Thursday, April 28, 2005

smash

وقتی یه چیزی از بین رفت. مثل یه ظرف چینی که خورد زمین و شکست، باید قشنگ با خاک انداز جمعش کرد و بی هیچ احساس دریغی ریختش دور. می دونی! اگه این کار و بکنی چون هیچ وقت زشتی اش رو ندیدی، تنها چیزی که ازش برات می مونه یه خاطره زیباست. و این کاریه که من همیشه انجامش می دم. به کم یا ناقص هیچی راضی نیستم. یا همه اش رو می خوام یا اصلاً نمی خوام، و دیگرانی که اینجوری نیستن رو درک نمی کنم.

صد بار خورد زمین و نشکست. هزار بار خورد زمین و نشکست. هر بار که نمی شکست انگار برام با ارزش تر می شد. اصلاً برام شده بود خدا. فکر اینکه یه روز بشکنه و نباشه داغونم می کرد. می گفتم بیشتر از دوتا چشمام مواظبشم. نمی ذارم هیچیش بشه. حتی نمی ذارم بهش یه خط بیوفته. غافل از اینکه کارِ منِ تنها نبود.
کاش اقلاً اون وقتایی که خورده بود زمین و نشکسته بود، لب پر شده بود، یه ترکی چیزی بر داشته بود. اون وقت کم کم خوشگلی اش رو از دست می داد، کم کم از چشمم میوفتاد. بدون اینکه من بفهمم. اما جنسش خیلی خوب بود. ناب بود. به این راحتی ها نمی شکست که!

بعد یه روز دَ...نگ. خورد زمین و صد تیکه شد. اول کلی بالا سرش گریه کردم، بعد خواستم تیکه هاش رو جمع کنم بریزم دور. اما یکی از راه رسید و نذاشت. دونه دونه تیکه هاش رو جمع کرد و گفت باید درستش کنیم از نو. گفتم نمی شه. چیزی که شکسته، شکسته. اما حرف تو گوشش نرفت که نرفت. برد بندش زد. بعد اون بند زده رو گذاشت جلوم و گفت به جای اصل قبولش کن. اما منی که اون رو داشتم دیگه اینو نمی خواستم.
از اون روز خیلی گذشته. خیلی سعی می کنم که اون ترک ها رو نبینم، اما واقعیت همون شکافهای زشت و عمیقن.

مونا جان! وقتی چیزی شکست باید انداختش دور، باور کن.

جام اگر بشکست؟
ساز اگر بگسست؟
شعر اگر دیگر به دل ننشست؟!...