Monday, July 26, 2004

لالون

وقتی 3 روز از ماجرا می گذره دیگه حس و حال نوشتن درباره ماجرا هم می ره! پیک‌نیک روز جمعه رو منظورمه.
تو خانواده ما یه سفر مجردی این شکلی یه مساله تازه بود.شاید پدر و مادرهای ما تو جوونی خودشون از این کارها می کردند ولی از وقتی ما یادمون میاد همیشه همه سفرها و گردش ها همراه با خانواده بوده است و این پیک نیک روز جمعه ما از این نظر یک مساله جدید به حساب میاد. از این نظر که این موضوع یه تغییر مثبت بوده، از نظر من موفقیت خوبی است.
خود من شخصا فکر می کردم خانواده ها مخالفت شدیدتری داشته باشند ولی واکنش ها فقط در حد یک واکنش معمولی پدر و مادر نسبت به فرزندان شون بود.




ویلاهای آنچنانی قشم، نگاه‌های ویژه محلی های لالون، دشت پر از بوته های گل پر، رودخانه پر خروش، درخت واژگون شده روی رودخونه (عین فیلم‌ها برای  رد شدن از رودخونه باید از این تنه درخت رد می‌شدیم)، جاسازی خربزه و هندونه و دوغ و نوشابه تو آب سرد رودخانه، کم حرفی آقا اسرافیل و لبخندهای مینا خانم، جنگولک بازی و داد و هوارهای ما، گیلاس و آلبالوهای باغ مردم که هی چشمک می‌زدند و بالاخره ما رو مجبور کردند که چند تاشون رو بکنیم، پایه بودن لیلا خانم توی کوهنوردی، فوت‌های امیر که با ایثار تمام بدون حضور بادبزن سعی در شعله ور کردن ذغال‌ها داشت و خوب هم موفق بود، وفور کباب و کمبود سیخ (3 بار سیخ ها رو خالی کردیم)، تعارفی شدن نون چرب زیر کباب‌ها، عذاب وجدان ماها برای جارو کردن همه خوردنی‌ها خاطراتی خوبی بود که تو ذهن همه خواهد ماند و در نهایت هم اتفاق بد سوختن دست لیلا خانم که امیر جریان کاملش رو نوشته.
خلاصه جای هر کی نیامد خالی.


~~~چی میگذره؟~~~

بشنو از من چون حکایت میکنم
امشب از ماندن شکایت میکنم

این غم آشفته آبم میکند
همنشین اضطرابم میکند

رمز دیشب: یا محمد، یا علی
رمز امشب : پول و میز و صندلی

میکشند قد، کاخهای سبز باز
صاحبان آن، همه اهل نماز

از جراهت پریم یا مولا
خون دل میخوریم یا مولا

چه قسم ها که نابجا خوردیم
و ندیدیم که از کجا خوردیم

عشقها عشقهای پوشالی
وعده ها وعده های تو خالی

ناله ساز را نمیفهمیم
شور آواز را نمیفهمیم

آنکه پایش به جبهه جا ماندست،
 چند سالی است بی عصا ماندست

از  پس انداز چند ساله فقط در کفش چند پینه جاماندست
در همین شهر در میان شما یک نفر در معاش وا ماندست

First Impression

1. امروز داشتم يك سري نوشته رو مرور مي كردم، يكي برام نوشته بود:
اگر يادمان بود و باران گرفت
نگاهي به احساس گل ها كنيم
نمي دونم مال كيه، ولي به نظرم خيلي لطيف اومد.

2و3. به دليل اينكه اينجا خانواده زندگي مي كنه حذف شد.

4.دارم با نوع جديدي از كتاب آشنا مي شم كه قبلاً بهشون مي گفتم چرت و پرت، نمي دونم بعد از آشنايي كامل اسمشون رو عوض مي كنم يا نه!

5. تا ظهر يه حس بدي داشتم.

Sunday, July 25, 2004

~~~واسه چی؟~~~

راستی راستی دین واسه چی اومده بین ماها؟ جز اینکه آدم ها بتونن کنار هم خوب و سالم زندگی کنن؟ اسلام که کاملتریین دینه نباید کاملترین پیروان رو داشته باشه؟  نباید جامعه ای که دین اعضای اون اسلامه از همه جامعه ها بهتر باشه و مردمش الگو باشن برای بقیه دینها؟

حالا کمی فکر کن ببین که چقدر راه تا خدا مانده است؟

فرهنگ غنی و بیداری ما

اینقدر تو رادیو تلویزیون و روزنامه و اینور و اونور از فرهنگ و مرام ایرانیت و ملی میگن که  آدم بعضی اوقات وسوسه میشه دور و برش رو نگاه کنه ببینه این همه فرهنگ غنی رو میبینه یا نه . نمیدونم رانندگیامون نشونه فرهنگ بالامونه؟ یا عربده کشی و دعواهایی که هر دفعه بری بیرون وسط خیابون توجهت رو جلب میکنه ؟! شایدم طرز رفتار کارمندای اداره هامون با ارباب رجوع این فرهنگ و نشون بده ...  یا نه ! اصلا شاید این دروغ گویی و دو رنگیی که اینقدر تو جامعه زیاد شده و صد البته عادی!... چرا تو مملکتی که بالای 95% مردمش مسلمون هستند هموطنای ارمنی و مسیحی ما باید معروف باشن به راستگویی؟!نمیدونم تا حالا با هیچکدومشون صحبت کردید یا نه ولی  شاید اینو خودشون جا انداختن که هر دفعه یکیشون میخواد قضیه ای رو تعریف کنه.... میگه: میدونی که ما ارمنیا دروغ تو کارمون نیست !!! یعنی شما ها هست....
من نمیفهمم اینا فرهنگ نیست ؟ اگرم نباشه یه نشونه ای ازش هست یا نه ؟!
من تازگیا روزی چند بار یاد جمله جالب جمال الدین اسد آبادی میفتم که وقتی رفته  بوده بلاد فرنگ( به قول خودشون) گفته: من در اروپا مسلمانی دیدم ولی مسلمان ندیدم ولی در بلاد اسلامی مسلمان دیدم(تا دلتون بخواد !!) ولی مسلمانی ندیدم !!
به هر حال کاشکی این همه ژستی که واسه فرهنگمون میگیریم تو عمل نشون بدیم ....

Saturday, July 24, 2004

?How does it sound

جرو بحث دو نفر دیگه اون یه ذره انرژی رو که تو دیروز گرفته بودی در عرض یک ربع به باد می ده و دوباره احساس خالی بودن باطریها میاد به سراغت.


~~~کم داره؟~~~

جدی جدی این دنیا چیزی کم داره؟

باغ و باغبون . . .

یک روز یک باغ آتیش گرفت   ...   پیش ِ چشمهای باغبون
غنچه ء یاس باز نشده   ...   پر پر شد از باد خزون
آتیش زبونه می کشید   ...   نیلی میشد برگ های یاس
چشمهای باغبون میدید   ...   شکسته شاخه های یاس
میدید گلش از اون روزا   ...   آروم آروم فدا میشه
روزی یک گلبرگ از تنش   ...   از شاخه ها جدا میشه
هر روز می اومد باغبون   ...   کنار ِ یاسش می نشست
گریه میکرد ُ دم به دم   ...   دست ُ می زد به پشت دست
بلبل های خسته ,  که دل   ...   به باغبون داده بودن
از فرط گریه همشون   ...   از نفس افتاده بودن
یک روز که باغبون میدید   ...   تموم ِ گل پرپر شده
خشکیده ریخته رو زمین   ...   گل نگو خاکستر شده
نیمه شب اومد یاسشُ   ...   با بلبل های سینه چاک
آروم آروم بی سر صدا   ...   یه گوشه بردش زیره خاک
هیچکس از مزاره یاس   ...   هیچ اطلاعی نداره
کاشکی که بلبلش  بیاد   ...   سنگ مزار  و  بزاره







Wednesday, July 21, 2004

~~~!i!i!i~~~

چند روزه که معلوم نیست تو سرم چی میگذره. یک مشت فکر عجیب و غریب که خودم باید برم حسابی رو هر کدوم از فکرام فکر کنم که بفهمم چه خبر شده توی این مغز من.

ماهیگیری

برنامه ماهیگیری روز جمعه برگزار خواهد شد.
ما می ریم، هر کی هم خواست بیاد با من تماس بگیره!

 فعلا همین!

بی نهایت

و در وادی بی انتهای شب سر گشته و خسته به پیش می روم.
آنجا که هیچ محبتی نمی تواند مرا به خود وا دارد؛
به ناگاه سرچشمه عشق تو را میابم.
در این تاریکی بی حد تو را می بینم؛
و در را،
وآتش را،
و بازوی نیلی را،
و علی را،
وچاه را،
و مظلومیت را،
و...
خدا را.

Tuesday, July 20, 2004

رسم خوشایند؟!؟!؟!؟!؟

می خواهم از رویش خیس باران بنویسم اما وقتی لاشه گندیده مرداب را می بینم از اینکه آن نوید دهنده شادی و امید به این روزگار پست رسیده چنان می فسرم که نوشتن را بی فایده می پندارم.
می خواهم از سکوت کویر شب برایت بگویم اما رد خش خش جاروی مردی  که در دل شب سیاه کوچه ها را برای لقمه نانی می پوید ذهنم را می خراشد.
دلم می خواهد از عشق و دوستی و محبت و گل و سبزه و.... حرف بزنم اما عشقهای نماهای کثیف ، جوانه های دل مرده ، قلبهای پارپاره و آن نا امیدی که در جان و دل بسیاری مدتهاست لانه کرده گلویم را چنان می فشارند که دیگر یارای سخن گفتنم نیست.
چه کسی گفت زندگی رسم خوشایندی است؟ ممکن است باشد اما چیزی که می بینم نامش زندگی نیست. 
 

Monday, July 19, 2004

~~~?~~~

تا حالا شده که حس کنی توی این دنیای به این بزرگی فقط یه نفر پشت تو مونده و باهاته؟؟ یعنی فقط اون رو داری؟ حالا فکر کن که اون آدم رو چقدر دوستش داری....

پاچه خاری از نوع دخترونش

سر یکی از امتحانا بود. 4 واحدی. اخر امتحان اومدن از این برگه های ارزشیابی اساتید دادن بهمون پر کنیم. منم انگار که دارم کنکور میدم سر هر گزینه ای کلی فکر می کردم و بهترینش انبخاب می کردم.خوب،متوسط و از این حرفا ولی بسیار خوب تو کارم نبود.حالا این داشته باشید. یه چند روز گذشت.تو حیاط با یکی از بچه ها حرف می زدیم که پرسید راستی بچه ها شما ها برگه های ارزشیابیتون چه جوری پر کردید ؟گفتیم فلان جور. 2 تا از دوستام  گزینه های ضعیف رو هم برای بعضی سوالا انتخاب کرده بودن. خلاصه این رفت و اون یکی اوومد بعد یه خورده حرف زدن دوباره گفت بچه ها شما ها برگه های ارزشیابیتون چه جوری پر کردید؟ دیدیم یه ذره مشکوک می زنه گفتیم چطور مگه؟گفت اخه استاد  گفته سه نفر برگه های ارزشیابیشون بد پر کردن من اون سه نفر و می ندازم ترم بعد هم با هاتون کلاس نمی گیرم.!!!
نگو همه بچه ها هم برگه هاشون با گزینه بسیار خوب پر کردن فقط مونده بودیم ما 3 تا. تا چند روز بعدش هر کی رو میدیدی می گفت بچه ها شما ها برگه های  ارزشیابیتون ...!!
از اون ور هم جناب استاد برای اینکه اسمای اون سه بخت برگشته رو کاملا متوجه بشه حتی از بچه ها پرسیده که رنگ خوذکارشون اون روز چه رنگی بوده؟!! و از اونجایی که من خیلی خوش شانس تشریف دارم اون روز خودکار ابیم تموم شد با مشکی نوشتم.شانس دیگه.
بیا اینم نتیجه صداقت.
 
راستی بهتر نیست ادم همیشه محافظه کار باشه؟!

جام ملت هاي آسيا

چين كشوري است در جنوب شرق آسيا و اكنون ميزبان جام ملت هاي آسياست. تيمي كه درفوتبال تيم قوي نيست و بيشتر دررشته هاي رزمي مدعي است.
اين كشور پرجمعت ترين كشور دنياست با حد ود يك ميليارد و دويست ميلون نفرجمعيت. چين تنها يك باردر جام جهاني بوده يعني جام جهاني 2002 ژاپن و كره جنوبي و در جام ملت هاي آسيا هم مدعي نخواهد بود.تيم هاي مثل ايران و ژاپن مدعي هستند.(ان شاءالله كه ايران قهرمانِ)
چين در سال 2008 ميزبان المپيك است در ضمن مي دونستيد كه جام ملت هاي آسيا قدمت بيشتري از جام ملت هاي اروپا دارد؟

Sunday, July 18, 2004

عشق سوال تنفر

اول- نمیدونم چرا ولی این روزها تعداد آدمهایی که ازشون خوشم نمی یاد خیلی بیشتر از آدمهایی شدن که دوستشون دارم!
دوم – یه کتابی دارم می خونم به نام " لحظهای ناب زندگی " که پر از سوال هایی هست که می تونه تا چند روز ذهن رو به خودش مشغول کنه.
یک سوالی در این کتاب مطرح شده که شاید مشابه اون رو زیاد شنیده باشید . ولی این یکی بد جوری ذهن منو به خودش مشغول کرده و البته جوابی که به این سوال دادم بیشتر از خود سوال منو به فکر انداخته!
"اگه بدونید یک ماه بیشتر از عمرتون نمونده دوست دارید تو این یه ماه چه کار انجام بدید؟" 
  
 

~~~پاچه خاری~~~

هفته پیش فهمیدم که منم اگه بخواهم پاچه خاری بکنم خوب بلدم. جاتون خالی رفتم که نمره خودم رو روی برد ببینم دیدم که جناب استاد برام 11 رد فرمودن. من هم به فن پاچه خاری رو آوردم. و جای همتون خالی 5 نمره ناقابل زدم تو رگ." اگه گفتی آخر سر نمرم چند شد؟"



Saturday, July 17, 2004

خوش شانس

اگه فقط يك درصد حرفاش رو باور مي كردم حالم ازش به هم مي خورد.
تنها شانسي كه آورده اينه كه يك درصدم رو حرفاش حساب نمي كنم.

آسمون

تو این تهران پر زرق و برق که اگه پول بدی آمریکا همین جا خواهد بود، یه آسمون درست و حسابی که چهار تا ستاره توش سو سو بزنه نمی تونی پیدا کنی!
جای همه خالی پریشب یه آسمان پر ستاره قشنگ دیدیم!

Thursday, July 15, 2004

~~~اینجا ایران است؟~~~

بعد یه مدت نسبتا طولانی دیروز رفتم تجریش. جای شما خالی. چقدر آدم خوشتیپ زیاد شده و ما خبر نداریم. سر پل گوگل رو که نگو!!! پلیس و تشکیلاتی به هم زدن که نگووووو....
دبیرستان من تجریش بود. ولی یادش به خیر اونوقت که ما تجریش میرفتیم اینقدر خوشتیپ نبود که الان هست!

بهترین باشی