Friday, January 14, 2005

مشکلات زندگی

هر وقت می خوام چیزی بخرم کلی مشکل دارم چون اصلاً راحت نمی تونم انتخاب کنم و تقریباً همیشه دست خالی بر می گردم. مثلاً یادمه پارسال فروردین ماه مامانم به بهانه تولدم گفت برو یه تخت ببین بخریم، باشه کادو تولدت. از همون موقع من دارم دنبال یه تخت قشنگ می گردم. خیلی هم گشتم و پیدا نکردم. هر جا فکر می کردم ممکنه بتونم یه قشنگش رو پیدا کنم یه سری زدم اما همه یه ایرادی داشتند بخصوص اون فلز های طلایی که تو همه تخت ها بلا استثنا پیدا می شد.
تا دیروز که به هوای خریدن کفش و شلوار اسکی رفته بودم شهرک اکباتان.( آخه دانشگاه کلاس اسکی گذاشته که دوره اولش تموم شده و من متاسفانه به خاطر یه مشکلی نتونستم برم و دوره دومش از چهارشنبه شروع می شه، و خلاصه فکر و ذکر هر دومون یه مدته شده اسکی.) کفش که مشمول همون قانون همیشگی شد و فقط یه دونه دیدم که خوشم اومد که اونم سایز پای من نداشت. فکر کن کوچکترینش 40 بود!!!!
اما شلوار اسکی یکی بود خیلی خیلی خیلی... خوشگل بود اما به اندازه خوشگلیش گرون هم بود. و خلاصه حسابی خسیسیم اومد، بخصوص که دوستم از یه جای دیگه خریده که نصف قیمت این بوده ولی خوب اصلاً به این قشنگی نیست.
می ترسم مثل کلی کار دیگه که شروع کردم و نصفه ول کردم اسکی هم همینجوری شه و فقط کلی بابت شلوار و بقیه مخلفات پیاده شم، برا همین ممکنه برم همون زشت رو بخرم. اما دلم پیش این مونده.

خلاصه ما به هوای کفش و شلوار رفتیم اما در عوض تخت کشف کردیم. اینقده خوشگل و ناز و مامانی بود که نگو. یه آبی کم رنگ و خیلی خیلی ساده و صد البته بدون اون سر های طلایی نفرت انگیز. اِ ند همونی که می خواستم، فقط اشکال اینجاست که تو اطاق من همه چی یا قهوه ای پر رنگه یا زرشکی. آبی خیلی بی ربطه. اما فکر کنم آخرش بیخیال سِت و مِت بشم و بخرمش. شاید هم اصلاً زورم رسید و تونستم پرده ها رو دودر کنم!

تا خداوند متعال چه مقدر فرماید!