Sunday, October 2, 2005

...

آمده ام... كمي دير شده... اما آمده ام.آن قدر دويده ام تا به گرد راهت رسيده ام چهره ات خاموش است اما زبانه هاي آتش را بر سينه ات مي بينم زبانه هايي كه هست ونيست را مي سوزاند آمده ام تا به صحراي چشمانت شكوفه بدهم آمده ام تا دل خسته ات را در كنار اقاقيها
بگذارم مي دانم دير شده اما آمده ام نا اميدم مكن!!
نمی دونم چرا انقدر این به دلم چسبیده!!

No comments: