Sunday, July 31, 2005

فردا

ظاهرا خیلی وقته اینجا چیزی ننوشتم.اخه خورد به فورجه بعدشم امتحانا که تا 29 تیر طول کشید.بعدشم که کاراموزی و چونه زدن برا اینکه لطفا این دو هفته که ما می خوایم بریم سفرلطفا ندید بگیرید از اون ور جبران می کنیم.
اره دیگه خلاصه به قول حدیثی که روحانی کاروان خوند "نه به ثروت ونه به قسمت بلکه به دعوت "داریم میریم با دانشگاه حج.عمره مفرده.
من قبلا 20 روز طلایی تو زندگیم داشتم 20 روزی که هیچ وقت فکر نمی کردم دوباره تکرار بشه ولی الان 14 روز و دارم که اگه خدا بخواد راحت می تونه بزنه رو دست اون 20 روز
فقط ترسم از اینه که همینی که هستم برم و همونی که بودم بر گردم.هنوز واسه سفر به این مهمی اماده نیستم.دلم واسه خود سفر که خیلی شور میزنه .از اون طرف دلم واسه همین کاراموزیه و یه چیزای دیگه شور میزنه (مردم از بس تو این مدت هی فکر کردم و از خدا خواستم همه چی رو به راه بشه)گاهی همچین یواشکی اون ته دلم میگم اگه یه موقع دیگه جور میشد میرفتم بهنر نبود؟!!
خوب البته بی لیاقتی هم حد و اندازه نمیشناسه!

بگذریم.ما که تو این مدت 2 بار حلالیت خواستیم ولی از اونجا که تا 3 نشه بازی نشه این دفعه هم اگه به خاطر مطلب یا کامنت بیخودی که دادم همچین آمپرتون رفت بالا برای بار سوم حلال بفرمایید

اهان راستی دفعه های پیش که قسمت نشد با اتوبوس بریم ته دره یا با بمب بریم هوا دعا کنید انفعه هم کوهی چیزی جلمون سبز نشه این دعا از همش مهمتره حالا حلال هم نکردید،نکردید!

Friday, July 29, 2005

Farewell

خوب، این پست رو دارم در آخرین ساعتهایی که ایران هستیم مینویسم. هنوز نرفته یه حس خیلی خوبی دارم، حتی همین خداحافظی هاشم یه جوری با بقیه خدافظی ها فرق داره بعضی ها خندون بعضی ها هم گریون. خلاصه خدا نصیب همتون بکنه چون من خیلی بلد نیستم احساسم رو توضیح بدم. فکر می کنم چیزهایی که لازم بود رو خواهرجان به سمع و یا همون بهتره بگم نظرتون رسوند فقط یک نکته مغفول! موند که بنده عرض میکنم:
آقا! جون شما و جون این وبلاگ. ما که داریم میریم، اکسیژن بانو هم که تا 2-3 روز دیگه به ما ملحق میشه، یعنی یه جورایی بانوان این وبلاگ پر! جای لیموترش که پر شدنی نیست اما حالا جای ماها رو پر کنید بقیه اش پیش کش!
خوانندگان عزیز و محترم و احیاناً کامنت گذار، روی سخنم با شما هم هست! رفرش بفرمایید که در نسخ قدیم روزی 3 بار بسیار توصیه شده است و روزی 5 بار خیلی تا خوب تر است باشد که روزی حداقل! 100 ویزیت را داشته باشیم. باری تعالی 1 در دنیا 100 در عقبی شما را اجر دهاد! آقا شما که دارین میاین، کامنت هم بگذارین!!! مثلاً یهو 100 تا کامنت. :D
راستی! دیگه سفارش نکنم ها، چند وقت یک بار هم پینگ کنید کار نداشته باشین که آپ شده یا نه، پای من. بعد مثل اون یارو بود که هی الکی می گفت اینجا حلوا میدن، ملت میدوییدن برن حلوا بگیرن کم کم خودشم باورش شد راه افتاد اونوری می گفت نکنه واقعاً حلوا میدن! شما هم همونطور، هی پینگ کنید بعد فکر کنید جدی جدی آپ شده! (;

Wednesday, July 27, 2005

از یک تا شش بشمری تمومه

اول : سلام

دوم:
پست قبلی رو با عرض شرمندگی از تمام دوستانی که لطف کرده بودند و کامنت داده بودند پاک کردم به این علت که نه تیترشو دوست داشتم ، نه حرف به درد بخوری توش زده بودم ، نه از سوء تفاهم هایی که داشت تو کامنت دونی پیش میومد خوشم اومد.

سوم:
یک سوالی برای بنده پیش اومده و اونم اینه که در این روزهای گرم ، با این هوا که آدم تا دو دقیقه میاد بیرون احساس مغز پخت شدن به آدم دست میده ، ترافیک وحشتناک سر ظهر خیابونهای تهران چه معنی میده؟

چهارم :
اعصابم به کل داغونه این چند روزه ! نپرس از چیه فقط بدون که داغونم! ظاهرم چیزی رو نشون نمیده ولی از باطن خودم میدونم و بس!

پنجم:
تازگی فهمیدم که وقتی عصبانی میشم عجب چیز خوفی میشم! باید یه خورده فیتیله رو بکشم پایین ظاهرا

ششم: آدیوس!!!

Friday, July 22, 2005

Distort

بابا! من خسته شدم انقدر از دین مبین اسلام دفاع کردم!! یعنی خسته نشدماااا اما ... بگذارید از اول تعریف کنم:

بالاخره بعد از یه 6-7 ماهی که از نرفتن به کلاس زبان میگذره دوباره این ترم عزمَ رو جزم کردم و با یکی از بروبچ رفتیم که دوباره بریم. منتهاش ادامه اون کلاس هایی که میرفتم رو نرفتم به جاش یک کلاس Free Discussion دارم میرم، برای افزایش مهارت مکالمه که فقط هم یک ترمِ و با مصاحبه میشه توش ثبت نام کرد. هیچی دیگه آقا ما این اسمَ رو نوشتیم و رفتیم سر کلاس. سه شنبه که اولین جلسه بود، ای! تقریباً ختم به خیر شد و بحث خیلی بالا نگرفت. اما این جلسه پنج شنبه ای: موضوع این بود که همون دینی که پدر مادر ما دارن برای ما کافیه یا نه، خودمون هم باید بریم تحقیق کنیم و از این حرفا! خوب هر کسی هم که باشه و هیچ مطالعه ای هم نداشته باشه پای بحث و این حرفا که بشه میگه نه من خودم باید با عقل و درک خودم به نتیجه برسم و چشم بسته چیزی رو قبول نکنم و خلاصه ازین جور روشنفکر بازیا که معمولاً تو بحثا گل میکنه و نمی دونم چرا سه سوت بعدش به بوته فراموشی سپرده میشه!
آما! بحث ما یه کم طبق معمول انحراف پیدا کرد و به اینجا رسید که آره تو اسلام حقوق خانوما خیلی جاها پایمال شده. منم همه اطلاعاتی رو که داشتم و نداشتم رو به کمک طلبیدم و بسم ا... . خودم که متوجه نمیشم اما انگار وقتی بحث می کنم گُر می گیرم ، هی این رفیق ما به ما می گفت آروم تر بابا. هیچی دیگه من داشتم سعی می کردم چیزی رو خدای نکرده بی جواب نذارم که یهو دختر نامرد دست گذاشت رو نقطه حساس یا به قول استادمون Strike Chord ، که چرا مردا حق دارن 4 تا زن بگیرن؟! خوب وقتی من خودم با این موضوع مشکل دارم و برام حل نشده است چطوری میتونم دلیل بیارم و یکی دیگه رو قانع کنم؟ از این دلایل مزخرف زیاده ولی چیزی که بتونه واقعاً قانع کننده باشه ... البته کم نیاوردما، بحث رو یه جوری چرخوندم ولی خوب واقعیت اینه که همینیه که هست! چه من دلیل قانع کننده براش داشته باشم چه نداشته باشم...
این یکی دیگه ولی خیلی تابلو بود دختره برگشته میگه چرا زنا نمی تونن در آن واحد چند تا همسر داشته باشن!؟ دیگه اینو هر کی چه بیسواد چه با سواد میفهمه!! اما این خانوم خودش رو زده بود به اون راه و از من انتظار جواب داشت. حالا کلاس مختلط، استاد هم یه مرد 45 الی 50 ساله، منم که پررو. گفتم دیگه اون چیزی که نباید می گفتم رو. حالا جالبیش این که یه پسرِ، اونم از گروه مخالف من، داشت از من طرفداری میکرد. بساطی بود خلاصه.
آهان یکی دیگه هم از این عناصر ذکور که یه چیزی تو مایه های صلیب انداخته بود گردنش و کلاً از این تریپ یه کم خفنا بود برگشت وسط کلاس سر یه موضوعی گفت پدر مادر من مسلمون نیستن، نه که فرضاً مسیحی باشنا ولی کلاً هیچ التزامی به اسلام ندارن ( به قول استادمون None Practical Muslim ) ولی من خودم رفتم تحقیق کردم با دیگران مشورت کردم و نمی دونم دوم راهنمایی دوم دبیرستان بلکم دوم دبستان ( خلاصه یه دویی توش داشت) اسلام رو انتخاب کردم. منو میگی فکم صاف شد، به خدا من دیگه از رو قیافه قضاوت نمی کنم.

خلاصه این که، خداجون، الهی من فدات بشم من تا اونجایی که اطلاعاتم برسه پایتم به خدا، اما جایی که نرسه بازم پایتمااا ولی دیگه کم میارم دیگه.

Tuesday, July 19, 2005

سلام

منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت. هر نفسی که فرو می رود ممد حیات و است و چون بر می آید مفرح ذات. پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمت شکری واجب.
از دست و زبان که برآید ..... کز عهده شکرش به در آید
اعلموا آل داوود شکرا و قلیلا من عبادی الشکور
*
و خدا را شکر که به من عمر داد تا بار دیگر در این بلاغستان بنگارم. باید خدا رو صد هزار مرتبه شکر کرد تا ما رو هم در این عده قلیل جا بده. در اکثر جاها (نمیگم همه جا چون تحقیق دقیقی نکردم) خدا در قرآن عده قلیل رو تحویل گرفته مثلا:
کم من فئه قلیله غلبت فئه کثیره باذن الله والله مع الصابرین (بهتره به سوره بقره آیه 249 مراجعه کنبد)
به هر حال من دوست دارم جزو این طور قلیل ها باشم
*
بگذریم. نمی دونم از کجا شروع کنم. بذارید با چند تا لعنت شروع کنم. ای بر کنکور لعنت! بر طراحان کنکور لعنت! بر طراح فیزیک امسال لعنت! بر توکلی......
این توکلی هی میاد میشینه و تلویزیون و امثالهم میگه که همه سؤالات کنکور عینا از کتابها میاد!!؟؟ آخه پدر س.... صلواتی چند تا از تستهای فیزیک امسال توی کتاب بود؟؟ رابطه نیوتن توی کتاب بود؟؟ رابطه ای که نیوتن مغز متفکر فیزیک در کتابخانه ها و مراکز علمی پس از تحقیق و بررسی بهش رسید رو ما چجوری باید ظزف یک دقیقه و 15 ثانیه پیدا میکردیم؟؟؟؟؟(این فقط یک نمونه بود)
همیشه می گفتند اگه فیزیکت رو بالای 80 بزنی خیلی خوبه. اما امسال می گویند که اگر بالای 50 بزنی شاهکار کردی. حالا سؤالات هندسه کجای کتاب بود؟؟ بابا از این کتاب تست المپیاد هم طرح میشه ولی آخه اینجا که المپیاد نیست! برای درس ریاضی شما رو به این مقاله که دبیر دیفرانسیل ما در همشهری نوشته ارجاع میدم.
حالا رتبه ها هم که بیاد همین توکلی میاد و میگه که بر اساس سلیقه انتخاب رشته کنید! هر چی که دوست داری همون رو بزن!!
*
اما جاتون خالی آزاد رو هم که دادیم فرداش با بروبچ مدرسه (البته به مدرسه ربطی نداشت) رفتیم مشهد. شب شهادت حضرت زهرا اونجا بودیم. چه قدر شلوغ بود. وقت نماز تمام صحن ها حتی صحن جامع رضوی هم تماما فرش میشد و پر از جمعیت. نمی تونستی تکون بخری. من همیشه با خلوتی حرم حال میکردم اما این بار فهمیدم که شلوغ و خلوت نداره.اگه امام رضا بخواد حال میده نخواد هم نمیده. خلاصه کلی از حال و هوای کنکور خارج شدیم.خدا رو شکر.
*
اما ایندفعه اینها حالم رو گرفتن. میگن نمیشه کامپیوتر رو ببری تو اناق خودت. مثلا اینا هم میخوان کار کنند! حالا چیکار دارند الله اعلم! آخه الان که من با این کار میکنم . وسط حال من چیکار می تونم بکنم. تا بخوام صدای این رو زیاد کنم همه صداشون در میاد. هرکی هم که از اینجا میگذره باید هی توضیح بدیم که داریم چیکار میکنیم. الان رفتم cd خانه ای روی آب رو گرفتم که خیر سرم ببینم گفتم حالا که کامپیوتر نزدیک tv است لااقل توی tv ببنم.یک هو این اکسژن خانم گفت که نمیشه چون من می خوام اشک سرما ببینم. با این همه صدا هم که نمیشه توی pc فیلم دید. شما میگید من چه کنم؟
(اینجا رو یادم رفت بنویسم:) آخه سال پیش همین موقع ها بود که کامپیوتر رو گذاشتم توی "هال". کاملا داوطلبانه. اما حالا دیگه نمیشه بر گردونمش. به قول ناصر خسرو فبادیانی:
گفتا ز که نالیم که از ماست که برماست

*
الان هم که با یک کم تأخیر در خدمت شماییم. راستی آقا این cd های من کجاست؟ هیچی اینجا نیست. نه fifa به max payne نه sp2 و..... . دست هر کس که هست خودش با زبان خوش بیاد یده وگرنه ... وگرنه... وگرنه من میاد میگیرم!
به هر حال من خواستم که بازگشت خودم رو بعد از یکسال اعلام کنم و از اونهایی که پست دادن در اینجا رو ترک کردن( مثل حامد، مصطفی و ...) گله کنم و از اونهایی که اینجا گرم نگه داشتن (مثل اکسیژن،لیموترش وسارا و طه ) هم تشکر کنم. عذر من رو هم بپذیرید. حالا جبران میکنم.
***
ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم .... وز هرچه گفته اند و شنیدیم و خوانده ایم
مجلس تمام گشت و به پایان رسید عمر .... ما همچنان در اول وصف تو مانده ایم
-----------------
(یکی ping کنه لطفا، من یادم نیست کجا بود. شرمنده)

Sunday, July 17, 2005

توجیه جهت رستگاری

راستش من این چند وقته سه –چهارتا مطلب نوشتم ، ولی بعد یا پستشون نکردم یا اینکه بعد از فرستادن پاکشون کردم . اینم چون دیدم ملت دارن تند میرن گذاشتم بلکه پیاده شن با هم بریم

--
فیلم "رستگاری در هشت و بیست دقیقه رو هم ببینید که گوولی پسر بودن طه ثابت بشه!

بغل + بوس + بای

Monday, July 4, 2005

...

من همیشه استاد این بودم که فکر کردن به چیزی که ناراحتم می کنه رو به تعویق بندازم. مثل اسکارلت که می گفت I'll think of it tomorrow because tomorrow is another day .
یعنی هیچ وقت نمی گذاشتم یه موضوع برای یه مدت طولانی ناراحتم کنه. وقتی بهش فکر می کردم که دیگه مثل قبل ناراحت کننده نباشه تا بتونم تصمیم درستی راجع بهش بگیرم . اما این روزها حس می کنم که من واقعاً ضعیف تر از اونی هستم که بتونم چشممُ رو حقایق ببندم و باز هم به مشکلاتم بخندم!

Saturday, July 2, 2005

وولک! تیپو حال کن

این صحنه رو تصور کنید:

یک پلیس تپلی کمین کرده در خط ویژه ، اونقدر تیل که این شبرنگهای که جدیدا میزنن پلیسها داره میترکه! یک عدد عینک دودی از نوع ویژه به همراه یک عدد هدفون که متصل به یک MP3 Player هست .
اینا رو تصور کردین؟
حالا کله آقای پلیس رو تصور کنید که با نوای آهنگ، حرکت موزون به سبک ترنس! دارد. بعد چند تا موتوری بخت برگشته از راه میرسن و همگی میوفتن توی تله آقا پلیسه. حالا موتوری ها دارن جلز و ولز می کنن و زن و بچه رو میارن جلوی چشم پلیس . اما آقا پلیس داستان ما همچنان مشغول حرکت کله می باشد! تعداد موتوری های در دام به ده-دوازده عدد می رسد که آقای پلیس عفو عمومی صادر می کند و همه موتوری ها بلادرنگ ....وووووووییییژژژژژ! در درو!
این ماجرا هر چند دقیقه یکبار تکرار می شود
به جان خودم اینا که شما تصور کردین من دیدم !!

Sunday, June 19, 2005

@%&#*$

میگن خدا خرشو میشناسه که بهش شاخ نداده...

فکر کنم دیگه منم خیلی آدم بی جنبه ای باشم. اما خدا آخه تو دیگه چرا؟!

Monday, June 13, 2005

سیاسی_مذهبی

یه چند روزی هست که به سلامتی برگشتیم !جاتون خالی خوش گذشت.
خدا رو شکر قسمت نشد با اتوبوس بریم ته دره! ولی شاید با بمبی چیزی این روزا رفتیم هوا.خلاصه باز هم حلال بفرمایید!

ظاهرا این انتخابات از بقیه انتخاباتا خیلی مهمتره که رو اوردن به بمب!

تا حالا این همه سر رای دادن فکر نکرده بودم ولی هنوزم نتونستم به 1 گزینه قطعی برسم.واقعا چقدر ایندفعه انتخاب کردن سخته.فقط امیدوارم معین رای نیاره.
ولی من نمی دونم چرا این نامزدان محترم دو قشر بانوان و جوانان محترم رو اینقدر مطرح میکنند.دیگه ادم بدش میاد از خودش اگه یکی از اینا باشه.بابا خوب هر بلایی که به سر بقیه جامعه بیاد سر اینام میاد دیگه.اینجوری من واقعا فکر میکنم یه معضل درست و حسابی شدم واسه جامعه.من که اگه جای بقیه جامعه (که با این حساب تعدادشون به اندازه انگشتان دست هم نمیرسه !)بودم تا حالا صدام در اومده بود !
*
حالا یه سوال:به نظر شما طلبیده شدن یعنی چی؟اصلا اگه من(نوعی!) اراده کنم و برم یه جای زیارتی یعنی طلبیده شدم یا فقط اراده خودم بوده؟یا اینکه کسی که به خاطر مشکلات مالی یا شخصی نتونه بره یعنی طلبیده نشده؟ اصلا طلبیده شدن وجود داره!! البته در این مورد قبلا خیلی فکر کردم و با دوستام هم خیلی بحث کردم و جوابم رو هم تقریبا گرفتم.لطفا شما هم اگه چیزی می دونید برای یقین بیشتر اینجانب بگید
(خدایی میترسم با این حرفا دیگه هیچ جا طلبیده نشم!)

Thursday, June 9, 2005

چند مکالمه کوتاه

توجه : این مکالمات کاملا واقعی هستند. فکر نکنید که زاده ذهن من هستند!

یک :
-گواهینامه و کارت موتورتو ببنیم!
- بفرما
- چرا خودت شیرازی هستی ولی کارت موتورت ماله نوشهره؟ ( با لحن گیر الکی!)
- اِ؟ پس چرا تو تهرانم!
( مکالمه بین افسر پلیس با لجهه شهرستانی و یک موتور سوار که خط آخر رو با لهجه خود سرکار گفت!)

دوم:
- مامان ! از این زانو بندای اسکیت برام میخری ؟
- چنده؟
- N تومان! ( یه مقداری که به نظر مامان گرون اومد)
- نه مامان جون ! تو که اسکیت سواریت خوبه! لازمش نداری ! اون برای مبتدیا هست!
( مکلمه بین پسر پنج –شش ساله و مادر معتقد به رعایت ایمنی!)
سوم :
- شما ترمی چقدر شهریه میدین؟
- دویست – دویست پنجاه
- ( با فک آویزان!) اه چقدر زیاد! ما یه ترمی شهریمون رو کردن هشتاد تومن کلی شورش کردیم و.... شما چقدر بی بخارین ..... چرا میذارین ؟.....( چند لحظه سکوت بعد از نطق طولانی) الاف کردین خودتونو تو "این" دانشگاه!
( مکالمه بینن استاد مزخرف فعلی و دانشجوی سابق "همین" دانشگاه!)
چهارم :
- استاد شما به کی رای میدین؟
- ول کنید بابا!! اینا همش بازیه! اونی که باید رای بیاره رای میاره شماها نگران نباشید! ( تلاش ما برای راه اندازی بحث سیاسی در کلاس و ماله کشیدن به درس در نطفه خفه شد!)
( مکالمه بین یک استاد مزخرف دیگر و دانشجویانش!)

پنجم :
این یکی مکالمه نیست ولی دیگه از زیر دستم در رفت!
موبایل 7610 نوکیا ( متمایل به سمت آخر گوشی!) را از جیب می کشد بیرون ! ازجیب دیگرهم یک دفتر چه تلفن می کشد بیرون! بعد به سیاق تلفن ثابت چند رقم را می خواند و در گوشی میزند و الی آخر بعد هم مکالمه را انجام میدهد غافل از اینکه در گوشی های تلفن همراه امکانی تعبیه شده به اسم phone book ( این کار یه چند دفعه ای انجام شده کار یه بار دو بارش نیست!) ( حرکت سر زده از استاد ازمایشگاه شبکه ! که مثلا در بطن تکنولوژی قرار داره!)

Saturday, June 4, 2005

جدی نگیرید

معتقدم چایِ بعد از خواب میچسبه، مثل سیگار بعد از غذا...

Thursday, June 2, 2005

...

آقا دارم میرم مشهد!حلال بفرمایید.
پریروز خبر شدم دیشب رفتنم قطعی شد انشالا حدود 2 ساعت دیگه هم عازم هستم.
دعا کنید حال و هوای درست عبادت کردن بیاد سراغم فعلا که ظاهر خبری نیست

خلاصه هم حلال کنید هم دعا کنید به سلامتی برم و برگردم چون قرار با اتوبوس بریم
(منم که جون دوووست!!)

Sunday, May 22, 2005

تراوشات

یه شعری هست که میگه "نه طاقت خاموشی نه میل سخن داریم" الان وضعیت من شده دقیقا مثل همین شعر!
کلی حرف دارم که باید بزنم اما نمیتونم یا نمیخوام بگم! کلی درگیری های مختلف دارم با خودم که فکر میکنم جای گفتنش توی وبلاگ نیست . اصلا بی خیال ! حرف زدن از چیزی که شماها نه اولش رو می دونید نه آخرش نه وسطش نه دردی از من دوا میکنه نه شما!
جدیدا صدای آواز یه پرنده رو میشنوم که نمیدونم توی خونه هست یا این درختای اطراف خونه لونه کرده . البته اونقدر این قشنگ آواز می خونه که فکر کنم حتما یکی خریدش.
از طرف دیگه یه خونه دیگه هم داره تعمیرات انجام میده که محله رو کرده پر از سر و صدا های مربوط به بنایی ( فرز و دلنگ دولونگ و اینها) .
نکته جالب کنتراست این دو جور صداست، یه جور جالبیه تا نشنوین نمیفهمین! کلی امید بخش صدای اون پرنده وسط این همه صدا . مثل مثلا روزنه نور در تاریکی! خلاصه کلی حال کردم باهاش ( هر چی سعی کردم این صداها رو ضبط کنم دیدم صدای پرنده اصلا واضح نیست و الا یه حالی هم به اهالی بلاغ اسپوتیه میدادم!)

Tuesday, May 17, 2005

روزی در گوشه ای از مملکت انقلاب کرده...

خیلی دوست دارم بدونم چرا خبر نگار روزنامه شرق باید با لباسی به کنگره فیزیوتراپی بیاید که رئیس انجمن به من بگه که مواظب باشم این خانم توی عکسها نیفته!!! زشته!
(من توی کنگره عکاس بودم)

از قصد اسم روزنامه رو بردم تا همه بدونن!

این مملت چند تا شهید داده سرکار خانم خبرنگار که داری کار فرهنگی میکنی؟

Sunday, May 15, 2005

شرح حال

امروز یه کلاس داشتم که چهار طبقه رو از پله های ناناز باید بکشی بالا که بهش برسی! بنده هم که چون اول و وسط و آخر آمادگی جسمانی فقط فقط خودمم به طبقه چهارم که رسیدم قلبه تالاب تالابو نفسم که هن هنو اینها! در این حین یکی از برو بچز ما رو دید....
اوشون- سلام چطوری؟
بنده- سسس ...ه ه ه ه ه ه ....لام ....ه ه ه ه ه !!!
- چرا اینجور له شدی!؟!
- چه عرض کنم؟
- نکنه سیگار می کشی؟
- نه بابا سیگارم کجا بوده !
- عرق اینا چی ؟
- چی چی میگی تو بابا!
- جدی نمی خوری؟!
- ای بابا! نه !
- وایی یعنی تو این چند وقته که دانشگاه میای طرف هیچی نرفتی؟! ای ول بابا!!
- ( هنگ مطلق!!!)
- جدی پایه هستی بیا با چند تا از دوستام بیا بریم عرق خوری کلی حال میده!
- ( هنگ فرا مطلق!) ولم کن بابا دیوانه!! همین یه کارم مونده ! گمشو بینیم بابا!
- نه جدی خوشم اومد معلومه که اهل هیچی نیستی......
قسمتهای بعدی مکالمه مربوط میشه به پیچش صورت گرفته از سمت این جانب برای فرار از دست گیر دهندگان! فقط خواستم به اونایی که سرشون عین کبک تو برفه و فکر می کنن همه جونها مشتی گووولی دختر و گووولی پسر هستند بفهمانم که وضعیت از چه قرار است. فکر هم نکنید تعداد این جوننها کمه!! حتی بعضی هاشون برای کسب نمره این امکانات و فراتر از اون رو در اختیار اساتید قرار می دهند!!!

اینم از شرح احوال دانشگاه آزاد "اسلامی"!

Friday, May 13, 2005

?Who Cares

آهای! خانم عزیز، آقای محترم:
این پست رو نمی نویسم که بحث سیاسی راه بندازم که آی من به فلانی رای میدم تو به کی میدی، اون یکی هم بگه من تو تحریمم! می نویسم که نوشته باشم:

چند روز پیش با بروبچز رفته بودیم که اینجانب مانتو بخرم، اگر افتخار اتوبوس سواری رو داشته باشی حتماً اون میله وسط اتوبوس رو دیدی که آقایون و خانوم های محترم رو از هم سوا میکنه ولی معمولاً چون جا نیست آقایون و خانوم های محترم یه جورایی قاطی پاطی میشن و این میله یه نقشی تو مایه های چغندر رو ایفا میکنه و... چی میخواستم بگم؟ آهان، همه اینا رو گفتم که قشنگ بدونید کدوم میله رو عرض می کنم! بر حسب اتفاق اون روز اتوبوس خلوت بود، البته نه که فکر کنید مثلاً خدای نکرده جا برای نشستن بودا، نه! ولی خوب میشد مثل انسان های متمدن میله را گرفت و ایستاد. ( این میله که عرض کردم عمودی است با آن یکی اشتباه نشود!) ولی من و یکی از رفقا زیادی خسته بودیم و هوس کردیم روی میله مذکور ( همون افقیه) بشینیم!! آقا! سیم ثانیه از نشستن ما نگذشته بود که صدای غرغر یکی از آقایون محترم بلند شد:

اون آقاهه: ایشالا این خاتمی به همین زودیا میره ما راحت میشم!

من: ( البته با خودم) چه ربطی داشت؟

اون آقاهه: اگه خاتمی انقدر به اینا رو نداده بود الان رو این میله نمیشستن، وقتی رفسنجانی جونم بیاد من رو این میله میشینم.

من: !!!

Sunday, May 8, 2005

فراموشی

طبق همیشه یه سری به وبلاگمون زدم ، دیدم کسی از باعث و بانی این وبلاگ ( مرحوم میرزا علی ) انهم در سالروز فوت ان مرحوم صحبتی به میان نیاورده فکر کردم با یاد اوری این مطلب از خوانندگان گرامی بخواهم که برای ایشان فاتحه ای خوانده و ...
البته جالبه که ماها همگی فراموش کرده بوذیم .؟؟؟

Thursday, May 5, 2005

Crazy?

بالاخره این امتحانات میان ترم ما هم تمام شد. این میان ترم هم برای خودش بساطی است ها! نه مثل پایان ترم است که آنقدر جدی باشد که آدم بی خیال زن و زندگی شود و یه یک ماهی ترک دیار و اینترنت و دوست و آشنا و خلاصه علایق مربوطه کند و یکی تو سر خودش دو تا هم تو سر این کتاب ها بکوبد بلکه این خزعبلات را یک جورهایی در کله اش فرو کند، نه مثل این امتحان های در پیتی است که استاد با همسرشان یا حالا یکی در همین حول و حوش که انشاالله همان حالت اول درست است دعوایش شده و هوس می کند جلسه دیگر امتحان بگیرد که آن هم با توجه به رفیق های جلویی و پشتی که بر حسب اتفاق سر جلسه آدم پیدایشان می کند و رفیق گرمابه و گلستان و بالاخص امتحانشان میشود، بشود یک جور هایی سر و ته قضیه را هم آورد! خلاصه یک چیز لنگ... یا همان به قول اهل ادب پا در هوایی است که نه تکلیفش را با خودش روشن کرده نه با ما!
هفته پیش هم سر یکی از همین ها مجبور شدم یک فروند مهمانی فرد اعلا را دو در کنم! البته نه این که فکر کنید از آن درس خوانها هستم که به خاطر امتحان دیگر خدا را بنده نیستند و برای یک میان ترم زپرتکی ترک دنیا کنم ها! نه، اصلاً هم از این صحبت ها نیست. ولی این یکی یک جورهایی زیادی مهم بود و خلاصه پای مسائل جدی تری در میان بود. بگذریم!
اما خوب تصدیق می فرمایید که 2 الی 3 روز درس خواندن شبانه روزی در عوض چند ماه آنقدر ها هم کارگر نمی افتد و آدم را مجبور می کند ( واقعاً مجبور می کند وگرنه ما که زبانم لال از آن هایش نیستیم!) بله، مجبور می کند یک نگاهی چیزی به کتابش بیاندازد و باز هم لابد تصدیق می فرمایید که اگر سر کلاسی امتحان بدهید که استادش به علت زحماتی که در طول روز کشیده و شب دیر خوابی هایی که داشته و کلاً مشکلات زندگی که وجودش بر احدی پوشیده نیست و حالا از سکوت لذت بخش کلاس استفاده می کند تا چرتکی بزند، خوب شما هم مثل ما پا را فراتر می گذارید و به جای نگاه مشغول کندو کاو در کتاب میشوید! ولی وای به حال وقتی که به علت تسلط زیاد بر مطالب کتاب هر چه می گردید اثبات قضیه خواسته شده را کمتر میابید!!

حالا یک سوال: اگر دو نفر کنار هم نشسته باشند و این را هم استاد در ذهنش داشته باشد که این دو نفر سر امتحان کنار هم نشسته بودند و بر حسب اتفاق یکی از جواب هایشان کاملاً شبیه به هم باشد و باز هم کاملاً بر حسب اتفاق هر دو یک اشتباه خیلی کوچک در حد یک مثبت منفی کرده باشند و بر حسب شانس این استاد همان استاد خوابالود مذکور نباشد، یک جورهایی خیلی هم هواس جمع باشد، به یک چیزهایی پی نمیبرد؟!

خدا آخرعاقبت همه ما را ختم به خیر کند...


آمین!

Saturday, April 30, 2005

عشق و هوس

می گویند محک اینکه به چیزی نگاه عاشقانه داریم یا هوس آلود آن است که ببینیم قادر به پذیرش معشوق به هیمن صورت کنونی آن داریم یا خیر ، که هوس خواهان تبدیل است و عشق خواهان تثبیت. هوس هر چیز را که در مسیرش گام برندارد را بر نمیتابد و خواهان تبدیل آن است در حالیکه عشق نه نگاهی تبدیل گر ، که نگاهی تایید گر دارد حتی اگر آنچه از معشوق بیند مورد تایید عشق یا همان عاشق نباشد.
عاشق به کل وجود معشوق عشق می ورزد . اصلا عاشق عیبی در وود معشوق نمیبیند که آنرا تبدیل کند یا نه که اگر عیبی هم دید آنکه سرزنش کند وجود خودش است چرا که عیبی در معشوق دیده است.
هوس اما آنچه را می پسندد که در تیر رس هوسش بگنجد . هوس فقط و فقط آنچه را که بپسندد تایید میکند و در صدد است سایر چیزهایی که مورد تاییدش نیست سریعا تغییر دهد . چه این تغییر معشوق کاذب را خوش آید یا آن را برنتابد .
هوس گذری است و عشق دائم . عشق بعد از آمدن مهمانی همیشگی است و هوس بعد آمدن ، چندی بماند و از سفره بهره برد و بدون منفعتی همانگونه که ناخوانده آمده ، میرود.
این نوشته را چند وقتی بود نوشته بودم اما چیزی که باعث شد به نشان دادن آن مصمم بشوم دیدن دوباره فیلم "هوش مصنوعی بود" . آنچه با دیدن دوباره این فیلم به ذهنم خطور کرد این بود که دیود ( همان پسر روبات) به معنای واقعی یک عاشق بود و آن زن و شوهر دو هوس باز. زن و شوهر پس از اینکه از تغییر دیوید به طرز دلخواه نا امید شدند طردش کردند.( البته از آنجا که مادر اندک علاقه ای به او پیدا کرده بود راضی به نابودی او نشد) اما دیوید حتی بعد از طرد توسط کسی که به عنوان مادر می شناخت به سبب اینکه برای عاشق بودن برنامه ریزی شده بود ( که میدانیم کامپیوتر ها معمولا وظایف خود را به کاملترین صورت ممکن انجام می دهند) نه تنها از مادر دلخور نشد که به دنبال تغییر خود رفت.
قطعا منظور کارگردان از ساخت فیلم همانگونه که میدانیم موضوعات دیگری بوده اما می شود به عنوان مثالی از تفاوت عشق و هوس از آن یاد کرد.
با عرض پوزش از طولانی شدن مطلب و به امید دیدار و به امید آنکه هوس خود را عشق ننامیم.