Friday, October 7, 2005

نوستالوژی های شبانه

باز دوباره ماه رمضون اومده. باز دوباره ماه رمضون آدم و یاد کلی خاطره می ندازه. نوشته پارسالم و خوندم و دیدم چقدر احوالات آدم میتونه تغییر کنه! خوشحالم که امسال بعد کلی وقت یه حال عادی دارم!!

ماه رمضون برای من خیلی نوستالوژیکه. فکر می کنم برای اکثریت همینطور باشه. دوره روزه های کله گنجشکی ( که من هیچوقت باورشون نکردم)، اولین روزه ای که به زور اجازه اش رو گرفتم و دمای افطار یواشکی خوردمش و بعدم پشیمونی و گریه! اولین سالی که روزه بهم واجب شد و افتاد تو عید تا من هی به خوراکیای جور واجوری که سارا جلوم می خورد با حسرت نگاه کنم. عموی مامانم که گز آورده بود و من یک دفعه یواشکی ازشون خوردم!! سالای اولی که با بچه ها تو مدرسه مسابقه بود که کی بیشتر روزه می تونه بگیره! یادمه سوم دبستان که بودم 18 تا رو خوردم و 11 تا رو گرفتم تازه کلی هم به خودم افتخار می کردم!

اما امروز با شنیدن اذان بیشتر از همه اینا یاد ماه رمضون 4- 5 سال پیش افتادم. تقریباً می تونم بگم خوش تر از اون روزا تو ذهنم ندارم. چه حالی می کردیما. چهار تا دیونه خل و چل بودیم که انگار دممون به هم گره خورده بود. همه جا باهم. من و مها تا افطار میموندیم دانشگاه خیر سرمون درس بخونیم بعدم هوای تاریک و افطار و بی ماشینی بهانه ای می شد برای با هم بودن. اکثراً افطارا می رفتیم بوف روبروی پارک ملت. دفعه اول و که هیچ وقت یادم نمیره و یادشون نمیره، من گیر داده بودم که حتماً باید با چایی افطار کنم اونا هم روشون نمی شد برن از گاسون چایی بخوان بعد از کلی این دست اون دست کردن فهمیدیم جزو سرویس افطارشون چایی هم هست!! من سوخاری دوتیکه گرفته بودم و اون سه تا پیتزا و اصرار به من که تو هم پیتزا بگیر، بوفِ و پیتزاش ( اون موقع هنوز پیتزاش خوب بود) اما نیومده چنان به چشم بر هم زدنی غیبش کردن انگار که همچین غذایی اصلاً نبوده! خجالت مجالتم که اصلاً تو کارشون نبود. تازه به من پیتزا هم نمی دادن!!! مظلوم کشی تا کجا؟
یادمه خیلی سرد بود اون سال. منم با خودم کاپشن نداشتم، اون وقتا هنوز به خاطر چاق و لاغر شدن کاپشن نمی پوشیدم و تا خود ماشین یخ می زدم. یه بلال فروشیه بود بالاتر از بوف که هر دفعه میومدیم بیرون با اینکه تا خرخره خورده بودیم باید بالا سر آتیشش وای میسادیم تا هم گرم شیم هم چهار تا شیر بلال مخصوص بزنیم تو رگ هم با یارو کل کل کنیم! هر چند که به نظر من یارو از اون ناتو ها بود و اون بیشتر ما رو میذاشت سر کار تا ما اون رو!! یه مغازه لوازم چوبی فروشی هم یکم بالاترش بود که واقعاً خیلی لوازم خوشگلی داشت، از اینایی که مثلاً ست اتاق بچه دارن و صد البته خیلی خیلی گرون. همیشه داشتیم از اونجا لوازم خونه آیندمون رو انتخاب می کردیم و سعی می کردیم به قیمتها خیلی نگاه نکنیم!!

یکم بالاتر از بازار صفویه یه مغازه بودکه تابستونا بستنی داشت زمستونا شیر کاکائو. یه سری هم اونجا توقف داشتیم. الان که فکر می کنم برام سوال شده که این طفلک شکم بود یا حندق بلا؟!! یه دفعه هم که شوخی شوخی لیوان شیر کاکائوی یکی برگشت رو مانتو کرمه مها! کارد می زدی خونش در نمیومد. البته باعث شد تا یه هفته ای آروم بگیرن و یکم از دستشون نفس بکشیم! هر وقت هم که کفگیر می خورد ته دیگ به جای بوف می رفتیم تجریش. یه جا بود پیتزا مینی می داد 400 – 500 . اونم واسه خودش یه جور صفا میداد. خلاصه که یک ماهه تمام دور و اطراف رو صفا دادیم. اون ماه رمضون من فقط 5 شنبه و جمعه ها افطار خونه بودم. مامان جان هم به شدت اینتلکچوال!! اصلاً گیر نمی داد. می گفت تا حوصله دارین خوش بگذرونین که این روزا خاطره میشه دیگه هم گیرتون نمیاد! چه زود حرفش راست از آب در اومد. جمع فوق العاده ای بود. خیلی با هم مچ بودیم. اما حالا دیگه اونقدر هر کدوم درگیر زندگی شدیم که حتی فکرشم نمی شه کرد که بازم یه زمانی اون روزا تکرار شن.
امسالم احتمالاً افطار های کمی خونه ام چون تا یک ساعت بعد از اذان تو آزمایشگاهم!!
امشب صدای ربنا خیلی قشنگ بود. دوست داشتم....

حیف. حیف که آدما میرن و فقط خاطره هان که میمونن.