Tuesday, October 25, 2005

بوس. لالا

9 صبح می رم بیرون و 8 شب بر می گردم. جداً نمی دونم چه جوری به همه کارم میرسم! هر روز آموزشگاه! باشگاه و دانشگاه. ( حالا باشگاه هر روز نه) یه جوری این گاه ها **ن به زندگیم. هر کدومشون هم در یک نقطه از این تهران خراب شده اعلام وجود کردن. اون روزایی که وسط روز میام خونه چنان به سرعت خوابم می بره با همون مانتو شلوارِ که انگار نه انگار من همون بانوی تی تیش مامانی ای بودم که می گفت خواب وسط روز؟ پیف پیف. بعدش که پاشم سر درد می گیرم!! دیروز وسط کلاس پاشدم رفتم نمازخونه نیم ساعت خوابیدم، فازی داد.
حالا فکر کن به همچین آدمی یک هفته صبحا مرخصی بدن. به به همش خوااااب!