Tuesday, August 29, 2006

ماه نقره اي

گاهي ادميزاد يه جوراييِ گاهي همه خاطرات گدشته و اينده جلوش رديف ميشن گاهي با خوندن يه متن با گوش كردن يه آهنگ كه خيلي خوب با متن ست شده باشه ...نمي دونم يه جور احساس گيج بودن رو دارم هرچي فكر مي كنم تو همين گيجاويجي خودم!به جايي نميرسم بعضي ها رو نميشه شناخت. اصلا
درونم خاليه! قبلا هم گفته بودم ولي اندفعه يه جور ديگه!
پ.ن:
فكر مي كنم اشتباه از من بوده! كامنت بردار است. شما هم بگذاريد!!
ويرايش شده در تاريخ سه شنبه 14/6/85 .ساعت 0:37 بامداد

Wednesday, August 23, 2006

اندر اندرزهای نرگسی

1- آی پسرهای پولدار! یه وقتی خوشی زیر دلتان نزند با دختر بی پول ها لاو بترکونین ها!! بدبخت میشید! یعنی در اصل پدرتان بدبخت می کندتان!
2- آی دخترهای بی پول! به محض اینکه با پسر پولدار لاو ترکونیدن، بدانید که با یک پسر بی پول دوست شدید!
3- کلا با هم لِوِِل لاو بترکونین!
4- آی منشی های صحنه ! راحت بخوابید! مگه چی میشه؟ فوقش ریش آقای سعیدی داره میره دفترش کوتاهه دو ساعت بعد که از دفتر در میاد بلنده! حالا چیه مگه!
5- آی مردم!! زیاد مثبت بازی در نیارین!! ببینین این نرگس و احسان چقدر حال بهم زنن!! میخواین مثل اینا بشین آخه؟
6- هرکس دو تا زن دارد آدم بدی است.
7- هر کس زن داشته و طلاق داده ( اونم به سال نرسیده!) بعدش برای دختر بعدی نامه مینویسه، حتما حتما حتما بی تقصیر بوده و آدم خوبیه. بهش اعتماد کنید!
8- آی مادرهای مریض! فرتی شب عروسی نمیرید! حداقل بعد از ماه عسل با عزرائیل دالی کنید!
9- ای خواهرهایی که چشم دیدن داداش را ندارید!! تابلو زیر آب نزنید که همه چی میریزه بهم .
10- هر خواهری که برادرش احسان است و احسان را به صورت "اح-مکث-سان" تلفظ میکند، خواهر شوهر خوبی هم هست.
11- هر عمویی که خانه دو هزار متری را به صورت موقت به بازماندگان برادر مرحوم داده، غلط میکند هوس کند خانه را پس بگیرد! دهه!
12- بابا این دو واحد تنظیم خانواده رو سر سری نیگیرید!! هی سر کلاس مزه نریزید!! گوش بدید دیگه!! سر دو ماه بچه دار شین خوبه؟!؟!
13- دیگر هرگز از اصطلاحاتی مانند : "فینیتو" یا " پر فاوره" استفاده نکنید!! این اصطلاحات مخصوص آدمهای بد و کلاش است! کلا اصطلاحات لوسیه!
14- ای آدمهایی که نود درصد این رگ و هفتاد درصد اون رگ و پنجاه درصد اون یکی رگ قلبتان گرفته! هیچ باکی نداشته باشید! غذای چرب بخورید، حرص بخورید، جوش هم بخورید، سر کار هم برید، فرت و فرت کل کل کنید با همه ، خلاصه هر کاری دوست دارید بکنید! سکته؟ اصلا!!! ابداا!!! این چه حرفیه؟ باز بچه شدی؟
15- وقتی به لاو میخواین گل بدین یه ذره خلاق باشین! دویست دفعه این بهروز گل داد به نسرین همه اش هم به همراه " تقدیم با عشق!" بابا یه دفعه یه چیز دیگه بگو!!
16- اسم زن طلاق گرفته زجر بکش دپ زده باید فقط شقایق باشه . چرا؟ چون :" شقایق درد من یکی دو تا نیست .... آخه درد من از بیگانه ها نیست"
17- خواهرهایی که شوهر ریشو دارند هیچگاه در اختلافات خانوادگی دخالت نمی کنند !! فوق فوقش وقتی فهمیدند بابایی دو تا زن داره یه خورده! یه پنج دقیقه گریه میکنند، بعدش هم دوباره محو میشن!
18- موهای کوتاه رابطه مستقیمی با یالقوز ماندن دارد، چرا؟ احسان موی بلند -> لاو ، بهروز مو بلند -> لاو ، دوست احسان موی کوتاه -> دریغ از یه اپسیلون لاو فقط بهینه سازی مصرف انرژی. حالا هی تو برو کچل کن طه جون!!
19- شرکت محلی است برای خواندن دو خط درباره بهینه سازی مصرف انرژی و سپس حل مشکلات لاو، دلداری دادن دوست، استخدام بهروز، و هر گونه فعالیت غیر مادی دیگر! گور بابای پول!
20- بیزینس من یعنی کسی که فرتو فرت پول به معتادها و دیگر نوچه ها میدهد تا نرگس را زیر نظر بگیرند و هی موش در کار نرگس بدواند! گور بابای کاسبی و سود و پاس کردن چک!

این اسم مستعار هم دیگه به دردم نمیخوره همین اسم خودم بهترین اسم مستعاره!

؟؟

چرا اینجا اینجوری شده؟ هیچ کس نمیاد بخونه یا مشکل دیگه ای هست؟بنده خدا محمد حسین این همه زحمت کشیده تایپ کرده، هیچ کس هیچ نظری راجع بهش نداره؟ راجع به خطبه نهج البلاغه!؟ یا مثلا از خیلی ها اصلا خبری نیست! من تو پست قبلیم هم یه چیزایی گفتم ولی اونجام اثری نداشت. (نگذاشتن که داشته باشه)

Tuesday, August 15, 2006

جهاد

و از خطبه‏هاى آن حضرت است
امّا بعد، جهاد، درى است از درهاى بهشت
كه خدا به روى گزيده دوستان خود گشوده است،
و جامه تقوى است، كه بر تن آنان پوشيده است.
زره استوار الهى است كه آسيب نبيند،
و سپر محكم اوست- كه تير در آن ننشيند.
- هر كه جهاد را واگذارد و ناخوشايند داند،
خدا جامه خوارى بر تن او پوشاند،
و فوج بلا بر سرش كشاند
و در زبونى و فرومايگى بماند.
دل او در پرده‏هاى راهى نهان،
و حقّ از او روى گردان.
به خوارى محكوم و از عدالت محروم.
من شبان و روزان، آشكارا و نهان، شما را به رزم اين مردم- تيره روان- خواندم
و گفتم: با آنان بستيزيد، پيش از آنكه بر شما حمله برند،- و بگريزيد.-
به خدا سوگند با مردمى در آستانه خانه‏شان نكوشيدند، جز كه جامه خوارى بر آنان پوشيدند.
امّا هيچ يك از شما خود را براى جهاد آماده نساخت و از خوارمايگى، هر كس كار را به گردن ديگرى انداخت، تا آنكه از هر سو بر شما تاخت آوردند و شهرها را يكى پس از ديگرى از دستتان برون كردند.
اكنون سربازان اين مرد غامدى به انبار در آمده
و حسّان پسر حسّان بكرى را كشته و مرزبانان را از جايگاههاى خويش رانده‏اند.
شنيده‏ام مهاجم به خانه‏هاى مسلمانان، و كسانى كه در پناه اسلامند در آمده،
گردنبند و دستبند و گوشواره و خلخال از گردن و دست و پاى زنان به در مى‏كرده است،
**
حالى كه آن ستمديدگان برابر آن متجاوزان، جز زارى و رحمت خواستن سلاحى‏ نداشته‏اند.
سپس غارتگران، پشتواره‏ها از مال مسلمانان بسته،
نه كشته‏اى بر جاى نهاده و نه خسته، به شهر خود بازگشته‏اند.
اگر از اين پس مرد مسلمانى از غم چنين حادثه بميرد، چه جاى ملامت است،
كه در ديده من شايسته چنين كرامت است.


فَيَا عَجَباً عَجَباً وَ اللَّهِ يُمِيتُ الْقَلْبَ وَ يَجْلِبُ الْهَمَّ من اجْتِمَاعُ هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ عَلَى بَاطِلِهِمْ وَ تَفَرُّقُكُمْ عَنْ حَقِّكُمْ
شگفتا به خدا كه هماهنگى اين مردم در باطل خويش، و پراكندگى شما در حقّ خود، دل را مى‏ميراند، و اندوه را تازه مى‏گرداند.


زشت باديد و از اندوه برون نياييد
كه آماج تير بلاييد،
بر شما غارت مى‏برند و ننگى نداريد.
با شما پيكار مى‏كنند و به جنگى دست نمى‏گشاييد.
خدا را نافرمانى مى‏كنند و خشنودى مى‏نماييد.
اگر در تابستان شما را بخوانم،
گوييد هوا سخت گرم است، مهلتى ده تا گرما كمتر شود.
اگر در زمستان فرمان دهم، گوييد سخت سرد است،
فرصتى ده تا سرما از بلاد ما به در شود.
شما كه از گرما و سرما چنين مى‏گريزيد،
با شمشير آخته كجا مى‏ستيزيد
اى نه مردان صورت مرد،
اى كم خردان ناز پرورد
كاش شما را نديده بودم و نمى‏شناختم
كه به خدا، پايان اين آشنايى ندامت بود و دستاورد آن اندوه و حسرت.
خدايتان بميراناد كه دلم از دست شما پر خون است
و سينه‏ام مالامال خشم شما مردم دون،
كه پياپى جرعه اندوه به كامم مى‏ريزيد،
و با نافرمانى و فروگذارى جانبم، كار را بهم درمى‏آميزيد،
تا آنجا كه قريش مى‏گويد پسر ابو طالب دلير است
امّا علم جنگ نمى‏داند.
خدا پدرانشان را مزد دهاد
كدام يك از آنان پيشتر از من در ميدان جنگ بوده و بيشتر از من نبرد يران را آزموده
هنوز بيست سال نداشتم كه پا در معركه گذاشتم،
و اكنون ساليان عمرم از شصت فزون است.

وَ لَكِنْ لَا رَأْيَ لِمَنْ لَا يُطَاعُ
امّا، آن را كه فرمان نبرند سررشته كار از برون است.


---------------------------------
*اين خطبه 27 نهج البلاغه است كه قصد داشتم به مناسبت پيروزي حزب الله لبنان بذارم كه كمي تاخير داشت.
*خدا اين سيد جعفر شهيدي رو نگه داره. انصافا خيلي قشنگ ترجمه كرده.
*متن كامل عربي رو هم ميتونيد از اينجا ببينيد.
*آدم وقتي اين خطبه رو مي خونه واقعا حس ميكنه كه حضرت علي بين اون نامردم ها چه مي كشيده. البته ما نمي تونيم حس اون حضرت رو داشته باشيم ولي كمي برامون مفهوم ميشه.
**اين قسمت رو بايد به اين اعراب بي غيرت گفت.

Monday, August 14, 2006

23th

این روزا که خبر اول و دوم و سوم اخبار درباره‌ی جنگ لبنان و اسرائیلِ و ما هممون خواه ناخواه خبرا رو دنبال می‌کنیم و یه‌جورایی باهاش درگیریم،‌ همش یاد اون مسافرت یک روزه‌امون به لبنان می‌افتم. وقتی میگه دره‌ی بقاع بمباران شد یاد اون رستوران کوچیک و قشنگ و درعین حال مدرنِ کنار دره می‌افتم که همه‌ی تخم‌مرغ‌هاش دوزرده بود، قد تخم شترمرغ! چه صبحونه‌ی خوشمزه‌ای خوردیم اونجا ما! چقدر عکس گرفتیم از روی تراسی که به دره باز می‌شد. چه کشور زیبایی بود!‌ انگار در خلقتش خدا هیچی کم نگذاشته بود.
وقتی خرابه‌های یه روستا رو نشون میده یاد کلیسای "بازیلیک" بالای کوه می‌افتم. یه راه پیچ در پیچ دور کوه و بعد اون کلیسای با عظمت! با اون سقف پنج تیکه‌اش نماد پنج شهر لبنان که از بیرون مثل بادبان کشتی بود (به یاد کشتی‌های فینیقی که از راه دریای مدیترانه به اونجا میومدن) و از داخل مثل این بود که وسط کاجِ روی پرچمشون ایستادی و داری از توی کاج به بالاش نگاه می‌کنی!
نمی‌دونم اون مجسمه‌ی مریم مقدس که بیرون کلیسا بود سالم مونده یا نه!* یه مجسمه‌ی خیلی بلند، سفید مثل مرمر و فوق‌العاده زیبا. کشیشی که مال کلیسا بود می‌گفت: "مسیحیا میان اینجا شمع روشن می‌کنن و حاجت می‌گیرن! شما هم دعا کنید." یه حس عجیبی بود برام که از مریم مقدس حاجت بطلبم، عجیب و دوست داشتنی.
از بالای کوه تلکابین سوار شدیم و از بین جنگل تا دریای مدیترانه اومدیم پایین. دریای مدیترانه چقدر آروم و زیبا بود، رنگش یه جور خاصی بود انگار یه رنگای دیگه هم قاطی آبی داشت!
وقتی می‌خواستیم از اونجا به یه رستوران بریم یه ماشین قرمز کروکی با سرعت از کنارمون رد شد. یه دختر بلوند با آستین رکابی که باد موهاش رو به هوا برده بود راننده‌اش بود.
خوشمزه‌ترین KFC عمرم رو اونجا خوردم. بعد از اون هرچی رستوران‌های تهران رو گشتم مثلش رو پیدا نکردم!
همه‌ی این‌ها به کنار، چه خونه‌های قشنگی داشت. بیخود نبود که بهش می‌گفتن پاریس کوچولو! عروس خاورمیانه واقعاً اسم با مسمایی بود براش.
از اون مسافرت به بعد احساسم به لبنان زمین تا آسمون فرق کرده. نمی‌تونم درست توصیفش کنم شاید یه حس نزدیکی یا صمیمیت. به هرحال امروز که اخبار اعلام کرد جنگ حداقل فعلاً تموم شده و مردم لبنان جشن گرفتن احساسی بیشتر از خوشحالی بهم دست داد. فارغ از تمام مصیبت‌هایی که بهشون وارد شده از خوشحالیشون خوشحال شدم. مبارکشون باشه!

* فکر می‌کنم سالم باشه چون به هرحال اونجا مسیحی نشین بود.

www.mastermosi.com

با عرض سلام. دیدم چند وقته اینجا خبری نیست، گفتم یه دستی به سر و روی اینجا بکشم. فکر میکنم اسم چندتا از دوستان به عنوان نویسنده، این بغل زیادی باشه. البته باید ببخشن ولی من حرفم رو صاف و پوسکنده زدم!
به هر حال، مزاحم شدم بگم که من واسه خودم یه نمایشگاه اینترنتی راه انداختم که خوشحال میشم نظر شما رو هم در باره کارهای خودم بدونم.
آدرس سایت شخصی خودم
آدرس بخش فوتبال سایت خودم
با اینکه امشب خط اینترنتم خیلی شلوغ بود و با صد مکافات وصل شدم، متاسفانه دیگه حرفی ندارم.

Saturday, August 5, 2006

بازیگر محبوب نسل جوان!

به سبک قره قورت:
بینندگان عزیز، در خدمت بازیگر سریال نرگس هستیم، مهدی سلوکی. ببخشید، مهدیه سلوکی!!!

Thursday, August 3, 2006

:-O

همین الان رتبه برادر دوستم رو چک کردم. رشته ریاضی فیزیک، شده 2!

Sunday, July 30, 2006

آخرین مواضع سیاسی اجتماعی من...

1) این اسرائیل بی پدر و مادر دیگه داره گندش رو بالا میاره. نظرم راجع به کاندولیزا رایس هم اینه که هر وقت میبینمش دلم میخواد خفش کنم!
2) اخیرا از دو تا موضوع خیلی شاکی میشم.
اول اینهایی که چادر سرشون میکنن و همه موهاشون بیرونه. نه اینکه بگم باید همه موهای خانم ها تو باشه و این حرفها. اصلا بحثم این نیست، ولی یکی نیست بگه آخه عزیز دل، اگه تو واسه خودت اعتقاد داری جلو مامان و بابات یا صاحب کار و... در بیا و اونجوری که دوست داری لباس بپوش و آزاد باش. نه اینکه یه چیزی بندازی سرت یه جوری که نتونی راه بری. چادرت هم بشه مثل شنل زٌرو! اگه اعتقاد به چادر سر کردن داری و چادر سرت میکنی که مثلا نا محرم نبینه، چرا همه موهات رو میگذاری بیرون؟
دوم این پسر و دخترهایی که تو مکانهای عمومی آویزون هم میشن و دوتا دوتا راه میرن. یا تو پارکها (مثل جمشیدیه) با یه وضع ناجوری کنار هم میشینن که آدم خجالت میکشه نگاهشون کنه. انگار نه انگار چهار نفر دیگه دارن تو پارک قدم میزنن و میبیننشون!

Wednesday, July 26, 2006

World War III

George w.Bush and Tony Blair are at the white house dinner.one of the guests walks over to theme and ask what they're discussing.
"We are making up the plans for Word War III", says bush.
"wow", says the guest."and what are plans?"
"We're gonna kill one million Muslims and one dentist", answers bush.
the guest looks to be a bit cinfused."one ... dentist?",he says."why will you kill one dentist?"
Blair pats Bush one the shoulder and says,"What did i tell you? Nobody is gonna ask about the Muslims."

Sunday, July 23, 2006

بازی

دوست ندارم با حرف های نیش دارت رولت روسی بازی کنی.
دوست دارم حرف آخرت را وسط مغزم شلیک کنی.

Monday, July 17, 2006

خالی

دیشب، من بودم و ماه، اما تو نبودی. در فراغت ستاره خیالم را نورانی کردم تا جای خالیت در کنار ماه به چشم نیاید. اما ستاره هر چه پرنور شد جایت بیشتر پیدا بود. گفتم به کهکشانهای دور و نزدیک خاطره سفر کنم تا دیگر ماه را نبینم. غرق شدم در کهکشانی دور. به خیالم دیگر مشکلی نبود. اما بود تا از کهکشان سرک می کشیدم، از آن دور ماه را میدیدم و جای خالیت را .
آنقدر در خاطره ها پرسه زدم تا صبح زمین برسد و ماه محو خورشید شود. خورشید آمد و ماه رفت و دیگر معلوم نبود جای خالیت کجای این آسمان است.

Tuesday, July 11, 2006

يك سفر باحال

الان كه اينجا نشستم و دارم اين متن رو مي نويسم اگر سرم رو كمي به چپ برگردونم از ورودي "باب الجواد" مي تونم حرم امام رضا رو ببينم. بله همين الان هم چراغ هاي صحن ها و گنبد رو چون ديگه داره شب ميشه روشن كردند. انصافا هيچ جا قشنگ تر از حرم امام رضا نيست. به خصوص وقتي كه توي مسجد گوهرشاد نشستي و داره از مناره هاي حرم اذان مرحوم موذن زاده پخش ميشه. يا وقتي كه قبل از اذان صبحه و باز همون جا نشستي و داره مناجات صبح پخش ميشه. (راستي اذان صبح اينجا حدود 2.5 است و نيمه شب ديگه معنايي نداره!)
خلاصه اينم از اون چيزهايي كه به قول امير نميشه ازش خيلي نوشت.
گشتم همه جا بر در و ديوار حريمت
ديدم كه جايي ننوشته است گنهكار نيايد
خيلي چيزها هي به ذهنم ميرسه اما بهتره كه بگذريم.

*
عجيبه! ديروز جام جهاني تموم شد و هنوز اينجا خبري ازش نيست. من گفتم الان بايد از اينكه بالاي يك پست جديد پست ميدم از يكي عذر خواهي كنم. اما به هر حال.
ديشب ما اينجا بساطي داشتيم. حسينيه شده بود عين استاديوم. ايتاليا يك طرف و فرانسه هم يك طرف و اگر جزء يكي از اين دو گروه نبودي راهيت ميكردند به حرم! خلاصه منم كه با هيچ كدوم نبودم. از ايتاليا كه خوشم نميومد، فرانسه هم كه از گروهش به زور بالا اومده بود. اما از اونجا كه فرانسه در مراحل بعد خوب بازي كرد رفتم با فرانسه اي ها. سر اون پنالتيه اينجا رو هوا بود. اولش كه نفهميديم گل شد يا نشد. بعد كه فهميديم يك پتو برداشتيم و هر كي ايتاليايي بود يك جشن پتو براش گرفتيم! سر گل ايتاليا اوضاع برعكس شد. منم خوردم! بعد از گذشت مدتي اوضاع يك كم بهتر شد و اجازه نشستن رو زمين صادر شد! گذشت تا اخراج زيدان. انصافا باحال گذاشت تو سينه ماتراتزي. از مركز ثقلش چرخيد به جاي اينكه از كف پا بچرخه!
ولي نه داور فهميده بود نه كمك هاش. فقط برد ورزشگاه بود و دوربين ها كه فهميدند چه خبره. براي همين اخراجش هم نامردي بود. به خصوص براي آخرين بازي بهترين فرد جام(از قول فيفا).
دوباره پتوها بود كه به حركت در اومد. اما تعداد فرانسه اي ها بيشتر بود.
تا اينكه كار رسيد به پنالتي و ايتاليا برد. انصافا با پنالتي جام رو بردن اصلا فايده نداره. بازي هم اصلا در حد فينال نبود. هنوزم به نظرم فرانسه بهتر بود چون ميتونست از دفاع ايتاليا كه خوب بود بگذره اما ايتاليا خيلي كم ميشد حمله كنه.
راستي سر اون گله كه آفسايد شد،ما هم داشتيم چيپس مي خورديم كه يك هو گل شد و همه پريدن بالا. ياد اون تبليغه افتادم كه ميپريدن بالا بعدش دوربين به سبك ماتريكس مي چرخه اما اون پسره ميگه بياييد پايين بابا آفسايد بود.
خلاصه حال داد. تا حالا اينجوري فوتبال نديده بودم. كاش بازيش هم از اون خفن ها ميشد.

صداي اذان مغرب از حرم داره مياد. ديگه ميرم كه به نمازش برسم.

از در خويش خدا را به بهشتم مفرست
كه سر كوي تو از كون و مكان ما را بس
يار با ماست چه حاجت كه زيادت طلبيم
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

-------
ببخشيد،الان پست رو اديتش كردم آخه دفعه قبل تند نوشتم يكم غلط داشت درستش كردم.

Thursday, June 29, 2006

روزگاري من و دل ساكن كويي بوديم

پنجشنبه پيش كنكور داشتم.
پاسخنامه رو همونطوري كه بهم داده بودن بهشون تحويل دادم! باور كن بعضي سوال ها رو فقط زدم كه برگه منم يه ذره سياه بشه و خيلي تو ذوق نخوره! فقط شانسي كه آوردم اينه كه همه مدارك و گواهي موقتم و از دانشگاه گرفتم و گرنه به اين سادگي ها نمي ذاشتن فارغ التحصيل شم! به محض تصحيح ورقه مي گفتن شما لطف كنيد يه بار ديگه درساي كارشناسي رو از اول بخونيد ارشد شدن پيشكش!
يكي دو روز قبل كنكور دلم حسابي هواي دانشگاه رو كرده بود هي فكر مي كردم كاش يه رشته اي قبول شده بودم كه خيلي بيشتر از 4 سال ميشد رفت دانشگاه! ولي نميدونم چرا دو سه ساعت قبل امتحان يك دلشوره اي گرفتم كه بيا وببين! پاهام داشت مي لرزيد!! هي مي گفتم مگه تو ديوونه اي دختر تو كه چيزي نخوندي حالا گيرم قبول هم نشي، چي ميشه مثلا؟! –مخصوصا اينكه مداركتم از دانشگاه گرفتي!!- به خرجم نميرفت كه نميرفت. همونجا خدا رو شكر كردم كه اين دانشگاه رفتن ما بيش از اندازه طول نكشيد!

*
چند وقت پيش كه از سركار بر مي گشتم يه تيكه كاغذ ديدم رو شيشه جلوي ماشين نوشته بود:

اون روز اصلا جا پارك نبود ديگه منم مجبور شدم ماشين و بذارم جلوي يه دفتر خونه. هيچ وقت درش باز نميشد منم اصلا فكر نمي كردم كسي توش باشه!( خوب البته يه ذره هم احتمال ميدادم كه كسي باشه ولي گفتم بالاخره يه جوري رد ميشن ديگه!!)
خلاصه اولش كه كاغذ و ديدم درجا كلي از خجالت آب شدم خدايي دفعه اول بود مي ديدم اينقدر مودبانه كامنت گذاشتن ! و به جاي اينكه هفت جد طرف رو لعنت كنن و تهديد يه اينكه در صورت تكرار 4 تا چرخ و به همراه زاپاس پنچر ميكنيم! خيلي مودبانه حرفشو زده (البته ناگفته نماند از يه سر دفتر كمتر از اين هم انتظار نميرفت!)
فقط نميدونم از كجا فهميده بود بنده برادر عزيز هستم! يعني 1 لحظه هم فكر نكرده بود كه شايد خواهر عزيزش باشم؟! شايدم مثل عربي و انگليسي كه وقتي مرجع ضمير مشخص نباشه از ضمائر مذكر استفاده ميكنن اين بنده خدا هم همين كار رو تو فارسي انجام داده بود!
خلاصه به خاطر اينكه مودبانه صحبت كرده بود از خونش گذشتم ولي عمرا دفعه بعد از كسي بگذرم!

*
چقدر تصميم گيري سخته نميدونم چيكار بايد بكنم.دو تا موقعيت كاري كاملا مختلف دارم يكي راه دور، حقوق كم، تجربه خوب ؛ يكي راه نزديك،‌پول خوب تجربه كم!
هر دوتاش و دوست دارم!

*
نميدونم تو نوشته هاي آويني چي هست كه اينقدر قشنگشون مي كنه. ديشب دفتر شعرم و ورق مي زدم:

جاذبه خاك به ماندن مي خواند و آن عهد باطني به رفتن
عقل به ماندن مي خواند و عشق به رفتن
و اين هر دو را خداوند آفريده است؛
تا وجود انسان در آوارگي ميان عقل و عشق معنا شود.

Sunday, June 25, 2006

D.R.J.B

تقدیم به طرفداران انگلیس بعد از گل سلطان ضربات ایستگاهی به اکوادر....



Saturday, June 24, 2006

یک هشتم

باز من طرفدار چهار تا تیم شدم، همشون خوردن به پست هم!! حالا هی باید یکی رو فدای اون یکی کنم!!
آخه فرانسه جونم مرگ شده!! میمردی اول میشدی به اسپانیا نمیخوردی!! حالا من تیری آآآآنری رو بچسبم؟ یا آق فابرگاس رو!!
اونم از هلند و انگلیس که ایشالله به امید خدا اگه اکوادور و پرتغال رو بزنن باز میخورن به هم!! البته اینجا کمی کفه به سمت انگلیس سنیگنه مشکلی حادی نیست!
ولی کلا در این دو رقم بازی من یه چشمم میگرید و دیگری میخندند!!
آلمان هم هلو بازی اومد بالا!! با توام فردریک!! غیرت داشته باش این آلمان کفتار مفتخور رو حذف کن!
تیم ایتالیا هم طبق معمول از تنی چند از سوسولان مملکت ایتالیا تشکیل شده ( البته به غیر از گتوزوی غیرت دار!!!!!) به سلامتی همینطور الکی به لطف سوئیس بالا خواهد آمد….ان شالله در نیمه نهایی به دام یکی از عزیزان من بخوره و حقش کف دستش قرار داده بشه!!
بعد از بازی‌های یک هشتم اگر دل و دماغی مونده بود باز هم از تیم÷های محبوبوم میگم!!
فعلا چشم امیدم به اشلی کول،جرارد، تیری، پویول، ون پرسی، فابرگاس و ریس، رونالدو و ایناس! ( عزیزان اگه به تیم باشگاهی برو بچ یه نگاهی بندازن سرچشمه طرفداری های بنده دستشون میاد)
رونی هم اگه منچستری بودنش رو در نظر نگیرم و ننر بازیهای وقت تعویضش رو ، توی قلبم جا داره با این بازیش!!
در آخر اضافه کنم که: انگلیس !! اگه از اکوادور هم ببازی بازم تو قلب منی!! اسپانیا!! تو اِل آمور منی!! هلند!! دوست دارم ولی امیدی بهت نیست! فرانسه !! تیری‌تو دوست دارم ولی به تو هم امیدی نیست!!

Wednesday, June 21, 2006

آنگولا دوست دارم

از صمیم قلب آرزو میکنم ایران از آنگولا ببازه تا هم شاید مردم آنگولا صعود تیمشون به مرحله بعد رو جشن بگیرن هم تیم ملیون از خواب خرگوشی در بیان

عقلت به چشت باشه دیگه

-آقا بخشید! این ماشین شما تراکتوره؟
-نخیر!! مگه کوری!!؟!؟! این پرایده!!

Wednesday, June 14, 2006

واسطه

آورده‌اند که در ازمنه قدیم شیخی بود نیکو خصال. قصد واسطه گری در امر خیر کرد پس دختری برگزید از برای اخوی زاده خود.
چون چندی از نکاح بگذشت، جوان را عروس خوش نیامد. زین سبب هر روز و هر شب به حجره عمویش می شد و فغان و ناله از بخت و بد و عروس بدبخت سر میگرفت که این چه عروسی بود که بر من پسندیدی؟ چشمانش فلان است و اخلاقش بهمان و نه این داند و نه آن تواند و غیره و غیره....
شیخ چندی تحمل کرد و چون شکایات اخوی زاده‌اش را پایانی ندید، روزی که باز او را بر در حجره دید که زبان به گله گشوده کاسه صبر را لبریز دید و برای اخوی زاده این آواز سر داد که:
" من کردم، آره خوب کردم! انداختمو رد کردم!" ( به سلوک طرب بخوانید) حالا چی میگی؟"
جوان سخت نادم گشت و زندگی در پیش گرفت و دیگر شکوه سر نکرد...

Friday, June 9, 2006

***

1. چند روز پیش داشتم نود میدیدم، یه صحنه‌هایی از همون بازی معروف ایران استرالیا داشت میداد بعد اونجایی که مهدوی‌کیا گل زد چنان دو تا دستم رو کوبیدم به هم که تا یه ربع قرمز بود! دلم برا یه همچین هیجان‌هایی لک زده.

2. دلم میخواد هلند و ایتالیا به هم بخورن. دیدن بازی این دو تا تو خونه ما دیدن داره واقعاً. من با هلندم مونا با ایتالیا. یکی من میگم دوتا اون میگه خلاصه که تا آخر بازی خودمون رو خفه میکنیم. خداییشم همیشه بازیاشون معرکه بوده.

3. دلم میخواد ببینم امسال کی جرئت داره به هلند چپ نگا کنه!!

4. یه حرف جوادی هم میخواستم راجع به بازیکنای هلندی بزنم که خوب نمیزنم!!!

5. البته پر واضح است که ایشالا تیم ملی ...