بازی کنی والا من یکی که دیگه عمرا برای معماهای خفنی مثل معماهای NEVER HOOD یا GRIM FANDOANGO وقت تلف نمیکنم!

خلاصه انگاری بزرگ شدیم!



Tuesday, September 14, 2004

پارا المپيك

بالاخره بعد از مدت زيادي بي مطلبي در مورد يك رويداد مهم ورزشي ديگه مي خواهم بنوسم و آن هم پاراالمپك است پاراالمپك به معني المپيك معلولان است كه از سال 1960 رم شروع شده است.
ما در پاراالمپك بيشترمدال مي گريم اين المپيك يك هفته بعد ازالمپك شروع مي شود به اميد افتخار آفريني جانبازان ومعلولين كشورمان.
ياحق

همین جوری ،برای جمع شدن افکار

هنوز مهر نشده کلی کار ریخته رو سرم.
مثلا تصمیم گرفته بودم این ترم دیگه از اون ترما نباشه و حسابی درس بخونم!ولی اولش که این جوری باشه خدا به اخرش رحم کنه.
اصلا می خواستم دیگه بیام بیرون. فکر کرده بودم که دیگه بسه.هر کاری می خواستم بکنم تا الان باید می کردم.
البته کارهایی هم که الان دارم نهایت تا هفته دوم ،سوم مهر تموم می شه.و اونوقته که باید درست و حسابی به بیرون اومدن فکر کنم.
از یه طرفم دلم نمیاد ول کنم.
نمی دونم چیکار کنم .طرف عقل و بگیرم یا طرف دل .
خلاصه انتخاب سخته.
چیکار کنم؟


Sunday, September 12, 2004

ما رفتیم ]]

.
.
مثل اینکه جدی جدی امام رضا دوستم داره. دوباره دارم میرم مشهد..توی این مدتی که نیستم هرکسی بشینه یه فکری بکنه که این آرمی که من درستش کردم چه رنگی کنیم.
(اینهم مشقتون)

Friday, September 10, 2004

فستیوال حواس ششگانه

بهترین چیزی که در این چند روز شنیدم : جمله " مهم رفتن هست نه رسیدن".
بهترین چیزهایی که در این چند روز دیدم فلیم "ترمینال " و صحنه حرکت مشت "نئو" به سوی "اسمیت" در اواخر فیلم ماتریکس 3 بود!
بهترین چیزی که در این چند روز چشیدم طعم "m&m" بود!
بهترین بویی که در این چند روز استشمام کردم بوی برگ نم زده درختان بود.
بهترین چیزی که در این چند روز حس کردم نسیمی بود که به صورتم خورد.
حس ششم هم به انگلیسی میگه :
" !There is someone that never lets you down".

برنده ... حس شنوایی!

آخ جون مهمونی

از آنجایی که ما خانوادگی خیلی اهل گردش و تفریح و رفیق بازی و بخور بخور و اینها هستیم.
و از آنجایی که یکی از اعضای وبلاگ و خانواده طی یک واقعه محیر العقول کلی درس خوند و دانشگاه دولتی قبول شد و مشتی بر دهان استکبار بین اللملی جاسبی کوباند (کوباندنی!!)،
پیشنهاد می کنم در راستای نهادینه کردن مراسم جشن و پایکوبی و تقسیم شادی ها،
در مکانی به پیشنهاد همان عضو وبلاگ و خانواده برای پاسداشت این حرکت بزرگ که کم از شق القمر نداشت، گرد هم آییم و مهمان او باشیم.
باشد که پایدار بماند موفقیت های نوه های حاج میز علی.

Thursday, September 9, 2004

~~~آرم وبلاگ~~~

دوستانی که وبلاگ رو میخونند.،
من دوتا آرم برای وبلاگمون طراحی کردم. لطف کنید یا بگید که کدام یک رو بیشتر دوست دارید، یا برای اصلاح ایندو نظر بدید.

آرم شماره یک
آرم شماره دو

بهترین باشید

Tuesday, September 7, 2004

سرنوشت

می گویند وقتی انسانها می خواهند پا به این دنیا بگذارند، تمام آنچه بر آنها در دنیا خواهد گذشت گفته می شود. تمام سختیها ، خوبیها ، خوشی ها و ناخوشی ها . و همه انسانها قبول می کنند و پا به این دنیای خاکی می گذارند. پس چرا ما گاهی اوقات اینقدر از همه چیز شاکی هستیم؟
قبل از ورود به این دنیا چه چیزی را می دانستیم که سختی های این دنیا را به جان خریدیم ؟ که حالا فراموشمان شده ؟
حتما از ورود به این دنیا هدفی داشتنیم . آن هم در دنیای که حتی آمیب ها هم هدفی برای زندگی دارند . چرا فراموش کرده ایم آنچه باید انجام دهیم؟ چرا سر خود را با خوردن و خوابیدن و نمازهای آبکی خواندن ودعاهای الکی خواندن و اشکهای تمساح ریختن و زدن و رقصیدن و پول جمع کردن و کلک زدن و ... گرم کردیم؟
شاید تا وارد دنیای فانی میشویم هدفمان یادمان میرود وبا خود می گوییم " حالا این پنجاه – شصت سال را بی هدف چه کار کنم؟ " و بعد میزنیم زیر گریه.
کسی چه می داند؟ شاید هم هدفمان این بوده که ببنیم عزرائیل چه شکلی است!


Monday, September 6, 2004

عشق

این عشق هم بدجوری شده ملعبه دست یک عده سودجو. داره کم کم تبدیل میشه به یک فریب شاعرانه. بیخود نیست که توی اکثر احادیث و روایات ما بجای عشق از حب استفاده میشه و تعداد کلمه عشق در احادیث انگشت شماره!

Saturday, September 4, 2004

~~~حسین رضازاده~~~

دوستان،
خوشحال میشم که آخرین کارم رو از حسین رضازاده ببینید ...
امیدوارم حالشو ببرین!

Friday, September 3, 2004

سفر

اول سلام به همه
جاتون خالی .خوش گذشت.ایشالا دفعه بعد همه با هم بریم(کلاردشت!!)
می خواستم مفصل بنویسم از جاهایی که رفتیم.از ماسوله از تالش که یه شهر خیلی قشنگه تو دامنه کوه از راه زیبای استارا تا اردبیل که یه طرف جنگلِ یه طرفم دریا با وسعت زیادی معلومه. از آش دوغ های خوشمزه اردبیل. از خونه های روستایی تالش از مردمی که تو شهرای مختلف دیدیم خلاصه از خیلی چیزا .
شانس اوردین که حالم خوب نیست وگرنه می نوشتم!
تا بعد.

Thursday, September 2, 2004

عادت مي كنيم

عجب كتابي بود، نفهميدم آخرش چي شد! يعني فهميدم ولي فكر كنم دلم مي خواد كه نفهميده باشم، يا اشتباه فهميده باشم...
كتاب آخر”زويا پيرزاد” رو خوندين؟
قشنگ بود. به قول يكي ( كه بماند كي!!) ساده و روون. انگار آدم حسش مي كنه، از اين كتاباي پر از اتفاق نبود، يه زندگي عادي. خيلي عادي. مثل همه ماها، گيرم يه كم اين ور اون ور. نمي دونم شايد خيليهام خوششون نياد. وقتي رسيدم صفحه آخر تازه فهميدم چي شده!! فكر نمي كردم كتاب اينجا تموم بشه.
البته به نظرم يه جاهاييش خيلي اغراق بود. اين كه طرف چقدر خوب بود و كه هر جا مي رفتي يه اثري از كارهاي خير اون بود و كه همه كاره بود و كه با هر كسي همون جوري كه هست رفتار مي كرد و كه فكر هم رو مي خوند وكه با همه فرق داشت وكه كلي دوست و آشنا همه جا داشت و كه براي هر كاري يه راه حلي داشت و كه خلاصش كلي باحال بود و تو كل كتاب حتي نمي توني يه ايراد كوچولو ازش بگيري. يه جورايي اين قسمتاش به نظرم واقعي نميومد.
در كل اگه گير آوردين و اهل خوندن كتاباي يه كم متفاوت عشقي كه همه جا ريخته هستين، بخونينش.

*
مرسي از كتاباي قشنگي كه بهم هديه دادي. خيلي مرسي.

پ.ن: راستي ببخشيد اين دو پست اخير همش راجع به كتاب شد، آخه چي كار كنيم چند تا كتاب نخونده قشنگ ديگه برا آدم وقت نمي گذاره كه به چيز ديگه اي فكر كنه. خوب من برم سر بعديش (;L

Thursday, August 26, 2004

پهلوان

سحر گاه که به بلاغ اسپوتیه وارد شدم ، بدیدم که همشیره زاده ابوی بنده شبیه دستخطی که بنده قصد نگاردن آن را داشتم در بلاغ مرقوم کرده و مرا زینگونه ساخت تا شرح مطلب خود بگونه ای دگر دهم .
و آن این بود که خواستم سخن گویم از آن رستم تحت XP ، آن پهلوان بلند مرتبه که قویترین رجل عالم خواندندش و وصف نبردش با دیگر رقبا . که هیچ یک نتوانستندی رسید به غباری که از پایش خیزد و وزنه ای که از دستش آویزد!
دی که با دوستان و رفیقان گرمابه و گلستان به تماشای این رقابت بس نفس گیر پرداختم ، بدیدم که حریفان به ترتیب ازونه انتخابی حاضر شدند و هیچ خبری نبود از حا ج حسین وبسی در شگفتی فرو رفتیم که چونان وزنه ای خواهد زد این حاج حسین و نکند غرور بر او چیره گشته و وزنه ای بسی گران قصد فرازکردن دارد. و بگویم از رقبا که وزنه های خود برآورده و نیاورده از گود برفتند و تنی چند از آنان قبل از رقابت ، خود را به دواهای نیرو فزون بستی و دامن خود ریختی و شرمشان شد از حضور در گود و بعضِ دگر سنگهای گرانتر از حدود خود قصد افراشتن کردی و در زیر آن به نواختن "ز" مشغول شدندی و خود را مصدوم کردی و بگونه ای دگر دامن خود به آب دادی! و دیگران به سنگهای کوچکتر قناعت کردی و دامن خود نریختی و دل خوش کردی به راکورد خود! و سپس نوبت رسید به پهلوان نامدار ، شیر کارزار ، نواده رستم دستان ، قلندر قلدران ، دارنده فضل و رهین منت ابوالفضل . که چون به گود وارد شد مردمان به هلهله و شادی بپرداختی و شاد گشتندی از حضورش! و او سنگی قصد کرد به غایت سنگین ، عنقریب هفتاد من، و بسان هر بار ذکر "یا ابوالفضل " خود زمزمه کردی و آن وزنه را بسان خوردن آبی در یک ضرب بر افراشت و عجبا که در همان حال که وزنه بر سر برده بود ندای مردمان لبیک گفتی و مورد مرحمت قرار دادی آنها را.
و در حرکت "بردار و پرتاب " نیز سنگیترینِ وزنه ها که عنقریب نود من بود قصد کردی و باز ذکر خود بگفتی و وزنه را چونان بسر برد گویی این وزنه نبود بل گونی برنج بوَد!
و بعد اتمام نبرد ، ناظرین از او تست داپنیج گرفتندی و ندانستندی که این حاج حسین از قماش آنان که با بستن داروی نیرو فزون به شکم ، نبرد ناجوانمردانه می کنند نیست ، بل ، نیرو گیرد از کسانی که سرور عالمند و قوای ماورالطبیعه ، ماورای هر داپبینج و چیز دگر بود و ندانند که آن ابوالفضل که او می خواندش کیست و هنرش چیست ور نه زمان و ثروت خود صرف آزمودنش نمی کردند.
و تو ای فرزند ! بدان هر که خواست به طریقی از طرق ناجوانمردانه نبرد کند ، خداوند عالم او را ذلیل کنندش و دامنش بریزد و انگشت نمای خلق کوچه و بازار کندش! و هرکه با اولیای الله باشد و ذکر آنان گوید و هر دم از آنان مدد جوید ، پروردگار محنا کنادش و پیروز گردانش و عزیز کندش نزد عوام و آنچه او خواهد فزونتر دهدش چنانکه همین حاج حسین ابتدا برنده نبرد بشد و سپس بشکاند راکوردی را که مانده بود از خود او در این گونه نبرد!



یا اباالفضل

*
درست یادم نیست که داستانش چه جوری بود ولی فکر کنم اینجوری بود که شخصی پیدا شده بود که روی آب راه میرفت. در میان حیرت مردم یکی ازش پرسید که تو چه جوری این کار رو میکنی؟ طرف گفت من وقتی می خوام روی آب راه برم میگم «یاعلی» و بعدش می تونم روی آب راه برم. سوال کننده گفت: تو که علی رو نمیشناسی با یک یاعلی گفتن روی آب راه میری. من که خود علی هستم!
*
اوایل چنگ عراق و آمریکا بود. چون دیرم شده بود تصمیم گرفتم که مقداری از راه رو با تاکسی برم. تاکسیه با یکی دیگه از مسافرها شروع کرد به حرف زدن. می گفت چه خوب میشد اگه این آمریکا بعد از عراق بیاد ایران و ما رو هم آزاد کنه و یه دموکراسی هم اینجا راه بندازه! کاش الان میدیمش و آزادی و دموکراسی که آمریکا به عراقی ها هدیه کرده بهش نشون میدادم.
*
4 شهریور، المپیک 2004 آتن ، مسابقات وزنه برداری . حاج حسین ( لقبی که سایت المپیک هم به رضازاده داده!) میره بالا و در میان تشویق تمشاچی ها با اختلاف 17 کیلو (اگه اشتباه نکنم) نفر اول میشه. رمز پیروزیش هم فقط یک کلمه است : یا اباالفضل
یاد اونی افتادم که روی آب راه میرفت. حسین فقط یک یااباالفضل میگفت و کوهی رو بلند میکرد. حالا فکرش رو بکن. دیگه حضرت اباالفضل کی بوده. حالا فکر کن پدر همچین شیر مردی چه یلی باید باشه. اما الان به خاطر به اصطلاح آزادی حرمت حرمش رو هم نگه نمیدارند!
--------------
بعد از کلی وقت ما هم فردا میریم مسافرت. خلاصه ندیدن حلال کنین. مواظب باشین به علت کمبود اکسیژن چیزیتون نشه :D!

Tuesday, August 24, 2004

ای خدا!

چند وقته همش "حسش نیست"!!
نکنه افسرده شده باشم!!!

ولی خدایی همش تقصیره این سربازیه! خوب فکر اینکه باید 2 سال علاف به تمام معنا باشی آدم رو افسرده می کنه دیگه!
اونم چی، تو فامیل ما که اکثر پسرا سربازی رو یه جوری پیچونده اند!

Monday, August 23, 2004

یکی بود؛ یکی نبود!

این نوشته رو پارسال رو برد دانشگاه دیدم.به دلم نشست ، گفتم برای شما هم بنویسمش :
عقیده ای که در زندگی نقش نداشته باشد
تنها دانستن است نه باور داشتن.
دانستن هم به تنهایی سازگار نیست ،
پشتوانه ایمان است که علم را تاثیر گذار می کند.
اگر عقیده ای به خدای دانا ،بینا ،وشنوا ما را به دوری از گناه و پرهیز از پستی وادار نکند، پس چه فرقی است میان
خداباور و خداشناس
*
چند شب پیش از جلوی شهر بازی رد شدیم.خیلی شلوغ بود.یادش به خیر قدیما اقلا سالی یه بار و می رفتیم .چقدر هم خوش می گذشت.من قطار و ماشین بازیش و از همه بیشتر دوست داشتم
*
خدا وکیلی نوشتن تو یه وبلاگ گروهی سخته ها ، نه؟!

Sunday, August 22, 2004

رومی ، زنگی ، زندگی

از قدیم و ندیم گفتند : " یا رومیِ روم یا زنگیِ زنگ" . اکثر مردم هم در طول زندگی تلاش می کنند که یا رومیِ روم باشند یا زنگیِ زنگ . غافل از اینکه زندگی رومی نیست ، زنگی هم نیست . ماهیت زندگی طوری است که اجازه رومی بودن یا زنگی بودن به کسی نداده و نخواهد داد. زندگی ، رومیِ زنگی است. زندگی ، زنگی ِرومی است . زندگی آهن ربا یی با دو قطب مثبت و منفی نیست. زندگی هم مثبت است و هم منفی، شبیه علامت مثبت منفی در ریاضی. می توان رومی بود و با دست غذا خورد! . می توان زنگی بود و شعر گفت . اشکال کار در این است که وقتی نزدیک یک قطب شدیم فکر می کنیم باید مثل همان قطب شد در حالی که همه می دانیم دو قطب هم نام یکدیگر را دفع می کنند.
زندگی را باید مثل میوه بعضی از میوه فروشها درهم قبول داشت.

Saturday, August 21, 2004

ژوزف بالسامو

آهاي، جوانان جوياي كار! مژده مژده. موقعيت اكازيون، بشتابيد.

ديروز داشتم از انقلاب رد مي شدم، پشت شيشه يه مغازه زده بود به يك نفر آدم جهت داد زدن نيازمنديم! حالا هر كي صداش و مي تونه بندازه سرش بسم ا...

*
اخيراً متوجه شدم در گذشته همون وقت كه تو آمريكا بودم، يا جلسوس بودم يا كارآگاه. حالا ربطشو ديگه خودتون پيدا كنين.ميگن آهنگ ساز آماتور هم بودم، حدودهاي سال 1600 ميلادي.

شما هم دوست دارين از گذشتتون با خبر شين؟

Wednesday, August 18, 2004

معرفی

فکر کنم بحث های قبلی رومی شه به طور کلی تو این عنوان خلاصه کرد:
عدالت و جنبش عدالت خواهی.
سایت خیزش مسابقه ای ترتیب داده تحت عنوان" حرفی از جنس زمان".اگه هر حرف اصولی دارید برای گفتن فکر کنم الان فرصت مناسبی باشه.البته چون مسابقه هنریه باید علاوه بر حرف اصولی یه کمی هم مایه هنری تو زمینه های شعر،کاریکاتور،عکاسی،طنز و... داشته باشید.موضوعات مسابقه و اطلاعات دیگه رو هم از اینجا ببینید.
*
تلاش گروه های یهودی برای جریمه تیم جودوی ایران.روهم از اینجا بخونید.
تا بعد.

Tuesday, August 17, 2004

بهترین دوست

بهترین دوست من کسی است که هیچ نیازی به دوستی با من ندارد. در واقع کسی که به این دوستی نیاز دارد من هستم نه او.
من که قدرتش را می شناسم ولی قدرش را نمیدانم. من که گاهی دوستیمان را فراموش می کنم تا آن زمان که دوباره مشکلی پیش آید و یادی از او بکنم .
بهترین دوست من کسی است که به کوچکترین بهانه ای بر روی تمام انحرافاتی را که از راه دوستیش داشتم پرده ای میاندازد تا کسی نفهمد زمانی بوده که در دوستی با بهترین دوستم کوتاهی کردم.
کسی که فاصله ای میان بردن اسمش و شنیدن پاسخش نیست . کسی که من خود صدایش میزنم تا با بردن نامش آرامش بیابم.
کسی که در هر سال حداقل یک ماه مهمانش هستم و چه گستاخم من که در مهمانیش هم گاهی فراموش میکنم که کدامیک از ما محتاج این دوستی است.
بهترین دوست من، بهترین دوست شما هم هست. بهترین دوست من همانی است که دیدنی نیست.

Monday, August 16, 2004

تفریحات سالم!

خدایی یکی از لذت بخش ترین تفریحات تابستانه، چرت بعد از ظهر، زیر باد خنک کولر، بعد از یک غذای خوشمزه دست پخت مامان است.
ولی دیگه نباید بیشتر از سه ربع یک ساعت بشه!

Sunday, August 15, 2004

اينترنت رايگان برای همه تهرانيها !

به نقل از« اینجا» (که هرچی خواسنین بگین به همون جا بگین):
"همين الان کانکت بشيد تا تموم نشده !!!
البتّه ممکن است به علت ترافيک بالا و استفاده عموم کاربران سرعت اينترنت پايين باشد

user: radin
pas: radin
Dial Number: 8289046 "
--------------
به بک نقل دیگه « مفت باشه، کوفت باشه » .من خودم تا حالا باهاش وصل نشدم. هر اخباری که رجع بهش پیدا کردید، به همه بگید تا بقیه هم بدونن. موفق باشید.

Friday, August 13, 2004

المپيك

المپيك در راه است. المپيك تاريخچه بسيار طولاني دارد بازي هاي المپيك درسال 1896 دريونان باستانِ آغاز شده است جايزه قهرمان المپيك درآن زمان يك شاخه زيتون بوده.ا لمپيك بعد از 108 سال به خواستگاه اصلي خود يونان بازگشت.
المپيك ازامروز بطور رسمي اغاز مي شود تيم ايران كه فوتبالش به المپيك صعود نكرده اسث ولي دربسياري از رشته هاي ورزشي مثل تكواندو وكشتي اميد به كسب مدال دارد، المپيك بعد از اين دوره يعني سال 2008در كشور چين برگزار خواهد شد.

او

معصوم همانی است که گفت " فزت برب الکعبه "
محبوب همانی است که به قاتلش امان داد.
مظلوم همانی است که چهارده قرن بعد از شکافتن فرقش ، بارگاهش را با گلوله می شکافند.

ما؟ اگر نمیتوانیم چون او که در خیبر برکند ، ریشه ظلم و تجاوز برکنیم . دست کم کاری کنیم که فرقی باشد بین ما و آنان که ادعای شیعه بودن ندارند .
کاری کنیم که فرقی باشد بین ما و سربازان قرآن به سرنیزه کرده ، فرقی باشد بین ما و آنان که دم از او زدند و قدمی در راهش نزدند .
کاری کنیم که فردا روی به زبان آوردن نامش را داشته باشیم.

Thursday, August 12, 2004

از كي بپرسم؟

بالاخره اين حرف گوش دادن كار دست ما داد. تو خيابون يك طرفه افسرِ گفت دور بزن. منم نه كه تابلو رو نديده باشما، نه، ديدم! ولي گفتم اين قد بابابزرگ من سن داره خوب نيست حرفش رو زمين بندازم!!! هيچي ديگه اونم نامردي نكرد گفت خانوم پياده شو. نكرد بگه من به خاطر اون دور زدم! به جان خودم نباشه به جان شما، يك دوبل قشنگي زده بودم انگار خط كش گذاشتي سانت گرفتي. چه فايده...
*
عرضم به حضورتون كه اصلاً فردا روز خوبيست. كلي مناسبت داره، اوليش كه از همه هم مهمتره اينه كه تولدم مبارك! صد سال به اين سالها و اين حرفا. ( در ضمن كيك رو هم تو وبلاگ مينا خانوم صرف كنيد، همه جديداً كيك مي دن ديگه اينم روش!)
دوميش اين كه بالاخره من از شر تنهايي سفره جمع كردن خلاص ميشم. مي خوام ببينم اين ليمو خانوم ديگه چه بهانه اي داره، تا حالاش كه هي مي گفت وقت ندارم. اما ايني كه من مي شناسم از فردا يه چيز ديگه علم ميكنه! (من كه مي دونم چي علم ميكنه)
سوميش هم كه حالا خيلي مهم نيست فقط يه كم جهانيه اينه كه المپيك شروع ميشه كه البته در برابر دو اتفاق قبلي كاملاً تحت الشعاع قرار مي گيره!
به خاطر تمام اين اتفاقات مخصوصاً اوليش، اراده مي كنم فردا تعطيل رسمي باشه.

زياده عرضي نيست، بريد با تعطيليتون حال كنيد.

Wednesday, August 11, 2004

یک خبر علمی

بنا به گزارش علمی شبکه 4 : امشب زمین از میان مداریک ستاره دنباله دارعبور می کند که با این عبور ما شاهد باران شهابی خواهیم بود ودر حدود ساعت 1.5 شب این بارش به اوج خود می رسد .و در این اوج شاهد حدود 100 شهاب در ساعت خواهیم بود. " البت در یک مکان مناسب " و این میزان از بارش تا چند سال دیگر تکرار نخواهد شد .
ببینید و خوش باشید

محبوب

بر جای جای خاکت بوسه های عشق را نثار می کنم.
بر کوه های سر سبز شمال که یاداور شادابی و طراوت است.
بر دشت های تفتیده جنوب که یاد اور سال های عشق و حماسه است.
بر کوه های سر به فلک کشیده غرب که پر از لاله های خون رنگ است.
بر کویر های زیبای شرق که یاد اور صبوری است.
به تو عشق می ورزم که برایم از تمامی میراث جهان گران بها تری.
به تو عشق می ورزم که یاد اورمردانی عاشقی.
به تو عشق می ورزم که یاداور زنانی مقاومی.
به تو عشق می ورزم؛ به کوه هایت به دشت هایت به رود هایت به درختانت به تک تک شن هایی که در سینه داری به تک تک کبوترانت به اسمان زیبایت به خورشیدی که در تو طلوع می کند.به مهتابی که شب های تو را فروزان می کند. به نسیمی که در تو می وزد.به همه همه انچه در توست و متعلق به تو.
به تو عشق می ورزم ؛همانگونه که هستی ، همانگونه که خواهی بود.

من معذرت می خوام!

عزیزان، دوستان، سروران گرامی، خانم ها و آقایون محترم:
اینجا وبلاگ است. اینجا یک محیط مجازی است. ظرفیت اینجا مشخص است. بیشتر از ظرفیتش براش انرژی و وقت نگذارید.

سعی کنیم از این موقعیت که ایجاد شده استفاه کنیم. تجربه پیدا کنیم. تمرین کنیم کارهایی رو که تو دنیای بیرون نمی شه به این آسونی تمرین کرد. وبلاگ نویسی رو دچار جریانات حاشیه ای نکنیم (فقط فوتبال نیست که دچار جریانات حاشیه ای می شه)! یه خورده آستانه تحمل خودمون رو ببریم بالا. یه خورده به اوضاع با لبخند نگاه کنیم!

ای خدا! من دهنم کف کرد از بس این حرف ها رو زدم و کسی گوش نداد!!!

Tuesday, August 10, 2004

المباحثه

واقعا تمامی نوه های حاج میزعلی نشون دادند که حتی الف بای مباحثه رو نمی دونن و درانتهای کار به فحش و فحش کاری خواهند رسید!
همگی داریم راجع به مسائلی که توی این کشوربا اونها دست به گریبان هستیم صحبت می کنیم . بابا! دیگه چرا توهین؟ چرا تحقیر؟
مخصوصا نسیبه خانم که فوق لیسانس این مملکت هستند من نمیدونم چرا جملاتی رو در مورد من و چند نفر دیگه استفاده کردند که حتی فکر نکنم پدر حاج میز علی هم با بچه هاش این طور حرف میزده!
همه در فکر بل گرفتن هستند و مثل بچه های 10-12 ساله در حال "جدل " با هم هستیم! هر چند بعضی از کسانی که وارد بحث می شدند خیلی بیشتر از این هم سن نداشتند ولی گفتیم که بذار ببنیم چه چیزی در چنته دارند که متاسفانه اونها هم کاری بیشتر از جدل نکردند.
بعضی ها هم انگار که جمهوری اسلامی ارث پدری اونهاست و بقیه ما داریم ریشه این حکومت رو میزنیم. چنان موضع گیری می کنند که انگار دارند با یک منافق یا معاند و یا افرادی از این دست بحث ( بحث؟) می کنند ! بابا! باور کنید که هیچ دولتی صد در صد در جهت اهدافش حرکت نمی کنه و نمیتونه تمام اهداف مورد انتظار ر برآورده کنه ، پس چرا سعی دارید این نکته رو به زور بقبولانید؟
کاملا مشخص هست که یکی از اصول اولیه بحث کردن ، حفظ احترام طرف مقابل است . من در طول این بحثها سعی می کردم تا جاییکه امکان داره این مورد رو رعایت کنم و اگر احیانا احترام رو رعایت نکردم ، معذرت خواهی کنم اما با رفتارهایی که دیدم اصلا از این بحث کردن زده شدم!
یه سری هم که کاملا احساسی کار می کنن و کلی ایراد های دیگه که اگرکلاه خودتون رو قاضی کنید و دوباره به کامنتها نگاهی بندازید براتون کاملا مشخص میشه.
متاسف هستم که خودم رو وارد بحثی کردم که آخرش به قول بعضی ها " باید به روستا برم و بیل بزنم شاید عقلم سر جاش بیاد!".
نباید فکر می کردم که کشور ما که دو هزارو پانصد سال زیر دیکتاتوری بوده در عرض این بیست سال خیلی از دیکتاتوری فاصله گرفته و می تونیم با هم دیگه طوری بحث کنیم که طرف مقابل رو زیر دست یا دشمن خودمون یا نفهم یا هزار چیز دیگه فرض نکنیم!
همین طرز فکر بوده که ما رو به اینجا کشونده ! همین طرز فکر که خودمن رو عقل کل می دونیم و بقیه رو امی !
دیگه نمیدونم چی بگم فقط میگم از این به بعد در این بلاگ از بحثهایی که به نوعی به دولت و اسلام و جامعه و ... میرسه جدا پرهیز کنید و مثل آدم سرتون به کارتون باشه .
والا مجبورید خونه و زندگیتون رو ول کنید و برید در روستاها بیل بزنید!
دیگه عرضی ندارم الا اینکه همگی و دسته جمعی بریم اصول بحث کردن رو یاد بگیریم و بعد بیایم اینجا بحث کنیم .

~~~وای گوشم!~~~

این جانب به علت تلکه شدن اساسی و جریانات اخیر دچار قاط زدگی مضمن شدم. اگه توی کامنت یا پستی چیزی گفتم که برای هر کدوم از دوستان ناراحت کننده بوده معذرت نمیخوهم ولی شما من رو ببخشید. در ضمن کله بنده باد نداره. توی گوشم مقداری باد پیچیده که چیز مهمی نیست.

Beating

امروز از خودم خيلي بدم اومد. آخه به من هم ميگن دوست؟ پس چي هي ادعاي معرفتت ميشه؟ حالا اون به تو زنگ نزد، تو نبايد بزني يه حالي بپرسي؟! اصلاً شايد مشكلي براش پيش اومده باشه.
آخه يه چيزي هم بود، قرار بود اون زنگ بزنه بگه كي برم خونشون. با خودم مي گفتم اگه من بزنم معنيش اينه كه بالاخره كي بيام خونتون!
ولي اين هفته آخر دلم شور افتاده بود كه چرا خبري ازش نيست. چند بار مي خواستم زنگ بزنم، هي نشد. آخرش هم اون زد، كلي شرمنده شدم.
طفلك يه اتفاق خيلي بدي براش افتاده بود. حالا به جاي اينكه تو اين مدت من يه زنگي بزنم يه خورده باهاش هم دردي كنم...
تو اين جور مواقع آدم مي فهمه واقعاً كجا وايساده.
حس حسوديم درد گرفت، خيلي ماهِ، اصلاً به روي خودش نياورد. حالا به قول خودش قرار تا پنج شنبه تو عذاب وجدان بمونم، خيالي نيست. ميمونم.

Monday, August 9, 2004

فلعن الله علی القوم الظالمین!!

و حال بشنوید ازادامه ماجرا...
تویوتای ما که تا به حال از رستم آباد خارج نشده چه در زمانی که مال عمو محسن بود و(برادر همین مرحوم حاج میرزاعلی) چه حالا که مال ما است، در یزد حدود 26 هزار تومان خلاف کرده. شبی خدا تومن پول پارکینگ معلوم نیست که خرج چی میشه؟ اینکه جناب سروان سوار مرسدس بشن؟ خوش حلالشون. من ماجرایی رو که اتفاق افتاد یک تخلیه روانی میدونم. یعنی این لر میخواست پس فردا توی آبادیش بره و بگه که من چند تا بچه تهرونی رو اذیت کردم و ننش قربون صدقه اش بره و بگه :الهی قربون بچم برم که رفت شهر. اگه همینجا مشکل ختم بشه که من خدا رو شکر میکنم. ولی این جناب سروان قربانیان دیگری هم خواهد گرفت و باید محافظ جان و مال ما هم باشد..

من که چشم لوچ شد، یکی از یه زاویه دیگه نگاه کنه و پیشرفت و رفاه و عدالت رو ببینه/.

تاسف بار است

این جوریه که پای ما هم به کلانتری باز می شه.
خدایی اگه دایی و تجربیات 30 ساله اش در این زمینه ها نبود اون سروان بی شعور الان برای ما یک پرونده درست کرده بود و شده بودیم سابقه دار، اون هم به خاطر هیچ و پوچ، به خاطر خصلت لجبازی و یکدندگی لر ها و باد کاه دو تا جوون.

تو جریان دیشب خصلت لجبازی لرها و مفهوم بی تدبیری رو با تمام وجو لمس کردم. اگه این جناب سروان (یک دونه ستاره داشت پلیسه و همین هم کلی منو می سوزوند که چرا ستوان یک رو باید بکنند مسئول برخورد با مردم، تا اونجا که یادم میامد تو این بنز ها همیشه افسری چیزی سوار بود) فقط یه خورده بلد بود که با مردم چطور برخورد کنه، اگه بلد بود یه خورده اوضاع رو آروم کنه، اگه بلد بود با یه جوون 18-19 ساله که کله اش باد داره چطور برخورد کنه هیچ اتفاقی نمی افتاد. اگه به ماها یاد می دادند که با پلیس چطور باید رفتار کرد، اینکه لباس پلیس یه حرمتی داره و حتی اگه اشتباه هم از طرف پلیس دیدی نباید باهاش برخورد رودررو کنی اصلا این اتفاق ها نمی افتاد.
جریان اینقدر ساده و پیش پا افتاده بود که من نمی دونم از کجاش تعریف کنم. به خاطر پارک در جهت ممنوع خیابان گشت نیروی انتظامی تذکری به متخلف می ده. متخلف هم بنده خدا هول می شه و شروع می کنه آسمون ریسمون بافتن. همین آسمون ریسمون بافتن اولین گره کار بود. و این آسمون ریسمون بافتن همین طور ادامه پیدا می کنه. تو تلاشت رو می کنی و آسمون ریسمون رو ماستمالی می کنی ولی حرف رکیکی که از دهان مامور قانون!!! خارج می شه، متخلف رو عصبانی می کنه و این می شه گره بزرگ. حالا وقتی پلیس یه لر باشه و احساسات لری اش تحریک بشه، دیگه می شه شمشیر در دست زنگی مست، دیگه هر کاری می کنی فایده نداره، این وسط تو و یکی دیگه رو هم که داری مثلا پا در میونی می کنی، برات اسپری بی حس کننده می کشه و به جرم اهانت به مامور بازداشت می کنه. (ولی باعث شد یه خورده بنز سواری هم بکنیم).
می بینی، نه ما بلدیم با پلیس چطور برخورد داشته باشیم و احترامش رو رعایت کنیم ( هیچ کس و هیچ جا یاد نداده اند) و نه اون پلیس (با عرض معذرت) احمق یاد گرفته که با یه جوون 18-19 ساله باید چطور برخورد کنه. و به نظر من این خطای پلیس خیلی بزرگ تره. حضور چنین افرادی در نیروی پلیس و کلا هر جای دیگه، تنها حیثیت اون سیستم رو زیر سوال می بره. فقط به خاطر همین مساله پیش پا افتاده کلی اعصاب ما خراب شد، کلی وقت نیروی انتظامی تلف شد و به جای گشت زنی و محافظت در برابر متخلفان واقعی به بحث و جدل واقعا بیهوده گذشت.
من می خوام این جریان رو پیگیری کنم. این حناب سروان باید به خاطر این حماقت و بی تدبیری اش جواب بده. ولی بچه هایی که تو جریان دیشب بودند باید پایه باشند وگرنه نمی شه.

مملکت گل و بلبل؟بله! پلیس؟ُ؟ُ؟ زرشششششک!

این پست رو برای کسانی می نویسم که مطالب "کشور و گل و بلبل" رو قبول ندارند!
وقتی می گم تو این کشور تفریح نیست ، تفریح قدغنه ، رفاه نیست وفیلترینگ سلیقه ای هست و .... زیر بار نمی رن !
امشب شاهد از غیب برای " برخورد سلیقه ای " رسید. سیب زمینی خوردن چهار تا جوون بدبخت که مثلا خیر سرشون خواستن تفریح کنن به خاطر بر خورد سلیقه ای و دور از ادب یک مثلا جناب افسر! ( پدر بزرگم وقتی عصبانی بود به جناب سرهنگ ها می گفت جناب خرچنگ! نمیدونم به افسرها چی میگفته !) رسید به کلانتری و خوابیدن ماشین و کشیده شدن پای بزرگترها به کلانتری و عصاب داغون و درد سر و معده بنده و هزار تا کوفت دیگه !
به خاطر چی ؟ به خاطراینکه جناب موصی ورود ممنوع رفته ( و حالا یه اشتباهی کرده و جواب جناب رو داده ! تازه پارک هم کرده بود که بگیم با ماشین پلیس شاخ به شاخ شده ) انگار نه انگار که این آقا مسئول حفظ امنیت هست و مثلا باید به مردم آرامش بده و ... اونقدر برخورد بد و تهاجمی داشت که کار به جاهای نسبتا باریک کشید و .....
خب ! حالا من و کسانی که تو ماجرای امشب بودیم از این به بعد چه تصوری از"پلیس" و "امنیت" تو ذهنمون هست؟
یه مافوقی چیزی هم نیست که اونجا ترمز آقا رو بکشه! تازه شانس آوردیم چون امروز نزدیک بود موبایل خودمو جا بذارم ! اونوقت الان این پست رو از توی کامپیوتر بازداشتگاه برای شما می نوشتم!
خلاصه که امشب به من ثابت شد که هر چی تا حالا راجع به این مملکت فکر می کردم و توی پست قبلیم نوشتم درست بوده و هیج اشتباهی نکرده ام حالا جوونهای امثال من بعد از این برخورد ها به تفریح های درون خونه کشیده می شن ، تو خونه زیاد موندن هم که اگه جنس جناب یه کم خورده شیشیه داشته باشه که دیگه به به ! کار به مواد و .... و .... کشیده میشه!
این هم طرز رفتار با جوون در کشور "مثلا" اسلامی ! فکر نکنم که افراد مهمتر و با مسئولیت بیشتر نسبت به این افسر خیلی بهتر از این رفتار کنند! ==> معضل مملکت = برخورد سلیقه ای از پایین تا بالا !
ای بابا! ما اندر خم یک کوچه ایم! تکنولوژی و رفاه و اینها همه کشکه برادر! وضع خراب تر از این حرفهاست!
باید از مسائل خیلی خیلی ابتدائی و بدیهی شروع کرد!
حالا اکسیژن و محمد حسین هر چی می خوایید بگین که مملکت فلان و بهمان! خوبه ما رو هم میشناسید که جوونهای شری هم نیستیم . خیر سرمون هم از جلسه اسلامی میومدیم! حالا هی بگید "آه چه قدر غر میزنید...." و " اگه میتونی تو درستش کن"
پس دیگه دفاع بیخود نکنید! تکنولوژی و سلول بنیادی و رفاه و سایر این چرت و پرت ها در مراحل بسیار بسیار بسیار بسیار بالاتر از این حرفها هست و باید از چیزهای بسیار پایه ای تری شروع کرد!
به قول قاضی دادگاه هم "اعتراض شما وارد نسیت"
هر کی هم کامنت می ذاره حواسش به کامنتش باشه که عواقبش پای خودش ! من به هیچ وجه از این حرفهایی که زدم کوتاه نمیام! ( اگه می خواهید بحث کنید که ترجیح می دم نکنید از اصولی که دکتر رضایی امشب گفت پیروی کنید ! ولی من چون آمپر زدم شاید نتونم ! ولی حداکثر سعی خودمو می کنم!)

Sunday, August 8, 2004

گلی که زیباست گل ِ یاس ِ

امروز روز مادر بود که این روز به همه ء مادر های ( و مادر بزرگ ها ! ) این وبلاگ مبارک باشه ...


Saturday, August 7, 2004

عادت؟!

وقتی بعد از یک هفته دوری می رسی خونه، اولین کاری که هر کسی می ره سراغش جالبه:

من: می پرم پشت کامپیوتر، میل و آفلاین و وبلاگ رو با خیال راحت چک می کنم.
بابا: به قول خودش یک حمام حسابی و با خیال راحت می ره.
مامان: جانماز و چادر نماز خودش رو پهن می کنه و نمازش رو می خونه.

~~~نوعی دیگر~~~

بابات خوب، ننت خوب چرا 20 تومن؟ چی شده مگه؟
سبقت غیر مجاز.
چرا غیر مجاز؟ اینجا که دید داره. خط کشی هم که ممتد نیست.
نباشه. اول راه نوشته بود: منطقه مسکونی.
اولش کجا بود؟ آخرش کجاست؟
اولش همونجا بود.آخرش هم شهر بعدی.
مگه اینجا به گفته شما مسکونی نیست؟ چرا شهر بعدی؟
حالا تخفیف نداره؟ بابا دانشجویی حساب کن!
نه تموم شد. وقتی نوشتم که دیگه عوضش نمیشه کرد.!
ای بابا. خوب چرا قبل اینکه من بیام نوشتی؟؟؟



کارت ماشین، گواهی نامه.(اسیر بعدی)

اوووه. 35 تومن؟ چرا؟
سرعت غیر مجاز.
آه ببخشید. جناب سربان حالا این 35 تومن چقدر واسه ما تموم میشه؟
هممم. 10 تومن خوبه؟
از 35 که بهتره!ولی دیگه راه نداره؟
نه خیر.


سکانس آخر: اسیر اولی داره به سمت ماشین میره و اسیر دوم داره شاد و خندان 10 تومن میشمره. اون 25 تومنی که تخفیف گرفته حسابی جو گیرش کرده

کاش میفهمیدیم که اون 20 تومن کجا میره!!!

خارج از دستور

به اطلاع کلیه نویسندگان می رساند ،جلسه فردا یکشنبه مورخ 18/5/83 ساعت 7 بعد از ظهر در محل خونه ما برگزار می گردد.
باتشکر

Friday, August 6, 2004

~~~ما اومدیم~~~

من بر گشتم! با روحی که یکمی از سیاهی دور شده و بگی نگی خاکستری شده(شکسته بندی)خدایی جای همتون خالی بود(خالی بندی) با یه دنیا انرژی اومدم و منتظر اولین ضد حال زندگی عادی و روزمره هستم. اولیش که اومد خبرتون میکنم.



بی عنوان

مطلب اول به دلیل زیاد بودن حجم ، نگارشش باشد وقتی دیگر !
*
دیگه عدم ارایه بلیط ، نشانه عدم شخصیت شما نیست !
ظاهرا بعضی از اتوبوسهایی که با میدون ونک سرو کار دارن به جای بلیط ، پول قبول می کنن.اونم 50 تومن !!
*
دیروز رفته بودم کنگره.از یه کتاب خیلی تعریف کردن.گفتیم ما هم بخریم.کتاب رو که ورق زدم بد نبود ،قیمتشم نوشته بود7000.کیف پولم و در اوردم و می خواستم پول بدم که برای اطمینان پرسیدم : ببخشید قیمتش چنده؟گفت 7 تومن.ای دل غافل! دیگه حساب تومن و ریالش نکرده بودم ! اول کتاب رو نگاه کردم نوشته بود 7000 تومن.نتیجش این شد که کتاب و به طور مشترک خریدیم با دوستم!
*
بلاخره دیروز بعد ار 5 روز آوارگی برگشتم سر خونه زندگیم!!
چند شب پیش خواستم بخوابم که صدای یه خش خش مشکوک رسید به گوشم ! برق زدم دیدم یه سوسک سیاه وسط اناقِ.دیگه تا یکی بیاد و اون بکشه رفته بود .این شد که این5 شب پایین میخوابیدم. ولی دیگه حوصلم سر رفت ، دیدم سوسکه هم تا الان باید رفته باشه .این شد که تصمیم گرفتم با انجام کمی تدابر امنیتی برگردم به اتاقم .
خدا هیچکس و آواره نکنه!
تا بعد.

The Country Of Flower And Nighingale

وقعا مملکتی که من و شما داریم توی اون زندگی می کنیم یک مملکت گل و بلبل به تمام عیارهست! هیچ چیزی توی این مملکت نیست که دست روش بذاری و گندی از توش بالا نزنه، حتی چیزهایی که سالیان متمادی بهشون می نازیم! مثل فرهنگ و تمدن و .... مسئولان محترم هم که قربونشون برم ، فقط بلدند که آمپر مردمو قلقلک بدن! وزیر کار توی سخرانی میگه " ما باید سالی فلان قدر اشتغال ایجاد کنیم....." وزیر راه میگه " ما باید در ممکلت فلان قدر جاده و راه داشته باشیم... " و همینطور تا آخر . یکی نیست به این مسئولان محترم بگه که عزیز من شما که داری از باید حرف میزنی این باید که کار بقال سر کوچه نیست ! کار خود جنابعالی است!
سر گرمی و تفریح هم که یکی از چیزهایی هست که اینجا محلی از اعراب نداره!چند سال پیش از یه نفر که از خارج اومده بود شنیدم " بمیرم برای این ایرانیها که تفریح کردنشون هم دردسر داره" و الان بعد چند سال تازه دارم می فهمم که منظور دقیقش چی بوده. منظورش ترافیک وحشتناک جاده چالوس یا مسیرهای منتهی به تهران در روز جمعه بود ، منظورش شلوغی پارک ملت بود منظورش آدمهایی بود که برای خریدن غذا از یه رستوران تا چهار تا مغازه اونورتر هم صف کشیدن! الان هم که مثلا تابستون هست ! تلویزیون که فقط دوره فشرده فیلمها و سریالهای سالهای قبل رو داره! درپارک و امثالهم که تعداد آدمها از تعداد چمنهای پارک بیشتره!
اینترنت هم که بعد از بحث فیلترینگ شده سوهان روح! به جرات میتونم بگم که منظوراصلی از فیلترینگ فقط سایتهای سیاسی بوده! حالا دموکراسی رو حال کن! سایتهای الکی فیلتر شده ثانیه به ثانیه زیاد میشن! که حتما شما هم بهش برخورد کردید! واقعا من نمیتونم بفهمم که چرا وبلاگ نوشی و جوجه هایش مسدود شده!
خلاصه دردسرتون ندم این مملکت گل و بلبل واقعا مملکت امام زمان هست!( یعنی مگه همون امام زمان این مملکت رو اداره کنه والا سه سوت از هم می پاشه!)

Thursday, August 5, 2004

No Response To Paging

آقا الان چيزي حدود يك سال يا حالا فرض كن 9 ماهِ كه دارم يه كاري رو پشت گوش مي اندازم، هي امروز فردا كردم تا بالاخره چند روز پيش عزمم رو جزم كردم، تمام غيرت و حميتم رو به كار گرفتم رفتم دنبالش. قرار بود امروز تموم بشه ولي از اونجايي كه اين قضيه نبايد به اين سادگي ها تموم بشه افتاد براي يكشنبه. البته يكشنبه هم هنوز صد در صد نيست.
حالا شما يك فرشته مهربون سراغ ندارين بياد كارها رو رو به راه كنه؟!
لطفاً پس از شنيدن بوق پيام خود را بگذاريد...



بيپ

Tuesday, August 3, 2004

تحریکات

هموطن!
اگر عِرق ملي داري! اگر خون ايراني در رگهايت جاري است ! اگر به ايراني بودنت افتخار مي کني ! اگر ايرانيان را لايق رسيدن به قله هاي بلند افتخار مي داني ! اگر سربلندي ايرانيان افتخار توست! اگر افتخار آفريني ايرانيان آرزوي توست!
عصر امروز هر کاري داري ول ميکني ميشيني پاي فوتبال!!!!

Monday, August 2, 2004

اکسیژن بانو و برو بچز!!

آقا تو این وبلاگ خانواده ما چند تا نویسنده باشه خوبه؟هان؟ظاهرا 12 تا.
اما این 12 نفر : دوتاشون که مسافرتن ، یکی که رفته مرخصی. یکی که پروانه ایه.یکی که اصلا چیزی نمی نویسه.یکی هم که کنکوریه .یه دوسه نفرم ،چه شود که کامنتی بگذارند و یا خدای نکرده _زبونم لال_ پستی. (البته علی آقا کمی تا قسمتی خودشون رو از این وضعیت با این پست قبلی نجات دادن!).خوب.موند چند تا 3 تا.یکی شون اینجانب،سرکار خانوم اکسیژن بانو.یکی سر کار خانوم سارا بانو.یکی هم برادر گرامی جناب اقای گولی پسر(البته کامنتی رو که برای پست نظر خواهی دادی جناب گولی پسر نادیده گرفتم ها!)
حالا این سه نفر چقدر باید باحال باشن که تو این مدت کاری کنن که در یه وبلاگ گروهی تخته نشه بماند!!

نظرخواهي

با شروع جام ملت هاي آسيا تب فوتبال اين قاره را فرا گرفته است تيم ملي ايران بعد از يك بازي نفس گير با كره جنوبي وشكست اين تيم بازي به ظا هر ساده ولي به واقع مشكل مقا بل چين دارد. از اين لحا ظ مي گويم مشكل چون در زمين چين بازي مي كنيم و سا ده است براي اين كه ما اكثر مواقع بر چين پيروز شديم، به اميد پيروزي .
حالا فكر مي كنيد بازي با چين نتيجه اش چي ميشه؟! چند چند؟

Fight club

امروز اصلاً روز خوبي نبود. صبح، البته صبح كه چه عرض كنم نزديك ظهر بود با يكي از دوستام مشاجره كردم، تقصير من نبود يعني اصلاً نمي دونم چه جوري شروع شد، به خودم اومدم ديدم دارم بهش ميگم I am not here to bother u و تموم. اين آخرين جمله بود كلي از صبح تا حالا حالم گرفتس! حالا دو حالت داره يا دفعه ديگه كه ديدمش بهم PM ميده و دوباره با هم دوست ميشيم و يا اينكه همه چي تموم!
دوستيمون داشت يكساله مي شدا. راستي براي جلوگيري از هر گونه سوء برداشتي بايد بگم اين دوست من حتي يك كلمه هم فارسي سرش نميشه.
در ضمن 1$ هم بهم مقروضِ، اصلاً فكركنم برا همين قهر كرده!!( تيريپ بدجنسي)

*
بعد از يه مدت نسبتاً طولاني يك كتك كاري درست و حسابي ديدم. دو تا پسر حدود 20 ساله، آقا يكي اين بزن يكي اون بزن. كلي باحال بود. يكي هم اونجا بود نمي دونم دوستشون بود، فضولشون بود، چي كارشون بود! هر كي رد مي شد مي خواست اينا رو جدا كنه ول كن آقا بگذار همُ بزنن. بعدشم كه دعوا تموم شد هي مي گفت حالا كه چي؟ حالا كه چي؟ آخه برادر من! حالاكه چي يعني چي؟ لابد كلي حال كردن، اگه من يه همچين كتك كاري داشته باشم تا دو هفته توپ توپم!

Saturday, July 31, 2004

عزیزان من ! امروز در ادامه سلسله مباحث تُست مدرن جواب تست قبلی را به صورت تشریحی توضیح داده و احتمالا تست جدیدی را مطرح می کنیم اما جواب تست:
گزینه "ز" صحیح می باشد .
گزینه الف به این علت که پری جون نزدیک به هفتاد سال سن دارند به کلی منتفی است!
گزینه "ب" به این علت که همسایه دختر دم بخت ندارد غلط است.
گزینه " ج" هم همان مفهوم گزینه "ب" را دارد و غلط است!
گزینه "د" این گزینه به این علت که شراره با این جانب کلیومترها فاصله دارد و قادر به زمزمه در گوش من نیست باطل است
گزینه "ه" : خدا منو بکشه اگه تشنه به خون شپش عزیز باشم!
گزینه "و" : مگس خون قرمز ندارد
گزینه "ز": صحیح است
گزینه "ح " انحرافی است و به علت داشتن قافیه با گزینه بعدی مطرح شده!
گزینه "ط" به علت گزینه " و غلط است!
گزینه "ی" هم ایضا
عزیزان! در این لحظه استاد خسته شده و حوصله طرح تست جدید ندارد!مرخصید!

Friday, July 30, 2004

خداحافظی

ایشالا فردا صبح ما عازم هستیم. البته خبرش رو یک عنصر معلوم‌الحال با شایعات فراوون شش روز پیش پخش کرده بود.
دیگه حدود یک هفته ای از اینجا دیس‌کانکت می کنیم بلکه یه جای دیگه اجازه بدن کانکت بشیم.

خوبی بدی، هرچی دیدید از ما، حلال کنین.
نایب الزیاره همه خواهیم بود.

فاصله

تردید دارم! جایی میان دو فاصله.دو بودن.دوشدن.
تردید دارم! نه به او.نه به راه.به خودم.به زمان.
به خودم؟!
می ترسم! از فاصله.از جدایی.از ثانیه.از راه.از قهر باران.از نیلی سرخ.از او.
از او؟!
....!!

و سکوتی که از پی می آید.

جشنواره

اینها عجب مسخره هایی هستند!!! کلی پاشدیم رفتیم اونجا، یه تابلوی کوچیک پشت درش آویزون کردند که جشنواره از 14 تا 18 مرداد برگزار می شود.
نه یه عذرخواهی نه هیچی!

Thursday, July 29, 2004

تلنگر

- مونا! آدم بزرگ شه ميميره ها!
- خوب پس چي؟
- خوب ما هم بزرگ ميشيم ديگه...
- اممم عيب نداره، من بزرگترم زودتر ميميرم
- به خاطر 2 سال ناقابل؟! نخير، من تپل ترم زودتر ميميرم
- اوووه، حالا يه ذره تپل تري فكر كردي چه خبره! من سرطان معده ميگيرم ميميرم
- حالا چرا معده؟
- نمي دونم، هميشه فكر مي كنم سرطان معده دارم!!
- اولاً اين از عوارض رشتته كه همچين فكري مي كني بعدشم به فرض هم كه سرطان بگيري كلي طول ميكشه، ولي من زودي سكته مي كنم ميميرم، سر 3 سوت
- ....

و اين مكالمه بي نتيجه تا مدتي ادامه داشت...

اين گفتگو بين من و ليموترش همون شبي كه فهميديم خاله ام مريض و الان تو CCU ِ اتفاق افتاد.
لطفاً براش دعا كنيد حالش زودتر خوب بشه.

به هر حال ليمويي جان با اينكه خيلي دوستت دارم، ولي من زودتر ميميرم.

Wednesday, July 28, 2004

~~~ما رفتیم~~~

من و یکی دیگر از بلاگر ها که خواست اسمش فاش نشود داریم میریم مشهد. البته همراه پدر و مادر.... فکر میکنم که تا 16 مرداد تهران باشیم. پس یک هقته از دستمون راحتید...

یا حق!!!

کسی صدای منو میشنوه؟

نمی دونم چی شده ، اما فکر کنم کسی که بالاست صدای منو نمیشنوه ...



Tuesday, July 27, 2004

زوو

پنج شنبه عصر ما می خواهیم بریم جشنواره کارت های اینترنتی، سالن وزارت کشور، هر کی پایه است، اعلام کنه.

المپیاز

چند روزی هست که اخبار خوبی از المپیاد میاد. مثلا تیم دانشجویی دانشکده ریاضی دانشگاه شریف در نهمین المپیاد بین المللی علمی دانشجویی جهان که در مقدونیه برگزار شد به مقام اول رسید.  خوب این خیلی عالیه که بچه های ما اینقدر نخبه هستند. اما من یه کم به این قضیه ها مشکوکم. نه به هوش بچه های ما ، نه؛ به این که چرا آمریکایی ها و انگلیسی ها و ... که کلی ادعا دارن هیچ وقت نیستند؟؟ میدونین، فکر کنم یه کاسه ای زیر نیم کاسه است. انگار میخوان که بچه های با استعداد دنیا رو شناسایی کنند و بعدش ببرنشون پیش خودشون. من که فکر میکنم این مسابقات این جور ضررهاش بیش تر از سودشه.
البته یه سود خیلی باحالی داره ، البته از ما که گذشت. اونم اینکه میشه بدون کنکور رفت دانشگاه.
 
کلی چیز داشتم که بنویسم، همش یادم رفت. باشه برای بعد.

Monday, July 26, 2004

سلسله تستهای تُست مدرن بخش دوم

از آنجاییکه ممکن است در آینده در درک مطالب تُست مدرن دچار مشکل شوید یک سری تست برای شما عزیزان در نظر گرفته شده تا در این زمینه به سطح استاندارد برسید.

- وقتی داریم ستاره ها رو تماشا می کنیم و تو گوشم زمزمه های عاشقونه می کنی ، اونقدر از دستت عصبانی می شم که می خوام با مشت و لگد بیافتم به جونت! اونقدر بزنمت که جونت در بره! همچی بزنمت که نشه دست و پاتو از هم تشخیص داد!بعدش هم بشینم و از دیدن خون قرمزت لذت ببرم!
سوال : مخاطب این جملات کسیت؟
الف- پری جون!
ب- دختر همسایه
ج – دخمل همساده
د- شراره جون!
ه- شپش قاپ بدست
و- مگس
ز- پشه
ح- yes
ط- پشه و مگِس!
ی- سوسک

چون تازه با این تستها آشنا شدید و اول راه هستید یک راهنمایی هم می کنم که تابلوی تابلو بشه :
" آری آری آری اوووووو هِه هِه هِه"
خوب عزیزان برای امروز کافیه . جواب تست و سوالات بعدی در روزهای بعدی. 

 

لالون

وقتی 3 روز از ماجرا می گذره دیگه حس و حال نوشتن درباره ماجرا هم می ره! پیک‌نیک روز جمعه رو منظورمه.
تو خانواده ما یه سفر مجردی این شکلی یه مساله تازه بود.شاید پدر و مادرهای ما تو جوونی خودشون از این کارها می کردند ولی از وقتی ما یادمون میاد همیشه همه سفرها و گردش ها همراه با خانواده بوده است و این پیک نیک روز جمعه ما از این نظر یک مساله جدید به حساب میاد. از این نظر که این موضوع یه تغییر مثبت بوده، از نظر من موفقیت خوبی است.
خود من شخصا فکر می کردم خانواده ها مخالفت شدیدتری داشته باشند ولی واکنش ها فقط در حد یک واکنش معمولی پدر و مادر نسبت به فرزندان شون بود.




ویلاهای آنچنانی قشم، نگاه‌های ویژه محلی های لالون، دشت پر از بوته های گل پر، رودخانه پر خروش، درخت واژگون شده روی رودخونه (عین فیلم‌ها برای  رد شدن از رودخونه باید از این تنه درخت رد می‌شدیم)، جاسازی خربزه و هندونه و دوغ و نوشابه تو آب سرد رودخانه، کم حرفی آقا اسرافیل و لبخندهای مینا خانم، جنگولک بازی و داد و هوارهای ما، گیلاس و آلبالوهای باغ مردم که هی چشمک می‌زدند و بالاخره ما رو مجبور کردند که چند تاشون رو بکنیم، پایه بودن لیلا خانم توی کوهنوردی، فوت‌های امیر که با ایثار تمام بدون حضور بادبزن سعی در شعله ور کردن ذغال‌ها داشت و خوب هم موفق بود، وفور کباب و کمبود سیخ (3 بار سیخ ها رو خالی کردیم)، تعارفی شدن نون چرب زیر کباب‌ها، عذاب وجدان ماها برای جارو کردن همه خوردنی‌ها خاطراتی خوبی بود که تو ذهن همه خواهد ماند و در نهایت هم اتفاق بد سوختن دست لیلا خانم که امیر جریان کاملش رو نوشته.
خلاصه جای هر کی نیامد خالی.


~~~چی میگذره؟~~~

بشنو از من چون حکایت میکنم
امشب از ماندن شکایت میکنم

این غم آشفته آبم میکند
همنشین اضطرابم میکند

رمز دیشب: یا محمد، یا علی
رمز امشب : پول و میز و صندلی

میکشند قد، کاخهای سبز باز
صاحبان آن، همه اهل نماز

از جراهت پریم یا مولا
خون دل میخوریم یا مولا

چه قسم ها که نابجا خوردیم
و ندیدیم که از کجا خوردیم

عشقها عشقهای پوشالی
وعده ها وعده های تو خالی

ناله ساز را نمیفهمیم
شور آواز را نمیفهمیم

آنکه پایش به جبهه جا ماندست،
 چند سالی است بی عصا ماندست

از  پس انداز چند ساله فقط در کفش چند پینه جاماندست
در همین شهر در میان شما یک نفر در معاش وا ماندست

First Impression

1. امروز داشتم يك سري نوشته رو مرور مي كردم، يكي برام نوشته بود:
اگر يادمان بود و باران گرفت
نگاهي به احساس گل ها كنيم
نمي دونم مال كيه، ولي به نظرم خيلي لطيف اومد.

2و3. به دليل اينكه اينجا خانواده زندگي مي كنه حذف شد.

4.دارم با نوع جديدي از كتاب آشنا مي شم كه قبلاً بهشون مي گفتم چرت و پرت، نمي دونم بعد از آشنايي كامل اسمشون رو عوض مي كنم يا نه!

5. تا ظهر يه حس بدي داشتم.

Sunday, July 25, 2004

~~~واسه چی؟~~~

راستی راستی دین واسه چی اومده بین ماها؟ جز اینکه آدم ها بتونن کنار هم خوب و سالم زندگی کنن؟ اسلام که کاملتریین دینه نباید کاملترین پیروان رو داشته باشه؟  نباید جامعه ای که دین اعضای اون اسلامه از همه جامعه ها بهتر باشه و مردمش الگو باشن برای بقیه دینها؟

حالا کمی فکر کن ببین که چقدر راه تا خدا مانده است؟

فرهنگ غنی و بیداری ما

اینقدر تو رادیو تلویزیون و روزنامه و اینور و اونور از فرهنگ و مرام ایرانیت و ملی میگن که  آدم بعضی اوقات وسوسه میشه دور و برش رو نگاه کنه ببینه این همه فرهنگ غنی رو میبینه یا نه . نمیدونم رانندگیامون نشونه فرهنگ بالامونه؟ یا عربده کشی و دعواهایی که هر دفعه بری بیرون وسط خیابون توجهت رو جلب میکنه ؟! شایدم طرز رفتار کارمندای اداره هامون با ارباب رجوع این فرهنگ و نشون بده ...  یا نه ! اصلا شاید این دروغ گویی و دو رنگیی که اینقدر تو جامعه زیاد شده و صد البته عادی!... چرا تو مملکتی که بالای 95% مردمش مسلمون هستند هموطنای ارمنی و مسیحی ما باید معروف باشن به راستگویی؟!نمیدونم تا حالا با هیچکدومشون صحبت کردید یا نه ولی  شاید اینو خودشون جا انداختن که هر دفعه یکیشون میخواد قضیه ای رو تعریف کنه.... میگه: میدونی که ما ارمنیا دروغ تو کارمون نیست !!! یعنی شما ها هست....
من نمیفهمم اینا فرهنگ نیست ؟ اگرم نباشه یه نشونه ای ازش هست یا نه ؟!
من تازگیا روزی چند بار یاد جمله جالب جمال الدین اسد آبادی میفتم که وقتی رفته  بوده بلاد فرنگ( به قول خودشون) گفته: من در اروپا مسلمانی دیدم ولی مسلمان ندیدم ولی در بلاد اسلامی مسلمان دیدم(تا دلتون بخواد !!) ولی مسلمانی ندیدم !!
به هر حال کاشکی این همه ژستی که واسه فرهنگمون میگیریم تو عمل نشون بدیم ....

Saturday, July 24, 2004

?How does it sound

جرو بحث دو نفر دیگه اون یه ذره انرژی رو که تو دیروز گرفته بودی در عرض یک ربع به باد می ده و دوباره احساس خالی بودن باطریها میاد به سراغت.


~~~کم داره؟~~~

جدی جدی این دنیا چیزی کم داره؟

باغ و باغبون . . .

یک روز یک باغ آتیش گرفت   ...   پیش ِ چشمهای باغبون
غنچه ء یاس باز نشده   ...   پر پر شد از باد خزون
آتیش زبونه می کشید   ...   نیلی میشد برگ های یاس
چشمهای باغبون میدید   ...   شکسته شاخه های یاس
میدید گلش از اون روزا   ...   آروم آروم فدا میشه
روزی یک گلبرگ از تنش   ...   از شاخه ها جدا میشه
هر روز می اومد باغبون   ...   کنار ِ یاسش می نشست
گریه میکرد ُ دم به دم   ...   دست ُ می زد به پشت دست
بلبل های خسته ,  که دل   ...   به باغبون داده بودن
از فرط گریه همشون   ...   از نفس افتاده بودن
یک روز که باغبون میدید   ...   تموم ِ گل پرپر شده
خشکیده ریخته رو زمین   ...   گل نگو خاکستر شده
نیمه شب اومد یاسشُ   ...   با بلبل های سینه چاک
آروم آروم بی سر صدا   ...   یه گوشه بردش زیره خاک
هیچکس از مزاره یاس   ...   هیچ اطلاعی نداره
کاشکی که بلبلش  بیاد   ...   سنگ مزار  و  بزاره







Wednesday, July 21, 2004

~~~!i!i!i~~~

چند روزه که معلوم نیست تو سرم چی میگذره. یک مشت فکر عجیب و غریب که خودم باید برم حسابی رو هر کدوم از فکرام فکر کنم که بفهمم چه خبر شده توی این مغز من.

ماهیگیری

برنامه ماهیگیری روز جمعه برگزار خواهد شد.
ما می ریم، هر کی هم خواست بیاد با من تماس بگیره!

 فعلا همین!

بی نهایت

و در وادی بی انتهای شب سر گشته و خسته به پیش می روم.
آنجا که هیچ محبتی نمی تواند مرا به خود وا دارد؛
به ناگاه سرچشمه عشق تو را میابم.
در این تاریکی بی حد تو را می بینم؛
و در را،
وآتش را،
و بازوی نیلی را،
و علی را،
وچاه را،
و مظلومیت را،
و...
خدا را.

Tuesday, July 20, 2004

رسم خوشایند؟!؟!؟!؟!؟

می خواهم از رویش خیس باران بنویسم اما وقتی لاشه گندیده مرداب را می بینم از اینکه آن نوید دهنده شادی و امید به این روزگار پست رسیده چنان می فسرم که نوشتن را بی فایده می پندارم.
می خواهم از سکوت کویر شب برایت بگویم اما رد خش خش جاروی مردی  که در دل شب سیاه کوچه ها را برای لقمه نانی می پوید ذهنم را می خراشد.
دلم می خواهد از عشق و دوستی و محبت و گل و سبزه و.... حرف بزنم اما عشقهای نماهای کثیف ، جوانه های دل مرده ، قلبهای پارپاره و آن نا امیدی که در جان و دل بسیاری مدتهاست لانه کرده گلویم را چنان می فشارند که دیگر یارای سخن گفتنم نیست.
چه کسی گفت زندگی رسم خوشایندی است؟ ممکن است باشد اما چیزی که می بینم نامش زندگی نیست. 
 

Monday, July 19, 2004

~~~?~~~

تا حالا شده که حس کنی توی این دنیای به این بزرگی فقط یه نفر پشت تو مونده و باهاته؟؟ یعنی فقط اون رو داری؟ حالا فکر کن که اون آدم رو چقدر دوستش داری....

پاچه خاری از نوع دخترونش

سر یکی از امتحانا بود. 4 واحدی. اخر امتحان اومدن از این برگه های ارزشیابی اساتید دادن بهمون پر کنیم. منم انگار که دارم کنکور میدم سر هر گزینه ای کلی فکر می کردم و بهترینش انبخاب می کردم.خوب،متوسط و از این حرفا ولی بسیار خوب تو کارم نبود.حالا این داشته باشید. یه چند روز گذشت.تو حیاط با یکی از بچه ها حرف می زدیم که پرسید راستی بچه ها شما ها برگه های ارزشیابیتون چه جوری پر کردید ؟گفتیم فلان جور. 2 تا از دوستام  گزینه های ضعیف رو هم برای بعضی سوالا انتخاب کرده بودن. خلاصه این رفت و اون یکی اوومد بعد یه خورده حرف زدن دوباره گفت بچه ها شما ها برگه های ارزشیابیتون چه جوری پر کردید؟ دیدیم یه ذره مشکوک می زنه گفتیم چطور مگه؟گفت اخه استاد  گفته سه نفر برگه های ارزشیابیشون بد پر کردن من اون سه نفر و می ندازم ترم بعد هم با هاتون کلاس نمی گیرم.!!!
نگو همه بچه ها هم برگه هاشون با گزینه بسیار خوب پر کردن فقط مونده بودیم ما 3 تا. تا چند روز بعدش هر کی رو میدیدی می گفت بچه ها شما ها برگه های  ارزشیابیتون ...!!
از اون ور هم جناب استاد برای اینکه اسمای اون سه بخت برگشته رو کاملا متوجه بشه حتی از بچه ها پرسیده که رنگ خوذکارشون اون روز چه رنگی بوده؟!! و از اونجایی که من خیلی خوش شانس تشریف دارم اون روز خودکار ابیم تموم شد با مشکی نوشتم.شانس دیگه.
بیا اینم نتیجه صداقت.
 
راستی بهتر نیست ادم همیشه محافظه کار باشه؟!

جام ملت هاي آسيا

چين كشوري است در جنوب شرق آسيا و اكنون ميزبان جام ملت هاي آسياست. تيمي كه درفوتبال تيم قوي نيست و بيشتر دررشته هاي رزمي مدعي است.
اين كشور پرجمعت ترين كشور دنياست با حد ود يك ميليارد و دويست ميلون نفرجمعيت. چين تنها يك باردر جام جهاني بوده يعني جام جهاني 2002 ژاپن و كره جنوبي و در جام ملت هاي آسيا هم مدعي نخواهد بود.تيم هاي مثل ايران و ژاپن مدعي هستند.(ان شاءالله كه ايران قهرمانِ)
چين در سال 2008 ميزبان المپيك است در ضمن مي دونستيد كه جام ملت هاي آسيا قدمت بيشتري از جام ملت هاي اروپا دارد؟

Sunday, July 18, 2004

عشق سوال تنفر

اول- نمیدونم چرا ولی این روزها تعداد آدمهایی که ازشون خوشم نمی یاد خیلی بیشتر از آدمهایی شدن که دوستشون دارم!
دوم – یه کتابی دارم می خونم به نام " لحظهای ناب زندگی " که پر از سوال هایی هست که می تونه تا چند روز ذهن رو به خودش مشغول کنه.
یک سوالی در این کتاب مطرح شده که شاید مشابه اون رو زیاد شنیده باشید . ولی این یکی بد جوری ذهن منو به خودش مشغول کرده و البته جوابی که به این سوال دادم بیشتر از خود سوال منو به فکر انداخته!
"اگه بدونید یک ماه بیشتر از عمرتون نمونده دوست دارید تو این یه ماه چه کار انجام بدید؟" 
  
 

~~~پاچه خاری~~~

هفته پیش فهمیدم که منم اگه بخواهم پاچه خاری بکنم خوب بلدم. جاتون خالی رفتم که نمره خودم رو روی برد ببینم دیدم که جناب استاد برام 11 رد فرمودن. من هم به فن پاچه خاری رو آوردم. و جای همتون خالی 5 نمره ناقابل زدم تو رگ." اگه گفتی آخر سر نمرم چند شد؟"



Saturday, July 17, 2004

خوش شانس

اگه فقط يك درصد حرفاش رو باور مي كردم حالم ازش به هم مي خورد.
تنها شانسي كه آورده اينه كه يك درصدم رو حرفاش حساب نمي كنم.

آسمون

تو این تهران پر زرق و برق که اگه پول بدی آمریکا همین جا خواهد بود، یه آسمون درست و حسابی که چهار تا ستاره توش سو سو بزنه نمی تونی پیدا کنی!
جای همه خالی پریشب یه آسمان پر ستاره قشنگ دیدیم!

Thursday, July 15, 2004

~~~اینجا ایران است؟~~~

بعد یه مدت نسبتا طولانی دیروز رفتم تجریش. جای شما خالی. چقدر آدم خوشتیپ زیاد شده و ما خبر نداریم. سر پل گوگل رو که نگو!!! پلیس و تشکیلاتی به هم زدن که نگووووو....
دبیرستان من تجریش بود. ولی یادش به خیر اونوقت که ما تجریش میرفتیم اینقدر خوشتیپ نبود که الان هست!

بهترین باشی

Wednesday, July 14, 2004

بازگشته

شپش رو پیدا کردم !
بیچاره سوت شده بود توی ساب بلندگو! تا یه آهنگ اوپدوس اوپدوسی گذاشتم دوباره سوت شد بیرون. فعلا هم با من قهره!

مفقود الاثر

خدمت خانمها و آقایون عرض کنم که امروز نشسته بودیم و مشغول سر و کله زدن با جدیدترین کشفمون (Urban Freestyle Soccer) بودیم که یهو دیدیم شپش عزیز از تو جیب پرید وسط صفحه مونیتور و قاپشم هی بالا و پایین میانداخت و بر و بر منو نگاه می کرد:
- پاشو از جلو مونیتور برو کنار بذار به کارم برسم!
- مرده شور کارتو ببرن ! کارت اینه؟
- به تو چه فضول پاشو برو کنار
- آخه اینم کاره برای خودت درست کردی صبح تا شب پای این مونیتور چه شکری می خوره آخه!؟
- مثل اون پسر خالت وز وز نکن بینیم بابا !
- مگه دروغ میگم ؟ الاف !
- گمشو کنار بینیم بابا!
- خودت پاشو از جلو کامپیوتر گمشو کنار !
در این لحظه شپش پرید رو دکمه پاور مانیتور و مانیتور رو خاموش کرد!
- این کارا چیه می کنی شپش مسخره!؟!!؟
- همین که گفتم
- الان حالیت میکنم
در این لحظه شپش را به کمک دو انگشت میانی و (هیییی وااایییی!) سوتش کردیم و به بقیه بازی پرداختم!
ولی از صبح تا حالا دارم به حرفاش فکر می کنم!
در ضمن نفهمیدم کجا سوتش کردم که هنوز خبری ازش نیست!

Tuesday, July 13, 2004

سپید

رفتم توی سوره یه هو کپ کردم.ای بابا بازم!!

از بهروز مرادی نوشته بود.از اخرین نفری که بعد از اشغال خرمشهر از شهر رفت بیرون.یه هنرمند با حال.شاید اون تابلو رو که روش نوشته <به خرمشهر خوش امدید؛جمعیت ۳۶ میلیون نفر> رو دیده باشید.یکی از کارهاشونه.

دفه اول تو اردوی جنوب ۲ سال پیش بود که اسمش شنیدم.شخصیتش خیلی به نظرم جالب اومد.برای همین وقتی امسال دیدم دانشگاه هنر به مناسبت سالگرد شهادتش براشون یادبود گرفته معطل نکردیم با یکی از بچه ها رفتیم <پی کوجا می گردی امو>.می خواستم بیشتر در موردش بدونم.دفعه سوم هم تو وبلاگ سیاه مشق.الانم که سوره.
نمی دونم چرا اینا رو دارم می گم.شاید به خاطر این که وقتی دیدم سوره هم از ایشون گفته بد جوری جا خوردم.شاید به قول لیمو یه نشونه باشه مثلا این که ایجانب بعدا یه هنرمندی چیزی از اب در میام !!! نمی دونم.
یه قسمت از یکی از نوشته هاشون انتخاب کردم که براتون می نویسم .البته چون زیاده خلاصه می کنم.
تا بعد.

بسم الله الرحمن الرحیم
هر بار که خود را مهیا برای نوشتن می بینم در خود احساس می کنم که کوهی از اندوه و نگرانی بر دوشم سنگینی می کند و همین باعث می شود که از ابراز ان خودداری کنم.گاهی احساس می کنم انچه را که با ان در گیر هستیم یک درد است.به جز خدا با چه کسی باد سخن گفت؟گویی در این انقلاب تنها مانده ایم.کسی نیست بفهمد چه می گوییم.همه با ما بیگانه شده اند انه از این که ما به راه جنگ کشیده شده ایم برایمان دل می سوزانند.ما هرچه در زندگی داشتیم به امان خدا رها کردیم.دنیا را گذاشتیم برای اهلش.همیشه در معرض مهاجمان مغرض واقع هستیم که چرا رفته اید انجا اشیانه کرده اید.گویی ملک خدا ملک ان ها است و برای ورود به ان اجازه از حضرات باید داشت.درد من این است که بعد از این همه مدت باد به بعضی ها فهماند که این کشور در حال جنگ است و بدتر از ان انقلابی شده درد این جا است که چراهنوز درگیر مسایل جزیی هستیم هرکس دیگری را اماج تهمت و افترا قرار می دهد و خود را مبری ومطهر می داند.حرف ها دو پهلوست بازار قسم های دروغ به اوج رسیده توی ترازوی کاسب محل یک طرفش جنس مشتری است یک طرفش سنگ پدر سوختگی.انقلاب ما مانعی بزرگ رسیده (هواهای درونی)و برای عبور از ان خیلی ها در گل گیر کرده اند.جنگ به پیش میرود نق زن های حرفه ای در جا می زنند.جنگ به پیش میرود و راحت طلبان و عافیت جو خودشان را به صندلی حب و جاه طناب پیچ کرده اند و در از دست رفتن ازادی های دموکراتیک سینه می زنند.جنگ به پیش میرود و کاروان سلحشوران حماسه افرینان با گام های محکم کرم های ریشه خوار را زیر پا له می کنند.کرکس ها در انتظارند تا روزی بر این انقلاب فرو ایند و تکه ای را به یغما ببرند.
خدا کند همه ما ازاین ازمایش بزرگ الهی سر بلند و پیروز به در اییم.و فداکاری و مردانگی و انصاف پیشه کنیم تا به یاری خدا نصرت و پیروزی حاصل شود خداوند عمر نوح به امام عزیز عنایت فرمایید

خرمشهر - اول محرم ۲۶ /۶/۶۴

بازگشت دایناسور 2 !

خوب امتحانای ما هم تموم شدن ولی بازم این درس دست از سر ما بر نمیداره! تابستونم تابستونای قدیم... خوب میبینم که تو مدتی که نبودم ماجرا زیاد اتفاق افتاده ! با با با هم دوست باشید !
خوب فعلا همین !
خداحافظ

شهر زيبا

ديروز من با محمد رفتيم سينما فيلم شهرزيبا، فيلمي بسيار زيبا به كارگرداني و نويسندگي اصغر فرهادي با بازي ترانه عليدوستي، واقعا همه هنرپشه هايش خيلي خوب بازي كردند يك فيلم اجتماعي بسيارخوش دست، حتماً برويد بينيد وگرنه ازدستتون ميره.
قبل ازشروع فيلم هم فيلم مهمامان مامان رو تبلغ كرد كه بهترين فيلم جشواره فجرشده.

راستي تا حالا جيم جيم خوردين؟ ما كه كلي آتيش گرفتيم!!

تصمیم

ببین این خط و این هم نشون!

من از امروز می خوام دیگه سر رانندگی حرص نخورم!!

ستون ِ سمت راست پایین

خودمونیم ... چند وقتی ِ که نیستم ُ نبودم ُ ننوشتم ُ نخوندم ؛ اما حالا اومدم , میدونم هم که همه یه شما ها از اینکه نبودم خیلی ناراحت بودین ، حتی غمناک!!!
جا داره که در پایان از همه یه شما ها که در این مدت غمناک , دردناک , گریه ناک , اندوهناک و خیلی مدل های مختلف ِ دیگه که بعلت زیغ وقت باشه برا بعداً تشکره خاصه بگم

~~~سهراب~~~

الان که دارم اینو مینویسم، داره بارون میاد، منم پنجره اتاقم رو تا جایی که میشه باز کردم. تازه جاتون خالی خواننده دوست داشتنی خوم هم(سید علیرضا عصار) داره شعر سهراب رو میخونه...!!!
عشق را زیر باران باید جست! من رفتم دنبال عشق بگردم!

Monday, July 12, 2004

. . .

...و تعطیلات اینگونه به من خوشامد گفت.

حکایت بغداد

به قول خواجوی کرمانی:

پیش صاحب نظران ملک سلیمان باد است
بلکه آن است سلیمان که ز ملک آزاد است
آن که گویند که بر آب نهادست زمین
مشنو ای خواجه که تا درنگری بر باد است
دل در این پیرزن عشوه گر دهر نبند
کاین عروسی است که در عقد بسی داماد است
خاک بغداد به حال خلفا می گرید (1)
ورنه این شط روان چیست که در بغداد است

اینم گویا از حبیب خراسانی است:

کاووس کیانی که کی اش نام نهادند
کی بود؟ کجا بود؟ کی اش نام نهادند؟
با خاک عجین آمد و از تاک عیان شد
خون دل شاهان که می اش نام نهادند
خاکی است که رنگین شده از خون ضعیفان
این ملک که بغداد و ری اش نام نهادند


ظاهرا این بغداد از قدیم الیام شانس نداشته. اما از بغداد و پادشاهانش که بگذریم این ساده زیستی و نچسبیدن به دنیا هم خیلی سخته ها. ما یه روز آبگوشت داشته باشیم من صدام در میاد. واقعا کی می تونه مثل حضرت علی زندگی کنه. بعضیا میگن خوب اون حضرت علی بود. ولی به نظر من ایشون چون این جوری بود و خصایل خوب رو خودش به دست آورد حضرت علی شد. البته این نظر منه. نظر شما چیه؟؟
------------------
1) به نظر من باید بیشتر باید به حال مردمش گریه کرد.
2) بعضیا منو متهم کردند که اگه درس داری چرا اونور مینویسی و اینور نمی نویسی. باید بگم که آخرین پست من مربوط میشه به 8 تیر یعنی یه روز بعد از شروع کلاسها. هرچی هم که فکر میکردم چیری به ذهنم نمیرسید. اینم از اثرات ادبیات خوندنه که شد 247 امین پست این وبلاگ.

~~~عجب بویی میاد!~~~

سلام.

بوی خون در کوچه ها آید همی/زخم نا مردی ندارد مرحمی

(الان که دارم اینو مینویسم خیلی ناراحتم)
فکر نمی کردم که راجع به گروپ با من اینجوری رفتار بشه. فکر میکردم که مثل وبلاگ، اینم میتونه یه کار جالب باشه. ما هم توی این دنیا یه دسته یا یه گروپ از آدم ها رو تشکیل میدیم. خوبه که بتونیم حرفمون رو از هر طریقی که شده به همه برسونیم. گفتم شاید نامه هم بتونه یه وسیله باشه.
بعضی ها که کلا با ما لج فرمودن. اصلا واسه نوشته هامون کامنت نمیذارن که به حساب خودشون ما را ضایع کنن. من که همیشه واسه همتون نظر میدادم. هر چی که فکر میکردم رو بیان میکردم. اگه پست نمیدادم. حضورم رو توی وبلاگ با دادن کامنت حفظ میکردم.
همون بعضی ها وقتی توی یاهو آن لاین میشدن، واسه ما چراغشون رو خاموش نگه میداشتن که ما مزاحمشون نشیم. ولی چون من 2 تا آیدی دارم. (متاسفانه یا خوشبختانه)ابن مسئله رو متوجه شدم و سعی کردم که دیگه مزاحم کار این دوستان نشم.(یه وقتی حال و احوالشون رو نپرسم.)
باز هم همون بعضی ها اونقدر کار دارن که وقتی بهشوم پی.ام میدی که لطفا برین توی گروپ عضو شین که تعداد اعضامون بیشتر بشه و کارمون ارزش بیشتری پیدا کنه میفرمایند که وقت ندارن.
باز هم و باز هم همون بعضی ها میفرمودن که نامه هاتون چرا تکراریه؟ میگم بابا اول کاره. کمک کنید کم کم درست میشه. فعلا برای دست گرمی چندتا نامه میفرستیم، که ببینیم که اصلا میشه با نامه با هم ارتباط داشته باشیم یا نه.
باز هم همون بعضی ها میفرمایند: من حوصله ندارم میل باکس خودم رو خالی کنم.(فکر میکنم که معنی این حرف این باشه که نامه های ما فقط به درد پاک شدن میخوره)(کاش به همین درد هم میخورد.)(که مثل اینکه نمیخوره)خدا رو شکر که باز بعضیهاشون دلشون به حال من عاجز از همه جا رونده و مونده سوخت و رفتن عضو شدن.

من نه قهر میکنم نه اینکه که خودم رو از خوندن و نوشتن توی وبلاگ محروم میکنم. چون خوندن نظرات و حرف دل خیلی از مهربانان در این وبلاگ خیلی بیشتر از اینا ارزش داره.
اصلا برام مهم نیست که تا آخر حرفام رو بخونید یا نه. چون اگه خودم بودم نمیخوندم.

الان که اینا رو نوشتم، خیلی خوشحالم.

مثل همیشه آرزو میکنم که بهترین باشید....

Barbecue

انقدر حرف پيك نيك و گردش و اين جور چيزها رو زدين ولي نرفتين، خوب آدم ديگه، ما هم هوايي شديم جمعه اي رفتيم دماوند. آقا جاتون خالي بدجور خوش گذشت ( البته جاي همتون كه نه دو تا از بلاگرهاي عزيز هم تشريف داشتن.)
اولين كاري كه كردم اين بود كه از كسوت يه خانم با كلاس و اتو كشيده خارج شده خواستم از درخت بالا برم، البته تلاش مذبوحانه من به نتيجه اي نرسيد. دو دقيقه بعدش سرمون رو چرخونديم ديديم بعله، باباي بنده بالاي درخت تشريف دارن، مشغول خوردن گيلاس!
بعد از ناهار هم زير درخت ها دراز كشيديم، جالبيش اينجا بود كه باران نعمت بود ماشاءالله، همين جور توت از درخت ميفتاد كه اگه يه كم دقت مي كردي صاف ميفتاد تو دهنت كه ما را بهشت يادآور شد.
تو بهشتمون يه دست بدمينتون خفن هم زديم كه كت و كول بنده هنوز دردناكِ. آخر سر هم كه لب رودخونه...
البته چيليك چيليك هم عكس گرفتيم كه خوب آماده نيست.

به هر حال خيلي خوش گذشت، تا شما باشيد هوس چيزي رو به دل آدم نندازيد!

Sunday, July 11, 2004

بخواب که مصی بیداره

وقتی داریم میریم کوه دو تا بستنی میخریم که یکی رو پایین کوه بخوریم و یکی روی قله. ولی همهیشه اونی که میبریم بالا روی قله، آب میشه.

Saturday, July 10, 2004

~~~~~~~

خوب مثل اینکه داستان عضو شدن توی این گروپ حاج میرزا علی ادامه داره.


به چند تا از دوستان خوب و مهربانم باید جواب بدم که توی کامنت نمیشه!

اول معصومه خانوم:
من فقط برای شوخی بود که جواب کامنت شما رو دادم. سعی کردم که آخرش هم نشون بدم که فقط قصد شوخی دارم و بس.(با اضافه کردن جمله اهدای خون = اهدای زندگی). فکر میکنم که از دست من ناراحت شده باشی.به هر حال معذرت میخواهم.

ثانیا لیموی شیرین:
1)این گروپ مال من یا مال بابام نیست. مال ما است. مال نوه ها و هرکی که این وبلاگ رو میخونه و بقیه دوستانمون توی نت.(از اسمش و توضیحش هم معلومه) گفتیم که یه گروپ درست کنیم که اگه کسی نامه قشنگ یا خوندنی دریافت کرد(از هر طریقی) بقیه رو هم بی نصیب نگذاره. اگه منظورت از اونایی که نوشتی من هستم، من قبول میکنم. من لیاقت ندارم که شما توی گروپ عضو بشی. ولی گروپ مال من نیست مال همه ما است. (از همینجا از همه دوستانی که لقب بی لیاقت بهشون نسبت داده شده معذرت میخواهم.)
2)اگه من لیاقت ندارم توی گروپ عضو بشی، پس نگو که عضو نمیشم چون نامه هاتون تکراریه. (چون هنوز عضو نشدی که نامه ای گرفته باشی)کلاس کار ما رو پایین نیار.
_____________________________________
ما به کارمون ادامه میدیم. **اگه دوست داری دستت رو به ما بده تا در ادامه راه با هم باشیم.**


مثل همیشه بهترین باشید....

Friday, July 9, 2004

نقاب

" هر کسی هستی یه دفعه / قد بکش از پشت نقاب / از رو نوشته حرف نزن / رها شده از پیله خواب / نقش یک دریچه رو ، رو میله قفس بکش / برای یک بار که شده جای خودت نفس بکش/"

چند وقته حس می کنم این آهنگ خیلی خیلی به واقعیت نزدیک شده . طوری که به نظرم میاد تمام آدمها پشت نقابهایی که خودشون از خودشون ساختن قایم شدن . شاید هم پشت نقابهایی که دیگران برای اونا ساختن.

" کاشکی می شد تو زندگی ما خودمون باشیم و بس / تنها برای یک نگاه حتی برای یک نفس/ تا کی به جای خود ما نقاب ما حرف بزنه / تا کی سکوت و رج زدن نقش نمایش منه؟"

البته من خودم به قول معروف چون خیلی رو بازی می کنم فکر نمیکنم نقاب خاصی داشته باشم! ولی ای کاش بتونم واقعی ترین واقعیت خودم رو به همه نشون بدم . اگه هم تا حالا نقابی در کار بوده از این به بعد نیست!

اونهایی که من رو میشناسن شاید فکر کنن که من شاید یه آدم بی خیال هستم یا یه کسی که به قول معروف هنوز بچه اس!
خوب بذار فکر کنن
من همین هستم که هستم! من طه هستم ، از طه بودن هم فعلا که لذت می برم. حداقل یه نقاب کمرنگ تری نسبت به بقیه دارم! دوست هم ندارم پشت نقاب باشم.
" می خوام همین ترانه رو / رو صحنه فریاد بزنم / نقابمو پاره کنم / جای خودم داد بزنم"

در ضمن از اونایی که حرفهای بقیه رو قرقره می کنن و حتی یک کلمه اش رو هم نه می فهمن و نه باور دارن شدیدا متنفرم و حالمو به هم می زنن! (حالا ربط این قسمت به بقیه مطلب بماند!)



چی بگم والله؟

من اگه دلم نخواد به سخنرانی برم باید کی رو ببینم ؟
من اگه دوست داشته باشم تا نفسم در بیاد سوت بزنم باید کی رو ببنیم؟
من چه کار کنم که عاشق سر و صدا هستم؟
چه عیبی داره که فیلم تماشا کردن دوست داشته باشم؟
حتما باید دچار خود سانسوری بشم و صدام در نیاد و هر چی بگی بگم چشم تا راضی شی؟ ماشاالله اصلا به حرفهای آدم هم که گوش نمیدی!
بابا ایوالله!

Thursday, July 8, 2004

~~~مواظب باش ضایع نشی~~~

بابا جون، به جون خودم کلاستون نمیاد پایین اگه بیایین توی این گروپ حاج میزعلی عضو شید! هیچم جواد نیست اگه همه ماها توش عضو باشیم! نامه ها هم اگه همکاری کنید و به آدرس زیر میل بزنید دیگه تکراری نمیشه. هرکی نامه قشنگ و جالب و خوندنی دریافت کرد، خواهشا ما رو بی نصیب نذاره...
haj_miz_ali@yahoogroups.com
اگه هم عضو نشی خیلی آدم ضایعی هستی! D:D:D:D:D:D:

من تو پست بعدی آدمهای ضایع رو معرفی میکنم!
این یک تهدید جدی است!
حالا اگه راست میگی نرو اینجا عضو شو!


http://groups.yahoo.com/group/haj_miz_ali/join

کمک

بهتر شد؟!

-----
آقا من مردم از بس با خودم فکر و خیال کردم که کدوم جمعه یه قرار بگذاریم برای یه گردش یک روزه!
شدیدا به کمک فکری احتیاج دارم. پیشنهاد بدین بابا!!!!

Wednesday, July 7, 2004

Riddle

كدومش بدتره؟

با يكي ازدواج كني كه اصلاً دوستش نداري، ولي اون تو رو خيلي دوست داره؟
يا كسي كه تو خيلي دوستش داري، ولي اون اصلاً تو رو دوست نداره؟

برا خودتون هم برداشت هاي الكي نكنين، نه كسي قرار ازدواج كنه، نه كسي قرار ازدواج نكنه!

Sunday, July 4, 2004

Euro 2004

پرتغا ل كشوري است درغرب اروپا كه با اسپانيا شبه جزيره ايبري را تشكيل مي دهد پرتغال الان ميزبان جام ملت هاي اروپا است پرتغال در فوتبال سا بقه زيا دي دارد يكي ازافتخارات اين تيم كسب مقام چها رمي در جام جهاني 1966 لندن است كه با اوزبيو ستاره خود كسب كرد تيمي كه حتي برزيل را حذف كرد ولي درنيمه نها يي مغلوب انگليس شد و حالا با حذف هلند به فينال امده است واكنون قصد دارد كه مثل تيم با شگاهيش پرتو كه قهرمان با شگاهاي اروپا شد قهرمان جام ملت هاي اروپا شود. تا به حال فقط هلند توانسته اين مقام را كسب كند يعني تيم باشگاهيش قهرمان اروپا شودو تيم مليش نيزدر همان سال جام ملت هاي اروپا را فتح كند يعني درسال 1988 شود.

حالا به نظرتون كي جام رو مي بره؟!؟!


Saturday, July 3, 2004

اسرارِ بگو

بعض دوستان در این بلاغ مرا متهم کردند به تقلب در پاسخ مسائل مطروحه این جناب و من از طرز سخن گفتن این گمراهان واقف شدم بر این موضوع که آنان هیچ از قوانین ماورا الطبیعه در زمینه تحصیل علم ندانند و در این بحث بسی گمراهند
پس بر آن شدم یکی از خرافه های مطرح در این زمینه را بر آن عزیزان باز گویم و بابی گشایم در فرا روی این عزیزان در این مقال تا زین پس بدانند و بخوانند و بگویند…
در ازمنه قدیم بعضِ محصلین بر این اعتقاد بودند که هر گاه در هنگام تحصیل علم و کوفتن حمار! ، موری از روی کتب درسی و یا دستنوشته های آنان عبور کند نشان از کسب توفیق در امتحان است .
آنان تا این صحنه بدیند دست نوشته ها و کتب را بسته و هله هله کنان و هروله کنان فریاد بر می آوردند که " بشارت باد ما را که در امتحان فردا نمرات ماورا الف کسب می کنیم و از نمرات مادون دال در امانیم و این درس را نیز چون دروس دیگر پاس خواهیم داشت!"
پس ای فرزند ! این قرین را در ذهن بسپار و زین پس مور را کرامت دار و در هنگام عبورش از روی دست نوشته هایت حرمت دارش! باد بر زیرش نیانداز که امتحانت به باد خواهی داد!
حال که حکمت جواب و سوالهای نوشته قبلی بر همگان روشن شد و ثابت شد که جوابها بر معیار کشک نیوده اجازه مرخصی خواهم تا بلاغ ترک گویم و به ملعبه قبیحه و مهیج و بسیار نکو ساخت GTA بپردازم
حق یارتان

Malone Dies

اول يه كتاب نوشته بود:
تقديم به آنان كه مس حيات خويش را به طلا بدل كردند.

يعني به اونا مجاني مي دن؟!

*
چقدر كتابا با هم فرق دارن! نه به اون يكي كه تا 2 نصفه شب، سر امتحانا، منو بيدار نگه داشت نه به اين يكي كه در عين سر حالي بعد از 10 دقيقه خوندنش آدم احساس مي كنه به 2 ساعت خواب، احتياج مبرم داره!

Friday, July 2, 2004

آروزهای نه چندان بزرگ

یکی از کارهایی که همیشه دوست داشتم انجام بدم این بوده که یه دوربین دیجیتال ( حتما باید دیجیتال باشه !) دست بگیرم و راه بیافتم تو خیابون و از صحنه های جالبی که میبینم عکس بگیرم . و شب هم تو یه سایت بذارمشون که بقیه هم لذت ببرن! واقعا آرزوش رو دارم .
دیروز دوباره این آرزوم با دیدن یه صحنه دوباره عود کرد. منظره ماشین شستن یک نفر لب جوی آب به سبک و سیاق مسافر کشهای محترم با این تفاوت که طرف یه خانم بود که لنگ رو گرفته بود به دست و یا علی ...
شاید بگید پس چرا ارزوم رو عملی نمی کنم ؟ هی هی هی ! بسوزه پدر بی پولی!

پی نویس : هیچ یک ازشما عزیزان به تست جواب صحیح ندادید جواب صحیح : سوال اول :ه سوال دوم : ح

Thursday, July 1, 2004

کنکور

دیشب محمد آمده بود تو اتاق من و داشتیم فوتبال می دیدیم. نیمه اول که تموم شد پا شد بره بخوابه. بهش گفتم کامپیوتر رو خاموش کن!
اومد یه نگاهی به کیبورد انداخت و گفت:
اه! حامد، من یک ساله دست به کامپوتر نزدم!!!

فردا دیگه انشاا..تموم می شه!