Sunday, August 21, 2005

II

خب تا همه چی یادم نرفته بنویسم! راستش اونجا اونقدر همه چی خاطره بود که اگه می تونستم بنویسم، هر روز می تونستم یه پست بدم از اینجا تا سر کوچه! اما خب بیخود که به من نمی گن آلزایمر.

یه چیز خوبی که اونجا داشت این بود که به چشم میدیدی که خدا بین بد و خوبش فرق نمی ذاره، که همه رو دوست داره. هر کی خودش می دونه تو زندگیش چی کار کرده چقدر بد بوده، و حتی نزدیک ترین آدم بهت هم واقعیت تو رو کامل نمی شناسه. منم با شناختی که از خودم داشتم می دونستم که هیچ جا اون احساس خاصی که همه ازش حرف می زنن بهم دست نمی ده، تجربه، نه یه بار، نه دوبار، بلکه خیلی بار بهم ثابت کرده بود که من بیدی نیستم که با این بادا حرکات موزون انجام بدم و اساسی پکر بودم چون نرفته می دونستم که دست خالی بر می گردم. تقریباً میشه گفت این بدترین احساسه که فکر کنی کنار خونه خدا بودن یا تو حیاط خونه خودتون بودن هیچ کدوم تاثیری در احوالاتت نداره. تمام مدت پرواز هم فکر و ذکرم همش همین بود.
اما من یه چیزی رو یادم رفته بود، یادم رفته بود که اونجا خوب و بد نداره، یادم رفته بود که هر کی اونجاست، از هر جنسی که هست مهمون خداست؛ یادم رفته بود لطف خدا رو؛ که تو جایی که دیگه اوج حضورشه پس حتماً اوج لطفشه! آره من با این فکر زمینیم محبتی آسمونی خدا رو یادم رفته بود.
خدا بهترین احساس دنیا رو تو لحظه دیدن اون سبز پر از آرامش به من چشوند. من نمی تونم احساس اون لحظه و اتفاقی رو که بعدش افتاد تعریف کنم چون نه می شه تعریف کرد، نه باید تعریف کرد. اما بی تردید معرکه بود؛ چیزی بود که مطمئناً دیگه تکرار نمی شه. اما راستش خیلی حال کردم که خدا من رو هم تحویل گرفت.

ما همیشه از مظلومیت شیعه می شنویم اما چون تو ایران زندگی می کنیم هیچوقت واقعاً لمسش نکردیم. یه همچین سفری به ولایت این وهابی ها لازم بود تا آدم بشناسه مظلومیت همه اماما رو و شیعه رو.
نمی دونم می دونین یا نه. تا یکم پیش تا دم در بقیع خانم ها رو راه میدادن اما امسال دیگه حتی نمی شد پای پله بایستیم و یه نماز بخونیم. با عربها زیاد کاری نداشتن اما تا دو تا ایرانی میدیدین سریع برخورد می کردن. حتی تو حرم چند بار از این زناشون که به قول مامان میر غضب بودن شنیدم که هی می گفتن: ایرانی بد! ایرانی خیلی اذیت کرد! یکی نبود بگه تو اول برو زبون آدمیزاد یاد بگیر بعد بیا اینجا گلواژه تحویل بده.
فقر فرهنگی اونجا بیداد میکنه. نه راننده خانم می شه دید و حتی به ندرت خانمی تو ماشین بود. خود زنهاشون هم فکر می کردن مرد چه تحفه ای هست و حتی به خودشون اجازه نمی دادن به مرد های ایرانی ( که باهاشون بد بودن) بحث کنند. اما از اونور با خانم ها... . من که خیلی بدم اومد. شاید مردم کشورهای دیگه کمتر حس می کردن چون با خیلی هاشون که حالا یه حرفی می شد این احساس رو نداشتن. من اونجا تازه فهمیدم چرا میگیم تمدن ایرانی. تازه فهمیدم اصالت ایرانی یعنی چی!
تا قبل از این سفر ایرانی بودن برام هیچ مفهومی خاصی نداشت. اما الان واقعاً بهش افتخار میکنم. با تمام کاستی ها و جهان سومی بودنش.
عربستانی ها رو پول غلت می زنن اما به جای اینکه یه ذره به این مخ هاشون برسن هر چی هست و نیست رو حواله شکم و نواحی اطراف می کنند. همشون بی تربیت و بی فرهنگ و شکم گنده!! نفرت انگیز بودن.

و اما مکه. جایی که پیش از این برام یه اسم بیشتر نبود.
کُن فَیَکون تا حالا شنیدین؟ اونجا سرزمینی که میخوای و میشه! استثنا هم نداره. رفتی خونه خدا، شدی مهمونش مگه میشه نگاش کنی خودت رو براش لوس کنی و اون بگه نه؟ واقعاً میشه؟! اصلاً اونجا اگه واسه تنوع معجزه هم بخوای خدا نه نمیاره! خواسته های زمینی که دیگه سهله!
بدیش اینجا بود که من برا خودم هیچی نمی خواستم. واقعاً هیچ گرفتاری یا دعایی که خیلی برام مهم باشه نداشتم و همون عاقبت به خیری تنها چیزی بود که برا خودم می خواستم. یه سری چیزا هم هست که آدم روش نمی شه بگه به خدا، به نظر خیلی ضایع میاد مثل ادامه تحصیل و موفقیت های روزمره تو کار های روزمره که خداییش یادم میومد اما نشد بگم، خیلی سوتی بود.
اما هیچ زیارتی مکه نمیشه. هر جا که میری برا یه آدم میری. یکی که شهید یا مرده، الان دیگه نیست. یکی که هر وقت از حرمش میای بیرون باهاش خدا حافظی میکنی تا بار دیگه که بر گردی و سلام کنی.
اما اونجا دیگه بحث آدم نیست، اونجا خود خداست. تو فضای مسجدالحرام خداست که موج میزنه و تو با گوشت و پوستت لمسش می کنی. اونقدر حضورش ملموس و پر رنگه که گاهی حس میکنی یکم دیگه چشمات رو باز کنی حتماً می بینیش. خدایی که وقتی از خونه اش میای بیرون نمی گی خداحافظ! کیه که تا حالا با خدا خاداحافظی کرده باشه؟ اصلاً مگه میشه خدا رو سپرد به خدا؟؟

من اونجا هم خدای قهار رو دیدم و هم رحمان رو. توی یک شب خاص. الان که فکرش رو می کنم هم یه جوری میشم. حس می کنم دیگه هیچوقت تو این دنیا خدای قهار رو نمی بینم و این خیلی بده! کاش یادم نره اون شب رو و یادم نره که چقدر ترسیدم.

یه شب یه سوالی از خدا پرسیدم وقرآن رو باز کردم. این کار رو تو ایران هم خیلی می کردم اما هیچوقت آیه ای که مربوط باشه باز نمی شد و من هم دیگه این عادت رو ترک کرده بودم. اون شب خیلی آیه مناسبی اومد. رسماً کف کردم انگار واسه اون سوال من نازل شده بود!!!آیه 20 سوره نور. یه چیزی بود تو مایه های اینکه: ای کسانیکه ایمان آورده اید، شما خیال میکنید که ایمان آورده اید. خلاصه که آب پاکی رو ریخت رو دستمون!

راستی تا یادم نرفته همه تون رو تک تک دعا کردم پگاه جان شما رو که هم با بر و بچ وبلاگی دعا کردم هم با کنکوریا. زیر ناودون طلا هم یه نماز برا بچه های اینجا، کلی خوندم یه دونه هم واسه لیلا و امیر که دیگه سوغاتی نخوان اما گویا ول کن نیستن!!! ولی هنوز ما رو نشناختن D:. سعی کردم همه رو اسم ببرم و هر کی هر چی گفته بود رو انجام بدم چون مامان به شدت تاکید داشت که اگه قولی دادین حتماً باید انجام بدین چون به عهده تون می مونه.
در ضمن سارا جان شما که از بر و بچ فاب اینجایی، مگه می شد بقیه رو دعا کنم و شما رو از قلم بندازم؟
می دونم که دعای من به هیچ جا نمی رسه اما گفتم بگم که بدونین بی معرفت نیستم.
در ضمن برا اخلاق خودم هم جداً دعا کردم اما خیلی دلم می خواد بدونم جماعت اینجا که من کلی جلوشون افه ادب می ذارم از کجا گرفتن قضیه اخلاق سگیه ما رو!!؟

اما خدایی وبلاگ خیلی چیز باحالیه ها. ممکنه من خیلی ها رو از طریق اون بشناسم که اونا اصلاً ندونن یه همچین وبلاگی هم هست. برای همه اونایی که به خاطر وبلاگاشون مشکلاتشون رو می دونستم هم سعی می کردم دعا کنم. و فکر می کردم که فقط خودم یاد اونا هستم، اما یه روز که داشتیم از حرم پیغمبر میومدیم بیرون سارا یهو گفت: آخ امروز یادم رفت ویولت رو دعا کنم!