Friday, December 30, 2005

آما...

قسمت ایتالیک شده رو بعد از بازی نوشتم اما فرصت نشد پستش کنم تا امروز. نوشته ای نیست که توصیه کنم بخونید. صرفاً یه خاطرست برای اینکه خودم یادم بمونه. اما اگر دارید میخونید پیشاپیش مرسی.


با وجود تمام عشق و علاقه ای که داشتیم به علت پاره ای مشکلات زودتر از ساعت دو نتونستیم بریم باشگاه ( بابا بیزی!).
اون موقع دیگه فقط دو تا از بازی ها مونده بود. بازی فجر شیراز و ذوب آهن 2 – 4 و پیکان و حجاب 4 – 6 . کلی خوشحال شدیم که به بازی پیکان رسیدیم اما آرارات که خیلی دوست داشتیم ببینیم رو از دست دادیم. البته به یه علت خیلی خاله زنکانه می خواستیم بازی اونا رو ببینیم. یه بازیکن دارن که قبلاً مرد بوده تغییر جنسیت داده و میگن بازیش خیلی توپه اشمس تیناست از دو سال پیش که اومده اکثز بایاشون رو بردن!! خلاصه که کیس جالبی بود که از دست رفت.

بازی فجر و ذوب آهن خیلی ضد حال بود. یعنی اصلاً در حد و اندازه سوپر لیگ نبودن. البته خب ما هم همیشه تمرین پیکان رو دیده بودیم که قهرمان لیگِ و البته مربیمون میگه تیمای تهرانی همیشه قوی ترن ( ا... و اعلم)
اما جالب اینجا بود که تا یک دقیقه آخر بازی ذوب آهن از شیراز جلو تر بود و همون ثانیه های آخر مساوی کردن 76 – 76 و یه شوت هم کردن و 76 – 78 بردن. یعنی در طول شاید دو ثانیه. خیلی ضایع است آدم یه بازیه برده رو در عرض چند ثانیه با باخت عوض کنه. یکیشون که قشنگ معلوم بود الان اشکش در میاد. بدیش این بود که فرصت جبران هم نداشتن. گل شد و تمام.

بازی پیکان و حجاب خیلی جذاب تر بود. چون بازی آخر بود دیگه همه رفته بودن و فقط طرفدارای همین دو تا تیم مونده بودن برا همین تعداد کم بود و همه هم با تعصب بازی رو نگاه می کردن مثلاً مثل بازی قبل نبود که ما اگه فجر گل میزد جیغ میزدیم ذوب آهنم گل میزد بازم جیغ میزدیم. حالا حساب کن ما چها تا، پرو پرو وسط طرفدارای حجاب نشسته بودیم. اینقدر جیغ و داد کردیم و بعضاً روم به دیفال، هو کردیم که الان بنده به زبان ناشنوایان تکلم میکنم. یه خانومه جلوی ما نشسته بود که دفعه اول که ما واسه گل پیکان ابراز احساسات کردیم با تعجب برگشت گفت: شما طرفدار پیکانین؟ انگار که چه گناهیه! و هر دفعه که حجاب یه گلی چیزی میزد بر می گشت یه لبخند محبت آمیز میزد که یعنی آخی. ما هم هی مجبور بودیم لبخند بزنیم. و گاهی راجع به بچه های تیمشون چنان نظرات مشعشعانه ای از خودش صادر می کرد که نگو. یه دفعه اش خیلی دیگه باحال بود که می گفت اصلاً همچین بازیکنی مثلش تو ایران نیست. ما هم هی مجبور بودیم سر تکون بدیم.
اولش پیکان عقب بود یعنی ده دقیقه اول 11- 20 تموم شد و خب برا ما که بین حجابیا نشسته بودیم خیلی افت داشت. من که خیلی دمغ (دمق؟) بودم و دیگه حوصله تشویق نداشتم. بعد از مصدوم شدن مقدی بوسیله یک عدد غول بیابونی ( همون که مثلش تو دنیا نیست) هم که دیگه اصلاً تمام امیدامون نقش بر آب شد( این مقدی یک جونوریه با اینکه نصف قدش زیر زمینِ اما بازیش حرف نداره. فیگور ها و ژستاش هم شدیداً پسرونه است چونکه کلاً همیشه با پسرا بازی کرده. حالا باید در بارش بعداً درست حسابی بگم) به قول مربیمون مقدی قلب تیم. مصدوم که شد همه وا رفتن. اما خب نمی دونم یهو چی شد که بازی بچه ها رو اومد و ده دقیقه دوم رو 25- 34 بردن و بعدش هم فاصله شون هی با حجابیا زیاد تر شد آخرش هم با اختلاف 18 امتیاز 71 – 53 بردن. یعنی یه شکست مفتضحانه واسه حجاب. هاها. یعنی قیافه اون خانوم لبخندیه دیدن داشتا و دیگه مدتها بود که درباره بازی اضهار فضل نمی کرد. ما هم خیلی مرام گذاشتیم که یه تیکه درست حسابی در ازای اون لبخندای مکش مرگ ماش بارش نکردیم!!

اما از حق نگذریم همین حجاب صد بار بازیش بهتر از فجر که برنده بازی قبل شد بود.

بعدشم به علت تشویقی که کرده بودیم خودمون رو شام دعوت کردیم بیرون و هی واسه رقیب های غایب ازنظر کری خوندیم.

فردا ( جمعه ) ساعت 12 پیکان و فولاد. دعا فراموش نشود که بد غیرتی شدیم!



فرداش بازی تو ورزشگاه شهید حیدرنیا بود. بازی هم با فجر بود نه فولاد. باز هم ما بردیم اما با اختلاف کم. تینا رو هم زیارت فرمودیم که شدیداً چندشم شد. فکر کن هیکل مردونه، قیافه یوقر، اما مثلاً آرایش و موی بلند و گوشواره و ... اَه اَه خیلی بد بود. موهاش از همه چی بدتر. موهای زبر و خشن با یه موج خیلی بد شکل که فقط می تونست مال یه مرد قر ناقوس باشه، اونوقت بلند. فکر کنم وقتی مرد بوده خیلی نتراشیده نخراشیده بوده. اما از حق نگذریم بدون اون آرارات تیم نمی شد.

No comments: