Sunday, January 23, 2005

سبوی شکسته و آب ریخته

یه اتفاقی افتاده. یعنی خوب من همیشه فکر می کردم هیچ اتفاقی خودش نمی افته و حتماً باید کاری کرد. اما این دفعه واقعاً افتاده، بدون اینکه هیچ کس واقعاً تعمدی درش داشته باشه و گناه من فقط ملاحظه کاری بیش از اندازه ست.
همش هم یه سوء تفاهم ِ. یه سوء تفاهم مسخره. اصلاً نمی دونم چه جوری به اینجا رسید، نمی دونم چطوری می شه توضیحش داد.
اصلاً فکرش رو نمی کردم. بین من و یه دوست. یکی از اونایی که هیچ وقت حاضر به از دست دادنشون نیستی.
می دونم؛ باید براش بوضیح بدم، می دونم. چون اگه این کارو نکنم اونوقت دیگه اتفاق نیست و من واقعاً می شم مقصر. و اون هر فکری هم که بکنه حق داره. نه شجاعت توضیح دادن رو دارم و نه دوست دارم به دروغگویی متهم شم اونم از طرف یه دوست چند ساله.
حسابی گیج شدم. می دونم چی کار باید بکنم اما دلم نمی خواد. باید ببینمش، اونوقت می تونم واقعیت رو براش بگم. تاثیر حرف رو در رو یه چیز دیگه ست و ممکنه به حل قضیه خیلی کمک کنه،اما نمی شه. یعنی جراتش رو ندارم.
بدیش اینجاست که اوضاع هم اونقدر عجیب غریبه که هر چی خودم رو جاش می ذارم، می بینم باور کردنش خیلی سخته. و من هم اصلاً تحمل ندارم که وقتی حرفام رو تموم کردم فقط سرد نگام کنه و مثل همیشه جمله اش رو با مونا جونم شروع نکنه!

خیلی بدِ که بین اینهمه اتفاق خوب وزنه یه اتفاق بد اینهمه سنگین تر باشه.

یک نکته مثبت: امروز صبح بعد از مدتها لذت هورت کشیدن یک لیوان شیر کاکائوی داغ زیر برف رو دوباره چشیدم.
لذت گرمی بود بین اون دونه های گنده سرد و سفید.